بایگانی | آوریل, 2016

زندگی نامه ی آوگوست اِشپیس، از شهدای اول ماه مه (به مناسبت اول ماه مه 2016)

25 آوریل

توضیح مترجم: در اکتبر 1886، که 8 کارگر دستگیرشده در ماه مه این سال در زندان شیکاگو در انتظار اجرای احکام بیدادگاه سرمایه به سر می بردند، هفته نامه ی شوالیه های طبقه ی کارگر از این کارگران زندانی خواست زندگی نامه ی خود را بنویسند تا در این نشریه چاپ شود. از 16 اکتبر همان سال تا 30 آوریل 1887 به ترتیب زندگی نامه های آلبرت پارسونز، آوگوست اِشپیس، آدولف فیشر، گئورگه اِنگل، میشائیل شواب، ساموئل فیلدن و اُسکار نیبه در این هفته نامه منتشر شد. بدین سان، جز زندگی نامه ی لوئیس لینگ (کارگر محکوم به اعدامی که یک روز پیش از اجرای حکم، در زندان خود را کشت) زندگی نامه ی سایر کارگرانی که به «شهدای هی مارکت» (Haymarket Martyrs) معروف اند، در همان زمانِ پیش از اجرای احکام اعدام و زندان آنها منتشر شد. (هفته نامه ی شوالیه های طبقه ی کارگر بدون هیچ توضیحی زندگی نامه ی لینگ را چاپ نکرد.) این هفته نامه همچنین در 8 اکتبر 1887، یعنی پیش از اجرای احکام اعدام اِشپیس، پارسونز، فیشر و اِنگل در 11 نوامبر 1887، نوشته ای از کاپیتان دابلیو. پی. بِلَک، وکیل مدافع دستگیرشدگان اول ماه مه، را به عنوان مقدمه ی این زندگی نامه ها منتشر کرد. در سال 1968، فیلیپ فونر، که می خواست این زندگی نامه ها را در یک مجلد جداگانه منتشر کند، در کتاب خانه ی «انستیتوی مارکسیسم – لنینیسم» برلین در «جمهوری دموکراتیک آلمان» (آلمان شرقی) به زندگی نامه ی لوئیس لینگ نیز دست یافت، که در شماره های 29 دسامبر 1888 و 5 و 7 ژانویه ی 1889 نشریه ای آنارشیستی به نام اَلارم (Alarm ، آژیر) چاپ شده بود. در سال 1969، انتشارات Humanities Press هر هشت زندگی نامه را با دو مقدمه، یکی به قلم فیلیپ فونر به عنوان ویراستار کتاب و دیگری همان نوشته ی کاپیتان بِلَک، به چاپ سپرد. این کتاب از آن زمان به بعد بارها تجدید چاپ شده است. مطالعه ی این زندگی نامه ها از این نظر اهمیت دارد که اندیشه و عمل کارگران فعال و پیشروِ نیمه ی دوم قرن نوزدهم و تفاوت آن را با اندیشه و عمل کارگران فعال و پیشروِ کنونی در نیمه ی اول قرن بیست و یکم نشان می دهد. زندگی نامه ی خودنوشتِ آوگوست اشپیس، که ترجمه ی فارسیِ آن در زیر می آید، از چاپ هشتم کتاب نامبرده ترجمه شده که در سال 2013 با مشخصات زیر منتشر شده است. پی نوشت ها عمدتاً از ویراستار کتاب است.
The Autobiographies of the Haymarket Martyrs, Edited with an introduction by Philip S. Foner, Pathfinder, Eighth printing, 2013.
محسن حکیمی

من یکی از آنها هستم، همان «بربرها، وحشی ها، آنارشیست های بی سواد و نادانِ اروپای مرکزی، همانان که نمی توانند روح نهادهای آزاد آمریکا را درک کنند». نامم آوگوست وینسنت تئودور اِشپیس است. در سال 1855، در خرابه های قلعه ی قدیمی دزدان و غارتگرانِ «لاندک»، بر فراز کوهی بلند (به نام «لاندِکربرگ») در آلمان مرکزی به دنیا آمدم. پدرم جنگل بان بود (مأمور دولت برای حفاظت از جنگل)؛ دفتر جنگل بانی ساختمانی دولتی بود و همان کاری را می کرد – به شکلی متفاوت – که قلعه ی قدیمی چند قرن پیش از آن کرده بود. شوالیه گریِ نجیب زادگان دزد و غارتگر، که آثار آن را هنوز هم می شد در بازمانده های قلعه ی قدیمی تشخیص داد، جای خود را به شکل های محترمانه و کمتر خطرناکِ غارت و چپاول داده بود، شکل هایی که در زندگی مدرنِ زیر سلطه ی دولت حاکم اجرا می شد. اما، با آن که مردمانِ بازمانده از دوران قدیم می دانند که این شکل ها و خرابه های کهنه ی مجاور آنها همان کاری را می کنند که«قلعه های قدیمیِ دزدی و چپاول» می کردند، بازهم با احترام بسیار از این ادارات دولتی سخن می گویند، اداراتی که آنها خود هر روز و هر ساعت در آنها چاپیده می شوند؛ و فکر می کنم آنها حتا حاضرند برای حفظ این نهادهای قانونی هم بجنگند.
اما این «بربرها» به گرد پای مردم باهوش آمریکا هم نمی رسند! به آمریکایی ها بگویید برای حفظ چپاولگری های تجاری و نهادهای غارتگر ما بجنگند – به آنها بگویید برای حفظ اقدامات قانونی هیئت های تجاری ما، شاهزادگان تاجرپیشه، پادشاهان راه آهن ساز و مالکان کارخانه دار ما بجنگند – آیا آنها این کار را خواهند کرد؟ حیف است اگر این کار را سریع تر از «بربرهای اروپای مرکزی» نکنند، «بربرهایی که نمی توانند روح نهادهای آزاد آمریکا را درک کنند».
اگر از زاویه ای تاریخی نگاه کنیم، محل تولد من جای بسیار جالبی است. و این تنها عذری است که من می توانم برای انتخاب چنین جایی برای به دنیا آمدن بیاورم. اما می پذیرم که نباید مرتکب این اشتباه می شدم، نباید به عنوان خارجی به دنیا می آمدم. هرچند بچه های کوچک، خاصه بچه های به دنیا نیامده، هم مرتکب اشتباه می شوند! با این همه، من برای صدور حکم اعدام کسانی که محل تولدشان را نسنجیده انتخاب کرده اند هیچ تقصیری را متوجه قضات خردمند و باهوشی چون آقای گرینل و هیئت منصفه ی او نمی دانم. گناهانی از این دست سزاوار تنبیه سخت اند؛ «جامعه باید خود را از شر این گونه جنایت کاران مصون نگه دارد.»
داشتم از قلعه ی «لاندک» می گفتم. خواننده! دنبال من بیا تا در یک روز آفتابی و روشن با هم به بالای برج قدیمی برویم. بپا! پایت به خرت و پرت های سر راه گیر نکند. آن؟ آه، آن یک وسیله ی قدیمی شکنجه است؛ آن را در زیرزمین قلعه پیدا کردیم، با چند قطعه سلاح زمخت قدیمی که زمانی برای حفظ نظم در میان قربانیان به کار می رفته اند. … اما چرا داری می لرزی؟ نترس! اسلحه ی پلیس امروزی این قدر زمخت و بربرگونه نیست، اگرچه به همان اندازه کارآمد است و برای همان هدف به کار می رود. … حالا دستت را به من بده تا ترا به بالاترین نقطه ی این قلعه ی ویران ببرم. مواظب خفاش ها باش! این عشاق بالدارِ تاریکی و ظلمت شباهت زیادی به پادشاهان، کشیشان و به طور کلی اربابان دارند؛ آنها در خرابه های «دوره های خوشِ قدیم» لانه می کنند و وقتی آرامش شان را به هم بزنی یا نور بهشان بتابانی، شروع می کنند به سر و صدا کردن. مارهای سمی نیز در سال های پیش این ویرانه را محل مناسبی برای لانه کردن خود دیدند و اینجا را برای هر کس که به این بنای تاریخیِ فئودالی بی حرمتی می کرد بسیار خطرناک کردند. اما ما آنها را کشتیم. آنها یار و یاور خفاش ها و جغدها بودند؛ و اکنون فقدان شان اینها را بسیار نگران کرده است. خیلی ها ماتم گرفتند و فکر کردند چیز وحشتناکی روی خواهد داد: ارواح «شوالیه های اشراف زاده» و «بانوان نجیب زاده» بازخواهند گشت و انتقام نابودی بیرحمانه ی این خزندگان محترم را خواهند گرفت؛ اما چیزی از این دست روی نداد؛ و نیازی به افزودن این نکته نیست که این موجوداتِ سمی کارِ نوسازی قلعه را با مانع سختی رو به رو کرده بودند؛ پس از ریشه کنی آنها پیشرفت چشمگیری کردیم. … می خندی! آه، نه، منظورم خزندگان مورد نظر تو نیست. خوب، رسیدیم، اینجا مرتفع ترین نقطه ی قلعه است. منظره ی زیبایی است؛ نه؟ آنجا (در غرب) ویرانه ی دیگری را می بینی که پیاده تا اینجا نیم ساعت راه است و نامش قلعه ی «درایک» است، و آن طرف در جنوب غربی نیز در همان فاصله ویرانه ی دیگری را می بینی که به آن قلعه ی «ویلدِک» می گویند. و حالا به پایین نگاه کن، به آن دره های حاصل خیز، چمن زارها و مزرعه های زیبا و روستاهای سرسبز! بیش از ده روستا می بینی که همه در دامنه ی این کوه قرار گرفته اند. آیا می دانی که تمام این روستاها و روستاهای دیگری که در جریان جنگ سی ساله (1) ویران شدند خراجگزار غارتگرانی بودند که در این سه قلعه بر آنها حکومت می کردند؟ آری، مردم این روستاها از صبح طلوع آفتاب تا آخر شب کار می کردند تا جیب های گشاد این شوالیه های نجیب زاده را پُر کنند، شوالیه هایی که در عوض و از سر لطف «صلح و نظم» را برای آنان به ارمغان می آوردند. برای مثال: اگر یکی از این دهقانان زحمتکش از نظم موجود اظهار نارضایتی می کرد، یا از کارهای شاق و تحمل ناپذیری که بر دوش اش گذاشته بودند شکایت می کرد، بر اساس «قانون و نظم» او را به یکی از همان تخته شلاق هایی که هم اکنون بازمانده ی آن را دیدی می بستند و آن قدر شکنجه اش می کردند تا سرانجام رام و گوش به فرمان شود. «جامعه باید خود را از شر این جنایتکاران مصون نگه می داشت.» شوالیه های نجیب زاده نیز، همچون اخلاف آنها در روزگار ما، گرینل ها، بُنفیلدها و پینکرتُن های (2) خود را داشتند؛ و با آن که از اخلاف خود در زمانه ی ما کمتر متمدن بودند، اما کار خود را خیلی خوب انجام می دادند. آنها برای پیاده کردن اهداف نیکوکارانه شان حتا نیازی به کمک هیئت منصفه ی شیکاگو هم نداشتند.
بسیاری از این دهقانان با مرگی فجیع کشته می شدند. برخی از آنها به دلیل حماقت شان در مقابل اربابان مقاومت می کردند و می گفتند نه هدف جامعه است و نه خدا را خوش می آید که هزاران انسان درستکار جان بکنند و خود را بکشند تا جاه و جلال و ثروت مشتی اراذل و اوباشِ قدرناشناس و تبهکار حفظ شود. این گفته های خطرناک برای جامعه تهدید به شمار می آمد، و اشاعه دهندگان آنها با بیرحمی تمام سرکوب می شدند.
به فاصله ی کمتر از هفتاد متر از اینجا که ایستاده ایم حفره ای (چاهی) ژرف هست که زمانی آتش فشان بوده است؛ حدود سه متر طول و یک متر عرض دارد؛ عمق اش را هیچ کس نمی داند چه قدر است. بسیاری از مردم اینجا معتقدند که شوالیه های دلاورِ دوران حکومت «صلح و نظم» دختران بسیاری را به درون این مغاک هولناک انداخته اند! می گویند «نجیب زادگان» نیکوکارِ آن دوران دختران زیبای روستاها را می ربودند و همچون عقابی که پرنده ای را صید کرده آنها را به قلعه های باشکوه خود می بردند؛ و پس از آن که از این شکارها سیر می شدند، یا «شکار بهتری» به چنگ می آوردند، آنها را به درون این چاه می انداختند و به این ترتیب خود را از دست شان خلاص می کردند. …
آه، می بینم که داری ناباورانه سر تکان می دهی! آیا هیچ وقت زباله دانی های شوالیه گری مدرن – مغاک های مشابه – را در شهرهای بزرگ ما ندیده ای؟ نه؟ این مغاک ها از چاهی که برایت تعریف کردم هولناک ترند؛ به آنها فاحشه خانه می گویند. …
باور نمی کنی که انسان این همه بی حرمتی را تحمل کرده باشد؟ دوست من! روحیه ی شورشی ات تو را از خود بی خود کرده است. «مردم نظم طلب و نیکوکار» [قدیم] این شقاوت ها را با همان خاموشی تاب آوردند که امروز «کارگران طرفدار نظم و قانون» تحمل شان می کنند. گفتم که بر سر کسانی که مقاومت کردند چه آمد!
حرف های من تو را غمگین و نومید می کند؟ پس بگذار چیز دیگری را نشانت بدهم. به فضای بین آن دو کوه رو به روی ما نگاه کن. آن برج را، که از این فاصله تار به نظر می رسد، می بینی؟ بله؟ در کنار آن برج می توانی ویرانه های نخستین نمازخانه ای را ببینی که برای آلمانی های بی دین اما آزاده و آزادی خواه قدیم ساخته شد. این نمازخانه را یکی از حواریونِ بونیفاسِ قدیس در قرن هشتم بنیان نهاد؛ نامش لولوس بود. با این نمازخانه و نمازخانه های دیگر، که خیلی زود زهر بندگی شرقی را در اذهان مردم چکاندند، این مردم برای نخستین بار با مرام تباهی انسان، مرام تسلیم و رضا و زهد و تقوا آشنا شدند. حتا شروتکر (Cherutker) و کاتن (Katten)، که در نبردی مرگبار عقاب رومی را به زمین افکنده بودند، نتوانستند در مقابل زهر تباهی آورِ روم طاعونی مقاومت کنند؛ کلیسای مسیحی این زهر را یکریز در اذهان مردم تزریق می کرد. درست است؛ آلمانی های تندرست و قوی بنیه طعمه هایی نبودند که به سادگی به دام باورهای نومیدانه ی یک نژاد فاسد و محتضر بیفتند – آنان هیچ وقت مسیحیان خوبی نبودند. اما زهر [مسیحیت] چنان کارآمد و تأثیرگذار بود که آنان برای زمانی وجدان و غرور انسانی خود را از دست دادند و به ورطه ی بوالهوسی های نومیدکننده ی شرقی و در نتیجه بردگی افتادند. اگر [آن گونه که مسیحیت می گوید] زندگی ارزش ندارد، چرا باید سودای آزادی را در سر پروراند….؟ دوست من! ویرانه های آن نمازخانه یادگار عصری است که غارتکده هایی را چون همین غارتکده که رویش ایستاده ایم، به وجود آورد. مردم خیلی زودتر می توانستند این لانه های دزدی را با خاک یکسان کنند اگر کشیش بین آنها و «قانون و نظم» حائل نشده بود. کشیش جزءِ جدایی ناپذیر استبداد و ستم است؛ او حلقه ای است که مستبدان و ستمگران را با قربانیان آنها آشتی می دهد. …
این دو ویرانه، که زمانی ستون های نظم اجتماعی بودند، یادگار عصر پیامبران اند. انسان زمانی نیز روی ویرانه های نظم کنونی خواهد ایستاد و– همان گونه که تو اکنون درباره ی نظم گذشته می گویی – خواهد گفت: «پس ما می توانستیم….!»
اما حالا به آن طرف نگاه کن، به شمال شرقیِ این سلسله جبال، به آنجا که زمین در غباری از مه در افق فرو رفته، افق چشم انداز ما. آن لکه ی خاکستری را که شبیه تکه ای ابر است می بینی؟ بله؟ آن وارتبورگ است. نام وارتبورگ را که شنیده ای. آنجا بود که دکتر مارتین لوتر زندگی و کار کرد. او [در آغاز] یار و مددکار انقلابیون بود؛ آری، دوست من؛ انقلابیونی که به تدریج در این روستاها پا گرفته بودند.(3)
ما عادت کرده ایم که جنبش های بزرگ را به افراد و توانمندی های آنها نسبت دهیم. این عادت همیشه نادرست است؛ چنان که در مورد لوتر نادرست بود. نژاد ژرمن نمی توانست فلسفه ی بیزانس را، آن گونه که در آموزش های یهودیت و مسیحیت متجلی شده بود، هضم کند. این اندیشه که دنیا محل گذر است و انسان باید تاوان گناه نخستین [آدم و حوا] را بدهد، با طبع آنها جور در نمی آمد. این اندیشه بذر بندگی و خودکامگی را در دل ها می کاشت و می پروراند، دل هایی که زمانی پرورشگاه آزادی بودند؛ و این بذر با چنان شتابی رشد کرد که در مقابل اش شکیبایی دیگر فضیلت نبود. کشیشان برای چندین قرن روحیه ی شورشیِ مردم، دشمنی آنها را با آموزه ی انکار نفس، که کلیسا آن را در کله ی مردم فرو می کرد، فرونشاندند و سرکوب کردند. اما چون بی عدالتی های «اشرافیت» و فشارهای خانوادگی زندگی را بر مردم سخت کرده بود، روحیه ی شورشیِ آنها شعله ور گشت و خود را در وجود لوتر نشان داد.
چنین بود که امواج نیرومند جنبش رفرماسیون از وارتبورگ سر بر کشید. رفرماسیون، [جنبش] غرب بود که می خواست خود را از دست شرق حفظ کند. عشق به آزادی، که در قلب های نسل اندر نسل مردم طلسم شده بود، اینک چون رودی شفاف و زلال روان شد؛ طلسم جادو شکسته شد. … اما «اشراف» [در آنجا حضور داشتند]؛ آنها از یک سو می خواستند از دست استبداد کلیسای رومی رها شوند و، از سوی دیگر، نمی خواستند امتیازی را که کلیسا به آنها داده بود از دست بدهند، امتیاز دوشیدن درست و حسابیِ دهقانان. آنها خواست توده ی مردم برای دست یابی به رهایی اقتصادی را تحقیر می کردند. [می گفتند] آیا همین کافی نیست که مردم به «آزادی اندیشه»، به تغییر برخی مفاهیم مذهبی، دست یافته اند؟ لوتر خیلی زود به آلت دست این اراذل حقه باز تبدیل شد، و قلم اش را در خدمت محکوم کردن اهدافی به کار گرفت که مردم برایش مبارزه می کردند. او رهبران راستین و شجاع مردم، توماس مونتسرِ بی باک و رفقایش، را محکوم کرد؛ بدتر از پاپ، که کمی پیشتر آنها را محکوم کرده بود.
و آنگاه که مردمِ تشنه ی آزادی سرانجام داس و تبر و چنگگ های شان را برداشتند و «شوالیه های شریف» را از غارتکده های شان بیرون ریختند، لوتر بود که باعث و بانی توطئه ی گسترده ی این غارتگران علیه مردم شد.(4) جالب است که پس از این خیزش تمام اختلاف های مذهبیِ [پاپی ها و لوتری ها] کنار گذاشته شد و همه ی خرده ستمگران برای سرکوب مردم با هم متحد شدند. پاپی و لوتری همه یکباره در جنگی صلیبی برضد کارگران به صف شدند. (آمریکا نیز هم اکنون اوضاع مشابهی دارد. هر جا که طبقه ی کارگر برای رهایی به پا می خیزد، جمهوری خواهان و دموکرات ها «همچون یاران شفیق دست در گردن یکدیگر می اندازند»).
البته مردم بودند که دسیسه چینی و فتنه گری می کردند. گوش کن ببین توماس مونتسر چه می گوید: «رباخواری، دزدی و غارتگری را بزرگان و اربابان مرتکب می شوند؛ آنها تمام موجودات عالم، ماهی های دریا، پرندگان آسمان و درختان روی زمین را ملک طلق خود می دانند. و سپس این حکم خدا را در گوش فقرا موعظه می کنند که «تو نباید دزدی کنی». اما این حکم شامل خودِ آنان نمی شود. آنها شیره ی جان کشاورزان و مکانیک های فقیر را بیرون می کشند و هیچ چیزی برای شان باقی نمی گذارند، و وقتی اینان مقدسات را زیر سؤال می برند، اعدام شان می کنند. و دکتر لایر (Doctor Liar) می گوید: آمین! اربابان خود این کار را می کنند، و همین است که فقرا را از آنان متنفر می سازد. آنها که نمی توانند مسئله ی شورش را از میان بردارند، چه گونه می توانند اوضاع را بهتر کنند؟ و من در اینجا اعلام می کنم که آری من فتنه گرم – هر کاری از دستتان می آید بکنید!» نه، این کلمات در دادگاه قاضی گَری (Gary) به زبان آورده نشدند! اشتباه نکن خواننده! این، زبان مدرن نیست؛ زبان 400 سال پیش است. … با این همه، مردی که این کلمات را به زبان آورد، درست می گفت. او انجیل را تفسیر می کرد و می گفت این کتاب فقط وعده ی رستگاری در بهشت را نمی دهد؛ برابری و برادریِ انسان ها روی همین کره ی زمین را نیز درخواست می کند. مدافعان نظم و قانون و مسیحیت سر از تن اش جدا کردند.
شورشیان در آغاز پیروزی هایی به دست آوردند، اما نتوانستند در برابر اتحاد اعوان و انصار طبقه ی ستمگر مقاومت کنند. آنها در پایین همین کوه، آنجا که آن صخره ی بزرگ به محاصره ی درختان عظیم بلوط درآمده است، مغلوب شدند؛ آنان برای آزادی جنگیدند، و دریغا که شکست خوردند. نه، شکست نخوردند؛ نبردشان با پیروزی موقت دشمن دچار وقفه شد.
روح جنبش رفرماسیون «روح جاودان اندیشه ی رها از اسارت» بود، و هیچ چیزی نمی توانست مانع پیشروی آن شود. اعدام، چوبه ی دار، شکنجه و سیاهچال هیچ فایده ای نداشت. برعکس، خون شهدا آتش آزادی خواهی را شعله ورتر می کرد، آن را به سرزمین های دیگر می برد، و در مسیر پیروزی مقاومت ناپذیر خود هر جا می رفت به نارضایی ستمکشان دامن می زد.
همین ویرانه هایی که می بینی خود گواه نیروی عظیم آن جنبش است! اما مهم ترین کاری که این روح شورشی و بی قانون انجام داد بازکردن راه بر روی دنیای نو بود. رفرماسیون غول جوان، یعنی آمریکا، را به دنیا آورد؛ برای انگلستان کسی چون کرامول و برای فرانسه یکی چون ریشلیو را به ارمغان آورد.(5) نیروی تخمیرگرش پروتستان های فرانسوی (Huguenots) را از فرانسه و پاکدینان (Puritans) را از انگلستان بیرون راند. اما این ساکنان اولیه ی نیمکره ی غربی، برای آن که به اذیت و آزار پیروان جنبش رفرماسیون بپردازند، باید به عنوان شهروندان درستکار و قانونمدار در فرانسه و انگلستان می ماندند. جامعه باید خود را از شر عناصر خطرناک [رفرماسیون] حفظ می کرد، اما اینها به جای آن که در میهن شان بمانند و در راه «اندیشه های پیشرفته شان» شهید شوند به آن سوی اقیانوس اطلس گریختند.
باری، دوست من، رفرماسیون که درست در همین جا شروع شد – یعنی در همان کشوری که چهار قرن بعد «آنارشیست های وحشی» از دل آن بیرون آمدند، همان آنارشیست هایی که «نمی توانند روح نهادهای آمریکا را درک کنند» و غیره،… – سدهای فئودالی را درهم شکست، سدهایی که مانع پیشرفت انسان بودند. این جنبش در جریان جنگی سی ساله – جنگی که قاره ی اروپا را به ویرانه ای بدل کرد – اعلام کرد که نباید آزادی اندیشه و عقیده و نیز پژوهش علمی را سرکوب کرد به این دلیل که با خرافات و دگم های مذهبی منافات دارد، خرافات و دگم هایی که عموماً مورد تأیید و تقدیس سنت اند. افراد «درستکار و قانونمدار» به گونه ای تعصب آمیز با طرفداران این تغییر ضروری مخالف بودند، و در نتیجه اقیانوسی از خون باید ریخته می شد. ویرانه های اینجا، که با گردش چشم می توانی آنها را ببینی، گواه این جنگ هولناک است، جنگی که هنوز پایان نیافته – جنگ رهایی و آزادی انسان، رهایی اقتصادی، سیاسی و مذهبی. هر کدام از این ویرانه ها مسافت نمای راه پیشرفت اجتماعی انسان است. در همین نزدیکی ها راه شوسه ی تاریخی وجود دارد که ارتش های پیروز ناپولئون، برخلاف مقاصد امپراتور بزرگ، بذر «آزادی، برابری، برادری» را تا شرق دور روی آن افشاندند، و در آنجا چشم انداز نوینی را در مقابل چشمان نیمه بینای میلیون ها انسان مظلوم و ستمکشِ تبارِ ما گشودند. آری، آن بذر حتا اکنون نیز میوه ی خوب می دهد. سیاهچال ها و چوبه های دار روسی و [تبعیدگاه های] سیبری گواه اند.
اکنون، دوست من، پیش از آن که این سیر و سیاحت تاریخی را به پایان برسانیم، بار دیگر به آینه ی هزار سال گذشته نگاه کن، دقیق ردپاهایی را دنبال کن که از آن نمازخانه به این قلعه می رسد، این قلعه را به وارتبورگ وصل می کند، از وارتبورگ به نبرد پایین این کوه و خرابه های ناشی از آن راه می برد، و سپس آنها را تا انگلستان، فرانسه، آمریکا و دوران کنونی دنبال کن و به من بگو آیا این آینه مسیر آینده را به تو نشان نمی دهد….؟ چرا، می دهد!
زادگاه (بربرگونه)ام را به تفصیل وصف کردم، اما در همان حال نگاهی اجمالی به تاریخ هزار سال اخیر نیز انداختم. وضعیت کنونیِ جامعه محصول مبارزه ی نوع انسان در این دوران و نیز دوره های پیش از آن است – آری، مبارزه! همان گونه که میرابو (6) گفت، «دنیا را نمی توان با افشاندن گل بر سر و روی آن تغییر داد»؛ و تاریخ نیز صحت این گفته را نشان می دهد. در هیچ زمانی حاکمان و غارتگران چنگال خود را از روی گلوی قربانیان شان برنداشته اند مگر آن که مجبور شده باشند – منطق و استدلال؟ نه … خون! انسان برای آزادی همیشه این بهای گران را پرداخته است.
سال های دوران کودکی ام خوش گذشت. بازی می کردم و درس می خواندم. اما کودکی من با کودکی فرزندان کارگر معمولیِ این «کشور پرشکوه و جلال، متمدن و – به گفته ی گرینل – با فرهنگ» فرق داشت. فرزندان این پرولتر جوانی نمی کنند؛ در بهار زندگی شان از گرمای جان بخش آفتاب، شکوفه کردن و گل دادن خبری نیست! اگر در زندگی آنها هدفِ قابل تشخیصی وجود داشته باشد، آن هدف کارکردن برای شادی و خوشحالی کسانی است که آنها را زیر پاهایشان له می کنند. در زادگاه من، کودکان از 6 سالگی تا 14 سالگی هر روز باید به مدرسه می رفتند؛ بنابراین، در آن «کشور بربرها» هر کودکی مجبور است 8 سال به مدرسه برود و، از همین رو، نمی تواند به خدمت پدر و مادرش یا کارخانه دار درآید و برای آنها «کار کند و مزد بگیرد». در حالی که در کشور متمدن [آمریکا] کودکانِ کارگران مزدی به طور متوسط بیش از دوسال به مدرسه نمی روند؛ آنها از مدرسه فقط این را یاد می گیرند که مثل یک ماشین زنده کار کنند.(7) نشاط و سرزندگی آنها را ، که برای رشد جسمی و فکری شان لازم است، به گونه ای سنجیده به کار می گیرند تا از معصومیت شان برای شهروندان محترم و طرفدار «نظم و قانون» طلا بسازند. آنها یا پیش از آن که به بلوغ برسند از مرض سل می میرند یا به الکل پناه می برند تا شاید بنیه ی از دست رفته شان را بازیابند. اگر شانس بیاورند و نمیرند، معمولاً از یکی از همان مؤسسات خیریه یا کانون های اصلاح و تربیت سر در می آورند، مؤسسات و کانون هایی که ما آنها را به دیوانه خانه، ندامتگاه یا گداخانه می شناسیم.
اما وای به حال آن نگون بختی که این نظم را محکوم کند! او «دشمن تمدن» است، و «جامعه باید خود را از شر این گونه جنایتکاران مصون نگه دارد». … اینان با مفیستوی مزین به ستاره (8)، یعنی بُنفیلد و گارد شریف «آزادی» اش، با منجی دولت، گرینلِ به هیئت راهزنانِ سیسیلی درآمده، با اعضای مزدورِ هیئت منصفه، و با خیل انبوهِ لاشخوران اجتماعی سرو کار خواهند داشت. اینها همه در صدور حکم تکفیر [این «جنایتکاران»] هماهنگ عمل می کنند. همه با هم یک صدا فریاد می زنند: «اعدام شان کنید!»
بدین سان، «جامعه» نجات می یابد، و «آزادی و نظم» – انجمن های پلیس – پیروز می شود! تکبیر!
نمی خواهم بگویم که اوضاع زندگی کارگران مزدیِ آلمان بهتر از آمریکاست، اما مردمِ هیچ جایی را به اندازه ی مردم این کشور محتاج ندیده ام. ضمن آن که در آلمان زنان و کودکان بیش از آمریکا مورد حمایت قرار دارند.
(من برای یک کار دولتی دربخش جنگل تحصیل کردم). در کودکی، معلم خصوصی داشتم، و بعد در کاسل به پلی تکنیک رفتم. هفده ساله بودم که پدرم ناگهان درگذشت، و خانواده ی بزرگ و معمولی ما را تنها گذاشت. من فرزند بزرگ خانواده بودم و چون احساس می کردم ادامه ی تحصیل ام عادلانه نیست – خرج آنها زیاد بود – تصمیم گرفتم به آمریکا بیایم، جایی که خویشاوندان پولدار بسیاری پیدا کردم. سال 1872 به نیویورک رفتم و به توصیه ی دوستانم به کارِ مبل پرداختم. چند سال بعد به شیکاگو آمدم و از آن پس ساکن اینجا شدم، اگرچه گاه برای مدتی از این شهر دور بوده ام. یک بار، برای یک سال در مزرعه ای کار کردم، با این هدف که در روستا زندگی کنم. اما وقتی دیدم وضع زندگی کشاورزان و اجاره دهندگان خرده پای زمین حتا از اوضاع زندگی کارگران مزدیِ شهرها هم بدتر است و آنها نیز به اندازه ی کارگران محتاج اند، منصرف شدم و به شهر بازگشتم. همچنین، به ایالت های جنوب آمریکا نیز سفر کردم تا این کشور و مردمان اش را بشناسم؛ و یک بار هم به گروهی سیاحتی پیوستم تا به شمال کانادا بروم، اما موفق نشدم.
زمانی که به این کشور رسیدم هیچ چیز از سوسیالیسم نمی دانستم، جز همان چیزهایی که در در روزنامه ها خوانده بودم، و با خواندن آنها به این نتیجه رسیده بودم که سوسیالیست ها مشتی آدم درب و داغان و نادان و تنبل اند که «می خواهند همه چیز را بین مردم تقسیم کنند». اما همین که کم کم افراد [سوسیالیستی] را دیدم که شرافتمندانه زندگی می کنند، تعجب کردم و آشنایی با اوضاع زندگی کارگران مزدیِ این دنیای جدید مرا تکان داد.
کارخانه، مقررات شرم آور، نظارت، سیستم خبرچینی، نوکرصفتی و فقدان شجاعت در میان کارگران و رفتار متکبرانه و خودسرانه ی کارفرما و عمله و اکره اش – اینها همه تأثیری بر من گذاشتند که من هیچ گاه نتوانستم خود را از دست آن خلاص کنم. در آغاز نمی توانستم بفهمم چرا کارگران، که مردان پیرِ بسیاری با پشت های خمیده در میان آنها بودند، تمام توهین های سرپرست یا کارفرما را با سکوت و بدون هیچ اعتراضی تحمل می کنند. در آن زمان به این واقعیت پی نبرده بودم که داشتنِ کار برای کارگران یک مزیت و موهبت است، و کسانی که کارخانه ها و ابزار کار را در اختیار دارند این قدرت را دارند که کارگران شاغل را از این موهبت محروم کنند. هنوز نفهمیده بودم که برای کارگری که کارش را از دست می دهد پیداکردن یک خریدار دیگر برای کارش چه قدر مشکل است. نمی دانستم که هزاران هزار انسان بیکار در بازار وجود دارند که همه حاضرند با هر شرایطی کار کنند و در واقع کار را گدایی کنند. اما خیلی زود با این واقعیت آشنا شدم، و دریافتم که چرا این انسان ها تا این حد به نوکری تن می دهند، و چرا امر و نهی حقارت بار و امیال بوالهوسانه ی کارفرمایان را تحمل می کنند. شخصاً مشکل چندانی برای «گذران زندگی» نداشتم. نسبت به همکارانم وضع بهتری داشتم. شاید اگر آن خودخواهی غیراخلاقی را، که وجه مشخصه ی یک کاسب موفق است، می داشتم، و اگر آرزوهای من همان آرزوهای همسترِ حریص می بود، می توانستم یک کاسب و پیشه ور محترم باشم. (همستر از خانواده ی موش های صحرایی است، و «فکر و ذکرش در زندگی» دزدیدن و انباشتن غذاست؛ در برخی از مخازنِ همسترها به اندازه ی یک انبار غله ی درست و حسابی ذخیره ی غذا وجود دارد؛ به نظر می رسد بزرگ ترین لذت همستر در زندگی تخصیص غذا به خود است، زیرا مقدار غذایی که می دزدد خیلی بیشتر از مقداری است که مصرف می کند. در واقع، او، مانند بیشتر شهروندان محترم ما، هرچه قدر بتواند می دزدد بی آن که به ظرفیت مصرف اش نگاه کند). فلسفه ی من همیشه این بوده که هدف زندگی فقط لذت بردن است و، به نظرم، اخلاق راستین کاربست عقلانیِ همین اصل است.
گفتم که زهد و تقوایی که کلیسا آموزش می دهد جنایتی در حق طبیعت است.
باری، برای من که می دیدم اکثریت عظیم مردم با همه ی خرحمالی و جان کندن شان بازهم هشت شان گرو نُه است، طبیعی بود که علت این امر را از خود بپرسم. (من تا آن زمان هیچ کتاب یا هیچ مقاله ی بیطرفانه ای درباره ی سوسیالیسم مدرن نخوانده بودم). آیا این انکارنفس، این به صلیب کشیدنِ خود، داوطلبانه است یا به انسان ها تحمیل می شود، و اگر تحمیل می شود چه کسی آن را تحمیل می کند؟
در همین وقت ها بود که هنگامی که در کتاب هایم دنبال مطلبی می گشتم، به گفته ای از ارسطو (9) برخوردم که توجه ام را جلب کرد: « در آینده، زمانی که هر ابزاری، به فرمان ما یا بر اساس تقدیری از پیش تعیین شده، کار را به طور خودکار انجام دهد، همان گونه که مجسمه های دِدالوس با حرکت شان انجام می دادند، یا سه پایه های هِفائیستوس (10) کار مقدس شان را خودانگیخته پیش می بردند، زمانی که دوک نخ ریسی خودش نخ بریسد، آن زمان است که انسان دیگر به ارباب و برده نیاز ندارد.»
آیا دورانی که این متفکر بزرگ آن را بشارت داده بود فرانرسیده بود؟ چرا، رسیده بود. ماشین همان کاری را می کند که ارسطو پیش بینی کرده بود. با این همه، می بینیم که بازهم ارباب و برده وجود دارند. این پرسش ذهنم را به خود مشغول کرد که آیا وجود اینها هنوز هم لازم است؟
آنتی پوراس، شاعر یونانی، که در زمان سیسرون زندگی می کرد، به شیوه ی مشابه ارسطو از اختراع آسیاب آبی همچون وسیله ای که زنان و مردان برده را رها می سازد استقبال کرده بود. کارل مارکس، پس از ذکر این نکته، می نویسد: «امان از دست این بی دینان کافرمسلک که چیزی از اقتصاد سیاسی و مسیحیت نمی دانستند! آنها نمی توانستند بفهمند که ماشین می تواند با چه ظرافتی برای طولانی کردن ساعات کار زحمتکشان و تشدید فشار بر بردگان به کار گرفته شود. آنها (همان کافران بی دین) بردگی یکی را به این دلیل که به دیگری فرصت رشد می دهد، توجیه می کردند. اما ویژگی های خاص مسیحیت را نداشتند که بتوانند با موعظه ی بردگی توده ها، مشتی نوکیسه ی بی تربیت و متفرعن را به «ریسندگان مشهور»، «کالباس سازان بزرگ» و «فروشندگان ذی نفوذِ واکس» تبدیل کنند.» (11)
فکر می کنم در سال 1875 بود – زمانی که «حزب کارگران ایلی نوی» سازمان یافت – که به دعوت یکی از دوستان در همایشی شرکت کردم که موضوع یکی از سخنرانی هایش سوسیالیسم بود. این سخنرانی، که مکانیکی جوان آن را ارائه داد، به لحاظ نظری نکته ی چندان مهمی نداشت. اما از نظر موضوع …. می توانم بگویم کلیدی به دست من داد که با آن می توانستم قفل بسیاری از پرسش ها را، که ذهنم را سال ها به خود مشغول کرده بودند، باز کنم.
هر مطلبی که درباره ی این موضوع به دستم می رسید می خواندم، صرف نظر از این که موضع اش درباره ی سوسیالیسم خصمانه بود یا دوستانه. در آغاز، رؤیایی فکر می کردم و شیفته ی سوسیالیسم بودم. همچون بسیاری از افراد شریفِ کنونی بر این باور بودم که فقط کافی است حقیقت را بیان کنیم و استدلال مان منطقی باشد تا تمام مردان و زنان شریف را جذب آرمان های انسانی کنیم. شیفتگی دوران جوانی باعث می شد که استفاده از تجربه ی پیشرفت تاریخی در این مورد خاص را از یاد ببرم. اما دریغا که خیلی زود به این درک رسیدم که عامه ی مردم آدم هایی ماشینی اند که قادر به اندیشیدن و استدلال نیستند. آنها روی هم رفته از خودشان آگاهی ندارند و صرفاً آلت دست رسم و سنت اند. «چرا که انسان موجودی پست و حقیر است؛ او خود را دست پرورده ی عادت و سنت می داند.» – گوته (12)
اما هیچ چیز نمی توانست مرا نومید کند. مطالعه ی آثار اقتصاددانان و دانشمندان علوم اجتماعی در فرانسه، آلمان و انگلستان به سرعت باعث شد که مسائل را از منظری متفاوت با دوران شیفتگیِ اولیه ام ببینم. آثاری چون تاریخ تمدنِ باکِل، کاپیتالِ کارل مارکس و جامعه ی باستانیِ مورگان (13) چه بسا بیشترین تأثیر را روی من نهادند – اکنون من خود به ناظر موشکاف پدیده های گوناگون جامعه تبدیل شده بودم. ده سال اخیرِ زندگی من برای آن نوع پژوهشی که من در جست و جویش بودم بسیار آموزنده بوده است. در این مدت، همه جا با حمایت آموزگاران مورد علاقه ام رو به رو می شدم.
فکر می کنم سال 1877 بود که برای نخستین بار عضو «حزب سوسیالیست کارگری» شدم. رویدادهای آن سال و زور فیزیکی یی که از همه جهت نثار بردگان مزدیِ نق نقو و خوش باور شد، ضرورت مقاومتی شبیه همان زور فیزیکی را به من نشان داد. اما این مقاومت به سازمان نیاز داشت. اندکی بعد به «سازمان آموزش و مقاومت» (Lehr und Wehr Verein) پیوستم، که سازمان مسلح کارگران بود که حدود 1500 عضو کارآزموده داشت. همین که نجیب زادگان ما دیدند که لات های بی سر و پا دارند برای دفاع از خود در مقابل حملات شرم آوری چون حملات سال 1877 مسلح می شوند، یکباره به کارگزاران قانونگذار خود در شهر اسپرینگ فیلد دستور دادند که حمل سلاح از سوی کارگران را ممنوع کنند. دستور اجرا شد.
کارگران وارد سیاست نیز می شوند، سیاست مستقل. من خود چند بار نامزد نمایندگی [مجلس] شدم، اما وقتی نجیب زادگان شریف و کاهنان سیاسی دیدند که کارگران می توانند عده ای از خودشان را به عنوان نماینده انتخاب کنند، توطئه ای را سازمان دادند تا با تقلب و روش های مشابه کارگران را از نمایندگی محروم کنند. چنین بود که کارگران با اعلام انزجار از این توطئه، صندوق رأی را ترک کردند.
با آن که من در سال های گذشته از فعالیت سیاسی دفاع کرده ام، هرگز حتا برای یک لحظه بر این باور نبوده ام که با این فعالیت می توان مصائب اجتماعی رااز میان برداشت، یا حتا اصلاحاتی به سود کارگران انجام داد – به نظرم، «فعالیت سیاسی» صرفاً وسیله ی خوبی برای تبلیغ است. از آنجا که بر این باور بوده و هستم که ارگانیسم جامعه و زیرساختِ تمام مؤسسات اجتماعی، سیاسی و اخلاقی سازمان اقتصادی است، پس با این اندیشه نمی توانم هیچ میانه ای داشته باشم که بنیان جامعه را می توان با جرح و تعدیل آن یا با ایجاد ساختاری مبتنی بر آن – ساختاری که با دست بردن به بنیان جامعه بی درنگ فروخواهد ریخت – تغییر داد.
به نظر من، رهایی اقتصادی را فقط با مبارزه ی اقتصادی، و نه با سیاست ورزی، می توان به دست آورد – اگر چه سیاست ورزی می تواند به سازمان یابیِ کارگران کمک کند، کمکی که برای رشد و تحول مسائل با هدف تمرکز بر مبارزه ی نهایی ضروری است. در واقع، روند پیشروی اوضاع کنونی چنین است.
بررسی مفصل تر این مسئله در نوشته ای که به زندگی نامه اختصاص دارد ما را از موضوع دور می کند. اما اگر خوانندگان شما بخواهند دیدگاه های من را درباره این مسئله بشنوند، با کمل میل مطلبی دراین باره برای شما می نویسم.
چنان که پیشتر گفتم، درزمان اقامتم در نیویورک (از 1872 تا 1879) مشغول کارِ مبل (رویه دوزی) بودم. با توجه به تمایل شدیدی که به زندگی مستقل داشتم، در سال 1876 شروع کردم به کارکردن برای خودم، و مغازه ی کوچکی باز کردم. در همان سال، مادر، سه برادر کوچک تر و خواهرم به نیویورک آمدند، و من از آن پس با آنها زندگی می کردم و چند سالی هم خرج آنها را دادم. در این سال ها، اتفاق خاصی برایم نیفتاد.
در بهار 1880، نشریه ی آربایتر تسایتونگ (Arbeiter Zeitung ، روزنامه ی کارگران)، ارگان کارگران آلمانی، در آستانه ی ورشکستگی بود. علت اش سوء مدیریت این نشریه بود. گردانندگان نشریه از من خواستند مدیریت آن را به عهده بگیرم، و کمی پس از آن نخست سرپرست و سپس سردبیر نشریه شدم. روزنامه از ورشکستگی نجات یافت، و اکنون پرتیراژترین روزنامه ی آلمانی زبان این شهر است. کارگران آلمانی به درستی به این نشریه افتخار می کنند. آنها نشریه را متعلق به خود می دانند، و هیچ یک از آنها هیچ نفع خصوصی در آن ندارد. من امیدوارم دوستان انگلیسی زبان این نشریه را سرمشق قرار دهند. بی تردید، اینجا اکنون به یک روزنامه کارگریِ انگلیسی زبان، که متعلق به خودِ کارگران و تحت مدیریت آنها باشد، نیاز دارد.
سیاستمداران کوشیدند با من دوست شوند تا حمایت آربایتر تسایتونگ را به دست آورند. و وقتی در این کار موفق نشدند، همان گونه که همیشه ناموفق بودند، از من متنفر شدند. بدترین چیزی که توانستند درباره ی من بگویند این بود که من آدم «خشک مغزی» هستم. مدافعان «دولت آزاد» («آزاد» ازنظر آنها!) چنان پست و حقیر شده اند که به زعم آنها کسی که خود را در بازار نفروشد لزوماً خشک مغز است.
یکی از اعضای هیئت منصفه ای که برای ما کیفرخواست صادر کرد و «بیانیه» ای منتشر نمود حاوی این معنا که ما مزدوریم و با فریب کارگران پول به جیب زده ایم، ای. اس. درایر(14)، بانکدار مشهور، بود. این آدم خزانه دار کمیته ی کارزار انتخاباتی حزب دموکرات در جریان انتخابات اخیر آمریکا بود، انتخاباتی که در جریان آن کمیته ی نامبرده می خواست 10000 دلار [رشوه] به من بدهد برای آن که هیچ مطلبی به ضرر کلیولند منتشر نکنم. درایر بدون شک در جریان این پیشنهاد بود، و حتماً می دانست که من کسی را که این پیشنهاد را داده بود (که از قضا دوست من بود) از دفترم «بیرون انداخته ام». همین آدم، یعنی درایر، سه سال پیش قطعه زمینی را به قیمت 32000 دلار به هیئت امنای یکی از مدارس شهر فروخته بود. این زمین در تقاطع خیابان های کاس و ایلی نوی قرار داشت. چیزی نمانده بود که شورای عمومی محل این معامله را تصویب کند که من باخبر شدم که همین زمین کمی پیشتر با قیمتِ – فکر می کنم – 16000 دلار به فروش گذاشته شده بود. من هر سر و صدایی که از دستم بر می آمد کردم تا مسئله را افشا کنم. تحقیقات نشان داد که «رشوه» گرفته شده است. «زد و بند» به هم خورد.
وقتی می بینم که این افراد برای من و رفقایم کیفرخواست صادر کرده و ما را به جرم قتل محکوم کرده اند، وقتی می بینم این افراد همان کسانی هستند که فریاد می زنند ما «برای جامعه خطرناک ایم»، یاد آن کلک قدیمیِ دزدان می افتم که خودشان داد می زدند: «دزد را بگیرید!» اما واقعیت تأسف آور این است که در این میان انسان های درستکار نیز به سادگی فریب این دزدان را می خورند.
از میان کسانی که من خشم شان را علیه خود برانگیخته ام باید به حکمرانان ما، یعنی پلیس درستکار شهر، اشاره کنم. من سال ها درباره ی اخاذی ها، وحشیگری ها و «بگیر و ببند» های پلیس روشنگری کرده ام. اگر اعمال و رفتار پلیس تحمل این روشنگری را نداشته است، تقصیر من نیست! بیش از یازده سال پیش، وقتی من باعث شدم که افسر پلیسِ ایستگاه خیابان شیکاگو به خاطر هتک حرمت وحشیانه ی یک دختر جوان در همان ایستگاه بازداشت شود – هتک حرمتی که چیزی نمانده بود به قتل آن دختر (مارتا سیدل) بینجامد – اراذل و اوباشِ ستاره دار شهر سوگند خوردند که انتقام سختی از من بگیرند. و اکنون می پندارند که [با محکوم کردن من] به هدف خود رسیده اند.
لازم نیست اضافه کنم که من در دورانی که آربایتر تسایتونگ را می گرداندم خود را برای تلکه کنندگان و باج بگیرانِ گردن کلفت به شخصیت نفرت انگیزی تبدیل کردم. نتیجه ای که از کارم می گیرم این است: افتخار می کنم که برای خود هم دوست پیدا کرده ام و هم دشمن ساخته ام.
من سال های طولانی عضو «سازمان اجتماعیِ آلمانی- آمریکایی ها»(Ameri-Kanische Turner Bund) بودم. دوسال پیش، به عنوان نماینده ی این سازمان پرنفوذ در مجمع سراسری آن انتخاب شدم، و توانستم اصلی سوسیالیستی را در منشور آن بگنجانم.
همچنین، حدود سه سال پیش، به عضویت سازمان «شوالیه های طبقه ی کارگر» درآمدم. اما مجمعی که من عضو آن شده بودم منحل شد، و من نیز از آن پس عضویت خود را تجدید نکردم، به این دلیل که من اصولاً به پنهانکاری یا اجرای مناسک در سازمان ها اعتقاد نداشته و ندارم.(15) اما هرگاه به همایش های «شوالیه ها» دعوت شده ام، دعوت را پذیرفته ام و اغلب در آنجا سخنرانی کرده ام.
به عنوان سخنران و مُبلغ در گردهمایی های کارگرانِ مزدی بسیار فعال بوده ام. نماینده ی کارگران در کنگره ی «سوسیالیست های انقلابی» بودم، که در سال 1881 در همین شیکاگو برگزار گردید. و نیز نماینده ی کارگران در کنگره ی «انجمن بین المللی کارگران» بودم، که در سال 1883 در پیتسبورگ برگزار شد.
در بیشتر شهرهای صنعتی آمریکا برای کارگران سخنرانی کرده ام. در جریان اعتصاب «هاکینگ وَلی» (16) به آنجا رفتم و در همایش اعتصابیون سخنرانی کردم، بی آن که به دار و دسته ی پینکرتُنی های درستکار، که تهدید کرده بودند مرا می کشند و با تفنگ های وینچستر به همایش آمده بودند، اهمیت بدهم.
رابطه ی من با گردهمایی میدان «هی مارکت» شیکاگو در روز چهارم مه 1886 چیزی نبود جز رابطه ی کسی که برای سخنرانی به مراسم دعوت شده بود. من دعوت شده بودم که برای حاضران به زبان آلمانی سخنرانی کنم، اما وقتی دیدم هیچ سخنران انگلیسی زبانی آنجا نیست انگلیسی صحبت کردم. این گردهمایی به دعوت نمایندگان چند اتحادیه ی کارگری برگزار شده بود. شرکت کنندگان، کارگرانی با عقاید و دیدگاه های گوناگون بودند؛ آنها آنارشیست نبودند، و محتوای صحبت ها نیز آنارشیستی نبود. موضوع بحث حول مسئله ی هشت کار بود. هیچ کس حتا اشاره ای هم به آنارشیسم نکرد. اما بُنفیلد آنارشیسم را بهانه کرد. این فرومایه ی پلید، برای آن که یورش پلیس به این گردهمایی را توجیه را کند گفت: «آنها آنارشیست بودند، آنارشیست! چه وحشتناک!» توده ی ابله نیز گمان بُرد که «آنارشیست» حتماً باید چیز بسیار بدی باشد، و به این ترتیب به گروه دشمنان و غارتگران خود پیوست و همصدا با آنان فریاد زد: «به صلیب شان بکشید! به صلیب شان بکشید!»
«چه آسان است
مات و مبهوت کردن یا مرعوب ساختن
توده ی عوامی که به شکل گله ی بردگان در می آیند.»
تمام مطالب مربوط به این موضوع را می توان در متن دفاعیه ی من خطاب به قاضی گَریِ جلاد و دستیاران ارزشمندش، پیدا کرد.(17)
زنده باد انسانیت و روشنایی!
ارادتمند،
آوگوست اِشپیس

پی نوشت ها
1-جنگ سی ساله در سال 1618 با شورش نجیب زادگان بوهمیایی و در واکنش به این امر آغاز شد که مجلس بوهمیا اجباراً پذیرفت که فردیناند اشتیریا، دوک کاتولیک، پادشاه آینده ی بوهمیا باشد. با گسترش جنگ، تقریباً تمام دولت های اروپا درگیر آن شدند. جنگ سی ساله در سال 1648 با صلح وستفالی پایان یافت، که خود نشانگر پایان امپراتوری مقدس روم در آلمان به عنوان یک قدرت سیاسی بود. آلمان در جریان این جنگ و طاعون همراه با آن به ویرانه ای بدل شد. تخمین زده می شود که در این جنگ دو سوم جمعیت آلمان از بین رفت.
2- «پینکرتُنی ها» سازمانی بود که اَلن پینکرتُن آن را بنیان گذاشت، که فعالیت اش بر ضد اتحادیه های کارگری و طبقه ی کارگر از او شخصیت بدنامی ساخته بود. در بسیاری از اعتصاب های این دوره، کارگران باید با «اعتصاب شکنانِ پینکرتُنی» مقابله می کردند.
3- مارتین لوتر (1483 – 1546) رهبر جنبش رفرماسیونِ آلمان بود که، پس از آن که در 8 مه 1521 به اتهام بدعت در دین محکوم شد، حدود یک سال با قیافه ی مبدل در وارتبورگ زندگی کرد. در همان زمانِ اقامت در وارتبورگ بود که لوتر عهد جدید را از یونانی به آلمانی ترجمه کرد.
4- توماس مونتسر (1490 – 1525) کشیشی بود که در جنبش رفرماسیون رهبر انقلابی و مذهبیِ توده های مردم شد. او هوادار رفرماسیون بود، اما تحت تأثیر اندیشه های هوزیت و تابوریت، خواهان حمله ی اساسی تر به مسیحیت سنتی و نیز طرفدار انقلاب مردمی علیه طبقه ی حاکم فئودال شد. او رهبر جنگ دهقانی سال های 1524 – 1525 بود و کوشید خیزش دهقانان را به جنبش های انقلابیِ کارگران و معدنچیانِ شهرها پیوند زند. مونتسر لوتر را به دلیل روابط اش با شاهزادگان و زمینداران انجیل پرست محکوم کرد، و خود نیز به دلیل برنامه ی رادیکال اش متقابلاً از سوی لوتر محکوم شد. او پس از شکست نیروهایش در نبرد فرانکین هاوزن کشته شد، اما اندیشه هایش جنبش های اجتماعی و رادیکال آلمان را تحت تأثیر قرار داد.
در جریان جنگ دهقانی بود که لوتر با شاهزادگان آلمانی همسو شد و به اربابان توصیه کرد که شورش دهقانان را به خون بکشند.
5- اولیور کرامول (1599- 1658) از سال 1653 تا 1658 لُردِ حافظ کشورهای مشترک المنافعِ انگلستان، اسکاتلند و ایرلند بود. او از رهبران انقلاب پاکدینان بر ضد چارلز اول، پادشاه انگلستان، بود.
ریشیلیو (1749- 1791) کاردینال و دولتمرد نامدار فرانسوی بود که در صدد برآمد لویی سیزدهم، پادشاه فرانسه، را به خداوندگار و حاکم واقعی تمام اروپا تبدیل کند.
6- میرابو (1749 – 1791) رهبر مجمع ملی فرانسه (1789- 1791) [در سال های نخست انقلاب کبیر فرانسه] بود. برخی او را نویسنده ی «اعلامیه ی حقوق بشر» می دانند. او مدافع آزادی کامل مذهبی و فکری بود.
7- فقط نُه ایالت بودند که برای کار کودکان محدودیت سنی قائل می شدند. در این ایالت ها، کار کودکانِ کمتر از 10 تا 13 سال (بسته به هر ایالت) ممنوع بود. در اینها و دست کم یازده ایالت دیگر، محدودیت سنیِ کار کودکان بر حضور آنها در مدرسه یا توانایی شان در خواندن یا نوشتن استوار بود. اما راه های فرار از این محدودیت زیاد بود و مجازات تخطی از آن چنان سبک بود که قانون نمی توانست مانع استخدام کودکان در صنایع شود.
8- بُنفیلد فرمانده ی پلیسی بود که دستور حمله به تجمع کارگران شیکاگو در بعد از ظهر روز چهارم مه 1886 را صادر کرد. به نظر می رسد که اِشپیس دراینجا از یک سو بُنفیلد را شیطان می نامد (مفیستوفلس، شخصیت نمایشنامه ی فاوستِ گوته همان شیطان است) و، از سوی دیگر، با ربط درجه ی این فرمانده ی پلیس به ستاره های پرچم آمریکا به سرمایه داری این کشور و پلیس آن زخم زبان می زند.(پی نوشت مترجم)
9- ارسطو (384- 322 پیش از میلاد) آموزگار و فیلسوف بزرگ یونانی، که روان شناس، منطق دان، متفکر سیاسی و پدر نقد ادبی نیز بود.
10 – دِدالوس و هفائیستوس از شخصیت های اسطوره ای یونان باستان اند. اولی مجسمه سازی بوده که مجسمه هایش همچون انسان های زنده حرکت می کرده اند و از این رو آنها را به زنجیر می بسته اند تا فرار نکنند، و دومی خدای آتش نشانی بوده که ماده مذاب آتش فشان ها را به وسایل مورد نیاز خدایان دیگر تبدیل می کرده است.(پی نوشت مترجم)
11- گفته ای که از مارکس نقل شده از کتاب کاپیتال: نقد اقتصاد سیاسی (جلد اول، نیویورک، 1967، ص408) است.
نام شاعر یونانی که در زمان سیسرون می زیست، آنتی پاتروس بود.
12- یوهان ولفگانگ گوته (1749 – 1805) بزرگ ترین شخصیت خلاق آلمان بود. شاهکار او نمایش نامه ی فاوست است که آن را یک سال پیش از مرگ اش تمام کرد.
13- هنری تامس باکِل (1821- 1862) تاریخ دان انگلیسی و نویسنده ی تاریخ تمدن در انگلستان (در دو جلد) بود که در سال های 1857-1861 منتشر شد. این کتاب به تمام زبان های اروپایی ترجمه شد، و یکی از مهم ترین آثار در زمینه ی تاریخ علوم اجتماعی به شمار می رود.
لوئیس هنری مورگان (1818 – 1881) قوم شناس آمریکایی بود که شاهکارش به نام جامعه ی باستانی یا پژوهش هایی در زمینه ی پیشرفت انسان را در سال 1877 منتشر کرد.
نخستین ویرایش کاپیتالِ کارل مارکس (1818 – 1883) در سال 1867 در آلمان منتشر شد.
14- ای.اس. درایر بانکداری بود که ریاست هیئت منصفه ای را بر عهده داشت که برای آنارشیست ها کیفرخواست صادر کرد. او بعدها به جنبشی پیوست که هدف اش متقاعدکردن آلتگلد، فرماندار ایلی نوی، برای بخشیدن کارگران زندانی یعنی نیبه، فیلدن و شواب بود. به نظر درایر، نیبه کاملاً بی گناه بود و فیلدن و شواب نیز با آن که مجرم بودند، اما محکومیت شان را در حد همان جرم شان کشیده بودند و باید آزاد می شدند.
15- سازمان «شوالیه های طبقه ی کارگر» در آغازِ تأسیس خود را متعهد به پنهانکاری می دانست و از اعضایش می خواست هرگز نام این سازمان و اعضای آن را آشکار نکنند. در سال 1881، «شوالیه ها» نام سازمان خود را علنی کردند. با این همه، اعضای آن هنوز هم نمی توانستند «بدون اجازه ی اعضا … نام آنها را برای کارفرمایان یا اشخاص دیگر» آشکار کنند.
16- در سال 1884، معدنچیان «هاکینگ وَلی» در ایلی نوی از پذیرش کاهش دستمزدی که «شرکت ذغال سنگ و آهنِ کلمبوس و هاکینگ وَلی» مطرح کرده بود، سر باز زدند. هنگامی که معدنچیان تصمیم گرفتند اعتصاب کنند، شرکت تمام کارگران اعتصابی را اخراج کرد. در این اعتصاب، که از ژوئیه ی 1884 تا مارس 1885 طول کشید، 4000 معدنچی شرکت داشتند. اما این اعتصاب مصائب بسیاری را برای اعتصابیون و خانواده هایشان در پی داشت. در پایان نیز، معدنچیان مجبور شدند شرایط کارفرما را بپذیرند.
17- اشپیس نخستین فرد از محکومان بود که در دادگاه از خود دفاع کرد. او بر بی گناهی خود تأکید کرد و گفت دادگاه او را نه به دلیل قتل [یک پلیس] بلکه به دلیل اعتقادش به آنارشیسم محاکمه می کند. او انکار نکرد که او و رفقایش از کاربرد دینامیت دفاع کرده اند، و این دفاع را با این واقعیت توضیح داد که طبقه ی حاکم برای جلوگیری از هرگونه اصلاحات و پیشرفت به خشونت متوسل می شود. اما او منکر آن شد که وی و رفقایش تبانی کرده و برای نابودی خشونت آمیز نظم اجتماعیِ موجود در یک روز معین برنامه ریزی کرده اند. اشپیس دفاعیه ی طولانی اش را در دادگاه با این گفته به پایان رساند که او و رفقایش حاضرند راه سقراط، مسیح، جوردانو برونو، هُس و گالیله را ادامه دهند.

Advertisements

در سایه – روشن شب های پاریس

18 آوریل

نویسنده: حبیب ساعی دوشنبه ، ۳۰ فروردين ۱۳۹۵؛ ۱۸ آوریل ۲۰۱۶
http://www.peykarandeesh.org/movements/1038-2016-04-18-02-25-31.html

بر اساس تجربیات دو هفتۀ اول جنبش «شبِ ایستاده» در پاریس
۴۵ مارس ۲۰۱۶

روز ۴۵ مارس هستیم. بازهم حداقل هزار نفری هستند که در مجمع عمومی این دومین شنبه جنبش شرکت خواهند کرد. ساعت حدود هفت شب است و زیر باران منتظریم که یک ساعت دیگر مجمع عمومی برگزار شود، در این فاصله گُله گُله گروه‌های چند ده نفره دور هم بحث می‌کنند. اینها یا کمیسیون‌های شکل گرفته هستند یا در حال شکلگیری. در بخش مرکزی تعداد بیشتری جمعند و میکروفون و دستگاه صوتی وجود دارد.
صد نفری برای صحبت وقت می‌گیرند، با حوصله به کسی که بحث را می‌چرخاند گوش می‌دهند. هرکس دو دقیقه وقت دارد صحبت کند. معمولا ابتدا یک زن سپس یک مرد.

گویا بعد از ظهر، پلیس یکبار به شدت حمله کرده و گاز اشک‌آور زده است. در چهار طرف میدان خودروهای پلیس مستقرند و همینطور در ورودی مترو پلیس ازدحام کرده است. امشب فشار پلیس دو چندان است زیرا رییس جمهور، فرانسوا اولاند ، ساعت ۹ شب مصاحبه تلویزیونی دارد.
در این گروه صد نفره سخنگویی‌ها ادامه دارد. زمانی که تعداد گویندگان مرد زیاد می‌شود، برای چند دور، اولویت به زنان داده می‌شود و در واقع گرداننده زنان حاضر در جمعیت را تشویق به صحبت می‌کند. زنان از شرایط خاص‌شان یا از مبارزه عام حرف می‌زنند. کمیسیون زنان هم درست شده است و با چند ماده ساده کار خود را شروع کرد که یکی از اولین آنها رعایت حق تساوی١در سخن گفتن زن‌ها و مردها بود. این ماده کاملا جدی‌ گرفته شده و اجرا می‌شود. زنی به لحن گرداننده انتقاد دارد که با مرد بی‌مَسکنی که همیشه در میدان است و همین چند دقیقه قبل صحبت کرد، به نحو مناسبی برخورد نکرده. مرد بدون رعایت نوبت میکروفن را گرفته بود و با صدایی خسته گله کرده است. او گفته که «شما آمده‌اید اینجا را بدون رعایت وضع بی‌ثبات ما بهم زده‌اید. اینجا سه بار در هفته سه‌شنبه و پنجشنبه و شنبه مؤسسه خیریۀ «رستوران‌های قلب» آن گوشه غذا پخش می‌کنند، شما این کار را مختل کرده‌اید. شما مبارزه می‌کنید برای تغییر جهان، ما باید هر روز برای بقائمان، برای زندگی مبارزه کنیم. ما به این غذا نیاز داریم…» همه برایش کف زدند و قرار شد مِن بعد آن منطقه را آزاد بگذارند.
پسری در وقت خود، میکروفون به دست می‌گیرد و بیست ثانیه فقط فریاد می‌زند. یک جیغ بلند. بعد می‌گوید که پلیس آن طرف میدان مرد بی‌خانمانی را کتک زده و او برای کمک رفته و خودش هم کتک خورده. او خشونت برخی از رفقا را انگیزه این برخورد پلیس می‌داند. معتقد است که «هسته‌ای » در جنبش یک خط خشونت را تعقیب می‌کند. او اضافه می‌کند که «ما انسان هستیم و با پلیس‌ها هم ارزش‌های یکسانی داریم» اما چند نفر به علامت مخالفت رادیکال، دست‌هایشان را به شکل ضربدر بالا می‌برند… و بحث بالا می‌گیرد. بحث خشونت از مضامین اساسی و مکرری است که تقریباً هر روز مورد بحث است که بسته به موضوع و مورد خاص و توان سخنگویان در نوسان است.
در وسط این بحث رشته سخن به یکی از افراد «کمیسیون اقدامات»٢ داده می شود. او می‌گوید که تصمیم بر آن است که عدۀ زیادی به میدان تروکادرو٣ که محل سخنرانی امشب اولاند است بروند و در آنجا تظاهرات کنند. بلافاصله صف سی-چهل نفری از این تجمع به سوی مترو روان می‌شود. تصمیمات کمیسیون اقدامات هیچ وقت پس از اعلام علنی به گفتگو نمی‌کشد؛ اعلام می‌کنند و دست بکار می‌شوند. هر کس مایل بود، همراه می‌شود.
بلافاصله پلیس درون مترو ازدحام می‌کند و داد و فریاد بالا می‌گیرد. پس از کمتر از ده دقیقه کش و قوس، مترو اعلام می‌کند که ایستگاه رپوبلیک بسته است… ولی بعید است که اینکار کمیته ضربت را از انجام کارش منصرف سازد.٤
«شبِ ایستاده» عنوانی است که این جنبش به خود داده است. این جنبش دیروز تاریخ خود را ۴۴ مارس اعلام کرد. مبدأ تاریخ شب اول تظاهرات یعنی ۳۱ مارس گرفته شده است، درست بعد از اینکه عده‌ای پس از نمایش یک فیلم با مضمونی اعتراضی، تصمیم می‌گیرند به خانه نروند و مبارزه را ادامه دهند. با این برنامه به میدان جمهوری می‌روند و همانجا به بحث می‌نشینند. این روایت در مورد خودجوش بودن این جنبش شایع شده است. اما مثل آغاز هر جنبش موفقی می‌دانیم که خودپویی از شرایط عمومی یک جنبش زاده می‌شود، زمانی‌که ناگهان اراده‌های منفرد بر در شرایطی مهیا و آماده، که خود چندین مؤلفه دارد و یک جو خاص را می‌سازد، همگرا می‌شوند، گویا چیزی «می‌گیرد»، باهم جفت و جور می‌شود. هم آن تلاش‌های منفرد لازمند و هم بستر آماده و آبستن حادثه. ولی آنچه خودجوشی واقعی این جنبش را نشان می‌دهد سرریز کردن آن از کاسۀ امیال و احیاناً برنامه‌های مبتکرین اولیۀ آن است.
آنچه جرقۀ اول این جنبش بود ظاهراً نمایش دو فیلم مبارزاتی٥ در محل بورس کار در ۳۱ مارس است. به خصوص فیلم : «مرسی کارفرما» که کارگردان آن جوان مترقی‌ای است به نام فرانسوا روفن ٦ از همکاران دانیل مرمه٧، مسئول برنامه رادیویی «برو آنجا ببین هستم یا نه٨» که تعبیری فرانسوی است معادل فرستادن کسی دنبال نخود سیاه. پخش برنامه مرمه بعد از بیست و پنج سال از کانال عمومی رادیو داخلی فرانسه٩، از سال گذشته بنابر تصمیم ریاست جدید رادیو، منتصب دولت فرانسوا اولاند، قطع شد. روفن خودش هم نشریه‌ای دارد مبارزاتی و پر از طنز اجتماعی بنام فکیر١٠. موضوع فیلم مبارزه یک زوج پیر است که در یکی از کارخانه‌های صنایع لوکس مهم فرانسه متعلق به میلیاردری سرشناسی بنام برنار آرنو١١ کار می‌کردند. بعد از بسته شدن کارخانه آنها از کار بیکار می‌شوند. روفن آن دو را متقاعد می‌کند که به شرکت بگویند باید به ما غرامت کلانی بدهید و گرنه با روزنامه‌های مترقی و مستقل تماس می‌گیریم و رفتار شما را افشا می کنیم. بر این اساس مذاکره‌ای بین این زوج و فرستاده شرکت شروع می‌شود که در منزل زوج می‌گذرد. تمام مذاکرات مخفیانه از جانب روفن ضبط می‌شود و در فیلم آمده است. هم جالب است و هم پر از طنز. دست آخر زوج برنده می‌شود و چهل هزار یورو غرامت می‌گیرد و شوهر در یکی از فروشگاههای گروه استخدام می شود. خلاصه فیلم افشاگری روش‌های این گروه بزرگ از صنایع لوکس١٢ است. بیرون سالن بینندگان که بعد از دیدن فیلم حسابی به هیجان آمده بودند، تصمیم گرفتند تا میدان رپوبلیک تظاهرات کنند. بعد هم گفتند که همین جا بمانیم و ماندند و به این ترتیب این جنبش جدید میادین آغاز شد.
حالت ظاهری جنبش مثل همه حرکت‌های اصیل کاملا خودپوست و خودبه‌خودی. هرچند کسی که در جریان باشد می‌داند که چقدر خوب سازماندهی و فکرشده و کسانی در آغاز ماجرا بودند، به طرز ظریفی سعی می‌کنند حرفشان را به کرسی بنشانند. مدتی است که در جنبش‌های اخیر شاهد این نوع تشکل دادن بدون آنکه شکل آن عیان باشد، هستیم. اما این تلاش یا ابتکار اشخاص مانع از واقعیت خودپو بودن جنبش نیست و خود بانیان هم اعتراف دارند که جنبش آنها را پشت سر گذاشته است. چند عامل واقعی هم این امر را نشان می‌دهد: فیلم مرسی کارفرما از اوایل فوریه در بسیاری از نقاط پخش شده است و هر بار روفن و رفقایش تلاش کردند که عموم را تهییج کنند. همینطور فیلم «همچون شیرها» که مدت‌هاست در کمیته‌های کارخانجات و اماکن مبارزاتی سندیکاها و توده‌ای نشان داده می شود. اما ابتکار و تلاش‌ ایشان «نمی‌گرفت».
بعد از اعلام تظاهرات در میدان، یکی از انجمن‌های دست در کار١٣ روز اول آوریل برای مدت سه روز از ادارۀ پلیس مرکزی تقاضای مجوز کرد، و در عمل این تقاضا چندین بار تمدید می شود.
هدف سیاسی اساسی که در ابتدا تعقیب می‌شد در ارتباط با لغو قانون اخیر کار بود، که با خواسته‌های دیگری که در جامعه مطرح بود عجین می‌شد، اما به نظر می‌رسد که این وجه مطالباتی در جریان جنبش کم و بیش پشت سرگذاشته شده.
پس مجموعاً شاید بتوان گفت که علیرغم آنکه عنصر فعال در ابتدای امر بسیار هوشیارانه و به شیوه‌ای ظریف در به راه انداختن حرکت نقش داشته، اما به خصوص همگرایی چندین مبارزۀ توأمان اجتماعی-سیاسی و وضعیت بسیار دشوار اجتماعی امکان داده تا این شرایط انفجاری، که البته هنوز با سراسری شدن بسیار فاصله دارد، پیش بیاید. هیچ خط سیاسی یا برنامه یا مطالبه‌ای هم رسماً اعلام نشده و این خود به ویژگی جنبش مربوط است. زمینه‌های اجتماعی و مبارزاتی این جنبش کمابیش روشن است؛از مخالفت وسیع و درازمدت زادیست١٤ها با پروژه فرودگاه شهر نانت گرفته تا موج همبستگی با پناهجویان و همینطور جنبش دانشجویی اخیر یا اعتراضات به وضعیت اضطراری که دولت به اصطلاح سیوسیالیست به بهانه مبارزه با تروریسم به جامعه تحمیل کرده است، و یا همینطور مبارزۀ شدید در مقابل برقراری مجازات لغو ملیّت – که دولت وادار شد آن را پس بگیرد- و دست آخر این اصلاح قانون کار که هدیه‌ای‌ بی‌نظیر از جانب دولت به کارفرماست در جهت نابود کردن دستاوردهای جنبش کارگری. به اینهمه باید همه اعتراضات و نارضایتی‌های صنفی را هم افزود که نتیجۀ سیاست ریاضت‌کشی اقتصادی است و بر محور کمک به کارفرمایان همۀ اقشار دیگر جامعه را در تنگنا قرار می‌دهد.
باری، پس از اولین شب گردهمایی، تاریخ ۳۱ مارس با ارجاع به انقلاب فرانسه که خود را مبدأ قرار داده بود، به عنوان نقطه آغازین تاریخی نوین محسوب گشت و دو هفته بعد امروز ۴۶ مارس هستیم.
پرنسیپ اولیه و اساسی جنبش آزادسازی کلام است. هر کس حق دارد و حتی از او دعوت می شود که رشته کلام را به دست گیرد و هرچه می‌خواهد بگوید. واقعاً جالب است که پس از دو هفته، هر روز تعداد بیشتری از همه دست می‌آیند١٥ تا حرفی را که سال‌ها فروبلعیده و در گلو خفه کرده‌اند با دیگران در میان بگذارند.
اگر حرفی با مضمون ارائه گردد، تلاش می‌شود به درجه بالاتری از تدقیق برسد، کسی که آن را بیان کرده شخصاً یا با کمک کسی که «تسیهیل‌کننده١٦» نامیده می‌شود، آن را بهتر فرموله و بیان کند و احیاناً برای ایجاد یک کمیسیون به مجمع عمومی پیشنهاد می‌شود. بدین ترتیب چندین و چند کمیسیون تشکیل شده با مضامین بسیار جالب. در اینجا از چند کمیسیون یاد می‌کنیم:
– کمیسیون استقبال و آسودگی١٧: که به استقبال از افراد، اطلاع‌رسانی، هماهنگی و گرداندن بحث … می‌پردازد. افراد فعال در این کمیسیون، میانجی یا تسهیل‌کننده هستند تا همه چیز در نهایت آرامش برگزار شود و مسئولیت ادارۀ مجامع عمومی با آنهاست. از وظایف میانجی از جمله آن است که اگر کسی که برای صحبت در ملاء عام و در مقابل یک جمعیت مشکل دارد، او را یاری داده یا حتی به جای او حرفش را مطرح سازد.
– کمیسیون پزشکی و درمانی: که از هفتۀ دوم بهداشت و بیمارستان بر آن مزید شد.
– کمیسیون آشپزخانه: که هر روز هزاران ساندویچ و قهوه و چای و آبمیوه … پخش می‌کند. و اگر پلیس بگذارد غذا هم می‌پزند –انواع سوپ، عدسی و یا مافه١٨. اساساً رایگان است یا آن طور که می‌گویند «قیمتش آزاد» است، به این معنی که هر کس داشت هر چقدر که خواست پول می‌دهد یا کمک غیرنقدی می‌کند. هر روز روی یک لیست اجناس مورد نیاز را می‌نویسند تا هرکس می‌تواند با خود بیاورد.
– کمیسیون مشورت حقوقی و قضایی: که تا به حال عمدتاً توصیه‌های قانونی کرده است (مثلاً در صورت دستگیر شدن چه رفتاری باید داشت، وکیل تسخیری را نپذیرفت و از این دست سفارشات). این کمیسیون پیشنهاد داده که به جای وکیل تسخیری، با یکی از وکلای کمیسیمون تماس گرفته شود، و شماره تماس‌هایی بین جمع پخش شده است. این کمیسیون تا اکنون عمدتاً به کار دستگیرشدگان رسیدگی کرده است و معمولا گزارش فعالیتش را به مجمع عمومی می‌دهد.
– کمیسیون همگرایی مبارزات و همبستگی با دیگر مبارزات.
– کمیسیون دموکراسی و تصمیم‌گیری: که بحث‌های دموکراسی، رأی‌گیری، قرعه‌کشی … یعنی مباحث تئوریک مربوطه را باز می‌کند.
– کمیسیون مقاومت زنان
– کمیسیون اعتصاب عمومی
– کمیسیون مؤسسان: که تلاش دارد لزوم یک قانون اساسی جدید را مستدل کرده و به نگارش آن بپردازد.
– کمیسیون سیاست خارجی
– کمیسیون آفریقا
– کمیسیون ارتباطا‌ت خارجی: که تلاش دارد زمینۀ اشاعۀ این نوع شب‌های ایستاده را در شهرهای دیگر ایجاد کند. تاکنون بسیاری از شهرها و حومه‌ها و حتی شهرهای خارج از فرانسه دست بکار شده‌اند.
– کمیسیون حقوق بشر: که بعد از بحث نام آن به «کمیسیون حقوق انسان» تغییر پیدا کرد، و باز هم در جریان بحث است و ممکن است به کمیسیون زندگان تبدیل شود.
– کمیسیون کتابخانه ایستاده١٩: که در آنجا کتاب‌ها پهن هستند، هرکس خواست کتابی برمی‌دارد، اگر خودش کتابی داشت می‌آورد. این کمیسیون با کمیسیون «دانش در اشتراک»٢٠ همراه شده و سایت انترنتی خود را درست کرده‌اند.
– کمیسیون هنری و فرهنگی
– کمیسیون نقاشی و طراحی ایستاده
– کمیسیون تربیت وآموزش مردمی
– کمیسیون آب و هوا و محیط زیست
– باغ ایستاده٢١ که شنبه ۹ آوریل راه افتاد و بسیار زیبا و ابتکاری بود: عده‌ای سنگفرش‌های یک تکه از میدان را، حدود ۳ متر مربع به طور مرتب و تمیزی برداشتند، زمین را شخم زدند و گل و گیاه کاشتند. بعد در دو طرف این مربع یک حصار کوچک یک متری برپا کردند و بر آن پیچک گذاشتند همراه با گلدان‌های کوچک که از بطری آب یک لیتری پلاستیکی درست شده که از طول بریده شده. مثل یک کشتی کوچک پلاستیکی که با خاک پر می‌کنند و گل و گیاه در آن می‌کارند. بچه‌ها به خصوص با شور و اشتیاق در این فعالیت شرکت کردند. بچه‌های کوچک گله به گله این گلدان‌های لاستیکی را تزیین کرده و به حصار چوبی می‌آویختند و از این بازی کیف می‌کردند، و دوشنبه که پلیس میدان را برچیده و «تمیز» کرده بود، همه سراغ باغ ایستاده را می‌گرفتند.
و از همه مهمتر
– کمیسیون اقدامات است: که بهتر است آن را گروه ضربت بنامیم، چون عضویت در آن بسیار سخت است و اعضای آن نیمه مخفی هستند. آنها آکسیون‌هایی ترتیب می‌دهند که لحظۀ آخر عمل می‌شود. مثلا شنبه شب بعد از اتمام مجمع عمومی، حدود نیمه شب، ناگهان دویست-سیصد نفر به حالت تظاهرات با سر دادن شعار «پاریس برخیز، قیام کن»… به راه افتادند و در اواسط راه معلوم شد که مقصد آپارتمان خصوصی نخست وزیر است. همین که پلیس قصد تظاهرات‌کنندگان را فهمید، دو سه کوچه مانده به مقصد، راه را سد کرد و بیست سی نفر صف اول را هم محاصره کرد. دیگران برای رها شدن رفقایشان شعار می‌دادند. بعد از حدود یکساعت تظاهرات و پرتاب گاز اشک‌آور از سمت پلیس، پلیس جلوی کوچه نخست وزیر را کاملا مسدود کرد و نهایتا صف تظاهرات به سمت میدان رپوبلیک برگشت. در راه بازگشت ویترین و در و پنجرۀ بسیاری از بانک‌ها و شرکت‌های بیمه شکسته شد؛ خود اینکار فردای آن روز در مجمع عمومی باعث درگرفتن بحث‌های خیلی جالبی شد روی مسألۀ خشونت، ضرورت انجام یا ضرورت اجتناب از آن، الزامی بودن یا نبودن آن، …. دست آخر نظری که نسبتاً جا افتاد این بود که شکستن بانک‌ها و شرکت‌های بیمه قابل‌پذیرش و حتی مقبول است در حالی‌که اموال عمومی مثل سرپناه ایستگاه اتوبوس و… را نباید شکست… .
برگردیم به تظاهرات و کمیته ضربت؛ بعدا معلوم شد که پلیس در تظاهرات عمومی روز شنبه بعد از ظهر که به دعوت سازمان‌ها و سندیکاها علیه قانون کار برگزار می‌شد و در میدان ناسیون به زد و خورد کشیده بود، ۹ نفر را دستگیر و دادگاهی کرده. ۸ نفر آنها فردای آن روز آزادشده بودند. رفیقی به اسم باتیست هنوز زندانی بود که کمیسیون قضایی پرونده‌اش را پیگیری کرده بود. کمیته ضربت یک تظاهرات موضعی جلوی پلیس منطقه راه انداخت… بالاخره قرار بود پنجشنبه باتیست آزاد شود و قرار شد یک گروه برای استقبال از او به کمیساریا بروند.
کمیسیون ضربت در هفته گذشته چند شب پیاپی در خیابان‌های اطراف میدان تظاهرات‌های موضعی ترتیب داد با شعار مرکزی: «برخیز! برخیز! ، پاریس برخیز، قیام کن!»٢٢ یا در مواقعی به درخواست کمیسیون‌های دیگر بسیج می‌شد مثلاً به درخواست کمیسیون حقوقی برای تظاهرات جلوی کمیساریای منطقه یازدهم، یا به مناسبت آزادشدن باتیست. در مواقعی کمیسیون همگرایی مبارزات از کمیسیون اقدامات درخواست می‌کند که به عنوان نیروی پشتیبان مبارزاتِ در جریان در محل مبارزه تجمع کند. مثلا دو روز پیش برای حل کردن مشکلات مسکن در یک حومه همراه با جریان دال یعنی «حق مسکن»، به سراغ مدیریت نیمه دولتی ساختمان مربوطه رفته‌اند و از قول مسئول این انجمن، حضور چهل نفره آنان یک مسأله بغرنج را حل کرده است. یا شرکت کمیسیون در دفاع از مبارزات کارگران راه آهن ایستگاه اوسترلیتز و یا کمک آنها به دانشجویان دانشگاه پاریس ۸ برای بلوکه کردن دانشگاه.
و در کنار این کمسیون‌ها هر روز کمیسیون‌های جدیدی ایجاد می‌شوند. بعد از هفته اول یک بین‌کمیسیون٢٣ درست شد تا به کار کمیسیون‌ها نظم بدهد. صحبت از ایجاد قطب٢٤ هایی هم هست که کمیسیون‌هایی را که موضوعات نزدیکی دارند تحت یک چتر مشترک نظم دهد.
دور تا دور میدان همۀ انجمن‌ها و تشکلات اجتماعی بساط خودشان را چیده‌اند و میز کتاب دارند… خلاصه نوعی فستیوال دائمی انجمن‌های در مبارزه برپاست.
پرنسیپ کمیسیون‌ها این است که هر کس مایل باشد می‌تواند بحثش را در مجمع عمومی که هرشب از ساعت ۶ تا ۱۰ یا دوازده برگزار ارائه دهد، و بعد می‌گوید که هر کس خواست فلان ساعت بیاید فلان گوشه، تا در جمع کوچکتری دربارۀ پیشنهاد یا نظر او صحبت شود، و بعد افراد علاقمند ارتباطشان را تنظیم می‌کنند و پیشرفت کار را به مجمع عمومی و بین‌کمیسیون که مرجع بالاتر است ارائه می‌دهند.
در این میان کسی پیشنهاد برهم زدن کمیسیون‌ها را داشت، به این خاطر که کمیسیون‌ها از همین حالا بوروکراتیک شده و برای دو کلمه حرف زدن باید اسم نوشت و منتظر شد و… قرار شد عده‌ای برای گفتگو و تأمل روی این نظر گوشه‌ای جمع شوند (یعنی ایجاد کمیسیونی برای برهم زدن کمیسیون‌ها!)
هر روز تجمع دوباره برقرار می‌شود. پلیس چندین بار بساط‌ها را جمع کرد، به خصوص که بعد از چند روز چادرها و بساط‌های ثابت درست شده بود. هر شب هم یک مجمع عمومی وجود دارد که هر کسی از هر قماشی که باشد می‌تواند حرفش را بزند و اگر لازم شد جمع در مورد آن رأی‌گیری می‌کند.
برای نوع و روش پیشبرد بحث از ابتکارات جنبش اسپانیا، حرکت‌های دست برای تأیید، اعتراض، کف زدن، انواع ملاحظات … استفاده می‌شود و آفیش این نوع ارتباط اشاره‌ای را چندین جا در همان حوالی چسبانده‌اند.
مطلبی که باید نسبت به آن هشیار بود، اجتناب از یکسان‌سازی‌های صوری است. این جنبش به خاطر وسعت موضوعی که در برمی‌گیرد و کثرت افرادی که از هر افقی در آن شرکت می‌کنند، به طور اجتناب‌ناپذیری هر گوشه‌اش ما را به یاد چیزی می‌اندازد و نوعی تنبلی اندیشه یک پدیده را به خاطر شباهت ظاهری آن با چیز ماهیتاً دیگری، یکی می‌کند. یکی از بارزترین این وجوه همین مجمع عمومی است که به نوعی جنبه مرکزی داشته و هر روز ساعت‌ها برگزار می‌شود. همین بحث آزاد و رأی‌دادن‌های مستقیم کافی بود که اصحاب دموکراسی واقعی، راستین، حقیقی، مستقیم، شورایی، مشارکتی، و… خلاصه «راستکی» در بوق و کرنا بدمند و این را بزرگترین دستاورد این جنبش بنامند٢٥. اما اگر کمی در این نشست‌ها دقت کنیم، می‌بینیم که هیچ قرابتی به دموکراسی بورژوایی که هیچ، به سیستم نمایندگی ندارد. کسانی که به رأی‌گیری ارجاع می‌دهند، باید بدانند که تقریباً، حداقل تاکنون، بر اساس هیچ مسألۀ جدی و تعیین‌کننده‌ای رأی‌گیری نشده. مسائل واقعاً پر اهمیت تابع هیچ رأی‌گیری‌ای نیستند و تمایل عمومی بدون گذر از فاز مذاکره و چک و چانه زدن عملی می‌شود. آنجا که رأیی گرفته می‌شود، جایی است که افراد می‌خواهند مجموعاً تمایل عمومی، یا بی‌تفاوتی عمومی را بسنجند و یا تعداد کسانی که می‌خواهند کاری انجام دهند، درجۀ استقبال از ایده‌شان را برآورد کنند. این مجامع بیشتر به سنت‌های آفریقایی یا دهکده‌ای می‌ماند که بر سر یک مسأله که به همه مربوط می‌شود، زیر درخت مرکزی دهکده جمع می‌شوند و مسأله را با آداب خاص خودشان به شور می‌گذارند. به این سنت می‌گویند پالابر٢٦ که در فرهنگ‌های شفاهی رایج است. در واقع می‌توان گفت که نوعی خرد جمعی بسیار ظریف در آن عمل می‌کند که تابع خشکی قواعد حسابی و عددی دموکراسی نیست. بی‌جهت نیست که بسیاری از افراد بارها به نحوه عمل خیلی خشک کمیسیون استقبال و گردانندگان بحث اعتراض داشتند.
یک قاعده نانوشته در تقریباً همۀ کارها روش » پیشنهاد کن و انجام بده»٢٧ است: کسی یا گروهی پیشنهادی ارائه می‌کند و اگر کسانی با آنها همراه شدند آن را عملی می‌کنند. اگر مخالفت رادیکالی ایجاد کند، مخالف حرفش را می‌زند و ممکن است آن کار عملی نشود یا به عنوان یک مسألۀ جدی به کمیسیونی ارجاع شود. اما اساس پیشبرد کارها در وجود دینامیسمی است که خود را به رعایت دموکراسی و نظر اکثریت محدود نمی‌کند.
این جنبش همانطور پیش می‌رود که یک قیام یا یک انقلاب.
پس از چند درگیری با پلیس و حمله آنان نزدیک صبح که جز ده بیست نفر «مراقب» کسی نمانده، جنبش تصمیم گرفت که فعلاً ۲۴ ساعته در میدان نماند و حضور فعال و رسمی خود را از اواسط بعد از ظهر تا نیمه شب اعلام کند. زیرا مشاهده شد که برعکس شایعه سازی عمومی، بخش مهمی از افراد، شاغل هستند و پس از ساعات کار به میدان می‌آیند. جز آخر هفته که دو سه هزار نفر و حتی بیشتر جمع می‌شوند و یا کمی مانده و می‌گذرند، پس از روزهای اول که تعداد هر روز به طرز محسوسی زیاد می‌شد، مجموعا می‌توان دید که در شب‌های هفته تعداد افراد بین ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ نفر تثبیت شده است. مسألۀ مهم این است که محل میدان رپوبلیک در پاریس و ساعت محدود حضور، عملاً فقط شاغلینی را شامل می‌شود که در پاریس یا حومه نزدیک سکنی دارند. با توجه به مشکل ایاب و ذهاب کسانی که کمی از پاریس دور باشند نمی‌توانند به طور مرتب در مجامع حضور پیداکنند٢٨. شاید به همین جهت جنبش به سرعت به حومه‌ها هم رسید و همینطور به شهرهای دیگر، و در آنجا به درجات گوناگون شیوع پیدا کرده است. امروز صحبت از ۵۰ شهر در فرانسه، چند شهر در بلژیک و کشورهای دیگر است. در چند حومه از جمله شهر سن-دُنی که حومه‌ای کارگر و مهاجرنشین است، شب ایستاده برپا شده است. مثلا یکی از مسائلی که در کمیسیون همگرایی مبارزات مطرح است، نحوۀ حضور رفقای پاریس در آنجاست که حالت برخورد از بالا یا صدور جنبش نداشته باشد. دست آخر قرار شد که از خود آن رفقا پرسیده شود که چگونه می‌توانیم کمکتان باشیم …

**********

ناگفته پیداست که برای کمونیست‌هایی که درک سنتی نسبت به مبارزات دارند، این جنبشی است از طبقات متوسط شهری و خیلی دلچسبشان نیست. اما کافی است کمی در آن وقت گذراند تا پتانسیل مترقی و خلاق آن را درک کرد. البته پر واضح است که جریان‌های آزادی‌خواهانه یا صرفاً سیاسی آن را در ویترین عرضۀ سیاسی امروز فرانسه قرار می‌دهند و تلاش دارند آن را مثلاً در سطح مخالفتی از چپ با دولت اولاند و قانون کار دست پخت دولت او محدود سازند یا حداکثر از آن جریانی شبیه پودموس اسپانیا یا سیریزای یونان بیرون بکشند، یا آلترناتیوهایی از نوع برنی ساندرز آمریکایی یعنی حداکثر نوعی برنامه اقتصادی چپ کینزی. گذشته از اینکه این جنبش هنوز تعریف مشخصی ندارد و اصلاً گریزان بودن از یک تعریف خاص را تجویز و تجربه می‌کند، باید فهمید که حتی به لحاظ جامعه‌شناسانه هم یکدست و همگن نیست. مشخصاً کمیسیون همگرایی مبارزات با درس گرفتن از تجربه اسپانیا به راه‌هایی می‌اندیشد که امکان کشاندن و گردآوری همه مبارزات را فراهم سازد. این یکی از مضامین جدی در حال بررسی است. در بحث‌ها می‌بینیم که بسیاری می‌دانند که این جنبش بدون وحدت با جنبش کارگری – که فعلاً با بدبینی به این جنبش می نگرد و خصوصاً از جانب ریاست سندیکاها می‌خواهد جنبش را در سطح مبارزه با قانون کار محدود سازد- و همینطور بدون حضور حومه‌ها که اساساً درگیر مبارزه با اختناق پلیسی و اسلام‌ستیزی و نژادپرستی هستند، نمی‌تواند موفق شود. به هر حال آنها به این معضل آگاهند و این یکی از مباحث اساسی‌شان است.
با وجود تمام محدودیت‌ها و نگرانی‌هایی که می‌توان در این جنبش دید و برای آیندۀ آن تصور کرد، وجود ریشه‌دار چند عامل باعث می‌شود که افق‌های نوینی حتی به صورت نطفه‌ای به شکل ناواضح، هنوز گنگ و رمزآمیز گشوده گردد. اشکال عملی جدید، ابتکارات و مفاهیم نوینی شکوفا می‌شوند که نوید امکان دنیایی دیگرند. باید درک کرد که خواهی نخواهی کمونیست‌ها با چنین جنبش‌هایی همسفر هستند و در جریان این سفر که خود، مبارزه است و آموزش، می‌توان آشکارا دید که چگونه خودِ مبارزۀ طبقاتی تئوری‌ساز است. و از پس این چنین سفرهاست که روشنایی فردا خواهد درخشید.
ما بر اساس یک گزارش الزاماً محدود، بر وجود هفت خصلت جنبش فعلی تکیه می‌کنیم که به نحو تنگاتنگی به‌ یکدیگر و‌ابسته‌اند. این خصلت‌ها به درجات گوناگونی ظاهر شده‌اند و قوت و ضعف دارند. هیچ‌کدامشان قطعی و ثابت نیستند و خود همواره داو مبارزه‌ای هستند که در جریان است.
اول: استقلال این حرکت. علیرغم آنکه همانطور که گفتیم رد پای بعضی جریانات در آن دیده می‌شود، جنبش هنوز تا حد زیادی خود مدار است. جریان‌های شهروندگرا٢٩ یا آتاک٣٠ یاعناصری از حزب چپ ملانشون٣١ یا حزب ضد سرمایه‌داری٣٢ یا برخی متفکرین رادیکال چپ… البته در جنبش هستند اما جو ضد تشکلات سنتی آنچنان قوی است که اینها هرچند ممکن است به صورت فردی نظر بدهند، اما حتی جرأت نفس کشیدن به اسم تشکیلات یا سازمانشان را ندارند. و این امر ما را به خصلت بعدی می رساند.
دوم : خصلت ضدیت با احزاب و سندیکاها و تمام نهادهای شکل یافته که به نوعی در مراوده و زد و بند با دولت هستند. جنبش هرگونه سازمان، ریاست سندیکاها و نهادها را به شدت نفی می‌کند و حتی میز کتابی از جانب آنها دیده نشد. اما برعکس، جنبش از زحمتکشان و کارگران دعوت می‌کند که بیایند و در بحث‌ها مشارکت کنند. تاکنون چندین بار کمیته ضربت برای پشتیبانی از اعتراض یا اعتصاب رفقایی را به محل‌های کارگری فرستاده است. جنبش حتی سندیکاهای دانشجویی را نمی‌پذیرد اما از رفقای دانشجویی که قصد بلوکه کردن دانشگاه‌شان را دارد حمایت کرده و نیرو می‌فرستد. پس جنبشی است که خود را متشکل می‌کند، حتی در اشکال مخفی اما تشکلات حزبی و سندیکایی را رد می‌کند! پس، خلاصه ضد همه تشکلات، همیشه، همه جا! مگر آنکه جریان خود مبارزه واقعی آنرا ضرور سازد.
سوم: خصلت ضد رسانه‌ای ضد مدیاتیک بودن جنبش است. وسایل ارتباط جمعی، روزنامه‌ها، رادیوها و تلویزیون‌ها همه به شدت رد شده و بی‌اعتبارند. یکی از شعارهایی که از همان آغاز دیده می‌شد این بود که «تلویزیون‌ها را خاموش کنید و به خیابان بیایید!» از همان روز اول صدای اعتراض همه بلند بود که چطور ممکن است که حرکتی که چندین هزار نفر را بسیج کرده هیچ انعکاسی در رسانه‌های رسمی نداشته باش. کمتر از دو روز بعد یعنی در تظاهرات دسته‌جمعی شنبه دوم آوریل که تشکلات رسمی علیه تغییر قانون کار در میدان باستیل برگزار کردند و چند ده هزار نفر در آن شرکت داشتند، اخبار رسمی عمدتاً به محرکین و خرابکاران٣٣ اشاره کرد که از حومه می‌آیند تا با پلیس وارد درگیری شوند. عدم اعتماد به رسانه‌های رسمی باعث شد که از همان ابتدا به شبکه‌های اجتماعی مجازی روی آورده شود. به خصوص به شبکه جدیدی به اسم «پریسکوپ» که می‌تواند به طور مستقیم تصویر را ضبط و پخش کند. بدین ترتیب از همان لحظه اول چندین خبرنگار آماتور شروع به پخش مستقیم وقایع کردند و این کار را همچنان ادامه می‌دهند. مهمترین و اولین آنها که مربوط به شخصی بنام رِمی بوییزین٣٤ است در شب اول آوریل، ۸۰ هزار بیننده داشت! این افراد به نوعی اخبار جنبش را انعکاس می‌دهند و از دیروز ۱۳ آوریل زمینۀ همکاری و تقسیم زمان بین خود را پی‌ریزی کردند به نحوی که تمام مدت بتوان آنچه در میدان می‌گذرد و مجامع عمومی را تعقیب نمود. در کنار این پخش زنده ویدئو، رادیو مستقل ایستاده٣٥ هم در همان محل میدان از شنبه ۹ آوریل شروع به کار کرد. روز دهم تلویزیون ایستاده هم در حال پا گرفتن بود که پلیس صبح روز دوشنبه ۱۲ آوریل ساعت پنج صبح حمله کرده و همۀ بساط‌ها را می‌شکند و تمام غرفه ها و چادرها را جمع می‌کند. باوجود این همان روز دوباره مجامع تشکیل می‌شوند و از فردای آن روز هم رادیو و هم تلویزیون ایستاده٣٦ پخش خود را چند ساعت در روز از نو از سرمی‌گیرند. به موازات این رسانه‌های مستقل نشریۀ ایستاده٣٧ هم از ۱۳ آوریل منتشر شد.
چهارم: رد سلسله‌مراتب و هر نوع نمایندگی است مسأله نه صرفاً سازمان‌ها و احزاب و سندیکاها بلکه وسیع‌تر از آن نفی هرگونه رده‌بندی، ریاست و حتی سخنگویی و نمایندگی است. تأکید بر عدم وجود سخنگو به حدی است که تمام رسانه‌ها سخت به دنبال کسی هستند که با او به اسم «شب ایستاده» مصاحبه کنند ولی چنین کسی پیدا نمی‌شود. حتی نشریات و سایت‌های مستقل نمی‌توانند سخنگویی بیابند و باید «به کسی که در آنجا شرکت داشته» اکتفا کنند.
به همین جهت مسأله نحوۀ اتخاذ تصمیم، رأی‌گیری و دموکراسی را جنبش جزء معضلات خود دانسته و برای بحث حول آن کمیسیونی دائر کرده است.
پنجم: پذیرش لزوم خشونت ‌‍‌‌خصلتی که به نظر تعیین‌کننده است و یکی از مهمترین شاخص‌های مرزبندی‌های آتی است. در شرایطی که خشونت ساختاری آشکار و پنهان سرمایه بیداد می‌کند، هر روز صدها کارگر کارشان را از دست داده وجنبش کارگری سرکوب می‌شود، که جنگ خانمان برانداز میلیون‌ها نفر را در خاورمیانه و آفریقا بی‌پناه کرده تا خطر مرگ را در برابر مرگ حتمی پذیرا شوند، گویا نمی‌توان به سیاسیون در قدرت گفت که بالای چشم‌شان ابروست. آنها دیگر تاب هیچ خشمی را ندارند و اگر دست کارفرمایی که اخراجت می‌کند را به گرمی نفشاری و از او کمال تشکر نکنی، آداب تمدن و دموکراسی را رعایت نکرده و سزاوار قهر دستگاه سرکوب دولتی هستی. این سیاست یک بام و دو هوا را تمام جنبش‌های اعتراضی تجربه کرده‌اند و در جنبش ایستاده در شب هم این تمایل احتراز از خشونت وجود داشت و دارد. کسانی هستند که می‌اندیشند که می‌توان با پلیس ضدسرکوب گپ زد و منطقاً به آنها فهماند که جلوی صف تظاهرات را سد نکنند، که با نظرخواهی مؤدبانه می‌توان از دولت خواست که کنار برود و زور و خشونت اعمال نکند… اما خود جریان مبارزه در کمتر از ده روز نشان داد که همواره خشونتی ساختاری در کار است و کافی است پا را از عرصه‌ای که بی‌خطر تصور کرده‌اند، درازتر کنی تا چهرۀ واقعی دموکراسی و انسان‌دوستی برایت عریان گردد. بالاتر گفتیم که در تظاهرات پس از رفتن به سوی خانه نخست‌وزیر رفقایی بانک‌ها و شرکت‌های بیمه را هدف قراردادند و همینطور به دستگاهای کارت اعتباری خسارت زدند. برخی مخالف خشونت بودند و به این کار اعتراض داشتند. آنها این رفقا یا رفقایی که شنبه گذشته با پلیس درگیر شده بودند را با واژه کَسور casseur یا کسی که می‌شکند یا به زبان عامیانه اوباش و وحشی خطاب کردند. (این واژه در شورش‌های حومه پاریس در ۲۰۰۵ از جانب سرکوزی رایج شد). در مقابل این حرف بسیاری مخالفت کرده و گفتند که اینها را باید قیام‌کننده و شورشی خواند زیرا آنها چیزی را می‌شکنند که انقلاب باید در هم بشکند.
ششم: شیوع رایگانی به مثابه شکل وحدت‌دهنده به فعالیت‌های بشری. شیوع رایگانی و روابط مبتنی بر «نداری» سر و کله خود را در این جنبش ظاهر کرد. این به تنهایی نوید بخش رشد مناسباتی است که مبنای سرمایه را به سؤال می‌کشد. این امر چیزی نیست که در برنامه‌های نیروهای سیاسی بگنجد، بلکه خود از قلب مبارزات تراوش خواهد کرد. رایگانی در مبارزات کارگری فرانسه در ۲۰۰۵ ظاهر شد، به شکل کار کردن به جای اعتصاب اما نفروختن بلیط و آزاد گذاشتن ورودی‌ها در متروی پاریس دیده شد. و نیز در جنبش‌های دهقانی که تولیدکنندگان برای اعتراض به واسطه‌ها، میوه‌ها یا محصولات خود را مجاناً در اختیار مردم می‌گذاشتند. شکل حادتر آن به صورت مصادره جمعی در جنبش بیکاران دیده شده بود که در آنجا بیکاران بدون پرداخت قیمت کالاها به طور جمعی از فروشگاه بیرون می‌آمدند.
در جنبش اخیر نحوۀ برخورد به غذا و خوراک و یا برخورد به کتاب‌ها و محصولات فرهنگی نطفه‌هایی از رایگانی مشاهده می‌شود. در عین حال می‌دیدی که کسی پلاکاردی در دست دارد که روی آن نوشته شده: «من یک ریاضیدان هستم. هر سؤالی در این زمینه‌داری از من بکن» ، دیگری فیلسوف، دیگری فیزیکدان… در واقع آنها دانش‌شان را به‌طور رایگان در اختیار عموم قرار می‌دهند. اینها به خودی خود تاثیری ندارد اما از روحیۀ حاکم بر این جنبش می‌گوید. اینها تلاش‌ها و ایده‌هایی هستند برای اینکه پتانسیل و اشکال چنین شیوه‌ای در ابتکارات گوناگون در درون جنبش‌های گوناگون در عمل امتحان و تجربه شود.
هفتم: خصلت غیرمطالباتی این جنبش است. خصلتی که می‌توان در سطح فعلی تشخیص داد. در شرایطی که هر جنبش اعتراضی با مطالبه و خواست مشخصی در ارتباط است و حول آن سازماندهی می‌شود، این جنبش با احتراز از زیر ضرب گرفتن وجهی از جامعۀ سرمایه‌داری تمام آن را از اساس به سؤال می‌کشد. این جنبش به نوعی غریزی حس می‌کند که مطالبه، حد یک جنبش را بیان می‌کند و با هر مطالبه‌ای خود را در شکلبندی و بسته‌بندی آن قرار می‌دهد تا سرمایه روی آن قیمت بگذارد و شرایط تصاحب آن را فراهم کند.
از همان آغاز کاملاً ممکن بود که جنبش به مخالفت با یک قانون محدود شود و این خواستی بود که سندیکاها تعقیب می‌کردند. اما از همان روزهای اول واضح بود که جنبش بسیار فراگیر است. حتی می‌دانیم که سندیکاها که بر قانون کار اصرار داشتند، نسبت به جنبش روی خوشی نشان ندادند. اعضای مهم اولیه جنبش چندبار با س. ژ. ت. سندیکای قوی فرانسه تماس گرفتند، اما س. ژ. ت. به بهانه‌های مختلف از شرکت طفره رفت. دانشجویان که برای خواست‌های دانشجویی در مبارزه هستند ابتدا فردی و حال گروهی- اما نه سازمانی- می‌آیند و حرفشان را می‌زنند، یا تاکسی‌‌ران‌ها یا اوبرها٣٨ یا… جنبش همه اینها را می‌پذیرد و تشویق‌شان می‌کند و در صورت لزوم کمک انسانی می‌کند، اما همواره اصرار دارد که مسأله اصلی ما اینها نیست. ما از این دنیا خسته‌ایم و می‌خواهیم دنیای دیگری بسازیم. بیایید با هم به گفتگو بنشینیم.

*******

از منظر بحث کلاسیک نقش عنصر آگاه ممکن است تصور شود که نیروهای پیشرو و متشکل باید از این جنبش «حمایت کنند» و یا بیشتر در آن نفوذ کرده و آگاهانه آن را به مسیری که آنان در تصور دارند و عموما در برنامه یا پلاتفرمشان آمده هدایت کنند، همان اعمال رهبری پرولتاریای معروف. اما دقیقا این جنبش مجموعاً و تا به اینجا تمام گفتارهای از پیش ساخته را به دور افکنده است. البته این مانع از آن نیست که رفقای «حزب ضد سرمایه‌داری» یا طرفداران «حزب چپ» به نفوذکردن بپردازند و آنتریسم سنتی شبه تروتسکیستی را پیشه کنند٣٩، تلاش کنند پنهانی و بی‌سر و صدا خط سیاسی‌شان را جا بیاندازند. حتی دیده شد که طرفداران جمهوری ششم کمیسیون نگارش قانون اساسی را ایجاد کردند، یا طرفداران نظریۀ دستمزد اجتماعی در طول زندگی٤۰نیز دست به تبلیغ زدند. این جنبش نمی‌تواند ضد ایده‌ها باشد و بالعکس با آغوش باز آنها را می‌پذیرد. در چنین سطحِ باز و گسترده‌ای از سخن گفتن به سختی می‌توان حتی جلوی بحث یک فاشیست را گرفت. اما هیچ کس نمی‌تواند به عنوان حزب یا سازمانش صحبت کند. تنها نوع تشکلی که ظاهراً پذیرفته می‌شود انجمن‌های اجتماعی و محلی هستند. پس‌ نوعی اجتناب‌ورزی و بدبینی نسبت به سازمان‌ها، احزاب و سندیکاها و گفتارهای رسمی و برنامه‌های سیاسی وجود دارد. البته فعالین این جنبش عمدتاً از اعضا، نزدیکان و طرفداران همین جریان‌های کلاسیک مترقی بوده، اما افرادی هستند که عمدتاً از این ساختارها بیرون زده‌اند و به دنبال استنشاق هوای تازه به شورش‌ می پیوندند. اینها دیگر مٌلهم از آن اندیشه‌های عنکبوت گرفته و جامدی که در برنامه ها و اساسنامه هاشان بود نیستند بلکه حامل رونوشت خط زده شده، باطل شدۀ آن اندیشه‌ها هستند که این نفی را مثل یک زخم، یک هشدار، مثل یک تجربه با خود می‌کشند. حضور این افراد حیاتی است نه به خاطر برنامه‌شان یا طرحی که در سر دارند، بلکه به خاطر اینکه همین‌ها باید بتوانند آنچه را امروز در این فضای ابری و غبارآلود پاریس در تعلیق است و هنوز خود را تعریف نکرده، این جوی که به فغان و آه زحمتکشان آمیخته و از رنج و خشمی که از پوست‌شان می‌تراود آغشته است، و مالامال از امید و اعتقاد به دنیایی دیگر است را به زمین سخت مادی بکشانند و به آن تحقق بخشند.
کارل کروس٤١ می‌گفت هر کلام که بر زبان می‌آوری دنیا را تغییر می‌دهد. آری این روشنفکران سابق که سابقه‌شان را یدک می‌کشند، این مبارزینی که افتخارات گذشته‌شان را، این کارگر بازنشسته‌ای که خاطرات اعتصاب‌های مقهورش را، یا جوانی که ده سال پیش حومه را به آتش کشید، یا دانشجوی جوانی که آینده‌اش را مسدود می‌بیند، زمانی‌که با مردم، با دیگران و در کنار آنها پوستین هستی‌های متعین‌شان را زمین بیاندازند و در جریان این گفتگوی میلیونی دهان به سخن گفتن بگشایند، ناگهان خودشان متعجب خواهند گشت، چرا که در جا متحول شده‌اند. آنها دیگر بازگوکننده هیچکدام از منشورها و اطلاعیه‌ها و برنامه‌های سازمان‌ها و احزاب قبل نیستند، بلکه عجین شده‌اند به گفتار نوظهوری که زاده می‌شود، جاری می شود و جهان را دگرگون می‌سازد.
این است شاید، رمز خودتغییرپذیری انسان، تطابق تغییر شرایط و فعالیت انسانی در دیالکتیک انقلاب.٤٢

حبیب ساعی
از طرف اندیشه و پیکار
۱۵ آوریل ۲۰۱۶

—-
١- Parité
٢- Commission Action که به خاطر نوع عمل‌شان شاید بهتر است آن را کمیته ضربت نامید.
٣- Place Trocadero
٤- مخصوصا اینکه اخبار رسمی از تلویزیون نشان داد و گفت که اولاند موقع ورود به محل مصاحبه هو شده و با تظاهرات شبِ ایستاده مواجه شده است.
٥- فیلم مستند «همچون شیرها» به کارگردانی فرانسواز داویس دربارۀ اعتصاب ۴ ماهه و مبارزات کارگری ماشین سازی پژو در شهر اولنه در شمال پاریس در ۲۰۱۳. و فیلم «مرسی کارفرما» ، کارگردان فرانسوا روفن. در مورد ال. وی. ام. اچ. اولین شرکت محصولات لوکس در دنیا با مارک‌هایی مثل شامپانی موئت و شاندون، کنیاک هِنِسی، عطر گِرلن،مد کریستین دیور و کنزو، کیف لویی ویتون که در عین حال یکی از معدود صاحبان مطبوعات و رسانه‌های فرانسه هم هست.
٦- François Ruffin
٧- Daniel Mermet
٨- Là-bas si j’y suis
٩- France Inter
١٠- Fakir
١١- Arnault Bernard دومین ثروتمند فرانسوی بنابر ارزیابی مجله فوربس.
١٢- LVMH
١٣- : (DAL) Droit au Logement انجمن دفاع از کسانی که بی‌سرپناه هستند به نام حق مسکن یا نام اختصاری دال.
۱۴- ZAD «مناطق قابل دفاع» نامی است که عده ای از جوانان و فعالین محیط زیست بخود داده اند. آنها چند سال است که علیه این پروژه فعالند و منطقه مربوطه را اشغتل کرده اند
١٥- برای رعایت دقت باید گفت که در طول هفته تعداد افراد کمتر است و آخر هفته که مردم سر کار نمی‌روند جمعیت بیشتر می‌شود.
١٦- Facilitateur
١٧- Sérénité
١٨- Mafé غذای توده‌ای و سنتی آفریقایی است، نوعی خورش است که با برنج می‌خورند.
١٩- Bibliodebout : http://biblio-debout.org/
٢٠- Savoirs en commun : http://www.savoirscom۱.info/
٢١- Jardin debout
٢٢- Debout ! Debout ! Paris Debout! Soulève-toi!
٢٣- Inter-commission
٢٤- Pôle
٢٥- از جمله خانم سگولن رویال کاندیدای قبلی حزب سوسیالیست در انتخابات ۲۰۰۷ و وزیر فعلی محیط زیست که نسبت به این جنبش حسن‌نیت نشان داد به این دلیل که این جنبش «اساساً همان دموکراسی مشارکتی است که ما می‌خواستیم».
٢٦- Palabre
٢٧- Tu proposes et tu disposes
٢٨- مترو و قطار در پاریس و حومه فقط تا ساعت یک صبح کار می‌کند.
٢٩- Citoyenniste
٣٠- Attac انجمنی است که برای اخذ مالیات معروف به تابین از مؤسسات مالی بین‌المللی مبارزه می کند.
٣١- Parti de Gauche de JL Mélenchon
٣۲- NPA
٣٣- Les casseurs
٣٤- Remy Buisine
٣٥- Mixlr/radiodebout
٣٦- Youtube/tvdebout
٣٧- http://www.convergence-des-luttes.org/
٣٨- Uber ماشین‌های خصوصی با راننده که به رقابت با تاکسی‌ها پرداخته‌اند.
٣٩- تمام دولت کنونی فرانسه و رهبری حزب سوسیالیست منتج از سیاست آنتریسم تروتسکیست‌ها در حزب سوسیالیست و سندیکاها – به خصوص اف. او.- است که با قدرت‌گیری آن از ۱۹۸۱ به بعد به مقامات دولتی نیز رسیدند. این فرایند یکبار دیگر ثابت کرد که به قدرت خزیدن حزبی به نام زحمتکشان چه نتایجی دارد.
٤٠- Salaire à vie
٤١- Karl Kraus
٤٢- کارل مارکس. تزهای فوئرباخ

پاسخ به پرسش های یک فعال کارگری

6 آوریل

پرسش ها: آقای حکیمی با سلام و درود – گفتار شما در مورد » پراکسیس مارکس، فراسوی فلسفه» یک زنجیره و تاریخ فشرده از سیر فکری و زندگی مارکس داده و بسیار جالب بود. برای تعمق بیشتر مفاهیم و جایگاه فلسفه از نظر شما نیاز به توضیح بیشتر و کامل تر است. از توضیحات شما قبلا سپاسگزاری می کنم. 1- شما پراکسیس را چه تعریف می کنید؟ منظورم توصیف نیست که روند شکل گیری اش چیست؛ منظورم تعریفی است که بیانگر مضمون واقعی آن باشد. 2- چه روش یا متدی برای فرایند شناخت پدیده ها از جمله انسان اجتماعی و شناخت جوامع را درست می دانید؟ فرضا شناخت جامعه ایران 3- به نظر شما مارکس با طرح پراکسیس رسالت فلسفه را پایان یافته تلقی نموده یا فلسفه با الغای طبقات تحقق یافته و پایان می یابد؟
حسین غلامی

پاسخ: درود بر شما آقای غلامی عزیز. پرسش های مهمی را مطرح کرده اید. ممنون که موافقت کردید این پرسش و پاسخ را در سطحی عمومی مطرح کنیم تا امکان شرکت دیگران نیز در این بحث فراهم شود. می کوشم در حد یک پرسش و پاسخ به پرسش های شما پاسخ بدهم، البته نه به ترتیبی که شما مطرح کرده اید؛ به دلیل ربط مستقیم مطالب پرسش های اول و سوم، پس از پاسخ به پرسش اول، بلافاصله به پرسش سوم جواب خواهم داد و پرسش دوم را آخر پاسخ خواهم گفت. مطالب گفتار مورد اشاره ی شما را در اینجا تکرار نمی کنم. اما توصیه می کنم که خوانندگان دیگر پیش از مطالعه ی این پرسش و پاسخ آن گفتار را، که در وبلاگ «درابا» و صفحه ی فیسبوک من و نیز برخی سایت های کارگری منتشر شده است، بخوانند.
1-مارکس در یکی از رهنمودهای خود به کنگره ی ژنو انترناسیونال اول (در سال 1866) از قانونی به نام «قانون عمومی طبیعت» سخن می گوید و آن را این گونه تعریف می کند: «باید کار کنی تا بتوانی بخوری، آن هم نه فقط به کمک مغز بلکه به وسیله ی دست» (1). به نظر من، پراکسیس یعنی همین انسانی که کار می کند – آن هم نه فقط به کمک مغز بلکه به وسیله ی دست – تا بتواند نیازهای طبیعی اش را برآورده کند. کار چیست؟ کار تبادل مواد و سوخت و سازی است بین انسان و طبیعت که در جریان آن انسان با استفاده از دست ها و مغزش نیازهای طبیعی اش را برآورده می کند. حیوان هم برای برآوردن نیازهای طبیعی اش فعالیت می کند و محیط زندگی اش را تغییر می دهد. اما این فعالیت در بهترین حالت صرفاً شکل ابتدایی و غریزیِ کار است، و کار به معنی فعالیت هدفمند و برخوردار از نقشه فقط مختص انسان است. مارکس در این باره می گوید: «عنکبوت اعمالی را انجام می دهد که به کارهای بافنده شباهت دارد، و زنبور عسل در کندوی خود سلول هایی را می سازد که آرشیتکت را خجلت زده می کند. اما آنچه بدترین آرشیتکت را از بهترین زنبور عسل متمایز می کند این است که آرشیتکت پیش از آن که سلول را در موم بسازد آن را در ذهن خود می سازد. در پایان هر فرایند کار، نتیجه ای به دست می آید که تصور و از همین رو اندیشه ی آن در آغاز این فرایند در ذهن کارگر وجود داشته است. انسان نه تنها شکل مواد طبیعت را تغییر می دهد بلکه هدف خود را نیز در این مواد متحقق می کند.» (2) اما، چنان که در گفته ی نخستِ مارکس می بینیم، کار نه فقط به کمک مغز بلکه به وسیله ی دست انجام می گیرد، و این نکته برای تعریف مفهوم پراکسیس حائز اهمیت بسیار است. مغز انسان از مغز شامپانژه ها و نئاندرتال ها – چه رسد به میمون های ابتدایی – هم بزرگ تر و هم پیچیده تر است. اما تکامل صرف مغز نبود که میمون را به انسان تبدیل کرد. دست بود که انسان را به تدریج از میمون متمایز ساخت. در مقطعی از فرایند تحول میمون ها به انسان، که میلیون ها سال طول کشید، حرکت با چهار دست و پا جای خود را به حرکت روی پاها داد، و همین رویداد مهم بود که دست ها را آزاد ساخت و به آنها امکان داد ابزار بسازند. از این پس بود که مغز انسان تحول اساسی یافت. زیرا، اولاً، ساختن ابزار باعث موفقیت انسان در شکار و ماهیگیری شد و همین گوشت خواری به ویژه وقتی با کشف آتش توأم شد پروتئین لازم را برای رشد مغز انسان نسبت به مغز میمون فراهم ساخت. ثانیاً، و مهم تر از آن، ساختن ابزار و عمل تولید رابطه ی اجتماعی بین انسان را ایجاب می کرد و این رابطه به پیدایش زبان و تکامل آن انجامید، که در واقع به معنی تکامل اندیشه بود. حال نوبت مغز بود که بر تکامل دست و پیشرفت در ساختن ابزار تأثیر بگذارد. به این ترتیب، دست و مغز در فرایند کار در وحدت و تأثیر متقابل بر یکدیگر قرار داشتند.
اما کار باید به طور اجتماعی تقسیم می شد. و همین ضرورت تقسیم اجتماعیِ کار بود که مغز را از دست جدا کرد. وحدت ابتدایی و آغازینِ دست و مغز مانع تکامل هر دو آنها بود. دست باید از قید وحدت با مغز آزاد می شد تا بتواند تولید مادی را افزایش دهد، و مغز نیز باید از اجبارِ این وحدت رها می شد تا بتواند فکر و نظریه تولید کند. چنین بود که جادوگری و اسطوره پردازی و هنر و علم و فلسفه و مذهب به وجود آمد. دنیای انسان شکاف برداشت: اکثریت انسان ها به تولید مادی پرداختند بی آن که بتوانند اندیشه پردازی کنند، و اقلیت آنها که از این تولید ارتزاق می کردند فرصت کافی یافتند تا به شیوه های مختلف و گاه متناقض به توجیه نظریِ نظم موجود بپردازند. در یک سو، تغییر مادی دنیا و، در سوی دیگر؛ تفسیر صرف آن.
این داستان ادامه داشت تا نوبت به کارل مارکس رسید و او اعلام کرد: فیلسوفان جهان را صرفاً تفسیر کرده اند؛ مسئله بر سر تغییر آن است.
3- اما مارکس با این جمله فقط آغاز یک پایان را اعلام کرد، آغاز پایان فلسفه یا تفسیر صرف جهان. روشن است که تحقق کامل این پایان خود دوره ای تاریخی است که به سوی وحدت کارِ دستی و کارِ فکری پیش می رود. تا زمانی که جامعه ی طبقاتی وجود دارد، بدیهی است که کارِ صرفاً فکری یا تفسیر صرف جهان نیز ادامه دارد. اما همین واقعیت نشان می دهد که طبقه ی کارگر، که موجودیت اش در ستیز با جامعه ی طبقاتی است، نه تنها به فلسفه یعنی تفسیر صرف جهان نیاز ندارد بلکه منتقد پیگیر فلسفه است. نکته ی مهمی که در اینجا باید به آن پرداخت همین است. باید گفت که پیدایش جزئی به نام «ماتریالیسم دیالکتیکی» به عنوان فلسفه ی طبقه ی کارگر و، از آن مهم تر، ترکیب این جزءِ فلسفی با دو جزءِ اقتصادی و سیاسی برای ساختن چیزی به اسم «ایدئولوژی طبقه ی کارگر»، نه تنها به معنی تکامل نظری این طبقه نبوده و نیست بلکه، درست برعکس، نشان دهنده ی ضعف و ناتوانی و عقب گرد آن به دوران پیش از مارکس است. نظریه ی مارکس به معنی فراتررفتن از هرگونه فلسفه بود، به معنی پشت سر گذاشتن تقابل ماتریالیسم فلسفی و ایدئالیسم بود. آنچه مارکس به عنوان «برداشت ماتریالیستی از تاریخ» یا «ماتریالیسم تاریخی» بیان کرد و آن را «ماتریالیسم نوین» نامید دقیقاً نقد فلسفه بود، نقد تفسیر صرف جهان بود، نقد هرگونه متافیزیک بود. ماتریالیسم تاریخی به عنوان همزاد تاریخیِ پراکسیس (با همان تعریفی که در بالا آمد، یعنی انسانی اجتماعی و تاریخی که کار می کند، نه فقط با مغز بلکه با دست) درست برخلاف فلسفه – که دال بر جدایی دست و مغز است – بر وحدت دست و مغز دلالت می کند. ماتریالیسم تاریخی یعنی نقد نظریِ سرمایه با استناد به تمام دستاوردهای فکریِ بشر از آغاز تا اکنون – و البته نظریه ی مارکس (که نباید با ایدئولوژی «مارکسیسم» اشتباه گرفته شود) در رأس تمام این دستاوردها – و همزمان مبارزه ی عملی برای الغای آن. این دیگر فلسفه نیست؛ این دیگر تفسیر صرف جهان سرمایه داری نیست؛ تغییر آگاهانه ی آن است. به این ترتیب، از این حکم که تا زمانی که جامعه ی طبقاتی وجود دارد فلسفه نیز وجود دارد، این نتیجه به دست نمی آید پس طبقه ی کارگر نیز باید فلسفه یا ایدئولوژی خود را داشته باشد. درست برعکس، لازمه ی مبارزه با جامعه ی طبقاتی مبارزه با فلسفه و به طور کلی ایدئولوژی است.
2- وقتی «ماده» یا «طبیعتِ» منتزع از فعالیت اجتماعی – تاریخیِ انسان (که ماتریالیسم فلسفی آن را بر «ایده» مقدم می داند) جای خود را به پراکسیس بدهد، «سوژه» (یا «ذهن شناسنده») ی منتزع از «ابژه» نمی تواند جای خود را به شناسنده ای ندهد که در فرایند تغییر عملی موضوع مورد شناخت خود شرکت دارد. به عبارت دیگر، نقد هستی شناسی (آنتولوژی) فلسفی خواه ناخواه نقد شناخت شناسی (اپیستمولوژی) فلسفی را در پی دارد. وقتی بپذیرید که واقعیت همانا انسان اجتماعی – تاریخی ای است که به کمک دست و مغز کار می کند، دیگر نمی توانید مدعی شناخت این واقعیت شوید بی آن که در فرایند تغییر آن شرکت داشته باشید. به عبارت دیگر، روش یا نظریه ی شناختِ مبتنی بر ماتریالیسم تاریخی بدین معنی است که شرط لازم (و البته نه کافی) برای حقیقت داشتنِ یک گفته، شرکت گوینده ی آن گفته در فرایند کار و تولید و تغییر جهان است. پس، در همین حد می توانیم ادعا کنیم که نمی توان از جامعه ی ایران «شناختی واقعی و عینی» به دست آورد مگر آن که در فرایند تغییر آن شرکت داشته باشیم. اما، چنان که گفتم، این شرط لازم شناخت حقیقت است و نه شرط کافی آن. شناسنده در این فرایند به معلوماتی دست می یابد که بیشتر ماده ی خامی است که هنوز در کوره ی ذهن پخته نشده است. برای آن که این شناخت کفایت پیدا کند و قابلیت بیان بیابد، این ماده خام باید به مفاهیمی تبدیل شود که از دل نوعی فرایند «عرق ریزان روح» یا بازآفرینی ذهنیِ واقعیت بیرون آمده باشد. فکر می کنم آنچه مارکس آنها را «روش تحقیق» و «روش تشریح» می نامد همین دو مرحله باشند. او می نویسد: «البته روش تشریح باید شکل متفاوتی از روش تحقیق داشته باشد. تحقیق باید به جزئیات موضوع مورد شناخت پی ببرد، شکل های مختلف تحول آن را تجزیه و تحلیل کند و رابطه ی درونی آنها را دنبال کند. تنها پس از انجام این کار است که می توان حرکت واقعیِ موضوع را به درستی تشریح کرد. اگر این تشریح با موفقیت انجام گیرد، اگر زندگیِ موضوع مورد مطالعه به صورت مفاهیم بیان شود، آنگاه ممکن است چنین به نظر آید که گویا با ساخته ای پیشینی سر و کار داریم.» (3) در واقع، روش شناختِ مبتنی بر ماتریالیسم تاریخی، یا همان چیزی که به نام «روش دیالکتیکی» معروف شده، همین روشی است که مارکس در اینجا از آن به عنوان «روش تشریح» نام می برد. همین روش است که مارکس در کتاب سرمایه آن را برای نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری به کار می برد. او در مقاله ی «روش اقتصاد سیاسی» (در گروندریسه) این روش را مفصل تر توضیح می دهد و آن را به عنوان روشی درست که از انتزاع های واقعی عزیمت می کند و به مفاهیم زنده و انضمامی می رسد در مقابل روش حرکت از مفاهیم انضمامیِ گنگ و آشفته به سوی ایده های انتزاعی قرار می دهد. به یُمن همین روش است که مارکس می تواند در طول نقد اقتصاد سرمایه داری پله به پله مفاهیم زنده و انضمامی بیافریند. در واقع، حرکت از جلد اول سرمایه به جلد دوم و سپس جلد سوم همین حرکت از انتزاع های واقعی همچون ارزش، پول، قیمت، کارِ مزدی، سرمایه و… به سوی مفاهیم انضمامی همچون بحران سرمایه داری، بازار جهانی، مبادله ی بین المللی، دولت و… است. اقتضای این روش، فعال بودن و آفرینشگری ذهن است. روشن است که منظور از فعال بودن ذهن دخالت دادن ذهنیات خود در روند تشریح موضوع مورد مطالعه نیست. برعکس، لازمه ی تشریح عینی و واقعی، جلوگیری از دخالت ذهنیات خود و استنتاج مفاهیم نوین از دل مفاهیم پیش از خود است. و در همین روند است که دیالکتیک آگاهانه برای بازآفرینی واقعیت در ذهن، که در عین حال به معنی نقد واقعیت است، ضروری می شود.
محسن حکیمی
18/1/1395

پی نوشت ها
1-مارکس و انگلس، اتحادیه های کارگری، «درباره ی قانون گذاری در حمایت از طبقه ی کارگر»، ترجمه ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص 145.
2- Karl Marx, Capital, Vol. 1, Penguin Books, 1976, p.284.
3- Ibid., p.102.