بایگانی | ژوئیه, 2013

انترناسیونال اول و اتحادیه های کارگری

18 ژوئیه

در 27 اوت 1864، نشریه­ی بی­هایو (Bee-Hive ، کندوی عسل)، ارگان «شورای اتحادیه­های کارگری لندن»، نامه­ی یکی از فعالان کارگریِ فرانسویِ مقیم لندن به نام لُ­لوبز را منتشر کرد که در آن اعلام شده بود در 28 سپتامبر 1864 کارگران انگلیسی و فرانسوی در تالار سن مارتینِ لندن همایشی بین المللی برگزار خواهند کرد. مارکس، در نامه­ای به انگلس به تاریخ 4 نوامبر 1864، فراخوان این همایش را از سوی دو تن از رهبران اتحادیه­های کارگری لندن – جورج آدجِر و ویلیام رَندال کِرِمر – می­داند. او در این نامه، آدجِر را کفاش و رئیس شورای اتحادیه­های لندن و کِرِمر را سنگ­کار و دبیر اتحادیه­ی سنگ­کاران معرفی می­کند. این نامه نشان می­دهد که مارکس تا پیش از تشکیل انترناسیونال اول اطلاع دقیقی از سازمان­های کارگریِ انگلستان نداشته است. آدجِر «دبیر» شورای اتحادیه­های لندن بود، نه «رئیس» آن؛ و کِرِمر نیز نه سنگ­کار و نه دبیر اتحادیه­ی سنگ­کاران، بلکه کارگر نجار و عضو اتحادیه­ی نجاران و دروپنجره­سازان بود. با این همه، اسناد بعدی نشان داد که سایر اطلاعات موجود در نامه­ی مارکس به انگلس در مورد همایش مذکور موثق و معتبر بوده است. او نوشته بود: «کسی را به اسم لُ­لوبز فرستاده بودند که از من بپرسد آیا حاضرم از طرف کارگران آلمانی در این همایش سخنرانی کنم، و به ویژه این که آیا کارگری آلمانی را می­شناسم که بتواند در این همایش سخنرانی کند، و از این دست پرسش­ها. من اِکاریوس را به آنها معرفی کردم، که سخنرانی شایان­تحسینی ایراد کرد، و خود نیز به عنوان مستمع در فضای ورودیِ تالار حضور یافتم.» یک نکته مسلم است: مارکس در شکل­گیری انترناسیونال اول هیچ نقشی نداشته است، و هنگامی که انگلس در سخنرانی­اش بر سر مزار مارکس در سال 1883 او را «بنیان­گذار» انترناسیونال اول نامید، مرتکب اشتباه بزرگی شد. مارکس به مدت 12 سال، از 1852 تا 1864، هیچ­گونه فعالیت تشکیلاتی نداشت و تا یک هفته پیش از همایش مذکور از آن بی­خبر بود، اگرچه فعالان کارگری به ویژه چارتیست­ها و کارگران تبعیدیِ آلمانی او را می­شناختند، و همین شناخت کافی بود تا بی­هایو  از او به عنوان یکی از «تبعیدیان سرشناس و دوستان طبقه­ی کارگر» که به همایش دعوت شده است، نام بَرَد.

همایش تالار سن مارتین، که برای حمایت از مبارزه­ی مردم لهستان برضد سلطه­ی روسیه­ برگزار شده بود، با تصویب پیشنهاد تشکیل «انجمن بین­المللی کارگران» به پایان رسید. قرار شد مرکز این انجمن به نام «شورای مرکزی» (که بعد به «شورای عمومی» تبدیل شد) در لندن مستقر باشد، و 34 نفر به عنوان عضو آن انتخاب شدند: 27 انگلیسی (که 11 نفرشان کارگر ساختمان بودند)، 3 فرانسوی، 2 آلمانی (از جمله مارکس) و 2 ایتالیایی، که همه در لندن زندگی می­کردند. بی­هایو نیز به عنوان ارگان رسمیِ آن تعیین شد.

با این همه، چند ماه بعد، دو بخش فرانسویِ شرکت­کننده در همایش – پرودونیست­ها و جمهوری­خواهان دموکرات – رو در روی یکدیگر ایستادند و اولی­ها دومی­ها را از میدان به در بردند. ایتالیایی­هایِ هوادار جوزپه  ماتسینی – انقلابیِ دموکرات و از رهبران جنبش استقلال و وحدت ملی ایتالیا – نیز، که لوئیجی وُلف (آجودان گاریبالدی) آنها را رهبری می­کرد، نمی­توانستند در تشکیلاتی بمانند که سنخیتی با دیدگاه ماتسینی نداشت. بدین سان، در همان آغاز، جمهوری­خواهان دموکرات، اعم از هواداران هانری لُ­فورِ فرانسوی و ماتسینیِ ایتالیایی، از انترناسیونال بیرون رفتند، و ماندند جریان­هایی که بر ادامه­ی کار این تشکل بین­المللی پای می­فشردند: رهبران اتحادیه­های کارگری انگلستان، پرودونیست­های فرانسوی و آلمانی­ها، یعنی مارکس و چند کارگر تبعیدی. در میان این سه جریان نیز پرودونیست­ها و فعالان اتحادیه­ای در مورد هیچ مسئله­ای با هم توافق نداشتند.  مارکس نیز از قضا بیمار شد و نتوانست در جلسات نخست «شورای عمومی» شرکت کند. بدین سان، جریان وقایع به گونه­ای رقم خورد که انترناسیونال می­رفت تا در همان ابتدای کار ناکام شود، یا راهی یکسره متفاوت درپیش گیرد. در دقیقه­ی نود و با اصرار و پیگیری دوست­اش – اِکاریوس – بود که مارکس، کسی که هیچ نقشی در شکل­گیری انترناسیونال نداشت، به رغم بیماری توانست خود را به جلسه­ی شورای عمومی برساند و، با تکیه بر توانایی­های­اش، برنامه و اساسنامه­ی این تشکیلات نوپا را از اساس تغییر دهد. پیش­نویس برنامه را لوئیجی وُلف و پیش­نویس اساسنامه («قواعد و مقررات») را وِستون (کارگر انگلیسیِ طرفدار رابرت اوئن، سوسیالیست­ یوتوپیایی) نوشته بودند. اولی یکسره متأثر از دیدگاه­های بورژوادموکراتیک ماتسینی بود و دومی نیز به نظر اعضای شورا «افتضاح» بود و باید حتماً اصلاح می­شد. اعضای شورای عمومی بهترین فرد را برای اصلاح این پیش­نویس­ها­ «دکتر مارکس» ­دانستند و این مأموریت را به او سپردند. مارکس برای برنامه پیش­نویس جدیدی تحت عنوان «بیانیه خطاب به طبقات کارگر» نوشت که در آن، ضمن اشاره به شکست انقلاب­های 1848 در اروپا، به دستاوردهای مبارزه­ی کارگران انگلستان پس از این شکست از جمله ده ساعت کار روزانه و جنبش تعاونی اشاره شده و این نتیجه گرفته شده بود که تثبیت این دستاوردها مستلزم تسخیر قدرت سیاسی توسط طبقه­ی کارگر است، روندی که در انگلستان از طریق شرکت کارگران در پارلمان آغاز می­شد. اما تسخیر قدرت سیاسی مستلزم ایجاد حزب طبقه­ی کارگر و تشکیل مرکزی بین­المللی برای اتحاد این احزاب بود. البته حزب مورد نظر مارکس با آنچه بعدها از سوی لنین «سازمان انقلابیون حرفه­ای» نام گرفت زمین تا آسمان تفاوت داشت. منظور مارکس از «حزب طبقه­ی کارگر» جنبش سازمان­یافته­ی طبقه­ی کارگر برای مبارزه با سرمایه­­داری بود. او در مانیفست کمونیسم به صراحت مصداق چنین حزبی را جنبش چارتیستی دانسته بود. فلسفه­ی وجودیِ انترناسیونال اول ایجاد مرکزی برای اتحاد و همبستگی چنین احزابی بود. به نظر مارکس، تسخیر قدرت سیاسی توسط این احزاب وسیله­ای برای رسیدن به هدف رهایی اقتصادی- اجتماعی طبقه­ی کارگر بود، هدفی که به صراحت در مقدمه­ی پیش­نویس اساسنامه بیان شده و هرگونه جنبش سیاسی تابع آن شمرده شده بود. پیش­نویس­های­ مارکس با تغییراتی جزئی در شورای عمومی تصویب شد و به عنوان اسناد «شورای عمومی انجمن بین­المللی کارگران» منتشر گردید. تأیید و تصویب هدف انترناسیونال از سوی رهبران اتحادیه­های کارگری و پیوستن بعدیِ اتحادیه­ها به آن قاعدتاً به این معنا بود که آنها به این هدف متعهدند. اما رویدادهای بعدی نشان داد که چنین نیست.

یکی از عواملی که انترناسیونال اول و اتحادیه­های کارگری را به یکدیگر گره زد درک ضرورت مبارزه­ی سیاسی طبقه­ی کارگر بود. البته اتحادیه­های کارگری در آغاز خواست­های اقتصادی خود همچون تثبیت دستمزد و کاهش ساعات کار را نه از راه مبارزه­ی سیاسی برای قانونی کردن این خواست­ها بلکه صرفا از طریق رجوع مستقیم به کارفرمایان پیگیری می­کردند. بحث مبارزه برای قانونی­کردن دستاوردهای کارگران از طریق شرکت در پارلمان را چارتیست­ها به درون طبقه­ی کارگر انگلستان بردند. اتحادیه­ها در آغاز نیازی به قانونی­کردن خواست­های کارگران نمی­دیدند و همان توافق با کارفرما را کافی می­دانستند. اما به تدریج و پس از آن که در عمل دیدند کارفرمایان به توافق­های خود پشت پا می­زنند، به تبعیت از چارتیست­ها به مبارزه برای تثبیت دستاوردهای مبارزه­ی خود به کمک قانون روی آوردند. فعالان اتحادیه­ایِ عضو شورای عمومی انترناسیونال زودتر از دیگر اعضای اتحادیه­ها به ضرورت مبارزه برای رفرم سیاسی پی بردند و از این نظر به چارتیست­ها (البته جناح راست آنها) شبیه بودند. انترناسیونال اول، تحت تأثیر مارکس، مبارزه برای رفرم سیاسی به ویژه اصلاح قانون انتخابات با هدف شرکت کارگران در پارلمان را  تأیید و از آن استقبال می­کرد. در واقع، علاوه بر ضرورت و مشروعیت مبارزه برای افزایش دستمزد و کاهش ساعات کار، آنچه انترناسیونال و اتحادیه­های کارگری را به هم نزدیک کرد همانا نیاز طبقه­ی کارگر به ادامه­ی مبارزه­ برای به­دست­آوردن حق رأی و به طور کلی اصلاح قانون انتخابات بود. از دل این نیاز بود که در سال 1865 تشکلی به نام «جمعیت رفرم» به وجود آمد که فعالان اتحادیه­ایِ عضو انترناسیونال و نمایندگان جناح رادیکال بورژوازی اصلاح­طلب را با هم متحد کرد تا برای تحقق خواست­های شش­گانه­ی منشور چارتیست­ها مبارزه کنند. با تصویب «لایحه­ی اصلاحات» در سال1867، تلاش «جمعیت رفرم» به ثمر نشست و در طول چند سال پس از آن تمام خواست­های چارتیست­ها، جز انتخابات سال به سالِ مجلس، تحقق یافت.

یک عرصه­ی دیگرِ فعالیت مشترک انترناسیونال اول و اتحادیه­های کارگری ایجاد همبستگی بین­المللی در میان طبقات کارگر کشورهای اروپا و آمریکا بود. در اواخر دهه­ی 1860، کارفرمایان مبارزه­ی خود را با کارگران به کارزاری بین­المللی بدل کرده بودند و لازم بود که کارگران نیز به صورت انترناسیونالیستی با سرمایه مبارزه کنند. یکی از عواملی که اعتصاب کارگران انگلستان برای افزایش دستمزد و کاهش ساعات کار را ناکام می­گذاشت، ارزانیِ نیروی کار در کشورهای قاره­ی اروپا (فرانسه، بلژیک، سوئیس، آلمان و…) بود. کارفرمایان انگلستان، برای شکستن اعتصاب کارگران از همین نیروی کار ارزان قاره­ی اروپا استفاده می­کردند. در مقابل، انترناسیونال مانع واردکردن کارگر از این کشورها می­شد، به این ترتیب که آنان را متقاعد می­کرد که نیروی کار خود را ارزان نفروشند و باعث شکستن اعتصاب هم­طبقه­ای­های خود نشوند، زیرا این کار در نهایت به زیان کل طبقه­ی کارگر خواهد بود.

در این دو عرصه، اتحادیه­های کارگری و انترناسیونال اول – منهای پرودونیست­ها (و سپس باکونینیست­ها)ی درون آن، که هم با مبارزه­ی سیاسی مخالف بودند و هم با اعتصاب و تشکل کارگری – متحد یکدیگر بودند. اما از اینجا به بعد راه آنها از هم جدا می­شد. اتحادیه­های کارگری، انترناسیونال را صرفاً بخش بین­المللیِ جنبش اتحادیه­ای می­دانستند و مبارزه­ی سیاسی را فقط برای رفرم می­خواستند و، از این نظر، رویکرد آنها به مبارزه­ی سیاسیِ کارگران شباهت بسیاری به رویکرد جناح راست چارتیسم داشت، که مبارزه­ی ضدسرمایه­داریِ طبقه­ی کارگر را به مبارزه برای دموکراسی سیاسی تقلیل می­داد. حال آن که انترناسیونال اول از زاویه­ی جناح چپ چارتیسم به مبارزه­ی سیاسی کارگران می­نگریست و رفرم را وسیله­ای برای تحقق دموکراسی اجتماعی (سوسیالیسم) می­دانست. از این رو بود که در مقدمه­ی اساسنامه­ی خود «ریشه­ی همه اشکال بردگی و هرگونه فلاکت اجتماعی، انحطاط ذهنی و وابستگی سیاسی» را «انقیاد اقتصادیِ انسان کارگر» دانسته و «هدف بزرگ» خود را «رهایی اقتصادی طبقات کارگر» اعلام کرده بود. درعین حال، انترناسیونال اول راه جناح چپ چارتیسم را در سطحی بالاتر و جامع­تر ادامه می­داد، یعنی نه فقط مبارزه­ی سیاسی برای تسخیر قدرت سیاسی بلکه مبارزه­ی اقتصادیِ روزمره­ی کارگران را نیز فعالانه به پیش می­بُرد و، مهم­تر از آن، می­کوشید آن را به سطح مبارزه برای الغای سرمایه ارتقا دهد. هدف اصلی انترناسیونال اول از همکاری با اتحادیه­های کارگری در درون یک تشکیلات واحد همین جنبه­ی اخیر بود. یکی از اسناد انترناسیونال اول، مصوب کنگره­ی ژنو در 1866، تحت عنوان اتحادیه­های کارگری: گذشته، حال، آینده، به تحلیل وضعیت اتحادیه­ها در این سه مرحله می­پرداخت. در مورد گذشته، به نظر انترناسیونال، اتحادیه­ها از دل مبارزه­ی خودانگیخته­ی کارگران برای از میان بردن یا دست کم مهار رقابت بین خودشان بیرون آمده بودند. هدف فوری و عاجل آنها فقط پاسخ به نیازهای روزمره­ی کارگران، لوازم جلوگیری از تعدی و تجاوز بی­وقفه­ی سرمایه و، در یک کلام، مسائل مربوط به دستمزد و زمان کار بود. انترناسیونال این فعالیت اتحادیه­ها را نه تنها مشروع بلکه ضروری می­دانست. در مورد حال، اگر چه اتحادیه­ها بیش از حد به مبارزه­ی محلی و روزمره چسبیده و، به همین دلیل، قدرت خود را برای عمل برضد نظام بردگی دست کم گرفته بودند، اما نشانه­های به چشم می­خورد دال بر این که آنها دارند به رسالت تاریخی خود پی می­برند. انترناسیونال شرکت اتحادیه­ها در حمایت از جنبش­های سیاسی اواخر دهه­ی 1850 و اوایل دهه­ی 1860 (جنبش استقلال و وحدت ملی ایتالیا، جنبش الغای بردگی در جنگ داخلی آمریکا و جنبش مردم لهستان برضد سلطه­ی روسیه) و فراخوان آنها به تشکل­های کارگری برای پیوستن به انترناسیونال را از جمله­ی این نشانه­ها می­دانست. در مورد آینده نیز، به زعم انترناسیونال، اتحادیه­ها باید آگاهانه همچون مراکز سازمان­یابی طبقه­ی کارگر برای الغای کارِ مزدی و رهایی از چنگ سرمایه عمل می­کردند. این تحلیل به روشنی نشان می­دهد که انترناسیونال به هیچ وجه اتحادیه­های کارگری را تشکل­هایی صرفاً اقتصادی که فقط برای رفرم سیاسی مبارزه می­کنند، نمی­دانست. به نظر انترناسیونال، اتحادیه­های کارگری نیروی خود را نمی­شناختند و با آن بیگانه بودند. این نیرو باید به آنها شناسانده می­شد تا از چهارچوب اتحادیه­ای به درآیند و به سازمان­های ضدسرمایه­داری طبقه­ی کارگر تبدیل شوند.

اما اتحادیه­ها نه تنها به چنین سازمان­هایی تبدیل نشدند بلکه به تدریج و طی چند سال همکاری با انترناسیونال از آن فاصله گرفتند و سرانجام به تشکل­هایی یکسره رفرمیستی مبدل شدند که از بورژوازی لیبرال خط می­گرفتند. فاصله­گیری اتحادیه­ها از انترناسیونال و پیوستن قطعی آنها به بورژوازی نشان ­داد که طبقه­ی کارگر انگلستان در آن مقطع تاریخی نه تنها قادر نبود به مثابه­ی طبقه علیه سرمایه سازمان یابد، بلکه حتا نیازی نمی­دید که – چون دوران چارتیسم –  حزب مستقل خود را برای رفرم سیاسی تشکیل دهد، زیرا فکر می­کرد بورژوازی می­تواند رفرم مورد نظر او را متحقق کند. نکته­ی اخیر را انگلس سال­ها بعد این گونه توضیح داد: «…پس از زوال حزب چارتیست در دهه­ی 1850، طبقه­ی کارگر انگلستان هیچ حزب سیاسیِ مستقلی نداشته است. این امر در کشوری که طبقه­ی کارگرش بیش از هر جای دیگر از مزایای رشد عظیم صنعت بزرگ منتفع شده قابل فهم است. همچنین، در انگلستانی که بر بازار جهان حکومت می­کرده، و در کشوری که طبقات حاکم­اش، به موازات اعطای امتیازات دیگر، وظیفه­ی تحقق مطالبات برنامه­ی چارتیست­ها، یعنی «منشور مردم»، را یکی پس از دیگری بر عهده گرفته­اند، بی­گمان جز این نمی­توانسته باشد. دو مورد از شش خواست این منشور تا کنون به قانون تبدیل شده است: رأی­گیری مخفی و الغای شرط مالکیت برای نامزدی در انتخابات. مورد سوم، یعنی حق رأی عمومی نیز تقریباً تصویب شده است…»

اما جدایی قطعی اتحادیه­های کارگری از انترناسیونال در جریان جنگ فرانسه و پروس و برپایی کمون پاریس روی داد. رهبران اتحادیه­ها هم در محکومیت حمله­ی فرانسه به پروس و هم در حمایت از برقراری جمهوری در فرانسه با انترناسیونال همسو بودند و پای هر دو بیانیه­ی شورای عمومی را امضا کرده بودند. پس از استقرار کمون پاریس در 18 مارس 1871، اعضای شورای عمومی بازهم از مارکس خواستند پیش­نویسی برای بیانیه­ی شورا بنویسد. مارکس، که شکست کمون را حتمی می­دانست، نوشتن پیش­نویس را عملاً تا وقوع این شکست به تأخیر انداخت. کمون در 27 مه 1871 سقوط کرد و بیانیه­ی شورای عمومی انترناسیونال در حمایت از کمون پاریس سه روز بعد منتشر شد. با انتشار این بیانیه، موج گسترده­ای از تبلیغات ضدانترناسیونال سراسر مطبوعات بورژوایی اروپا را فراگرفت. در انگلستان، روزنامه­ها مشخصاً دوتن از اعضای شورای عمومی، یعنی آدجِر و لوکرافت، را که از رهبران سرشناس اتحادیه­های کارگری بودند، به باد انتقاد گرفتند که چرا این بیانیه را امضا کرده­اند. موج تبلیغات بورژوایی برخی از رهبران اتحادیه­ها را به محکومیت کمون کشاند. دانینگ، کارگر صحاف و رهبر اتحادیه­ی صحافان لندن، به پروفسور بیسلیِ پوزیتیویست و دموکرات حمله کرد که چرا از کمون دفاع کرده است! در چنین فضایی بود که آدجِر و لوکرافت از عضویت در شورای عمومی انترناسیونال استعفا دادند، به این دلیل که «نام­شان بدون اطلاع آنها در پای بیانیه گذاشته شده است». جان هیلز، دبیر شورای عمومی، در نامه­ای اعلام کرد که لوکرافت در جلسه­ی قبلیِ شورا «پشتیبانی کامل خود را از کمون پاریس» اعلام کرده است. وانگهی، رسم شورا این بوده که، مستقل از حضور یا عدم حضور اعضا در جلسه، نام تمام اعضا را در پای بیانیه­ها می­گذاشته است. هیلز اضافه کرد که لوکرافت در همان جلسه­ای که استعفا داده، پذیرفته است که هنوز بیانیه را نخوانده و صرفاً واکنش مطبوعات به این بیانیه او را به استعفا واداشته است. در مورد آدجِر نیز هیلز تأکید کرد که «حضوراً به شخص او اطلاع داده شده که قرار است شورا بیانیه­ای صادر کند و از او پرسیده شده که آیا با گذاشتن نام­اش در پای آن مخالفتی ندارد، و او گفته است «نه» ». نه آدجِر و نه لوکرافت هیچ کدام گفته­های هیلز را تکذیب نکردند.

روند پیوستن رهبران اتحادیه­های کارگری به حزب لیبرال پس از کمون پاریس نیز ادامه یافت، به طوری که مارکس در کنگره­ی لاهه در 1872 اعلام کرد «تقریباً تمام رهبران سرشناس طبقه­ی کارگر انگلستان خود را به گلادستون، مورلی، دیلک و امثالهم فروخته­اند.» تحقیقات بعدی این گفته­ی مارکس را تأیید کرد و نشان داد که رهبران اتحادیه­های کارگری انگلستان از حزب لیبرال حقوق می­گرفته­اند.* جدایی اتحادیه­های کارگری از انترناسیونال اول و پیوستن آنها به حزب لیبرال معلول فقدان سازمان مستقلِ ضدسرمایه­داریِ طبقه­ی کارگر بود، سازمانی که انترناسیونال اول در جهت آن پیش می­رفت، اما در نهایت به علت ضعف و ناتوانی تاریخیِ طبقه­ی کارگر ناکام ماند.

محسن حکیمی

 

*نک به مقاله­ی زیر:

Royden Harrison, “The British Working Class and the General Election of 1868”, International Review of Social History, Part 3, 1960, Part 1, 1961.

اطلاعات این نوشته عمدتاً از منبع زیر برگرفته شده است:

Henry Collins and Chimen Abramsky, Karl Marx and the British Labour Movement, Macmillan, 1965.

برگرفته از نشریه­ی مهرنامه، شماره­ی 29، تیر 1392.

Advertisements