بایگانی | نوامبر, 2014

دیدگاه یک خواننده درباره ی یادداشت «محض اطلاع یک چپ دایناسوریست»

28 نوامبر

نوشته شاهرخ زمانی نقد نیست، هذیانهای آدم سرخورده و به بن بست رسیده ای است که به درماندگی یا اوتیسم تاخیری گرفتار شده است. گرفتار بابت اینکه در دنیای جدید که انقلاب اطلاعات و پیوندهای شبکه ای جایی برای جادوگری و رمالی نگذاشته اند، اذهان عمومی مردم و طبقه کارگر به راحتی مانند دوران جهالت لنینی و استالینی مقهور وعده سرخرمن عناصر فرصت طلب وخودشیفته و برای قبضه قدرت واعمال حاکمیت اولیگارشی حزبی یک مشت وامانده به نام نماینده خودخوانده طبقه کارگر زیر بار فریب و تحمیق نمی روند و زجه ناله های آنها را طبقه کارگر و نیروهای آزادیخواه به مثابه اشک ریختن تمساحی که برای شکار صیدش در کمین نشسته است تعبیر می کنند. شاهرخ زمانی نماینده چپ شکست خورده و دنباله رو استالینیست است که فکر می کند با شانتاژ و پروپاگاندا می تواند دیدگاه های فاشیستی اش را بر توده های ناراضی تحمیل کند که بتواند از این نارضایتی ها سکوی پرتاب برای کسب قدرت و تشکیل نوع دیگری از دیکتاتوری سرمایه داری دولتی را همانند آنچه در شوروی ماقبل اضمحلال بود ایجاد کند. زجه موره های هیستریک شاهرخ زمانی برای اعتراض به چاپ مقاله ای در یک روزنامه در داخل نیست، زیرا در طول این سالها بوده اند کسانی که در طیف چپ روزنامه و مجله و کتاب منتشر می کرده اند مانند آدینه و فرهنگ توسعه یا چاپ مجموعه آثار لنین یا مارکس و… شاهرخ زمانی از این نگران است که محسن حکیمی تلنگری به ساحت نامقدس لنینیسم زده و می رود که ابهت بتوارگی اش مثل یک مجسمه شنی تخریب شود. حکیمی افقی نوین برای کنش طبقاتی برای نسل جدید فعالین کارگری که بدون چشمداشت مقام و منصب به دنبال رهایی طبقه کار گر و نوع انسان از بردگی مزدی و استثمار با رویکردی ضددیکتاتوری و ضدسرمایه داری گشوده است، مطلبی که به ذهن کارگر باهوش و باسواد دوران معاصر نزدیکی دارد و دیدگاهای پوسیده و از رده خارج شده از نوع شاهرخ زمانی وچپ فرتوت و بی رمق که دچار جمود شده است قادر به فهم و هضم آن نیست و بر روال گذشته خجالت آورش بر همان طبل دگماتیسم خویش می کوبد.

فرشاد نعمتی

28 نوامبر 2014

Advertisements

محض اطلاع یک چپ دایناسوریست

24 نوامبر

پیش بینی می شد که مصاحبه روزنامه شرق با من به مناسبت انتشار کتاب «اتحادیه های کارگری» و طرح مباحث مندرج در پی گفتار این کتاب، همچون گذشته مخالفت چپ ایدئولوژیک و فرقه ای را برانگیزد. اما راستش من یکی پیش بینی نمی کردم که با مخالفتی یکسره هیستریک و آکنده از فحش و ناسزا و توهین و هتاکی و اتهام های به کلی ناروا و بی اساس رو به رو شوم، امری که خود نشان می دهد این چپ تا آنجا سقوط کرده و در منجلاب استیصال فرورفته است که هیچ ابایی از زیر پا گذاشتن ابتدایی ترین معیارهای نقد نظری ندارد و به هر خس و خاشاک و رطب و یابسی چنگ می زند تا مانع غرق شدن کامل خود در این منجلاب شود. آقای شاهرخ زمانی در نوشته اش در چند سایت اینترنتی تحت عنوان «حکیمی خدمت گذار سرمایه داری را خوب بشناسیم» ظاهراً قاطعیت کارگری در مبارزه نظری را با بددهنی، فحاشی، هتاکی، لمپنیسم، و انتساب بی پروا و لجام گسیخته اتهام های ناروا و بی اساس اشتباه گرفته است. گویا، به نظر ایشان، برخورد نظری با مخالفان هرچه هتاکانه تر، هرچه توهین آمیزتر و هرچه لمپنی تر باشد، کارگری تر است. به این عبارت ها و جمله ها، به عنوان نمونه، دقت کنید تا صحت ادعای من به شما ثابت شود:

«محسن حکیمی ستون پنجم سرمایه داری و خائن به طبقه کارگر است»، «حکیمی به عنوان چاکر آستان بورژوایی»، «این نوکر بی جیره و مواجب سرمایه»، « این همان سفاهتی است که حکیمی از کارگران می خواهد…»، «با این همه خدمت گذاری حکیمی بعید نیست طبقه و دولت سرمایه داری ایران نه تنها اجازه نوشتن در روزنامه شرق بلکه دفتر کار و جیره و مواجب و نوشتن در کیهان را هم به ایشان بدهند»، «مزدورانی مانند حکیمی که سر در آخور سرمایه دارند»، «روزالوگزامبورگ را مزدورانی مثل حکیمی به قتل رساندند»، «خوش خدمتی حکیمی به بورژوازی»، «حکیمی به عنوان یکی از خدم و حشم وفادار به نظام سرمایه داری»، «ما به طبقه و دولت سرمایه داری ایران برای داشتن نوکری این چنین وفادار در خلع سلاح طبقه کارگر از حزب سیاسی و مفاهیم پایه ای طبقاتی کارگران تبریک می گوییم»، «آقای حکیمی به عنوان خدمت گزار و آستان بوس سرمایه باید بداند در شرایط ایران با حاکمیت هارترین حکومت سرمایه داری مواجبی بیش از نوشتن در روزنامه شرق برای وی قابل تصور نیست»، …

راستش هرچه فکر می کنم نمی توانم به خود بقبولانم که صِرف مخالفت نظری و طبقاتی، حتا از موضع یک دایناسوریست تمام عیار، بتواند کسی را به آن حد از کینه توزی خصمانه بکشاند که مرتکب این گونه فوران لجن به قصد هتک حرمت و تخریب شخصیت افراد شود. اما چون به هیچ مدرک قابل استنادی دسترسی ندارم، در باره علل و انگیزه های پنهان و پشت پرده این لجن پراکنی داوری نمی کنم و در اینجا فقط به یک  نکته صرفاً نظری می پردازم.

ابتدایی ترین نکته ای که باید آقای شاهرخ زمانی را موظف به فراگیری آن کرد این است که من، حتا اگر یک سرمایه دار استثمارگر بودم و حق و حقوق کارگران را پایمال کرده بودم، حتا اگر یک آدم کش بودم و به طور واقعی مثلاً روزالوگزامبورگ را به قتل رسانده بودم، بازهم هیچ کس از جمله آقای زمانی حق نداشت به من توهین کند. بدیهی است که من در صورت ارتکاب این اعمال باید محاکمه و مجازات می شدم، اما – تأکید می کنم – هیچ کس، اعم از حقیقی و حقوقی، نمی توانست و حق نداشت به من توهین کند. و این بدان معنی است که انسان به ماهُوَ انسان، یعنی به دلیل انسانیت اش و صرف نظر از اعمال اش، دارای حرمت است و هیچ کس نمی تواند به این حریم تجاوز کند و آن را مورد هتک قرار دهد. آقای زمانی باید یاد بگیرد که او می تواند و حق دارد نظرات دیگران را نقد کند و مثلاً نشان دهد که آنها لیبرال، آنارشیست، فاشیست، اپورتونیست، رویزیونیست، ضدمارکسیست، ضدکمونیست و…هستند، اما نمی تواند و حق ندارد به آنها توهین کند و یا آنها را به ناروا متهم کند. ایشان باید یاد بگیرد که نمی تواند و حق ندارد به کسی بگوید «نوکر»، «چاکر»، «مزدور»، «سفیه»، «خدم و حشم سرمایه داری» (آقای زمانی اگر نمی داند خوب است بداند که «حشم» از جمله به معنی چهارپا و حیوان است)، «سر در آخور سرمایه» و…. اینها همه توهین است و آقای شاهرخ زمانی حق ندارد آنها را حتا در مورد جنایتکاران، چه رسد به مخالفان نظری اش، به کار برد. ایشان باید یاد بگیرد که این ادعا که «حکیمی مواجب بگیر روزنامه های دولتی است» یا «حکیمی خائن به طبقه کارگر است» اتهام های سنگینی است که او باید آنها را ثابت کند و اگر نتواند این کار را بکند باید در برابر طبقه کارگر و دادگاه های مردمی اش در آینده پاسخگو باشد. من اجازه نمی دهم، و هیچ وقت نداده ام، که کسی به من توهین کند یا اتهام بی اساس و ناروا به من بزند. آقای زمانی که جای خود دارد، من این اجازه را حتا به قاضی جمهوری اسلامی در سقز، با همه کبکبه و دبدبه اش، ندادم آنگاه که پس از پرسیدن شغل من، رو به منشی دادگاه کرد و با لحن استهزاآمیزی گفت: بنویس نویسنده!  حاضران در آن دادگاه می دانند که من با تمام وجودم سر او داد کشیدم و گفتم حق ندارد به من توهین کند.

اینها را آقای زمانی لازم است بداند، اما آنچه ایشان باید پیش و بیش از اینها بداند این نکته است که مصونیت ماهوی انسان در مقابل توهین و اتهام بی اساس یک دستاورد بورژوایی است. و انگیزه اصلی که مرا به نوشتن این یادداشت واداشت اشاره به همین نکته است. من فقط خواستم بگویم که چپی که همچون آقای زمانی در مخالفت با بورژوازی گلوی خود را پاره می کند و علیه او فریاد سر می دهد خود هنوز در عصر ماقبل بورژوازی سیر می کند، به دوران بورژوازی نرسیده و طبعاً قادر نیست به عنوان یک کارگر انقلابی و سرمایه ستیز از بورژوازی فراتر رود. و درست از همین روست که من این چپ را «دایناسوریست» نامیده ام، چرا که نوع تفکر آقای شاهرخ زمانی و امثال او به لحاظ تاریخی منقرض شده است. چپ هایی از نوع آقای شاهرخ زمانی، از آنجا که اسارت ایدئولوژیک امکان درک این نکته را از آنها سلب کرده است که می توان با کسی مخالف بود بدون این که به او توهین کرد، ناگزیر سرمایه داری را از موضع ارتجاعی و بازگشت به عقب – بازگشت به توحش قرون وسطایی و هتک حرمت انسان – نقد می کنند. احمدی نژاد، رئیس پیشین جمهوری اسلامی، هم سرمایه داری را از همین موضع توحش ماقبل سرمایه داری نقد می کرد. من مبارزه با این فرهنگ توحش آمیز دایناسوریستی و طرد آن از صفوف طبقه کارگر را یکی از عرصه های مهم مبارزه طبقاتی کارگران ایران  می دانم. از این روست که فکر می کنم در مورد کسانی از نوع آقای زمانی باید این مبارزه فرهنگی را بر مبارزه نظری بر سر بحث های مربوط به سازمان یابی طبقه کارگر مقدم شمرد و، به همین دلیل، لزومی به پرداختن به نکاتی که ایشان به عنوان «نقد» نظرات من به هم بافته است، نمی بینم. زیرا، به نظر من، خام اندیشی محض است اگر فکر کنیم کسی که شعورش حتا تا حد شعور بورژوایی رشد نکرده است می تواند مسائل فرابورژواییِ مربوط به انترناسیونال اول، سازمان یابی شورایی کارگران، چگونگی کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و به طور کلی مفهوم سرمایه ستیزی طبقاتی کارگران را درک کند.

محسن حکیمی

3/9/1393