بایگانی | مارس, 2016

دو نامه از فریدریش انگلس درباره ی رئالیسم ادبی

14 مارس

توضیح: نامه های زیر در شماره ی پیشین اندیشه ی آزاد (خبرنامه ی داخلی کانون نویسندگان ایران) چاپ شده اند، اما و دریغا به شکلی الکن، نامفهوم و حتا نادرست. برای مثال، در نامه ی نخست، در کنار ترجمه ای تحت اللفظی از متن نامه ی انگلس، جملات نامفهومی آورده شده که در متن انگلیسیِ مورد استناد من اساساً وجود ندارد و نمی دانم مترجم این جمله ها را از کجا آورده؛ درعوض در پایانِ نامه بدون هیچ دلیلی چند جمله حذف شده است؛ البته از آنجا که ایشان هیچ نام و نشانی از متن مورد استفاده ی خود نیاورده مطمئن نیستم که منبع ترجمه ی او همان متن انگلیسیِ مورد استناد من باشد. یا، بازهم به عنوان مثال، در نامه ی دوم، علاوه بر حذف بندهای نخستِ نامه بدون هیچ توضیحی، واژه ی «لژیتیمیسم» به «قانون گرایی» برگردانده شده، حال آن که این کلمه به معنی طرفداری از بازگشت سلسله ی بوربون ها به سلطنت در فرانسه ی پس از امپراتوری ناپولئون بناپارت است. به دلایلی از این دست، و بنا به اهمیت مضمون این نامه ها برای شناخت دیدگاه انگلس درباره ی رئالیسم ادبی، ترجیح دادم به جای نقد این «ترجمه» ی دست و پا شکسته متن هر دو نامه را به زبانی برگردانم که، درعین وفاداری به متن اصلی، برای فارسی زبانان دست کم قابل فهم باشد.
محسن حکیمی
آذر 1394

نامه ی انگلس به مینا کائوتسکی در وین، به تاریخ 26 نوامبر 1885
… رمان کهنه و نو را نیز خواندم، و از این بابت صمیمانه از شما سپاسگزارم. زندگی کارگران معدن نمک را با همان مهارتی توصیف کرده اید که پیش تر، در رمان استفان، زندگی دهقانان را به تصویر کشیده بودید. در اکثر موارد، زندگی در جامعه ی وین را بس به زیبایی به تصویر کشیده اید. وین در واقع تنها شهر آلمان است که ویژگی جامعه را دارد؛ برلین صرفاً شهر «محافل معین»، و حتا نامعین، است، و از همین روست که در خاک آن تنها رمان های مربوط به ادیبان، مقامات دولتی یا هنرپیشگان می رویند. شما بهتر می توانید قضاوت کنید که آیا پی رنگ این بخش از اثرتان گاه با ضرب آهنگی تندتر [ از واقعیت] پیش می رود یا نه. بسیاری از چیزهایی که ممکن است این احساس را به ما بدهند ای بسا در مورد وین کاملاً طبیعی باشند، به این شرط که ویژگی مشخصاً بین المللی این شهر و آمیختگی فرهنگ آن با عناصر جنوبی و شرقیِ اروپا را درنظر بگیریم. در هر دو زمینه، شخصیت های رمان از همان فردیت متمایزی برخوردارند که به آثار شما ویژگی می دهند. هر کدام از آنها در عین آن که نوعی شخصیت را نمایندگی می کنند ویژگی های فردیِ خاص خود را دارند و، چنان که هگل پیر می گفت، «خودشان» هستند، و این همان چیزی است که باید باشد. و اما، اگر بخواهم انصاف را رعایت کنم، ناچارم بر خطایی نیز انگشت گذارم، و آن در مورد شخصیت آرنولد است. او واقعاً انسان بسیار ارزشمندی است، اما وقتی بالاخره بر اثر ریزش کوه کشته می شود آدم فقط به این صورت می تواند واقعیت این مرگ را با حقانیت شاعرانه آشتی دهد که بگوید او برای این دنیا زیادی خوب بود. اصلاً درست نیست که نویسنده قهرمان داستان اش را ستایش کند، و این خطایی است که به نظر می رسد شما تا حدودی مرتکب آن شده اید. شخصیت اِلزا تا حدودی واقعی تر است، اگر چه او نیز آرمانی شده، اما شخصیت آرنولد بسی بیش از او در اصول محو شده است.
خودِ رمان ریشه های این نقص را نشان می دهد. روشن است که شما در کتاب تان خواسته اید موضعی عمومی اتخاذ کنید، و اعتقادهای تان را به اطلاع مردم سراسر دنیا برسانید. اما شما [پیش تر] این کار را کرده اید، و این مرحله را پشت سر گذاشته اید و نیازی ندارید که آن را به این شکل تکرار کنید. من به هیچ وجه مخالف ادبیات جانبدارانه نیستم. هم آیسخولوس، پدر تراژدی، و هم آریستوفانس، پدر کمدی، شاعرانی بس جانبدار بودند، و دانته و سروانتس نیز کمتر از آنان جانبدار نبودند، و بهترین چیزی که درباره ی دسیسه و عشق شیلر می توان گفت آن است که این اثر نخستین درام سیاسیِ آلمانی است. روس ها و نروژی های مدرن، که رمان هایی عالی می آفرینند، همه جانبدارانه می نویسند. اما من فکر می کنم که این جانبداری نباید آشکارا و به صراحت بیان شود بلکه خودِ موقعیت و عمل شخصیت ها باید آن را نشان دهند، و نویسنده نباید راه حل تاریخیِ آینده ی تضادهای اجتماعی را، که او در رمان اش به تصویر می کشد، حاضر و آماده کند و جلو خواننده بگذارد. به این نکته این را نیز باید افزود که در اوضاعی که ما زندگی می کنیم مخاطبان رمان ها عمدتاً محافل بورژوایی هستند، محافلی که مستقیماً به ما گرایش ندارند. بنابراین، به نظر من، رمانِ حاوی مسائل سوسیالیستی در صورتی می تواند رسالت اش را به طور کامل انجام دهد که، با کشیدن تصویری صادقانه از اوضاع واقعی، توهم های مرسوم و حاکم بر این اوضاع را کنار بزند، خواب خوشِ دنیای بورژوایی را آشفته سازد، و به گونه ای اجتناب ناپذیر اعتبار جاودانیِ وضعیت موجود را مورد شک و تردید قرار دهد، بی آن که خود برای مشکل مطرح شده راه حل مستقیم ارائه دهد، چه رسد به آن که آشکارا جانب این راه حل را بگیرد. در این صورت است که شما با دانش دقیق و شیوه های تحسین انگیزتان برای توصیف های زنده و جاندار، هم درمورد دهقانان اتریشی و هم در مورد «جامعه» ی وین، می توانید حرف های زیادی برای گفتن داشته باشید، و شما در رمان استفان نشان داده اید که می توانید شخصیت های تان را با چنان طنز ظریفی بپرورانید که مصداق آن است که نویسنده بر موجوداتِ مخلوق خویش احاطه دارد….

نامه ی انگلس به مارگرت هارکنِس در لندن، به تاریخ اوائل آوریل 1888
خانم هارکنِس عزیز،
سپاسگزارم از این که رمان دختر کارگر را از طریق آقای ویزِتِلی برایم فرستادید. آن را با لذت و اشتیاق بسیار خواندم. همان گونه که دوستم آیشهوف، مترجم کتاب شما، می گوید، این رمان یک اثر هنریِ کوچک است؛ به نظر او، که فکر می کنم با آن موافق باشید، ترجمه اش به ناچار تقریباً تحت اللفظی شده، چراکه هرگونه حذف یا دستکاری ناموفقِ آن فقط ارزش متن اصلی را از میان می برده است.
آنچه در این داستان توجه مرا بیش از هرچیز دیگر جلب می کند – علاوه بر حقیقت رئالیستیِ آن – شجاعت شما به عنوان یک هنرمند راستین است. نه تنها درنحوه ی برخوردتان با «سپاه رستگاری» به رغم احترام تکبرآمیزی که دارد، احترام کسانی که ای بسا برای نخستین بار از داستان شما بیاموزند که چرا این سپاه چنین نفوذی در میان توده های مردم دارد؛ بلکه عمدتاً در شیوه ی سرراست و صاف و پوست کنده ی طرح داستان قدیمیِ اغفال دختر کارگر از سوی مردی از طبقه ی متوسط، داستانی که محور کل کتاب را تشکیل می دهد. داستان نویسان میانمایه چه بسا خود را موظف بدانند که خصلت پیش پاافتاده ی این پی رنگ را در زیر انبوهی از پیچیدگی ها و آرایه های تصنعی بپوشانند، تلاشی که در جریان آن البته بازهم دُم خروسِ واقعیت خود را نشان خواهد داد. اما شما با قدرت توصیف راستین خود توانسته اید یک داستان قدیمی را به شکل یک داستان جدید درآورید.
آقای آرتور گرانتِ رمانِ شما شاهکار است.
اما اگر بخواهم نکته ای انتقادی را مطرح کنم، آن نکته شاید این باشد که، با همه ی آنچه گفتم، داستان شما بازهم به اندازه ی کافی رئالیستی نیست. به نظر من، معنای رئالیسم، علاوه بر بیان حقیقت جزئیات، بازتولید شخصیت های تیپیک در اوضاع و احوال تیپیک است. شخصیت های رمان شما، تا آنجا که خودی نشان می دهند، به اندازه ی کافی تیپیک هستند؛ اما اوضاع و احوالی که آنها را احاطه کرده و به واکنش شان وا می دارد، شاید به اندازه ی کافی تیپیک نباشد. در دختر کارگر، چهره های متعلق به طبقه ی کارگر آدم های منفعلی هستند که کاری برای بهبود زندگی شان نمی کنند و حتا نشان هم نمی دهند که می خواهند زندگی شان بهتر شود. تمام تلاش هایی که برای بیرون کشیدن این آدم ها از منجلاب راکد زندگی شان انجام می گیرد از بیرون، از بالا، صورت می گیرد. این توصیف شاید برای سال 1800 یا 1810، دوران سن سیمون و رابرت اوئن، صادق باشد، اما برای سال 1887 و درباره ی کسی که سابقه ی حدود پنجاه سال شرکت در بیشتر جنگ های پرولتاریا را دارد صادق نیست. واکنش شورشگرانه ی طبقه ی کارگر بر ضد محیط ستمگرانه ای که او را احاطه کرده، تلاش های – غیرارادی، نیمه آگاهانه یا آگاهانه ی – اعضای این طبقه برای بهبود زندگی شان به عنوان انسان بخشی از تاریخ را می سازد و، از همین رو، استحقاق آن را دارد که جایگاهی را در عرصه ی رئالیسم به خود اختصاص دهد.
به هیچ وجه نمی خواهم شما را مقصر بدانم و بگویم چرا یک رمان آشکارا سوسیالیستی یا، آن گونه که ما آلمانی ها می گوییم، «رمان جهت دار» (Tendenzroman) ننوشته اید، رمانی که دیدگاه های اجتماعی و سیاسیِ نویسنده را می ستاید. منظور من اصلاً این نیست. عقاید نویسنده هرچه پوشیده تر بماند، برای اثر هنری بهتر است. در رئالیسم مورد نظر من، واقعیت به رغم عقاید نویسنده از دل اثر هنری بیرون می زند. بگذارید مثالی بزنم. بالزاک، که من آثار او را بس بسیار رئالیستی تر از آثار گذشته، حال و آینده ی زولا می دانم، در کمدی انسانی تاریخ رئالیستیِ شگفت انگیزی درباره ی «جامعه»ی فرانسه به دست می دهد و، به شیوه ای سال شمارانه، تقریباً سال به سال از 1816 تا 1848 برخوردهای مترقی بورژوازی بالنده با جامعه ی اشراف را به تصویر می کشد، جامعه ای که پس از 1815 خود را دوباره سازمان داد و، تا آنجا که می توانست، ضوابط فرهنگ قدیم فرانسه را احیا کرد. او شرح می دهد که چه گونه آخرین بازمانده های این جامعه ی به زعم او الگو به تدریج یا تسلیم مداخلات تجاوزگرانه ی نوکیسه های پولدار و بی فرهنگ شد و یا به فساد کشیده شد؛ چه گونه این «بانوی بزرگ» (grande dame)، که خیانت های زناشویی اش شکلی از اظهار وجود بود و با ازدواج او انطباق کامل داشت، خود را تسلیم بورژوازی کرد، طبقه ای که شوهر این بانو را با پول نقد یا پشم خرید؛ و بالزاک در حول و حوش این تصویرِ محوری تاریخ کاملی از جامعه ی فرانسه به دست می دهد که من، حتا در مورد جزئیات اقتصادیِ آن (برای مثال، آرایش مجدد مالکیت واقعی و خصوصی پس از انقلاب کبیر فرانسه)، از رمان های او بیشتر یاد گرفته ام تا از مجموع آثار تمام تاریخ دانان، اقتصاددانان و آماردانان حرفه ایِ آن دوران. می دانیم که بالزاک از نظر سیاسی لژیتیمیست بود؛ آثار بزرگ او مرثیه ی بی وقفه ای است برای زوال برگشت ناپذیر جامعه ی [به زعم او] خوبِ فرانسه، و او در این آثار همواره با طبقه ی محکوم به نابودی همدلی می کند. اما، به رغم این همدلی، او گزنده ترین هجو و تلخ ترین طنز خود را آن گاه به رشته ی تحریر در می آورد که درباره ی همان مردان و زنانی سخن می گوید که عمیق ترین همدلی ها را با آنها دارد: اشراف. و تنها کسانی که او همیشه با تحسینی بی پرده از آنان یاد می کند سرسخت ترین دشمنان اویند، قهرمانان جمهوری خواه خیابان «کلواتر سن مری» [Cloitre Saint-Mery، خیابانی در پاریس که قیام ژوئن 1832 به رهبری جناح چپ حزب جمهوری خواه فرانسه از آنجا آغاز شد – م.]، مردانی که در آن زمان (36-1830) در واقع نمایندگان توده های مردم بودند. این که بالزاک بدین سان مجبور بود برضد همدلی های طبقاتی و گرایش های سیاسی اش موضع بگیرد، این که او ضرورت سقوط اشراف مطلوب اش را درک می کرد و آنها را کسانی می دانست که سزاوار سرنوشت بهتری نیستند، و این که او مردانی واقعی را می دید که آینده عجالتاً فقط از آنها تشکیل می شد – این را من بزرگ ترین پیروزی رئالیسم، و یکی از باشکوه ترین ویژگی های بالزاک پیر می دانم.
در عین حال، در دفاع از شما باید به این نکته اعتراف کنم که کارگران «ایست اِندِ» لندن کسانی هستند که از تمام کارگران دنیای متمدن کمتر مقاومت می کنند، در برابر سرنوشت بیشتر منفعل اند و سرگردانی و سردرگمی بیشتری از خود نشان می دهند. و نکند که شما خود را قانع کرده اید که در این رمان تصویری از جنبه ی منفعل زندگی طبقه ی کارگر به دست دهید و جنبه ی فعال زندگی این طبقه را در رمان دیگری توصیف کنید؟

منبع ترجمه:
Marx and Engels, Selected Correspondence, Progress Publishers, 1975.

برگرفته از اندیشه ی آزاد، خبرنامه ی داخلی کانون نویسندگان ایران، دوره ی سوم، شماره ی یازدهم، بهمن 1394.

Advertisements

ستیز «مهرنامه» با آزادی بیان

9 مارس

محسن حکیمی

«تفسیر جهان به جای تغییر جهان» و «ما برخلاف کارل مارکس به جای تغییر جهان درپی تفسیر جهان هستیم». این تابلوی است که نشریه ی «مهرنامه» بر سردرش آویخته است و خود را با آن به دیگران می شناساند. برای میلیاردها انسانِ جان به لب رسیده ای که در جهان کنونی زندگی می کنند و حتا نفس کشیدن شان در گرو تغییر این جهان است معنای این موتوی «مهرنامه» روشن است: حفظ جهان کنونی و مخالفت با هرگونه تلاش برای تغییر آن. بنابراین، ضدیت «مهرنامه» با مارکس از موضع حفظ همین لجنزاری است که اکثریت مطلق انسان ها در آن دست و پا می زنند. صراحت «مهرنامه» در ضدیت با مارکس را البته باید به فال نیک گرفت، به شرط آن که سخن مارکس را درست به خواننده منتقل کند، کاری که او نکرده است. مارکس، برخلاف آنچه «مهرنامه» به او نسبت داده است، تغییر را نه در مقابل تفسیر به طور کلی بلکه در برابر تفسیر صرف (تفسیرِ بدون تلاش عملی برای تغییر) قرار داده است: «فیلسوفان به شیوه های گوناگون جهان را فقط تفسیر کرده اند؛ مسئله بر سر تغییر آن است» (تأکید از من است). اما این گفته، که در واقع شاه بیت نظریه ی مارکس است، پیشینه ای دارد که اگر توضیح داده نشود – توضیحی که در اینجا به ناچار بس کوتاه خواهد بود – راه همچنان برای تحریف نظر مارکس از سوی «مهرنامه» و امثال او باز خواهد ماند.
دوگانه ی «تغییر» و «تفسیر» جهان قدمتی به درازای تاریخ دارد. از همان زمان که کار به کارِ دستی و کارِ فکری تقسیم شد، تفسیر جهان به عنوان کارِ فکری به نوعی کار تبدیل شد که شاغلان اش از کار شاغلان در کارِ دستی ارتزاق می کردند. کارِ فکری، از همین رو، با کارِ دستی همتراز نبود بلکه بر فراز آن جای گرفت، به طوری که شأن و منزلت انسانی نه با تغییر جهان بلکه با تفسیر جهان تعریف شد. بدین سان، نخستین اندیشه پردازان جهان (کاهنان و جادوگران و اسطوره پردازان) به عنوان بخشی از طبقه ی حاکم بر جامعه وظیفه ی توجیه و اثبات نظریِ حقانیت جهان را برعهده گرفتند. این کار را فیلسوفان و سپس پیامبرانِ ادیان یکتاپرست ادامه دادند، که همچون چوپان برای خود نقش هدایت گله ی انسان های شاغل در کار دستی را قائل بودند. با حدت یابی مبارزه ی طبقات فرودست با طبقات حاکم بر جامعه در طول تاریخ، شأن و منزلت انسانی دیگر نمی توانست در انحصار مطلق طبقه ی حاکم باقی بماند و چنین بود که تغییردهندگان جهان خواهان حقوق برابر با حاکمان جامعه از جمله اندیشه پردازان و تفسیرکنندگان جهان شدند. فلسفه ی مدرن بود که همچون آینه مبارزه برای بیرون آمدن کارِ دستی از زیر سلطه ی کارِ فکری را منعکس کرد. در نگاه فیلسوفان مدرن، فلسفه ی عملی (حقوق، سیاست، اقتصاد و…) برجستگی بیشتری درمقابل فلسفه ی نظری (متافیزیک) یافت. کانت از جمله ی فیلسوفان مدرن بود که، با اعلام ناتوانی عقلِ نظری در شناخت جهان، ضربه ای اساسی بر متافیزیک وارد آورد و، بدین سان، در عرصه ی نظریه راه را برای اظهار وجود تغییردهندگان جهان در برابر تفسیرکنندگان صرف آن هموار کرد. با این همه، او درعرصه ی عقل عملی تغییر جهان را تابع یک «باید» دانست که «هست» باید به قالب آن درمی آمد و، به این ترتیب، متافیزیک را از درِ دیگر وارد فلسفه ی خود کرد. هگل این دیدگاه متافیزیکی کانت را به نقد کشید و اعلام کرد «باید» بر فراز «هست» قرار ندارد و آن را باید در درون همان «هست» جست وجو کرد. این سرچشمه گرفتن «باید» (عقلانیت جهان) از «هست» (فعلیت جهان) گام بلندی بود که هگل در عرصه ی نظریه برداشت، گامی که تفسیر جهان را به تلاش برای تغییر آن مشروط می کرد. اما این گام بلند نیز در اسارت نظام متافیزیکیِ هگل باقی ماند، نظامی که طبعاً نقطه ی شروع اش نمی توانست فعلیت یا واقعیت جهان باشد، بلکه حامل «ایده» ای بود که بر اساس نظمی سه پایه ای از «منطق» عزیمت می کرد، در «طبیعت» از خود بیگانه می شد و سپس به شکل «روح» (یا ذهن) خود را بازمی¬شناخت تا در نهایت جهان را به قالب خود درآورد. چنین بود که هگل نیز تغییر جهان را به تفسیر آن مشروط کرد. اینجا بود که مارکس، که خود پای در زمینِ تلاش برای تغییر جهان داشت، دخالت کرد و، با طرح ضرورت وحدت کارِ دستی و کارِ فکری، به دوگانگیِ تغییرِ صرفاً عملی در یک سو و تفسیرِ صرفاً نظری در سوی دیگر پایان داد. مشکل مارکس با فلسفه ی هگل مشکلی بود که او با هرگونه متافیزیک داشت. مارکس فلسفه به معنای متافیزیکیِ آن را زاییده ی یک واقعیت اقتصادی- اجتماعی می دانست و آن همانا تقسیم کار انسان به کارِ فکری و کارِ دستی بود. فلسفه پردازی کارِ فکریِ صرف است. فیلسوف جهان اطراف خود را صرفاً تفسیر می کند و کاری به تغییر عملیِ آن ندارد، همان گونه که کارگر جهان را صرفاً تغییر می دهد و کاری به تفسیر آن ندارد. حقیقتی است که اگر اکثریت میلیاردها انسانِ ساکن کره ی زمین، یا دست کم بخش وسیعی از آنان، به خودآگاهی نرسند و از جمله ندانند که منظور از «تغییر» و «تفسیر» چیست و این دوگانه ی نظری ازکجا برخاسته و به کجا انجامیده است، حتا در صورتی که جهان را تغییر دهند، هیچ معلوم نیست که به اوضاع و احوالی انسانی دست پیدا کنند. بدین سان، حتا در همین حد از بحث روشن می شود که بدون تفسیر – که البته از دل تلاش های فراوان انسان برای تغییر جهان بیرون آمده باشد – جهانی که به درد انسان بخورد شکل نخواهد گرفت. اما از میان برداشتن دوگانگی «تفسیر» و «تغییر» درعرصه ی نظریه مستلزم گذار به فراسوی فلسفه به معنای متافیزیکیِ آن و دست یابی به مقوله ی «پراکسیس» بود، مقوله ای که اندیشه و عمل را وحدت می بخشد. این گذار از سال 1837 و دوران دانشجوییِ مارکس شروع شد، در تزهای مارکس درباره ی فویرباخ در سال 1845 به صورت یازده تز به بار نشست و به طور کلی در وحدت عمل و نظریه در زندگی مارکس متحقق شد: فعالیت عملی برای تغییر جهان و اوج آن در «انترناسیونال اول» از یک سو و فعالیت نظری برای تفسیر جهان و اوج اش در نگارش کتاب سرمایه از سوی دیگر. من نظر مارکس درباره «تغییر» و «تفسیر» را در جاهای دیگر به تفصیل شرح داده ام و در اینجا به همین مختصر بسنده می کنم، با تأکید بر این نکته که مارکس با این تز که «فیلسوفان به شیوه های گوناگون جهان را فقط تفسیر کرده اند؛ مسئله بر سر تغییر آن است» در واقع آغازِ یک پایان را اعلام کرد، آغازِ پایان دوران تاریخی جدایی نظریه و عمل، نقطه ی عطفی تاریخی که نشان داد از آن پس هیچ نظریه ای نمی تواند حقیقت داشته باشد مگر آن که با پراکسیس انسان برای دگرگون ساختن جهان همراه باشد.
توضیح بالا را به دو دلیل لازم دانستم. نخست آن که در حد همین مجال تنگ این ادعای خود را اثبات کنم که آنچه «مهرنامه» به مارکس نسبت داده نظر مارکس نیست و، دوم، بگویم اگرچه انتظار دارم که «مهرنامه» نظر مارکس را تحریف نکند اما به هیچ رو انتظار ندارم این نشریه با نظریه ی مارکس موافق باشد. از افراد یا جریان های سیاسی یا نشریاتی که خود را «لیبرال» می دانند نمی توان انتظار داشت که با پراکسیس انقلابیِ مارکس موافق باشند. نهایت آزادی خواهی لیبرال ها آزادی سیاسی انسان است، حال آن که مارکس از آزادی سیاسی فراتر می رود و افزون بر آزادی سیاسی خواهان آزادی انسان از هرگونه ستم اقتصادی و اجتماعی است. روشن است که از «مهرنامه» نباید انتظار آزادی انسان به این معنا را داشت. اما دفاع از آزادی سیاسی چه طور؟ وقتی «مهرنامه» خود را «لیبرال» می نامد بدیهی است که باید از او انتظار داشت که خود را به آزادی های سیاسی و به طور مشخص آزادی بیان متعهد بداند. یک ویژگی اصلیِ متفکران و نظریه پردازان لیبرال دفاع پیگیر و بی قید و شرط آنان از آزادی بیان بود. ای بسا بیشترِ ماها با این گفته ی ولتر آشنا باشیم که خطاب به روسو بیان شد: با نظر تو مخالفم، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی! آیا «مهرنامه» به آزادی بیان به این معنای لیبرالی متعهد است؟ برای پاسخ به این پرسش کافی است به یک مورد عملی از برخورد «مهرنامه» با آزادی بیان اشاره کنم، به آنچه که سال پیش برای این نشریه پیش آمد و پای من نیز در میان بود.
پس از انتشار شماره ی 38 «مهرنامه» در مهر 1393، خبری در رسانه ها منتشر شد مبنی بر این که دادگاه مطبوعات مدیر مسئول «مهرنامه» را مجرم شناخته است. دراین خبر، دبیر هیئت منصفه ی این دادگاه علت صدور این حکم را «نقل مطالب از گروه های منحرف و مخالف منتهی به تبلیغ آنها و عدم رعایت قانون مطبوعات» اعلام کرده بود. با توجه با این که این حکم بلافاصله پس از انتشار شماره ی 38 این نشریه صادر شده بود، و به ویژه نظر به این که در این شماره پرونده ای در باره ی «بخش مارکسیستی- لنینیستی سازمان مجاهدین خلق» منتشرشده بود که می توانست بیش از دیگر مطالب منتشره از سوی «مهرنامه» در آن برهه ی زمانی مورد استناد دادگاه برای تفهیم اتهام فوق باشد، درک من این بود که محکومیت «مهرنامه» به احتمال قریب به یقین به دلیل انتشار همین پرونده ی شماره ی 38 است. و از آنجا که در این پرونده با من نیز مصاحبه شده بود و من در آن مصاحبه، ضمن نقد دیدگاه های «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه ی کارگر»، اعدام اعضای این سازمان در دهه ی 1360 را محکوم کرده و فعالیت سیاسی را حق آنها دانسته بودم، و نیز در جایی دیگر از این مصاحبه اعضای سازمان های چریکی را انسان های مبارز و جان برکفی نامیده بودم که در برابر استبداد و امپریالیسم سینه سپر کرده بودند، طبیعی بود که محکومیت «مهرنامه» را از جمله به دلیل انتشار مواضعی از این دست در مصاحبه ی خود بدانم، مواضعی که انصافاً جز در یکی دو موردِ جزئی به صورت سانسورنشده چاپ شده بود. از همین رو، همچون موارد دیگری که مطبوعات را به ناحق محکوم می-کنند خود را موظف به اعتراض دانستم. یادداشتی نوشتم و در آن، ضمن مرزبندی قاطع با گرایش سیاسیِ حاکم بر «مهرنامه»، حکم دادگاه را در باره ی او محکوم کردم و از حق این نشریه برای انتشار آزادانه ی مطالب دفاع کردم. در آن یادداشت، که آن را در همان زمان از جمله برای خبرنگار محترم «مهرنامه» که مصاحبه ی فوق را با من کرده بود و نیز برای دبیر سرویس تاریخ این نشریه فرستادم، چنین آمده بود:

محکومیت «مهرنامه» نقض آشکار آزادی بیان است
بر اساس خبر منتشرشده در رسانه ها، دادگاه مطبوعات مدیر مسئول نشریه ی «مهرنامه» را مجرم شناخته است. علی اکبر کسائیان، دبیرهیئت منصفه ی این دادگاه (شعبه ی 79 دادگاه کیفری استان تهران)، در گفت وگو با خبرگزاری فارس علت صدور این حکم را چنین بیان کرده است: «مدیر مسئول «مهرنامه» به اتهام نقل مطالب از گروه های منحرف و مخالف منتهی به تبلیغ آنها و عدم رعایت قانون مطبوعات مجرم شناخته شد و به اتفاق آرا مستحق تخفیف دانسته نشد.»
متأسفانه در این خبر هیچ اطلاع دیگری در باره ی این محاکمه و اتهام مشخص «مهرنامه» داده نشده است. اما از آنجا که تا پیش از شماره ی اخیرِ «مهرنامه» هیچ خبری در باره ی محاکمه ی این نشریه منتشر نشده بوده و بنابراین موردی برای محاکمه ی آن وجود نداشته است، به احتمال قوی می توان گفت که موضوع محاکمه ی مورد بحث به مطالب مربوط به تغییر ایدئولوژی «سازمان مجاهدین خلق» در سال های 1352 تا 1354 و سپس شکل گیری «سازمان پیکار در راه آزادی طبقه ی کارگر» مربوط می شود، که در شماره ی اخیر «مهرنامه» (شماره ی 38 به تاریخ مهرماه 1393) چاپ شده است. عبارت «نقل مطالب از گروه های منحرف و مخالف منتهی به تبلیغ آنها»، که دبیر هیئت منصفه ی دادگاه مطبوعات آن را به عنوان اتهام «مهرنامه» ذکر کرده است، این احتمال را تقویت می کند.
به هرحال، مجرم شناختن «مهرنامه» ( و هر نشریه ی دیگر) چه به علت نشر مطالب فوق باشد و چه به علت یا علت های مشابه دیگر، نقض آشکار آزادی بیان است و من به سهم خودم و به عنوان کسی که مصاحبه اش در باره ی این موضوع در شماره ی اخیر «مهرنامه» منتشرشده است، آن را محکوم می کنم. این را باید مؤکداً اضافه کنم که من از مخالفان سرسخت گرایش سیاسیِ حاکم بر «مهرنامه» هستم. اما لازم است با همان شدت تأکید کنم که درعین حال از آزادی بی قید و شرط بیان برای تمام شهروندان و تمام نشریات با هر گرایش سیاسی قاطعانه دفاع می کنم و، به نظر من، هیچ درجه از مخالفت سیاسی با «مهرنامه»، و هر نشریه ی دیگر، نمی تواند و نباید باعث بی تفاوتی نسبت به محکومیت و یا تعطیل این گونه نشریات گردد، بی تفاوتی ای که هیچ نتیجه ای جز همسویی با سرکوبگران و پایمال کنندگانِ آزادی بیان ندارد.
محسن حکیمی
21/10/1393

گردانندگان «مهرنامه» در واکنش به این یادداشت از خبرنگار محترمی که با من مصاحبه کرده بود خواستند که به من بگوید آن را منتشر نکنم، زیرا آنها در حال چانه زنی با دادگاه هستند تا مشکل را از این طریق رفع کنند و انتشار این یادداشت اوضاع را برای آنها بدتر می کند!
این صحنه را در ذهن خود مجسم کنید: یک سانسورچی و سرکوبگر یقه ی گردانندگان یک نشریه را می گیرد و آنها را برای انتشار فلان مطلب محکوم می کند. کسی به دفاع از این نشریه برمی خیزد و به حکم این سانسورچی و سرکوبگر اعتراض می کند. گردانندگان نشریه به جای استقبال از دفاع این فرد، از او می خواهند ساکت باشد و اعتراض نکند، زیرا اعتراض او وضعیت آنها را «بدتر» می کند. از دیدگاه گردانندگانِ نشریه ی محکوم شده، محکومیت نشریه وضعیت «بد» است و اعتراض فرد معترض وضعیت «بدتر» و، به زعم آنها، برای جلوگیری از وضعیت «بدتر» باید به وضعیت «بد» پناه برد. به عبارت صریح تر، از دست فرد آزادی خواه باید به سانسورچی و سرکوبگر پناه برد! برخورد «مهرنامه» دقیقاً چنین مضمونی دارد. کجای این برخورد لیبرالی است؟ راست آن است که این موضع هیچ سنخیتی با برخورد لیبرال ها با آزادی بیان ندارد و به موضع یکسره آزادی ستیزانه ی همان ارتجاع سانسورچی و سرکوبگر بس نزدیک تر است تا به موضع لیبرال ها. خیلی که بخواهیم به «مهرنامه» ارفاق کنیم شاید بتوانیم موضع او را نئولیبرالی بنامیم، که به هرحال آزادی ستیزانه است. از همین موضع ارتجاعی است که «مهرنامه» و نشریات مشابه آن از قبیل «اندیشه ی پویا» با کانون نویسندگان ایران دشمنی می ورزند. می توان و باید هم به کانون و هم به جریان چپ به دیده ی انتقادی نگریست. اما حقیقت آن است که برخورد این نشریات، چه با کانون و چه با چپ، از مقوله ی انتقاد نیست؛ از مقوله ی خصومت کینه توزانه است، خصومتی که چشم دیدن هیچ نویسنده ی آزادی خواهی را ندارد و همه ی آزادی خواهان را آستان بوس ارتجاع می خواهد. غافل از آن که دیریست که آزادی خواهان این سرزمین سر به پای آزادی نهاده اند و در این راه دست از جان خود شسته اند.

برگرفته از اندیشه ی آزاد، خبرنامه ی داخلی کانون نویسندگان ایران، دوره ی سوم، شماره ی یازدهم، بهمن 1394.