بایگانی | سپتامبر, 2015

ترجمه، انحراف از متن اصلی است

30 سپتامبر

درک رایج و مرسوم از ترجمه آن را انتقال اندیشه از یک زبان (زبان مبداء) به زبان دیگر (زبان مقصد) می داند. براساس این درک، مترجم باید علاوه بر تسلط به زبان های مبداء و مقصد، بر موضوع ترجمه نیز اشراف داشته باشد تا بتواند متنی را که در زبان مبداء نوشته شده با دقت و امانت به زبان مقصد منتقل کند. هر چه این تسلط و اشراف بیشتر باشد ترجمه با دقت و امانت بیشتری صورت می گیرد، و هرچه این دقت و امانت بیشتر باشد، ترجمه به متن اصلی نزدیک تر است. به سخن دیگر، از دیدگاه این درک، غایت ترجمه نزدیک کردن هرچه بیشترِ متن ترجمه شده به متن اصلی تا حد ارائه ی تصویری آینه ای از آن است. بدین سان، طبق برداشت رایج، ترجمه ی ایده آل ترجمه ای است که همچون آینه بازتاب هرچه شفاف ترِ متن اصلی باشد. به باور من، اما، ترجمه ی درست و دقیق و امین نه تنها بازتاب شفاف متن اصلی نیست بلکه، درست برعکس، انحراف از متن اصلی است. چرا؟

بی تردید، هنگامی که از برگردان یک متن از زبان مبداء به زبان مقصد سخن می گوییم به وجود تفاوت بین دو زبان و، مهم تر از آن، تفاوت بین دو فرهنگ اذعان می کنیم. تفاوت فرهنگی نیز زاییده ی عوامل اقتصادی و اجتماعی و سیاسیِ عمیقی است که جوامع مختلف انسان ها بر بستر آنها شکل گرفته اند. بنابراین، پیدایش فرهنگ های گوناگون و وجود تنوع فرهنگی در میان انسان ها قدمتی به درازای تاریخ دارد و جزء جدایی ناپذیر سرگذشت انسان است. پس، تبادل فرهنگی و ترجمه به عنوان یکی از مصادیق آن ضرورتی است ناگزیر و البته مبارک که رشد و شکوفایی تمدن ها از جمله در گرو آن است. به این معنا، هر زبانی درعین آن که وسیله ی ارتباط کاربران بومی آن زبان خاص است، محل آمد و شد و گذر مضامین و مفاهیم و مقولات زبان ها و به طور کلی فرهنگ های خارجی نیز هست. به این ترتیب، تا آنجا که به ترجمه مربوط می شود، حضور اندیشه ها و مفاهیم و واژه های نویسنده ی متن اصلی در اثر ترجمه شده نه تنها اجتناب ناپذیر بلکه لازم است، به این دلیل روشن که اینها روزنه هایی هستند که کاربران زبان مقصد از خلال آنها با آثار علمی و ادبی و هنری و فلسفی و… در فرهنگ های دیگر آشنا می شوند و بدین سان فرهنگ خود را تعالی می بخشند. به عبارت دیگر، در متن اصلی مفاهیم و مقولات و مضامینی وجود دارند که برای کاربران زبان مقصد ناآشنا و نامأنوس اند و، ازهمین رو، یا در برابر ترجمه شدن به معادل های رایجِ زبان مقصد مقاومت می کنند و یا اساساً ترجمه ناپذیرند و، از همین رو، مترجم موظف است در قبال آنها همچون آینه عمل کند: یا برای آنها معادل های دقیقی در زبان مقصد بسازد یا عین آنها را با املای زبان مقصد در متن ترجمه و املای زبان مبداء در پانوشت بیاورد. این ویژگی، که ناشی از سرشت جهان شمول انسان است، جزءِ لاینفک ترجمه است، و به این معنا انتظار این که متون ترجمه شده از مفاهیم و مقولات ناآشنا و نامأنوس مبرا باشند نه تنها دور از واقعیت است بلکه مقاومت در برابر مفاهیم و مضامین جدید حاکی از تنبلی فکریِ کاربران زبان مقصد و گرایش آنها به ماندن و درجازدن در محدوده ی زبان و فرهنگ محلی و بومی است. پس، تا اینجا حق با دیدگاه رایج درباره ی ترجمه است. اما، بحث من درباره ی ترجمه به معنای راستین آن، یعنی انحراف از متن اصلی، از اینجا به بعد شروع می شود.

در برداشت رایج از ترجمه، مترجم نوعی موجود فرازمانی، فرامکانی و حتی نامرئی است که صرفاً عامل خنثای انتقال یک اندیشه از زبان مبداء به زبان مقصد است، بی آن که در جریان این انتقال هیچ تأثیری بر این اندیشه بگذارد. واقعیت اما غیر از این است. واقعیت این است که مترجم، حتی اگر نخواهد اندیشه اش را در متن اصلی دخالت دهد، در عمل و به طور واقعی این کار را می کند. مترجم هم انسانی است که در یک زمان خاص و یک جامعه ی مشخص زندگی می کند، دارای جایگاه اجتماعی معینی است و به ویژه در فرهنگی متفاوت با فرهنگ نویسنده ی متن اصلی زندگی می کند. همین تفاوت است که باعث می شود ویژگی های فرهنگیِ مترجم و شکل بروز آنها در زبان مقصد را بر مضامین و مطالب متن اصلی نقش ببندد و بدین سان اثر ترجمه شده به پدیده ی جدیدی تبدیل شود که دیگر آن چیزی نیست که از ذهن نویسنده ی متن اصلی بیرون تراویده است. عاملی که در اینجا ایفای نقش می کند همان است که ژان – ژاک لوسرکل، متفکر فرانسوی، آن را  remainderمی نامد: تأثیرات زبان شناختیِ پیش بینی ناپذیری که از چله ی کمان انواع گوناگون گونه های زبانی ، که کاربر زبان برای برقراری ارتباط بر می گزیند، رها می شوند، اما به علت گردش شان در میان گروه ها و نهادهای اجتماعی همیشه حامل نیرویی جمعی هستند که مهارش از حیطه ی اراده های فردی بیرون است و، از همین رو، معانی مورد نظر افراد را متحول و پیچیده می کند. ترجمه، پیش بینی ناپذیریِ این تأثیرات زبانی را بیشتر می کند. ترجمه، مضامین منحصر به فرد زبان مقصد را به متن اصلی می افزاید، مضامینی که از چله ی کمان گویش ها، سیاق ها و گفتارهای تشکیل دهنده ی زبان مقصد رها می شوند و، از همین رو، از منظور نویسنده ی متن اصلی فراتر می روند و نقش خود را بر این منظور حک می کنند.* به این ترتیب، هر اندازه هم که مترجم به رعایت دقت و امانت متعهد باشد، او متن اصلی را متحول می کند و از درون آن متن تازه ای می آفریند. و طنز مسئله در این است که هر چه قدر تعهد مترجم به رعایت دقت و امانت بیشتر باشد امکان تحول خلاقانه ی متن اصلی نیز بیشتر می شود، زیرا رعایت دقت و امانت در ترجمه تفاوت فرهنگی بین متن اصلی و متن ترجمه شده را برجسته تر می کند، و برجستگی همین تفاوت است که پتانسیل فرهنگ مقصد برای تحول و نزدیکی به فرهنگ مبداء را افزایش می دهد. اگر بخواهیم برای بیان این مطلب به جای متن های «اصلی» و «ترجمه شده» از متن های «خارجی» و «بومی» استفاده کنیم، می توانیم بگوییم ترجمه، ضمن آن که متن خارجی را بومی می کند، گرایش متن بومی به نزدیکی با متن خارجی را نیز تقویت می کند. وهمین واقعیت است که متن ترجمه شده را به متن خلاقانه ای بدل می کند که، به رغم حضور مفاهیم و مقولات دشوارفهم و واژه های نامأنوس و چه بسا ثقیلی که از زبان مبداء آمده اند، برای خوانندگان زبانِ مقصد فهم پذیر است. به این معناست که من ترجمه ی دقیق و امین را ترجمه ای می دانم که در عین وفاداری به متن اصلی توانسته باشد متنی نو و تازه ابداع کند. ناگفته پیداست که تأکید بر وفاداریِ متن ترجمه شده به متن اصلی برای متمایز ساختن ترجمه ی خلاق از برگردان شلخته و سهل انگار و حتی آن چیزی است که معمولاً «ترجمه ی آزاد» نامیده می شود.

مسئولیت مترجم ایجاب می کند که، ضمن اشراف بر زبان های مبداء و مقصد و نیز موضوع ترجمه و بدین سان کوشش برای برگردان دقیق و امین متن، در مقام نویسنده ای ظاهر شود که درگیر نوشتن متنی بومی برای کاربران زبان مقصد است، متنی که نوشتن اش مستلزم عبور از متن اصلی و خلق فضایی متمایز از آن است. منظور من از انحراف مترجم از متن اصلی همین است. من این عامل را، که مستلزم مرئی کردن نقش و جایگاه مترجم است، حیاتی تر و اساسی تر از عامل دقت و امانت می دانم. عرصه ی دقت و امانت عرصه ی نزدیک کردنِ متن ترجمه شده به متن اصلی و در نهایت ایجاد یکسانی بین این دو متن است، حال آن که قلمرو خلاقیت قلمرو دور کردنِ متن ترجمه شده از متن اصلی و بدین سان ایجاد تفاوت بین این دو است، تفاوتی که سپس به تکثر و تنوع می انجامد. بی گمان، میزان این تفاوت در ترجمه ی متون مختلف فرق می کند، در متون شاعرانه و هنری و ادبی بیشتر است و در فلسفه و سیاست و نظایر آنها کمتر. اما درهر صورت یک نکته مسلم است و آن این که ترجمه ی خلاق مستلزم انحراف از متن اصلی است. من در اینجا برای بیان منظور خود عمداً از واژه ی «انحراف» استفاده کردم تا درعین حال از این مفهومِ به ناحق بی اعتبارشده اعاده ی حیثیت کرده باشم.

محسن حکیمی

5/7/1394

 

*Venuti, Lawrence, “Translation, philosophy, materialism”, Radical Philosophy, no.79, Sept/Oct 1996.

 

برگرفته از روزنامه ی شرق، چهارشنبه 8/7/1394، ویژه نامه ی روز جهانی ترجمه.

Advertisements

یک استاتوس فیس بوکی

28 سپتامبر

روزنامه گاردین به نقل از معاون مدیر عامل شرکت نفت نوشته برای اولین بار در 50 سال اخیر درآمد دولت ایران از مالیات از درآمد او از نفت پیشی گرفته است. قابل توجه کسانی که اشکال اقتصاد ایران را «تک محصولی» بودن آن و تکیه صرف دولت بر فروش نفت می دانند، کسانی که ایران را یا اساسا سرمایه داری نمی دانند یا سرمایه داری ایران را صرفا «نفتی» یا «رانتی» یا چیزهایی از این قبیل می دانند و معتقدند کارگران تازه باید برای استقرار یک سرمایه داری شسته رفته و تر و تمیز و مبرا از رانت خواری و تولید تک محصولی مبارزه کنند.
اما منظور من از نقل خبر گاردین نه نقد این گرایش بلکه چیز دیگری است. درست همزمان با انتشار این خبر یک قبض برق برای من آمده به مبلغ 55700 تومان، برای دو ماه. ما سه نفریم و در یک خانه 60 متری زندگی می کنیم و تا پیش از گرانی انرژی در سال های اخیر هزینه برق ما در همین مدت دوماهه 5500 تومان می شد. به عبارت دیگر، در دوسه سال اخیر هزینه برق مصرفی ما بیش از 10 برابر شده است. بخش قابل توجهی از این افزایش 10 برابری به «مالیات بر ارزش افزوده» و «عوارض برق» مربوط می شود. حدود 6500 تومان از این قبض 55700 تومانی، یعنی نزدیک به 12 درصد آن، بابت این دو فقره است. به این ترتیب، یک علت پیشی گرفتن درآمد دولت از مالیات از درآمد او از نفت روشن می شود(البته کاهش درآمد دولت از نفت به علت تحریم ها را نیر نباید از یاد برد).
اما منظور من از طرح مسئله فوق این هم نیست که نشان دهم افزایش درآمد مالیاتی دولت از کجا تامین می شود. هدف اصلی از این طول و تفصیل و آمار و ارقام اشاره به فشار اقتصادی طاقت فرسایی است که من در زندگی شخصی ام آن را احساس می کنم. هدف من از طول و تفصیل و آمار و ارقام فوق اعتراض به این فشار است. هدف من از طرح این مسئله در فیس بوک این است که از دوستان فیس بوکی بپرسم آیا آنها نیز این فشار را احساس می کنند؟ اگر پاسخ مثبت است، آیا بهتر نیست که این دوستان در کنار نوشتن شعر و بحث کردن و کامنت گذاشتن درباره مسائل دیگر (که حتما لازم است) جایی را نیز به طرح مشکلات زندگی های شخصی شان، اعتراض به آنها و رساندن صدای اعتراض شان به دیگران اختصاص دهند؟

از فیس بوک محسن حکیمی

6/7/94

مجازات مرگِ در سایه

14 سپتامبر

اصلاً لازم نیست دنبال شاهد و مدرک برای شکنجه و ضرب و شتم بگردیم تا بتوانیم ثابت کنیم که زندانبان مسئول مرگ شاهرخ زمانی است. البته بوده اند زندانیان بسیاری که بر اثر شکنجه کشته شده اند، از خیل عظیمی از زندانیان دهه ی 60 بگیر تا زندانیان سال های اخیر همچون زهرا کاظمی، زهرا بنی یعقوب، ستار بهشتی و… اما صرف نظر از این گونه کشتن زندانیان سیاسی و صرف نظر از اعدام هزاران زندانی سیاسی، عمده ی زندانیانی که در زندان «به طور طبیعی و عادی» مرده اند بر اثر فرسایش تدریجی جسم و جانشان در شرایط جان فرسای زندان، به ویژه تبعیدگاه هایی چون زندان گوهردشت، و بالاخص به علت بی توجهی عامدانه زندانبان درگذشته اند. مثلاً همین چندی پیش، چیزی نمانده بود که در سلول انفرادی زندان سنندج محمود صالحی – که کلیه هایش را از دست داده بود – جان خود را نیز از دست بدهد. واقعیت این است که این گونه مرگ ها در زندان های جمهوری اسلامی به صورت نوعی روند برنامه ریزی شده برای مجازات نانوشته و درسایه با هدف درهم شکستن و به تسلیم کشاندن زندانیان سیاسی درآمده است. بنابراین، تکیه را باید بر افشا و محکومیت این گونهمجازات مرگِ در سایه گذاشت. حتی اگر زندانیانی چون اکبر محمدی، روح اله فیض مهدوی، افشین اسانلو و اکنون شاهرخ زمانی بر اثر شکنجه و ضرب و شتم کشته نشده باشند، این واقعیت سر سوزنی تغییر نمی کند که آنها در زندان عمداً به حال خود رها شده اند تا بمیرند.

برگرفته از فیس بوک محسن حکیمی

23/6/1394