هگل به روایت لوکاچ، گزیده سخنرانی محسن حکیمی در دانشگاه ملی (شهید بهشتی) تهران در 25 اردیبهشت 1396

21 مهٔ

پیش از آن که به روایت لوکاچ از هگل بپردازیم باید فلسفه کانت را بشناسیم. فلسفه كانت را به عنوان انقلاب كوپرنيكي در فلسفه مي‌شناسند. يعني همانطور كه كوپرنيك در ستاره‌شناسي انقلاب كرد و نظر رايج را دگرگون كرد و گفت اين زمين است كه دور خورشيد مي‌چرخد كانت هم در فلسفه همان كار را كرد. به اين معنا كه تا آن زمان بيشتر فلسفه را شناخت هستي مي‌دانستند و كانت اين بحث را تبديل كرد به شناخت شناخت. يعني خود نفس شناخت يا اپيستمولوژي را در محور فلسفه قرار داد. تا آن موقع آنتولوژي محور فلسفه بود. كانت اپيستمولوژي را به محور فلسفه تبديل كرد. در اپيستمولوژي دو نحله فلسفي قبل از كانت وجود داشت، يكي عقل‌گرايان و دیگری تجربه‌گرايان. هر كدام يك عامل را منبع شناخت مي‌دانستند، اولی عقل و دومی تجربه. كانت شاگرد لايبنيتس بود، که از جمله فيلسوفان بنيانگذار عقل‌گرايي است و عقل را منبع شناخت انسان مي‌داند. فيلسوف مشهور ديگر عقل‌گرايان اسپينوزا است. كانت ضمن اينكه خودش را شاگرد عقل‌گرايان مي‌دانست بعد از اينكه با فلسفه ديويد هيوم، كه جزو فيلسوفان تجربه‌گراست، آشنا شد عبارت مشهوري را به كار برد و گفت با خواندن فلسفه هيوم از خواب جزمي بيدار شدم. يعني در واقع به اين ترتيب آن چيزي را كه عقل‌گرايان منبع شناخت خودشان مي‌دانستند به چالش كشيد. معناي حرف ديويد هيوم اين بود كه عقل براي شناخت قابل‌اتكا نيست. آن اهميتي را كه فيلسوفان عقل‌گرا برای عقل به عنوان منبع شناخت قائل بودند تجربه‌گرايان و خاصه هيوم قائل نبودند. به اين ترتيب فلسفه كانت برايندي شد از اين دو گرايش فلسفي در اپيستمولوژي. يعني از يك طرف از عقل‌گرايان متاثر بود و مقولات و مفاهيم را در فطرت انسان مي‌دانست از طرف ديگر مي‌گفت شناخت متاثر از تجربه‌اي است كه از دنياي خارج ناشي مي‌شود. اين حالت باعث شد كه كانت در واقع عقل نظري را نقد كند. مهم‌ترين كتاب كانت «نقد عقل محض» است و مضمون آن همان چيزي است كه او از یک سو از عقل گرایان گرفته بود و از سوی دیگر با خواندن فلسفه هيوم به آن دست پيدا كرده بود. اينكه از فلسفه كانت به عنوان فلسفه استعلايي نام مي‌برند به همين دليل است كه عقل نظري را از دايره بحث شناخت بيرون مي‌برد و آن چيزهايي را كه در اين زمينه به دست آمدنش ناممكن است به عرصه عقل عملي واگذار مي‌كند،. يعني سياست، ‌حقوق، ‌دين، ‌اخلاق و …را. اين رشته‌ها را به عنوان عقل عملي مي‌شناسد و در واقع مي‌گويد آن عملی کردن چيزهايي كه از عهده عقل نظري ساخته نيست بايد از عقل عملي انتظار داشته باشيم. آن بحثي كه كانت به عنوان شي في‌نفسه شناخت‌ناپذير مطرح مي‌كند از همين‌جا ناشي مي‌شود. يعني مي‌گويد عقل قادر به شناخت شي في‌نفسه يعني همان جهان بيرون از ذهن نيست و شناخت‌ناپذير است. اين همان جنبه‌اي است كه از هيوم متاثر است. به اين ترتيب ويژگي‌اي كه فلسفه كانت دارد ديواري و تمايزي است كه بين دو عرصه واقعيت و انديشه يا عقل عملي و عقل نظري قائل مي‌شود. كانت بدين ترتيب متافيزيك را تضعيف مي‌كند، به دليل اينكه متافيزيك بحثش شناخت به اتكاي عقل است. اين موضوع را كانت منكر مي‌شود منتها وقتي توپ را به زمين عقل عملی مي‌اندازد عين اين متافيزيك را به صورتي ديگر به عرصه عقل عملی منتقل می کند، بدين ترتيب كه همين ديواري را كه بين عقل نظری و عقل عملي مي‌كشد در عرصه خودِ عقل عملي بين «بايد» و «هست» مي‌كشد، یا «بايستن» و «هستن». کانت اينجا به اين قائل مي‌شود كه در اخلاق يك «بايد» هست كه واقعيت یا «هست» را به قالب خودش در مي‌آورد. همين‌طور در زمينه سياست. بدیهی است که اين شكل ديگري از متافيزيك است. متافيزيك در واقع همين است. متافيزيك یا مادر فیزیک يعني اينكه اصلي كه وراي فيزيك است در فیزیک حلول می یابد. «باید» کانت نیز در عرصه علومی مثل سياست و حقوق نیز همان نقش متافیزیک را ایفا می کند.
نقد هگل بر كانت درست بر همين تمايز و دوگانگي بين اين دو عرصه انگشت مي‌گذارد و در واقع بحث هگل اين است كه عقل نظري خودش عرصه‌اي است از عقل عملي. هگل بر خلاف كانت که از عقل نظری عزیمت می کند نقطه شروعش عقل عملي است. او فيلسوفي است كه از مسائل سياسي و اخلاقي و حقوقي شروع مي‌كند . در جواني گرايش سياسي به انقلاب فرانسه داشت و نوجوانيش هم‌زمان با انقلاب كبير فرانسه است. 19 ساله است كه انقلاب فرانسه به وقوع مي‌پيوندد و بسيار تحت‌تاثير انقلاب فرانسه است. البته هميشه گرايش او به جناح ميانه انقلاب فرانسه است و هيچگاه طرفدار روبسپير نبود و ترور روپسپيري را محكوم مي‌كرد. اما به هر حال هوادار انقلاب فرانسه بود به‌خصوص بعد از روي كار آمدن ناپلئون يكي از شيفتگان او بود. گرايش هگل جوان كلا به امور سياسي است. سيري كه هگل به تدريج از جواني به ميان‌سالي و پيري طي مي‌كند (البته آنچنان به پيري هم نرسيد و 61 سال عمر كرد و به بيماري وبا مرد، بر خلاف كانت كه هشتاد سال عمر كرد.) سيري است كه مدام در سياست محافظه‌كار و واپس‌گرا مي‌شود. ولي طنز ماجرا اين است كه به همان ميزاني كه از راديكاليسم سیاسی او كاسته مي‌شود و به محافظه‌كاريش اضافه مي‌شود ديالكتيكش شكوفاتر مي‌شود. اوج ديالكتيك هگل را در سال‌هاي آخر عمر او می توان یافت، ‌اما در همین سال های آخر عمر است که دولت ارتجاعی و سركوبگر پروس را مظهر آزادي مي‌داند. اصولا دولت رفته رفته در فلسفه سیاسی هگل نقش بارز و تعیین کننده ای پیدا می کند. از نظر هگل دولت است که باید انسان را از دست جامعه مدنی (جامعه بورژوایی) نجات دهد. در زمینه اندیشه محض، نقدي كه از كانت مي‌كند اين است كه انديشه را جزئي از واقعيت مي‌داند. انديشه را در واقعيت جستجو مي‌كند. عقل نظري را در عقل عملي جستجو مي‌كند. در واقع سه‌پايه واقعي زندگي هگل به اين صورت است كه از مسائل عملي حركت مي‌كند به مسائل نظري مي‌رسد و بعد دوباره باز مي‌گردد به مسائل عملي. اگر سير آثار هگل را دنبال بكنيد از كتاب‌هاي مربوط به مذهب، سياست، حقوق و اخلاق شروع مي‌كند، بعد به «پديدارشناسي روح» و «علم منطق» و «دائره المعارف فلسفی» مي‌رسدكه اوج عقل نظري و انديشه محض را در فلسفه او نشان می دهند، سپس بر می گردد به همان عرصه عقل عملی كه نمونه اش «فلسفه حق» است. يعني دوباره به سياست باز مي‌گردد. تناقضي كه در فلسفه هگل وجود دارد اين است كه اين سه‌پايه واقعي وقتي كه به قالب نظام فلسفي هگل در مي‌آيد دقيقا وارونه مي‌شود. به اين ترتيب كه يك سه‌پايه متافیزیکی اين سه‌پايه واقعی را در خود محاط مي‌كند، سه‌پايه‌اي كه از ايده يا مثال يعنی انديشه محض شروع مي‌كند بعد به طبيعت مي‌رسد كه شكل از خود بيگانه شده ايده است. بعد دوباره به روح يا ذهن می رسد، همان كه پديدارشناسي اش را مي‌نويسد و در واقع شكل به هيات مبدل در‌آمده انسان واقعي است. به این ترتیب، اين سه‌پايه‌اي كه اول و آخرش انديشه محض است در نظام هگلي آن سه‌پايه اولي واقعی را در خودش منحل مي‌كند. ویژگی فلسفه هگل همین وارونگی است. اگر بخواهم مثال بزنم باید بگویم قلسفه هگل مثل لباسي است كه پشت و رو شده باشد. ماركس وقتي مي‌گويد دیالکتیک هگل را روي‌پا برگرداندم در واقع اين لباس را از اين رو به آن رو مي‌كند. «هسته عقلانی» این دیالکتیک را از درون «پوسته ایدئالیستی» آن بیرون می کشد و آن را به روشی برای نوشتن کتابی چون «کاپیتال» تبدیل می کند. يك تناقض اساسي دیالکتیک هگل اين است كه از يك طرف ثروت دنیا را محصول كار انسان می داند. هگل كار را مي‌شناسد. عنوان فرعي كتاب «هگل جوان» اين است: رابطه ديالكتيك و اقتصاد. لوكاچ در اين كتاب نشان می دهد که هگل اقتصاد آدام اسميت را خوانده بوده و می شناخته است. هگل اقتصاد آدام اسميت را مي‌خواند و تحت‌تاثير او كار را به عنوان اينكه آفريننده ثروت است مي‌شناسد. منتها هگلی که ثروت تولیدشده در جامعه را شكل عينيت‌يافته كار انسان می داند اين عينيت یافتگی را در عین حال مترادف با از خود بيگانگي انسان می داند. يعني همان چیزی كه انسان توليد مي‌كند با خود انسان بيگانه است. اين همان نکته ای است كه ماركس از هگل مي‌گيرد و آن را به قالب ماتریالیسم تاریخی در می آورد. از طرف دیگر، هگل طبيعت را شكل از خودبيگانه ايده می داند، همان طبيعتی که زاييده كار است. به این ترتیب، نوع ماترياليسم را در هگل مي بينيم که در یک ايده‌آليسم فلسفی‌گسترده‌ بال محاط و در واقع مستحیل شده است. این دوگانگی را در فلسفه كانت هم می بینیم. ولي كانت بين ايده‌آليسم وماترياليسم دیوار می کشد. كسي كه به شي في‌نفسه اعتقاد داشته باشد ماترياليست است. منتها کانت از طرفي ديگر قائل است به اين كه مفاهيم و مقولات در فطرت انسان هستند و اينها ربطي به تاثیرپذیری انسان از شي في‌نفسه ندارند. در اينجاست که کانت به ايده‌آليسم در مي‌غلتد. بنابراین، تلفيق ايده‌آليسم و ماترياليسم هم در فلسفه كانت وجود دارد و هم در فلسفه هگل. در فلسفه كانت ديواری كاملا مشخص آنها را از هم جدا می کند، ولي در فلسفه هگل اينها به شكل پيچيده‌اي به هم گره خورده اند و به صورت لباس پشت و رو شده ای در آمده اند.
برخوردي كه ماركس با دیالکتیک هگل مي‌كند اين است كه آن را روي پاي خودش قرار مي‌دهد، شبيه كفش‌دوزكي كه بر پشت به زمين افتاده و می تواند با يك ضربه كوچك روي پاي خود مي‌ايستد. آن ضربه اگر كمي محكم‌تر باشد ممكن است دو سه دور ملق بزند و دوباره به حالت پا در هوا برگردد. اين كاري بود كه پس از مارکس با فلسفه هگل شد. لوكاچ هم جزو جرياني است كه برخوردي كه با هگل مي‌كند اين شكلي است.
پیش شرط فلسفه های کانت و هگل هر دو تقسیم كار مادي و كار فكري است. آنها نیز هم مثل تمام فيلسوف پيش از خود فلسفه‌شان را بر اساس جدایی كار فکری از کار مادي می سازند. مشغله اصلي تمام فيلسوفان كار فكري بوده و انها كار مادي يا بدني يا جسماني را در شان انسان نمي‌دانستند. افلاطون و ارسطو کار مادی را دون شان انسان مي‌دانستند و انسان را با كار فكري تعريف مي‌كردند. ارسطو مي‌گويد انسان حيوان ناطق است. منظور از نطق يعني صاحب عقل بودن چون زبان و انديشه هم‌زمان در انسان به وجود مي‌آيند. انسان در فلسفه ارسطو به دلیل برخورداري از قوه عقل انسان است و نه به دلیل برخورداري از توانایی توليد مادی يا كار جسماني. اساسا ارسطوكسي راكه كار جسماني مي‌كرده انسان نمي‌دانسته است. او برده محسوب مي‌شده و برده انسان محسوب نمي‌شده است. كانت و هگل نیز انسان را با كار فكري تعريف مي‌كنند، هر چند کار و تولید مادی و کاز مزدی به رغم میل آنها به فلسفه شان سرایت می کند و آنها دیگر نمی توانند از سلطه مغز بر دست دفاع کنند، آن گونه که اقلاطون و ارسطو می کردند. به عبارت دیگر، به ویژه فلسفه هگل کار و تولیدی مادی را به رسمیت می شناسد اما کار مادی به محاصره کار فکری درآمده است. نقد ماركس بر هگل کار مادی را از محاصره کار فکری رها مي‌كند. به اين ترتيب كه به جاي اينكه انسان را با كار فكري صرف و عقل و انديشه تنها تعريف كند آن را با وحدت کار مادی و کار فکری تعريف مي‌كند، همان که او آن «پراكسيس» مي‌نامد. ماركس در مقاله مشهورش با نام «روش اقتصاد سياسي» جمله مهمي دارد كه مي‌گويد هگل دچار اين توهم شد كه گویا آن چيزي را كه به عنوان ديالكتيك در فكرش وجود دارد در بيرون از ذهن اش هم وجود دارد. به این معنی است که مارکس دیالکتیک هگل را روی پا بر می گرداند. ديالكتيكي كه ماركس در «كاپيتال» به كار مي‌گیرد (روش تشريح يا بازنمايي) شکل روی پا برگردانده شده همان دیالکتیکی است که هگل در «علم منطق» به کار می گیرد. نقطه شروع هگل ايده یا مثال است و نقطه شروع ماركس كالا به عنوان یک يك واقعيت مادي است. در این نقد، بحث به هیچ وجه بحث تقابل ماترياليسم فلسفي با ايده‌آليسم نيست. نقد ماركس بر هگل بحث زير و رو كردن فلسفه هگل است به اتكاي ماترياليسم تاريخي و نه ماترياليسم فلسفي.
لوكاچ در بستر آن جرياني به وجود آمد كه نظريه ماركس را به ماركسيسم تبديل كرد كه يك وجه اساسي آن ماترياليسم ديالكتيكي يا ماترياليسم فلسفي است. در حالي كه ماركس به هيچ‌وجه از ماترياليسم فلسفي دفاع نمي‌كند. عنواني كه خود ماركس در ايدئولوژي آلماني به کار می برد «برداشت ماترياليستي از تاريخ» است. اين اصطلاح بعدا به «ماترياليسم تاريخي» معروف شد و تبديل شد به جزئي از ماترياليسم فلسفي یا «ماتریالیسم دیالکتیکی». كاربست ماترياليسم ديالكتيكي در عرصه جامعه تبديل شد به ماترياليسم تاريخي. اين را اولين‌بار انگلس در كتاب آنتي‌دورينگ مطرح مي‌كند. انگلس در اين كتاب يك نظام فكري را مطرح مي‌كند و اسمش را «جهان‌بيني ماركسيستي» مي‌گذارد. اين اصطلاح را اولين‌بار انگلس به كار مي‌برد و در واقع چيزي را كه ماركس از آن پرهيز داشت و به صراحت گفت من ماركسيست نيستم انگلس معمول كرد و چيزي به اسم ماركسيسم را مطرح كرد. در كتاب آنتي‌دورينگ سه جزء مارکسیسم عبارت اند از فلسفه،‌ اقتصاد و سياست. اين روند یعنی تبدیل کمونیسم مارکس به مارکسیسم در انترناسيونال دوم به سركردگي كائوتسكي ادامه يافت، بعد پلخانف رسید و در لنين به اوج خود رسيد.
روايت لوكاچ از هگل در حقيقت روايت ماترياليسم فلسفي از هگل است. يعني مي‌گويد هگل ايده‌آليست است و من به عنوان مارکسیست ماترياليستم. لوکاچ در سال 1918 بلافاصله بعد از انقلاب اكتبر 1917 ماركسيست مي‌شود. تا آن زمان او بيشتر نوكانتي است كه گرايش‌هاي اگزيستانسياليستي هم دارد اما بيش تحت‌تاثير فيلسوفاني مثل زيمل و ‌وبر است. از اين زمان تا 1923 مجموعه مقالاتي را مي‌نويسد که در این سال آنها را تحت عنوان»تاريخ و آگاهي طبقاتي» منتشر می کند، برخلاف کتاب «هگل جوان» كه چند سال بعد از آن نوشته مي‌شود و كتابي است كه شكل‌گيري نظريه هگل جوان را مطرح مي كند كه در انتها به پديدارشناسي ذهن مي‌رسد و اين سير را از دوران جمهوري‌خواهي تا زمان نوشتن پديدارشناسي روح به عنوان هگل جوان معرفي مي‌كند. لوکاچ بعدا در نقدي كه در سال 1967 بر «تاریخ و آگاهی طبقاتی» مي‌نويسد می گوید در زمان نوشتن مقالات این کتاب گرايش‌هاي ايده‌آليستي به هگل داشته است. لوکاچ در اوايل دهه 1930 از دست فاشيسم پناه مي‌برد به شوروي و استالين. آنجا در 1933 كتابي مي‌نويسد به اسم «راه من به سوي ماركس». در واقع اولين بار آنجا به خودش انتقاد مي‌كند منتها ويژگي‌اي كه آن نقد دارد نقد 1967 ندارد و آن این است كه در اولی زير فشار زندگی در شوروی از استالين هم دفاع مي‌كند. در «هگل جوان» نیز كه در شوروي نوشته مي‌شود هرجا اسم ماركس و انگلس و لنين مي‌آورد آخرش استالين را هم اضافه مي‌كند. روشن است كه اوكاري جز اين نمي‌توانسته است بكند. استالين به خصوص در زمينه فلسفه كسي نبوده كه غول فكري‌اي مثل لوكاچ بخواهد به او استناد بكند. همین نشان می دهدكه فضای سركوبي كه آن موقع در شوروی حاکم بوده لوکاچ را به تعریف و تمجید از استالین می کشانده است. بنابراین شما آن چه را که لوکاچ در شوروي در تمجید استالین نوشته ناديده بگيريد، به همان دليلي كه اکنون اعترافات كسانی را که به تلويزيون کشانده می شوند نادیده می گیرید و به درستي مي‌گوييد این اعترافات تحت‌فشار گرفته شده است. اما در مورد اعتقاد لوکاچ به لنين مسئله فرق می کند. او واقعا به لنین باور دارد. نقد من به لوكاچ و روایت او از هگل نیز به این باور مربوط می شود. نقد لوکاچ بر «تاریخ و آگاهی طبقاتی» از جمله نقد او بر هگل در سال 1967 نقد از زاويه ماترياليسم فلسفي و ماركسيسم – لنینیسم است نه از زاویه کمونیسم ماركس. نقد ماركس بر هگل نقدي است بر اساس فراتر رفتن از تقابل ماترياليسم فلسفی و ايده‌اليسم. ولي لوكاچ دوباره تحت‌تاثير فضايي كه گفتم و از انگلس شروع مي‌شود و بعد به كائوتسكي و پلخانف و بالاخره به لنين مي‌رسد برای نقد هگل به ماقبل ماركس بر مي‌گردد . يعني آن چيزي كه ماركس به عنوان تقابل ماترياليسم فلسفی و ايده‌اليسم كنار گذاشته بود دوباره به همان جا بر مي‌گردد و از زاويه ماترياليسم فلسفي ايده‌آليسم هگل را نقد مي‌كند. بر اين نكته‌ تاکید می کنم و می گویم انتقادي كه به روايت لوكاچ از هگل دارم همين است كه او از زاويه يك متافيزيك ديگر («ماتریالیسم دیالکتیکی»)متافيزيك هگلي را نقد مي‌كند. ماترياليسم ديالكتيكي يا فلسفي شكل ديگري از متافيزيك است كه ماركس با مبحث پراكسيس و ماتریالیسم تاریخی آن را پشت سر گذاشته بود. فحوای این نفی مارکسی نفی جدایی كار فكري و كار مادی به عنوان زيربناي هرگونه متافیزیک است. تز معروف ماركس در باره فویرباخ كه مي‌گويد فیلسوفان دنيا را صرفا تفسير كرده‌اند مساله بر سر تغيير آن است بیان نفی این جدایی و تعریف انسان به عنوان وحدت درخودِ کار مادی و کار فکری است. کمونیسم مارکس نیز چیزی جز شکل برای خود این وحدت نیست. روایت لوکاچ از هگل به این ترتیب بازگشت به دوران پیش از مارکس است، دورانی که جدایی کار فکری از کار مادی در عرصه نظریه نفی نشده بود.

نقل از روزنامه شرق، 31 اردیبهشت 1396

زندگی نامه ی لویی لینگ، از شهدای اول ماه مه که در زندان خود را کشت (به مناسبت اول ماه مه 2017)، ترجمه ی محسن حکیمی

30 آوریل

توضیح مترجم: در اکتبر 1886، که هشت کارگرِ دستگیرشده در ماه مه این سال در زندان شیکاگو در انتظار اجرای احکام بیدادگاه سرمایه به سر می بردند، هفته نامه ی شوالیه های طبقه ی کارگر از این کارگرانِ زندانی خواست زندگی نامه ی خود را بنویسند تا در این نشریه چاپ شود. از 16 اکتبر همان سال تا 30 آوریل 1887 به ترتیب زندگی نامه های آلبرت پارسونز، آوگوست اِشپیس، آدولف فیشر، گئورگه اِنگل، میشائیل شواب، ساموئل فیلدن و اُسکار نیبه در این هفته نامه منتشر شد. به این ترتیب، جز زندگی نامه ی لوئی لینگ –کارگر محکوم به اعدامی که یک روز پیش از اجرای حکم، در زندان خود را کشت – زندگی نامه ی سایر کارگرانی که به «شهدای هی مارکت» (Haymarket Martyrs) معروف اند، در همان زمانِ پیش از اجرای احکامِ اعدام و زندانِ آنها منتشر شد («هی مارکت» نام میدانی در شیکاگو بود که کارگران در روز 4 مه 1886 در آنجا تجمع کردند و توطئه ی پرتاب بمب از درون تجمع کارگران به سوی پلیس در آنجا اتفاق افتاد). بدین سان، هفته نامه ی شوالیه های طبقه ی کارگر بدون هیچ توضیحی زندگی نامه ی لویی لینگ را چاپ نکرد. این هفته نامه همچنین در 8 اکتبر 1887، یعنی پیش از اجرای احکام اعدام اِشپیس، پارسونز، فیشر و اِنگل در 11 نوامبر 1887، نوشته ای از کاپیتان دابلیو. پی. بِلَک، وکیل مدافع دستگیرشدگان، را به عنوان مقدمه ی این زندگی نامه ها منتشر کرد. در سال 1968، فیلیپ فونر، که می خواست این زندگی نامه ها را در یک مجلد جداگانه منتشر کند، در کتاب خانه ی «انستیتوی مارکسیسم – لنینیسم» برلین در «جمهوری دموکراتیک آلمان» (آلمان شرقی) به زندگی نامه ی لوئی لینگ نیز دست یافت، که در شماره های 29 دسامبر 1888 و 5 و 7 ژانویه ی 1889 نشریه ای آنارشیستی به نام اَلارم (Alarm ، آژیر) چاپ شده بود. در سال 1969، انتشارات Humanities Press هر هشت زندگی نامه را با دو مقدمه، یکی به قلم فیلیپ فونر به عنوان ویراستار کتاب و دیگری همان نوشته ی کاپیتان بِلَک، به چاپ سپرد. این کتاب از آن زمان به بعد بارها تجدید چاپ شده است. مطالعه ی این زندگی نامه ها از این نظر اهمیت دارد که اندیشه و عمل کارگران فعال و پیشروِ نیمه ی دوم قرن نوزدهم و تفاوت آن را با اندیشه و عمل کارگران فعال و پیشروِ کنونی در نیمه ی اول قرن بیست و یکم نشان می دهد. زندگی نامه ی خودنوشتِ لوئی لینگ، که ترجمه ی فارسیِ آن در زیر می آید، از چاپ هشتم کتاب نامبرده ترجمه شده که در سال 2013 با مشخصات زیر منتشر شده است. پیشتر نیز زندگی نامه ی خودنوشتِ آوگوست اشپیس از روی همین متن و با همین قلم ترجمه و منتشر شده است.
The Autobiographies of the Haymarket Martyrs, Edited with an introduction by Philip S. Foner, Pathfinder, Eighth printing.

من روز 9 سپتامبر 1864 در مانهایم، دوک نشین بزرگِ بادِن [در آلمان] ، چشم به دنیا گشودم. مانهایم در قرون وسطا دژ نظامی بود، اما به مناسبت سومین پیروزی فرانسویان در سال 1678 جامه ی نظامی خود را از تن به در کرد. اکنون، مانهایم، به علت موقعیت مهم اش به عنوان مرکز دریانوردی و حمل و نقل از طریق راه آهن، شهر پررونقی است که حدود 65 هزار نفر جمعیت دارد. رودخانه ی «راین» مانهایم را به «نورث سی» (دریای شمال) وصل می کند، و در همان حال تونل مشهور سنت گوتارد، که از دل کوه آلپ می گذرد، آن را از طریق راه آهن مستقیماً به سوئیس و ایتالیا متصل می کند.
پدرم، فریدریش لینگ، کارگر چوب فروشی بود و مادرم در لباس شویی کار می کرد، و چنین بود که آنها می توانستند زندگی بخور و نمیرشان را اداره کنند و تحصیل فرزندان شان – من و خواهرم، که شش سال از من کوچک تر بود – را تأمین کنند. در پنج سالگی به مدرسه رفتم، نخست به به اصطلاح مدرسه ی شهری یا ابتدایی و سپس – پس از تجدیدسازمان سراسری نظام درسی، در زمان اتحاد دوباره ی آلمان، پس از جنگ فرانسه و آلمان (1) – به مدرسه ی مختلط دولتی، که به علت پذیرش کودکانِ همه ی مذاهب چنین نامیده می شد. دوران نوجوانی من، به سبب مراقبت پدر و مادر، در واقع دوران سرخوشی ام بود، تا این که حادثه ی شومی برای پدرم پیش آمد و زندگی ما را چنان دگرگون کرد که گاه با گرسنگی و ناتوانی در تأمین نیازهای روزانه رو به رو می شدیم، و اگر تلاش خستگی ناپذیر مادرم نبود برای همیشه گرفتار این مشکلات می شدیم.
پدرم در ادامه ی تلاش هایش برای افزودن ثروت کارفرما – که فروشنده ی چوب بود – کاری را به عهده گرفت که تمام همزنجیران اش از انجام آن سر باز زده بودند. او می خواست تنه ی سنگین درخت بلوطی را که از ساحل رودخانه ی «نکار» (Neckar) روی سطح یخ زده ی رودخانه غلتیده بود به ساحل بازگرداند. لایه ی نازک و نامطمئن یخِ روی رودخانه شور و شوق او را برای انجام این کار برنتابید و درهم شکست. پدرم در آب فرو رفت و اگر تلاش های سخت و جست و جوی های پیگیر [همکاران اش] نبود جان به در نمی برد. این حادثه بنیه ی سالم و قوی پدرم را در هم شکست و توانایی کاریِ او را سخت کاهش داد. چنین بود که کارفرمای نجیب زاده اش ضرورت کاهش حقوق این برده ی مزدی را دریافت، برده ای که دوازده سال تمام برای ارباب اش کار کرده و سلامتی خود را به خطر انداخته بود تا جیب او را پُر کند. اندکی پس از این حادثه، پدرم به طور کامل اخراج شد، با این عذر بی اساس که کار و کاسبی راکد شده و، از همین رو، برخی کارگران زائد شده اند. درست است که پدرم پس از مدتی توانست کاری مناسب با توان جسمی اش پیدا کند و به استخدام اداره ی شهرداری درآید، اما درآمد او در ازای خدماتی که انجام می داد چنان اندک بود که به سختی کفاف مخارج زندگی شخصی خودش را می داد.
سه سال پس از تجربه ی دردناک فوق، پدرم، که در این مدت به کُندذهنی دچار شده بود، درگذشت. به درخواست مادرم، جسد پدر کالبدشکافی شد و نظر پزشکان این بود که کُندذهنی (یا بهت زدگی) او ناشی از حادثه ی مرگبار فوق بوده است.
مرگ پدرم در سال 1877 اتفاق افتاد. من در آن هنگام سیزده ساله بودم و خواهرم هفت سال داشت، و در همین سن بود که برای نخستین بار طعم بی عدالتیِ حاکم بر جامعه یعنی استثمار انسان از انسان را چشیدم. اوضاع و احوالِ اصلی که باعث این احساس در نوجوانی من شد تجربیات خانواده ی خودم بود. از خاطرم محو نمی شد که چه گونه کارفرمای پیشین پدرم، با همه ی ولخرجی های او و خانواده اش، مدام ثروتمندتر می شد، در حالی که، در سوی دیگر، پدرم، که به سهم خود نقش خود را در آفرینش ثروت برای کارفرمایش ایفا کرده و برای خدمت به ارباب اش تمام هستی خود را، که سلامتی اش بود، فدا کرده بود، همچون ابزار از کارافتاده ای که وظیفه اش را انجام داده بود و اکنون می شد کنارش گذاشت دور انداخته شده بود.
دیری نگذشت که حوادث فوق بذر کینه ای تلخ را از جامعه ی موجود در ذهنم کاشتند، و این احساس با ورودم به عرصه ی صنعت عمق بیشتری یافت و از آن پس در مبارزه با جامعه ی سرمایه داری و پیامدهای بربرگونه و غیرانسانی اش الهام بخش من بوده است. زندگی یی که پس از مرگ پدرم نصیب ما شده بود فقط آتش کینه و نفرت ام را از جامعه ی سرمایه داری شعله ورتر می ساخت، و ما با بالاآوردن قرض در همه جا تا اندازه ی زیادی بازیچه ی زندگی عجیب و غریب مشتریان ثروتمندی بودیم که به شیوه ای اشرافی زندگی می کردند. گاه وقتی که به پول احتیاج داشتیم، مادرم مرا می فرستاد که از مشتریان مختلف پول قرض کنم، اما من با دستان خالی و قلب شکسته بر می گشتم و اغلب با این پیام که خانم «الف» یا «ب» مهمان داشت و نتوانست من را ببیند. در چنین شرایطی، من جرأت نمی کردم به مادرم بگویم به لباس یا کتاب های درسی احتیاج دارم، کتاب هایی که او بعداً از سر وجدان آنها را تهیه می کرد، اگرچه اغلب با آخرین ته مانده های پول اش. اما در موارد دیگر، هرگاه کمترین خلافی را مرتکب می شدم، به ویژه اگر با خسارت مالی همراه بود، مادرم سخت تنبیه ام می کرد.
پیامد طبیعی رفتار مادرم این بود که من، به جای آن که عشق کودکانه ی اصیلی به او داشته باشم، تا اندازه ای از او می ترسیدم، اگرچه یا شاید به این دلیل که من شریک مورداعتماد تمام غم و اندوه او بودم به همان اندازه از همه کسانی که در رابطه با من قرار می گرفتند عصبانی و چه بسا متنفر بودم. این وضعیت همچنین بر کار و زندگی من تأثیر نامطلوبی گذاشت آن گاه که برای یک کارفرمای نجار سه سال کارآموزی کردم؛ و از آنجا که در آلمان رسم بر این است که کارآموزان هیچ پولی بابت کار در زمان کارآموزی نمی گیرند و مخارج آنها بر عهده خانواده هایشان است، من بسیار ناراحت بودم از این که نه تنها نمی توانم کمکی به مادرم بکنم بلکه، برعکس، خرجی را نیز روی دست او گذاشته ام. مادرم اغلب مرا سرزنش می کرد که چرا حرفه ی نجاری را برای امرار معاش انتخاب کرده ام؛ او امیدوار بود که من بتوانم در اداره ای به عنوان منشی استخدام شوم و از همان بدو استخدام بتوانم اندکی پول پس انداز کنم. اما من برای انتخاب ام دلایل گوناگونی داشتم. کسب دانشِ مربوط به یک حرفه ی مشخص را بهترین کار برای خودم می دانستم، زیرا هم با وابستگی به کارفرما مخالف بودم و هم به ویژه به این دلیل که می خواستم سیر و سیاحت کنم و دنیا را ببینم. چنین بود که مادرم سرانجام از اعتراض دست برداشت و تسلیم شدنِ خود را به خواست من با این کلمات بیان کرد: «قسمت هرچه باشد همان می شود». پس از طی کردن دوره ی کارآموزی، که از 1879 تا 1882 طول کشید و در جریان آن کارفرما کوشید به جای تکمیل مهارت ام از من سرمایه بیرون بکشد، خانه به دوشی را پیشه کردم تا بتوانم دنیا را ببینم و دانش مربوط به حرفه ام را در کشورهای اطراف تکمیل کنم و با مردمان دیگر سر و کار داشته باشم.
نخست مدت کوناهی در استراسبورگ، در ایالت آلزاس، و سپس در فرایبورگ، در بادن، کار کردم، جایی که به انجمن آموزشیِ کارگران پیوستم، سازمانِ بازمانده از «اتحادیه ی سراسری کارگران آلمان»، که لاسال، آژیتاتور برجسته ی سوسیالیست، آن را در 1863 بنیان گذاشته بود. برخی از شاخه های این سازمان هنوز وجود دارند، اما تقریباً فقط در جنوب آلمان فعالیت می کنند. در این انجمن ها بود که من برای نخستین بار اطلاعات واقعی را درباره ی دکترین های سوسیالیسم و کمونیسم – اطلاعاتی که قوانین استثناییِ نفرت انگیز بر ضد سوسیالیسم، که از سال 1878 اجرا می شد، اجازه ی انتشار آنها را نمی داد – به دست آوردم. همچنین، در این جاها بود که من کمونیسم عملی را آموختم، اگرچه فقط انجمن های مصرف یا، دقیق تر بگویم، تشکل های توزیع غذا را شامل می شد. بی گمان، این واقعیت که ما برده ی مزدی بودیم تجربه ی کمونیستی ما را با پیش داوری زیادی توأم می کرد.
در بهار 1883، به سوی سوئیس راه افتادم، کشوری که آوازه ی مناظر زیبا و نهادهای آزادش توجه ام را به خود جلب کرده و تحسین ام را برانگیخته بود. بیشتر جاها و زیباترین قسمت های سوئیس را پیاده زیر پا گذاشتم و، به همین دلیل، فرصت کافی داشتم که نه تنها از مناظر شگفت انگیز آن لذت ببرم بلکه زندگی، ویژگی ها و آداب و رسوم مردم اش را مطالعه کنم. به طور خلاصه، در این سیر و سفر مسیرهای زیر را طی کردم: از «بال» به «برن» رفتم. جاده ی بین این دو شهر، با گذر از کنار رودخانه ی «راین»، که منظره ی جنگل سیاهِ «بادن» را به یاد خانه به دوش می اندازد، از همان آغاز خود را به رخ می کشد. پس از ترک «برن»، به سیر و سیاحت در بخش هایی از این جمهوری کوچک پرداختم که، وقتی از اطراف «برن» به آنها نگاه می کنید، تأثیری که بر شما می گذارد حتا از تصوری که از بهشت دارید با شکوه تر است. زیبایی طبیعت در این گوشه از جهان به وصف در نمی آید. دهکده ی بعدی که در آن پا گذاشتم «فرایبورگ» بود. این دهکده در میان چندین تپه قرار گرفته و رودخانه ی «آر» را، که شاید 120 پا عمق و 200 پا عرض دارد و صخره ها آن را شقه شقه کرده اند، در دل خود جای داده است. پل های زنجیره ایِ دل انگیز به مردم امکان می دهند که از روی پرتگاه های عمیقی که آب های خروشان را به صخره ها می کوبند، گذر کنند. سپس به تحسین جایگاه دلربای «لوزان» در ساحل دریاچه ی «ژنو» نشستم.
از «لوزان» می توان شهر «ژنو» و دریاچه ی زیبای آن را نادیده گرفت و به تماشای «مون بلان» نشست، که به نظر می رسد سر به آسمان می ساید. چون نتوانستم در هیچ کدام از این دهکده ها کاری پیدا کنم مسیر سفرم را تغییر دادم و «بلک هیلز» را پشت سر گذاشتم. هوا صاف بود، و از هوای ابری که گرمایش می توانست مرا سخت بیازارد خبری نبود. پس از پشت سرگذاشتنِ کوه ها به «تون» رسیدم، و بدین سان از دریاچه ی «تونر» در «اینترلاکن» گذشتم. این دهکده در دامنه ی «آلپ» قرار دارد، که برف های همیشگی اش در پایین جای خود را به علفزارهای سرسبز می دهند. اینجا «اِلدورادو»ی جهانگردان اروپایی است. بر فراز «برونیگ» بار دیگر از کل منظره ی رؤیاییِ «برن» لذت بردم و سپس فرود آمدم و با پشت سرگذاشتن دریاچه ی «فیروالتشتاتر» به«لوتسرن» رفتم. سپس به سوی کوه های «پیلاتوس» و «ریگی» راه افتادم. صعود از کوهستان کوهنورد را دستخوش ناملایمات بسیاری می کند، اما همین که به قله می رسد لذتِ دیدنِ منظره ی شگفت انگیزی که او از آن بالا می بیند خستگی را از تن اش بیرون می کند، و این لذت چیزی بیش از جبران ناملایماتی است که او تحمل کرده است. برای راحتیِ صعود به کوه «ریگی» کابین چرخ دنده ای ساخته اند، اما چون استفاده از آن هزینه ی زیادی دارد (کرایه ی آن 9 فرانک، معادل یک دلار و 80 سنت، است) و از آنجا که علم و دانش به طور کلی عمدتاً فقط در خدمت ثروتمندان است، فرزند پرولتاریا مجبور است برای صعود از این کوه به پاهای خود تکیه کند. بیرونِ «لوتسرن»، کنار دریاچه ی «فیروالتشتاتر»، جاده ی «آکسِن» شروع می شود، که با پیچ و خم های زیادی که دارد مناظر زیبایی را پیش چشم مسافران می گذارد. برای مثال، می توان «تِل پلیتِ» مشهور، و از طریق آن «روتلی»، را دید، اماکنی تاریخی که میهن پرستانِ کانتون «اوری آشویتس» و «اونتروالدِن» شبانه در آنجا نقشه جنگ با حکومت بیدادگر «گِسلر» را می چیدند(2). به نظر من، این منظره یکی از زیباترین مناظر سوئیس – اگر نگوییم تمام اروپا – است.
محل بعدی که دیدار کردم زوریخ بود. این شهر و اطراف اش نیز دلرباست و در ساحل دریای زوریخ بنا شده است؛ اما از آنجا که جاهای جذاب تر طبیعت سوئیس را دیده بودم، این بخش مرا چندان تحت تأثیر قرار نداد. همین نکته را می توانم در مورد دهکده های «وینترتور» و «فرائونفیلد» بگویم. نزدیک «آرگو» از کنار سلسله کوه های آهکیِ «ژورا» صعود کردم، کوه هایی که از فراز آنها می توان قلعه ی قدیمی و نیمه ویران سلسله ی پادشاهیِ هاپسبورگ را دید. تاریخ این قلعه این اندیشه را در من برانگیخت که در نبرد آزادی دوستان و آزادی خواهان با بیدادگران پیروزی همیشه و در نهایت از آنِ مردم ستمدیده است، همان گونه که در مورد مبارزه ی کوهنوردان سوئیس با ماکسمیلیان، امپراتور اتریش، در دل تنها شاهد خاموش بیدادگری قدیم چنین بود.
در سفرم به «نوشاتل» و «لا شو دُ فون» از طریق «اولتون»، «زولوتورن» و «بیل» حدود بیست ویرانه را شناسایی کردم که بقایای قلعه های بودند که در قرون گذشته با بیدادگری مردم قرن های گذشته را به بردگی می کشیدند. برخی از این بازمانده های بربریت اکنون در میان موزارهای حاصل خیز در آرامش غنوده اند، موزارهایی که هرگاه دلم می خواست از انگورهایش می خوردم بی آن که به شوالیه های راهزنِ مدرن، سرمایه داران یا واسال ها، «بیزینس من های» دستِ دوم، باج و خراج بدهم. هنگامی که نتوانستم در آخرین جایی که نام بردم کاری پیدا کنم، از «لا شو دُ فون» به «برن» برگشتم و در اینجا از مهمان دوستیِ چند نفر برخوردار شدم که مدتی برای یکدیگر نامه می نوشتیم. در این زمان، بر اساس پیمان بین دو کشور آلمان و سوئیس، وضعیت نظام وظیفه ی من در آلمان (من باید پیشتر وضعیت خود را برای بازرسی در «سرزمین پدری» گزارش می کردم) اقامت ام را در سوئیس غیرقانونی کرده بود، و چون در «برن» مرا می شناختند نتوانستنم در آنجا زیاد بمانم. برای دومین بار، و این بار با موفقیت بیشتر، به بخت خود اعتماد کردم و به «زوریخ» رفتم. پس از آن که در «زوریخ» حدود یک سال کار کردم، آنجا را ترک کردم و دو هفته ای در «آرگو» اقامت کردم. این آخرین جای زندگی من در سوئیس بود.
تصویری که از اقامت ام در سوئیس ارائه دادم فقط جنبه های مثبت این تجربه را نشان می دهد. اما، خواننده ی عزیز، نباید فکر کنی که چون سوئیس کشوری رؤیایی و زیباست پس سرزمینی است که در آن غم و اندوه و بدبختی جایی ندارد.
جنبه های منفی که بر زندگی من تأثیر گذاشت عبارت بود از سرخوردگی ها و تجربه های من در مورد آزادی، اعم از سیاسی و اقتصادی. نخستین شهری که توانستم کاری در آن پیدا کنم «برن» بود. در اینجا به «انجمن سراسری کارگران» پیوستم، سازمانی با گرایش سوسیالیستی که در سراسر سوئیس شعبه دارد. اندکی پس از ورود من به «برن»، این سازمان به دو جناح منشعب شد، یکی سوسیال دموکرات و دیگری آنارشیست، و از آنجا که در آن هنگام به اندازه ی اکنون با دکترین های سوسیالیسم آشنا نبودم نمی دانستم که باید به کدام یک از این جناح ها بپیوندم و، از همین رو، شرکت فعالی در جنبش کارگری نداشتم.
در «لوتسرن»، دومین شهری که توانستم کار پیدا کنم، اوضاع کمی فرق می کرد. در اینجا نیز دشمنی بین جناح های آنارشیست و سوسیال دموکرات در دستور روز بود، و من ابتدا تمایلی به هیچ کدام از آنها نداشتم. اما بعد فرصت پیدا کردم که مسئله ی مورد نزاع را با اشتیاق بیشتری بررسی کنم و در اصول خود قاطعیت بیشتری پیدا کردم. ملاحظات مربوط به اوضاع و احوال آلمان (میدان نبرد واقعیِ سوسیالیست های آلمانی، سوئیس بود) و این که در این کشور قوانینی استثنایی بر ضد جنبش سوسیالیستی وجود داشت که مانع فعالیت مسالمت آمیز یعنی قانونی می شد و – ثانیاً – این که در سوئیس (که از نظر سیاسی و رعایت حقوق شهروندان آزادترین کشورِ بافرهنگ جهان است) به علت شرایط اقتصادی، تحول اجتماعیِ مسالمت آمیز ناممکن است و، افزون بر این، توهم بسیاری از اهالی بومیِ این کشور (مانند ایالات متحد آمریکا) که خود را آزاد می پندارند، اینها همه باعث شدند که به یک انقلابی اجتماعی تبدیل شوم و تاکتیک های آنارشیست ها را برگزینم. از تبلیغات آنارشیست ها، که در این زمان با قوت بسیار از جمله از سوی تلماخر و کامِرِر – کسانی که آنها را به عنوان کارگران درستکار و راستین می شناختم – انجام می گرفت، در وین، فرانکفورت و استراسبورگ و جاهای دیگر حمایت کردم. [البته] هنوز به اندیشه ی دولت سوسیالیستی – کمونیستی به عنوان هدف نهایی جنبش سوسیالیستی باور داشتم.
در این میان، در بهار 1884 زمانی فرارسید که، به علت وضعیت نظام وظیفه ام، دیگر نمی توانستم در سوئیس اقامت کنم. نمی خواستم سه سال از بهترین سال های جوانی ام را در خدمت نظامی و برای دفاع از تاج و تخت و کلیسا و کیسه ی پول یا حتا ارضای امیال یک ابله تاجدار از طریق کشتار گسترده ی انسان ها، که معمولاً آن را جنگ می نامند، بگذرانم. از آنجا که آزادیِ بس ستایش شده ی سوئیس تا آن حد سقوط کرده بود که دولت اش اجازه نمی داد کسی که از خدمت نظامی فرار کرده در محدوده ی مرزهایش اقامت کند، نخست از کانتون «لوسرن» اخراج شدم. این اخراج به هیچ وجه نمی توانست سبب آن شود که به آلمان بازگردم یا راه سربازخانه را در پیش گیرم، که معنایش همان بازگشت به آلمان بود. از همین رو کوشیدم بدون اجازه ی پلیس در سوئیس بمانم، و به طور ناشناس به شهرهایی چون برن، بیل، نوشاتل، لا شو دُ فون، زوریخ، آرگو، وینترتور، سنت گالن، فرائونفلد و شهرهای دیگر سفر کنم، اما در هر کدام از این سفرها اقامت ام فقط تا وقتی ادامه داشت که پلیس به هویت ام پی نبرده و مرا گیر نیاورده بود (قانونِ موجود تمام کارفرمایان و مسافرخانه داران را مجبور می کند که ورود تازه واردان را به مقامات دولتی گزارش دهند). این وضعیت فرصت چندانی به من نمی داد که به اندازه ای که می خواستم در جنبش کارگری فعالیت کنم یا به مطالعه ی بیشتر درباره ی مسائل اجتماعی بپردازم. اما، از سوی دیگر، نفرت ام را از جامعه ی سرمایه داری، اعم از این که شکل آن جمهوری باشد یا سلطنتی، بیشتر می کرد. با این همه، در زوریخ پس از این در و آن در زدنِ بسیار توانستم حدود یک سال اقامت کنم، و علت هم آن بود که زوریخ شهر نسبتاً بزرگی است و، در عین حال، من هم تا آنجا که ممکن بود مواظب بودم که لو نروم.
در این دورانِ زندگی حزبی، تجربیات ام مرا به این نتیجه رساند که در یک سازمان تمرکزگرا، با نظام نمایندگی، تمام قدرت و فعالیت در دست چند نفر متمرکز می شود و بدین سان آنها را به فساد و تفرعن می کشاند، و همین امر توده های عظیم کارگر را بی تفاوت و احمق بار می آورد.
در بهار 1885، مجبور شدم اتاقی را که تا زمان در آن اقامت داشتم تخلیه کنم، و پلیس تصادفاً پی برد که صاحب خانه ام اقامت مرا گزارش نکرده است. دستور دادند کشور را ترک کنم، و چون بار دوم بود که به من اخطار می شد، پلیس هشدار داد که اگر نمی خواهم ژاندارم ها مرا از مرز بیرون کنند خودم به سرعت کشور را ترک کنم. خوش بختانه، اندکی پیش از این حادثه نامه ای از مادرم دریافت کرده بودم که او در آن خبر داده بود ناپدری ام را (در سال 1885 مادرم دوباره ازدواج کرده بود) متقاعد کرده که مخارج سفر مرا به آمریکا بپردازد، و برای انتقال این پول آدرس مطمئنی از من خواسته بود تا اطمینان داشته باشم که پول به دست ام می رسد. تصمیم گرفتم بی آن که توجهی کسی را جلب کنم به شهر «بال» در مرز سوئیس و آلمان بروم، و سر راه در «آرگو» توقف کنم تا از دوستان ام، که با کمک شان گروهی سوسیالیستی را در آنجا بنیان گذاشته بودم، خداحافظی کنم. در «آرگو» توقف کردم اما به توصیه ی دوستانم به «بال» نرفتم و پذیرفتم که در آنجا منتظر بمانم تا ناپدری ام پول را بفرستد و در عین حال در همان جا کار کنم، اگرچه به دلیل تبعیدم از سوئیس کار خطرناکی بود. سرانجام پول رسید؛ اما این پول فقط کفاف مخارج سفر را می داد. در آلمان و سوئیس کارفرمایِ نجار ابزار کار کارگر را تهیه می کند، اما من از دوستانم در آمریکا در آن سوی اقیانوس شنیده بودم که کارگران خود موظف اند ابزار کارشان را تهیه کنند. بنابراین، باید پول کافی در اختیار می داشتم که پس از ورود به آمریکا ابزار کارم را بخرم. به ناپدری ام نامه نوشتم و از او خواستم برای این منظور پول کافی برایم بفرستد، اما پیش از آن که جوابی بگیرم پلیس به اقامت غیرقانونی ام در «آرگو» پی برد و من هم بدون معطلی از طریق «آور» در فرانسه راه آمریکا را در پیش گرفتم.
در بامداد زیبای یکی از روزهای اواسط ژوییه ی 1885 در نیویورک فرود آمدم، و از آنجا یکراست عازم شیکاگو شدم. برای پیداکردن کار به ساختمان های درحال ساخت سر زدم و به عنوان نجار دنبال کار گشتم و بی درنگ به «اتحادیه ی نجاران و در و پنجره سازان» پیوستم(3). روز بعد که به محل کارم رفتم کارفرمایم کاملاً تعجب کرد که ابزار کار با خودم نیاورده ام. با این همه، کار را شروع کردم، و قرار شد کارفرما ابزار لازم را در اختیارم بگذارد به این شرط که روزی 75 سنت از دستمزدم کم کند. با آن که به نظر می رسید این مبلغ برای یک تبر و یک ارّه – تنها ابزارهایی که لازم داشتم – خیلی زیاد باشد، مجبور بودم این شرط را بپذیرم، و پس از چندی که کار تمام شد و اخراج شدم کارفرما اجازه داد این دو وسیله را داشته باشم. چه سخاوتی! بی تردید، «کارفرمای شریف» من سود سرشاری از این معامله به دست آورده بود. پس از آن که لوازم دیگری به ابزارهای خود افزودم، بخت آن را پیدا کردم که در کارخانه ای به عنوان نجار استخدام شوم، کاری که تا روز شکرگذاریِ همان سال ادامه یافت. در این روز من و یک عضو دیگر اتحادیه اخراج شدیم، زیرا از پُرکردن جای خالی کارگرانی که اعتصاب کرده بودند و بعداً توانستند دستمزدهای بیشتری بگیرند، سر باز زدیم. دراین مدت، من در میان اعضای اتحادیه به کارگر سرشناسی تبدیل شده بودم و دوستان زیادی پیدا کرده بودم، از جمله زلیگر (شاهد دروغین محاکمه ی آنارشیسم)(4) که در کارخانه ای که خودش کار می کرد برای من کار پیدا کرد و مرا تشویق کرد که همخانه شویم و با هم غذا بخوریم. اما این کار نیز زیاد طول نکشید، و من در زمستان وقت کافی داشتم که به «نهادهای آزاد این کشور باشکوه» بیندیشم، نهادهایی که کارگران را مجبور می کنند بیکار بگردند و از «هوای آزاد» لذت ببرند تا روزی که «کارفرمایی» دوباره به کارشان نیاز پیدا کند.
در این هنگام، اتحادیه مرا به عنوان نماینده در «اتحادیه ی مرکزی کارگران» انتخاب کرد، و من هم که از بیکاریِ اجباری خسته شده بودم وقتم را به فعالیت برای این سازمان اختصاص دادم. من از مدت ها پیش به این باور رسیده بودم که در جامعه ی کنونی طبقات کارگر نمی توانند از طریق و به وسیله ی «اتحادیه ی کارگری» زندگی شان را بهبود بخشند. با این همه، در این تشکل فعالیت می کردم زیرا می دانستم که کارگران در تجربیات گذشته و آینده ی خود و پس از سرخوردگی [از اتحادیه های کارگری] انقلابی می شوند. به همین دلیل بود که پذیرفتم در «اتحادیه ی بین المللی نجاران و در و پنجره سازان» به عنوان سازمانده فعالیت کنم؛ و با افتخار می گویم که این اتحادیه – به رغم پسرفت کلی جنبش اتحادیه ای – هم اکنون نسبت به زمانی که به جنبش هشت ساعت کار پیوست نیروی بیشتری دارد (5)؛ که البته محصول این درکِ اعضاست که فعالیت اتحادیه ای فقط وسیله ای برای پیشبرد هدف [طبقه ی کارگر] است و نه خودِ این هدف. نقشی که در سازماندهی کارگران بر عهده داشتم، و این واقعیت که به این باور رسیده بودم که با نیروهایی که کارگران را به انقیاد کشیده اند باید با زور مقابله کرد دلیل کافی به دست پاسداران این نظام استثمارگر – گَری، گرینل و شرکاء – داد تا مرا دشمن خطرناک جامعه به شمار آورند، دشمنی که [به نظر آنها] باید اعدام شود.
در حال حاضر، من در پشت میله های آهنی زندان قرار دارم، و می توانم به این «سرزمین آزاد و موطن دلیران» بیندیشم. خوش بختانه، کسانی که هنوز بر این باورند که این سرزمین «آزاد» است یا احمق اند یا بی شرف. من بر این عقیده ام که هر انسان باهوش و شرافتمندی تصدیق خواهد کرد که ایالات متحد آمریکا هم اکنون صرفاً و کاملاً سرزمین بیدادگری سرمایه دارانه و موطن بیرحمانه ترین استبداد پلیسی است.
توطئه چینی و تنفر بر ضد ما چنان آشکار بوده که سخن گفتن درباره ی محاکمه ی ما توضیح واضحات است. در مورد به اصطلاح «گناه اخلاقیِ» من، که قاضی گَری برای کُرنش در برابر خواست های اشرافیت پولی مدعی آن شده است (6)، من در اینجا دو سئوال از خواننده می کنم: اگر پلیس به طور غیرقانونی به کسانی که در «هی مارکت» تجمع کرده بودند حمله نمی کرد، آیا اصلاً بمبی پرتاب می شد! اگر پلیس حق نمی داشت تجمع آزادانه ی افراد را پامال کند، در آن صورت اگر من اصلاً وجود نمی داشتم آیا افراد ناشناس [که بمب را پرتاب کردند] تمایل و حق کمتری برای پرتاب بمب داشتند!
در اینجا اشاره به دو نکته را که ممکن است جایشان در سرگذشت من خالی باشد لازم می دانم؛ یکی راجع به عشق دوران نوجوانی ام است و دیگری مربوط به امری که می تواند دیدگاه های مذهبی یا غیرمذهبی مرا روشن کند. آنان که زندگی مرا در سوئیسِ زیبا از نزدیک دیده اند شاید حدس می زدند که چرا من اغلب از زوریخ به برن می روم. بی گمان این حدس آنها درست بود که پای دختری از تبار «حوا»ی افسانه ای در میان بود.
شاید افراد بسیاری باشند که بخواهند چیزی درباره ی عقاید غیرمذهبی من بدانند. خوب، مردمِ زادگاه من تا اندازه ی زیادی لیبرال بودند. نه تنها این، بلکه در سال های مدرسه ی من دولت به دلیل «کارزار فرهنگی» (7) از لیبرالیسم حمایت می کرد. به این ترتیب، بخت و اقبال با من یار بود که معلمان مدرسه ی ما به جای عقیده به چیزی که هیچ کس چیزی درباره اش نمی دانست و آموزش دسته جمعی هیچ توضیحی درباره اش نداشت دانش اساسی را در گوش ما می خواندند. بنابراین، با آن که من از رواج فشار بر کار متأسف می شدم، اما از این باور به وجد می آمدم که کیفر اندیشه و فشار بر آن پایان یافته است. من این اوضاع را غنیمت می شمردم و طبعاً آزاداندیش بودم، پهنه ای که انسان های بزرگ تر از من آن را درنوردیده اند و در آینده نیز انسان های بزرگ تر از آنها به درنوردیدن اش ادامه خواهند داد.

پی نوشت ها
1-امپراتوری جدید آلمان در 18 ژانویه ی 1871 در «تالار آینه ها«ی ورسای اعلام شد، در سالگرد ایجاد پادشاهی پروس در 170 سال پیش از آن. چنان که بعداً در قانون اساسیِ آن آمد، این امپراتوری، افزون بر ایالت سلطنتیِ آلزاس – لورن، از بیست و پنج ایالت مستقل تشکیل می شد.
2- لینگ، همچون بیشتر آلمانی ها، مبارزه ی مردم سوئیس با بیدادگریِ گسلر را از طریق آخرین نمایش نامه ی تکمیل شده ی شیلر، یعنی ویلهلم تل، که در 1804 منتشر شد و کل مردم سوئیس را قهرمان این مبارزه می داند، می شناخت.
3- «برادریِ متحد نجاران و در و پنجره سازان»، که نام رسمی این اتحادیه بود، در سال 1881 از سوی پیتر جی. مگوئایر، که سوسیالیستی لاسالی بود که بعداً رهبر اتحادیه های کارگری شد، سازمان داده شد. مگوئایر را همچنین پدر «روز کارگر» (Labor Day) می دانند.
4-ویلیام زلیگر همراه دیگر کارگرانِ تحت محاکمه به قتل متهم شده بود. اما او در دادگاه شهادت داد که لینگ، که در خانه ای که زلیگر می نشست اتاقی اجاره کرده بود، دست اندر کار ساختن بمب های دینامیتی بوده است. اما هیچ مدرکی دال بر این که روز چهارم مه 1886 در «میدان هی مارکت» یکی از بمب های لینگ به سوی پلیس پرتاب شده پیدا نشد.
5- در سال 1890، اتحادیه ی «برادریِ متحد نجاران و در و پنجره سازان» دور جدیدی از مبارزه ی توده های کارگر را برای هشت ساعت کار در روز آغاز کرد. این اتحادیه هشت ساعت کار را برای بسیاری از اعضایش به دست آورد و کارگران جدیدی را به عضویت پذیرفت.
6- قاضی گَری، در سخنرانی طولانی اش خطاب به زندانیان پیش از اعلام احکام آنان، آنها را به «گناه اخلاقی» متهم کرد زیرا خواسته بودند با ترور و دینامیت نظم موجود جامعه را بر هم بزنند.
7-منظور از «کارزار فرهنگی» پیش از هر چیز نزاع بین بیسمارک و کلیسای کاتولیک است که در سال 1879 به وجود آمد. بیسمارک می خواست دولت قدرتمند خود را بدون دخالت کلیسا تأسیس کند و گام هایی برای کنارگذاشتن قدرت کلیسا برداشت. او فرمان داد که ازدواج به صورت مراسم مدنی برگزار شود و روحانیون نباید درباره ی سیاست سخن بگویند. اصلاحات بیسمارک، با آن که مترقی بود، برای تحکیم قدرت او صورت گرفت. چیزی که او آن را پیش بینی نمی کرد تأثیر عظیم «کارزار فرهنگی» بر کارگران بود. این کارزار باعث تأکید بر «بهشت روی زمین به جای بهشت آسمان» و رشد جنبش های آزاداندیشی در میان کارگران و دیگر بخش های مردم شد.

نامه ی سرگشاده به آقای اصغر فرهادی

28 دسامبر

جناب آقای اصغر فرهادی،
ضمن درود، پیش از هر چیز لازم می دانم احساسات شما را در باره ی «زندگانِ» گورخواب تحسین کنم، احساساتی که شما را به نگارشِ نامه به رئیس جمهوری اسلامی برانگیخته است. انتظار هم همین است که هنرمند متعهدی که می کوشد در فیلم هایش مصائب و معضلات اجتماعی را به تصویر کشد در برخورد با این گونه فجایع احساس «شرم» کند، احساسی شریف و انسانی که شما خواسته اید دیگران را نیز در آن سهیم کنید. همچنین، شما در این نامه به درستی مسئولان دولتی و به طور کلی «همه آنان را که در این سی و چند سال مسئولیتی داشته اند و دارند» مسئول این فاجعه ی انسانی دانسته اید. بی تردید، مسئولیت فجایعی از این دست متوجه دولتمردان و اداره کنندگان جامعه است و به طبع باید پیش و بیش از هر کسِ دیگر آنها را مسئول دانست و مخاطب قرار داد. رئیس جمهوری اسلامی نیز موظف است به نامه ی شخص شما پاسخ دهد، نه این که در حاشیه ی مراسمی دیگر صرفاً اشاره ای گذرا به آن بکند، آن هم برای بهره برداری از آن به قصد برطرف ساختن اختلاف های خود با جناح دیگر. و سرانجام این که توصیه ی شما به حاکمان نیز که با لباس مبدل به میان مردم بروند و بی واسطه از درد و رنج آنها باخبر شوند البته از خیرخواهی و انسان دوستی تان سرچشمه می گیرد و بی تردید مغتنم است.
پیداست که علت فقر و سیه روزیِ مردمی که اکنون کارشان به زندگی در گور کشیده است سببی ژرف تر از آن دارد که با به میان مردم رفتنِ حاکمان با لباس مبدل آبی از آبِ آن تکان بخورد، و بی گمان شما نیز آن را نه به عنوان چاره ی درد بلکه صرفاً برای آگاه شدن مسئولان از این گونه فجایع توصیه کرده اید. اما چرا فقط تا این حد پیش رفته اید و در باره ی لایه های زیرین این گورخوابیِ ننگین هیچ نگفته اید؟ شما ژرف بین تر از آنید که ندانید علت این پدیده، کمبود مسکن نیست. شما آگاه تر از آنید که ندانید در همین تهران، با همه تراکم جمعیت اش، آن قدر جا برای اسکان مردم وجود دارد که همه بتوانند سرپناهی با امکانات متعارف داشته باشند. شما بی شک می دانید که در همین تهران نه تنها مسکن بلکه از سفیدی نمک تا سیاهی ذغال هرچه بخواهید در بهترین نوع آن وجود دارد. اما این نیز حقیقتی بدیهی است و همگان چه رسد به هنرمند فرهیخته ای چون شما می دانند که این همه مسکن و خوراک و پوشاک و رفاه و به طور کلی ثروت بیکران فقط در اختیار عده ی بس کم شماری از جمعیت قرار دارد و اکثریت مطلق جامعه یا به طور کامل از آنها محرومند یا با هزار جور دوندگی و در واقع سگ دو زدن فقط به بخش بس ناچیزی از آن دسترسی دارند. آری، آقای فرهادی عزیز! علت گورخوابی را باید در این نظم انسان سوز جست، نظمی که در آن اکثریت مطلق جامعه مجبورند نیروی کار خود را به ثمن بخس بفروشند تا در ازای یک زندگیِ بخور و نمیر برای اقلیتی بس ناچیز ثروت بیکران تولید کنند.
جناب آقای فرهادی!
دولت – نه تنها در ایران بلکه در همه جای دنیا – خود حافظ این نظم است و اجزای تشکیل دهنده¬ی آن از دوام و بقای رابطه ی اجتماعیِ خرید و فروش نیروی کار سود می برند و، از همین رو، دولتمردانِ حافظ سرمایه حتا اگر از گورخوابی انسان های زنده «شرم» کنند، حتا اگر بیشترین حسن نیت را به مردم داشته باشد، بازهم قادر نیستند کمترین خللی بر این نظم وارد کنند. سهل است، همین گورخوابی به بهترین شکل نشان می دهد که دولت سرمایه سالار از اداره ی جامعه ناتوان است. بنابراین، کافی نیست که فقط دولت را مسئول این گونه فجایع بدانیم؛ کافی نیست که فقط از دولت بخواهیم از دیدن این ننگ احساس «شرم» کند»؛ کافی نیست که فقط از حاکمان بخواهیم برای پی بردن به درد و رنج مردم با لباس مبدل به میان آنان بروند. باید از دولت بخواهیم به دلیل ناتوانی از اداره ی جامعه از قدرت کنار برود تا مردم خود عدالت را در جامعه برقرار کنند.
با احترام،
محسن حکیمی
8 دی 1395

تزهایی در تبارشناسی «انتقاد و انتقاد ازخودِ» مارکسیستی- لنینیستی در کنگره ی اول کومه له

18 ژوئن

به تازگی کتابی در اینترنت منتشر شده به نام مباحث کنگره ی اول کومه له، که ملکه مصطفی سلطانی و ساعد وطن دوست آن را ویرایش کرده اند. این کتاب حاوی صورت جلسات ده تن از بنیان گذاران کومه له در پاییز 1357 است، جلساتی که سپس «کنگره ی اول کومه له» نام گرفت. ساعد وطن دوست، که خود یکی از آن ده تن است، در مقدمه ی کتاب درباره ی علت برگزاری این «کنگره» می نویسد: «در این رهگذر می بایست فعالیت های چند ساله ی «تشکیلات» را مورد بازبینی قرار داد تا بتوان به وحدت نظر مجدد و نقشه عملی رسید که با واقعیت های اجتماعی موجود منطبق بوده و قابلیت اجرایی داشته باشد و بر اساس آن برای حال و آینده به فعالیت ادامه داد. با توجه به زمینه ی مساعد و ضرورت انجام این کار، پیشنهاد برگزاری یک «جلسه ی وسیع» که اساساً توسط رفیق فؤاد مصطفی سلطانی پیگیری می شد با موافقت سایر رفقا در دستور قرار گرفت»(1). وطن دوست در ادامه ی مقدمه ی خود محور اصلی و موضوع مهم این جلسات را چنین توضیح می دهد: «در این بازبینی و نهایتاً بازسازی مسأله ی «انتقاد و انتقاد از خود» شرکت کنندگان «جلسه ی وسیع» که در آن دوران امری رایج در میان روشنفکران طرفدار مائو تسه تونگ رهبر چین بود و بیشتر تحت تأثیر رساله ی مائو بنام «علیه لیبرالیسم» بود، جایگاه مهم و برجسته ای به خود گرفت… این انتقادات… به منظور اصلاح و وحدت بود و در جهت آرمان های مشترکمان»(2). حجم عمده ی این صورت جلسات به «انتقاد و انتقاد از خودِ» این ده تن در باره ی زندگی و فعالیت و دوران زندان شان در سال های پیش از 1357 اختصاص دارد، که با هدف «اصلاح و وحدت» تشکیلات کومه له و پیاده کردن «آرمان های مشترک» بنیان گذاران این تشکیلات صورت گرفته است. چنان که این صورت جلسات نشان می دهند، موضوع «انتقاد و انتقاد از خودِ» شرکت کنندگان برخورد «انتقادی» آنان به امور و مسائلی است که از نظر آنها «ضعف» و «انحراف» از اصول شمرده می شده است، به این دلیل که آنان را از انجام فعالیت تشکیلاتی به گونه ای که در شأن یک انقلابیِ حرفه ایِ حزبی است بازداشته است. هدف از طرح تزهای زیر ریشه یابی یا، به بیان دقیق تر، تبارشناسی همین آیین «انتقاد و انتقاد از خودِ» مارکسیستی- لنینیستی است، که انتشار سند مکتوب فوق اکنون نقد و بررسیِ مستند یک مورد شاخص از آن را امکان پذیر کرده است. چنان که مضمون این تزها نشان می دهد، به نظر من، برخلاف کسانی که پشت سر گذاشتن دوران رواج آیین «انتقاد و انتقاد از خود» را دلیل نقد آن از زاویه ای درست و کمونیستی می دانند، فراگذشتنِ نظری از آن دوران فقط با نقد انقلابیگریِ فرقه ای- ایدئولوژیکِ مارکسیست- لنینیست ها از زاویه ی انقلابیگریِ جنبشی، شورایی و سرمایه ستیزانه ی طبقه ی کارگر ممکن است.
1-در نیمه ی نخست قرن نوزدهم، کارگران اروپایی در کشورهای فرانسه و آلمان هنوز آن قدر رشد نکرده بودند که به مثابه ی طبقه عمل کنند و، از همین رو، فرقه گرایی در جنبش کارگری این کشورها اجتناب ناپذیر بود. رهبران جنبش فرقه ای در این کشورها به ترتیب پرودون و لاسال بودند. مارکس درباره ی لاسال می نویسد: «او همچون کسی که می پندارد نسخه ی درمان رنج توده ها را در جیب دارد، از همان ابتدا خصلتی مذهبی و فرقه ای به تبلیغات خود داد. در واقع، هر فرقه ای مذهبی است و، افزون بر این، درست به این دلیل که او بنیان گذار یک فرقه بود، هرگونه ارتباط طبیعی خود را با جنبش پیشین طبقه ی کارگر، هم در داخل و هم در خارج آلمان، حاشا می کرد. او دچار همان خطای پرودون شد: به جای آن که تبلیغات خود را بر بنیاد واقعیِ عناصر راستین جنبش طبقاتیِ کارگران متکی سازد، پیروی از یک آیینِ خاص را برای این جنبش تجویز کرد.»(3)
2- فرقه های سوسیالیستیِ پرودونی و لاسالی، به این دلیل که همچون فرقه های مذهبی یک آیینِ خاص را برای جنبش کارگری تجویز می کردند، خود را از جنبش کارگری متمایز می ساختند (کلمه فرقه در زبان فارسی نیز ناظر است بر همین فرق قائل شدن بین خود و دیگران). مارکس در همان جا می نویسد: «فرقه حقانیت وجود خود و مایه ی افتخار خویش را نه در وجه مشترک خود با جنبش طبقاتی بلکه در آیین کهنه ی خاصی می بیند که او را از این جنبش متمایز می کند.» (4)
3- با شکل گیری انترناسیونال اول، فرقه گرایی در جنبش کارگریِ کشورهای فوق به حاشیه رانده شد و بسی تضعیف شد. با این همه، به گفته ی مارکس، چیزی که در تاریخ کهنه می شود و از میان می رود گرایش دارد که بازهم خود را به شکلی نو نشان دهد و حفظ کند. او می نویسد: «انترناسیونال برای آن تأسیس شد که سازمان واقعیِ طبقه ی کارگر برای مبارزه [با سرمایه داری] را جایگزین فرقه های سوسیالیست یا نیمه سوسیالیست کند. نگاهی کوتاه به «مقررات» اصلی و «خطابه ی افتتاحیه ی آن این واقعیت را نشان می دهد. از سوی دیگر، اگر سیر تاریخ، فرقه گرایی را درهم نشکسته بود، انترناسیونال نمی توانست خود را سر پا نگه دارد. رشد فرقه گراییِ سوسیالیستی و رشد جنبش واقعیِ طبقه ی کارگر همیشه با هم نسبت معکوس دارند. فرقه ها فقط تا آن جا حقانیت (تاریخی) دارند که طبقه ی کارگر هنوز برای برپایی یک جنبش تاریخیِ مستقل پخته نشده است. همین که به این حد از پختگی برسد، تمام فرقه ها از بنیاد ارتجاعی می شوند. با این همه، چیزی که تاریخ آن را در همه جا نشان داده است در تاریخ انترناسیونال نیز تکرار شد. آنچه کهنه شده می کوشد خود را در شکلی نو نشان دهد و حفظ کند.»(5) منظور مارکس از ظهور دوباره ی فرقه ها در جنبش کارگری، حضور فرقه های بلانکیستی و باکونینیستی در انترناسیونال اول است.
4- اما فقط در انترناسیونال اول نبود که فرقه گرایی سوسیالیستی دوباره ظاهر شد. پس از مارکس، فرقه گرایان سوسیالیست نه تنها در جنبش کارگری ظاهر شدند بلکه با تکیه به این جنبش در چندین جای جهان به قدرت سیاسی دست یافتند.
5- با آن که مارکس به صراحت و قاطعیت گفته بود که «مارکسیست» نیست(6)، اما طنز تاریخ چنان بود که انگلس این عنوان را، که آنارشیست های درون انترناسیونال اول طرفداران مارکس را به طعنه و نیش و کنایه به آن متصف می کردند، رسمیت بخشید و از «جهان بینی مارکسیستی» سخن به میان آورد. این به رسمیت شناسی معلول نیازها و الزامات حزب سوسیال دموکرات آلمان برای برخورداری از یک نظام فکریِ متمایز از نظام های فکری دیگر با هدف مبارزه ی سیاسی با جریان های سیاسیِ رقیب بود. انگلس کتاب آنتی دورینگ را با همین هدف نوشت.
6- با گسترش دامنه ی مارکسیسم از غرب به شرق، الزامات حزبی برای برخورداری از ایدئولوژی منسجم شکل عیان تر و برجسته تری به خود گرفت. در روسیه، طرفداران مارکس به زعامت پلخانف و لنین مارکسیسم را به ایدئولوژی حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه تبدیل کردند. اما این حزب کارآییِ مورد نظر لنین را برای به دست گرفتن قدرت سیاسی نداشت. یک پیش شرط اساسیِ تحقق این کارآیی آن بود که گرایش لنینیِ این حزب یعنی بلشویسم بر بنیاد ایدئولوژیک مستحکم تری قرار گیرد. چنین بود که لنین کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم را نوشت و در پی آن حزب بلشویک به معنی واقعیِ آن پدید آمد.
7- بلشویک ها، همچون معتقدان و مؤمنانی که در پی پیاده کردن احکام دینی در جامعه اند، مصممانه تر از پیش به مبارزه ی خود برای پیاده کردن آرمان مارکسیسم ادامه دادند و خود را به تمامی وقف این آرمان کردند. ساخته ی دست انقلابیون یعنی «حزب کمونیست» به رکن رکینی بدل شد که کارگران باید به آن می پیوستند و در خدمت آن قرار می گرفتند، به طوری که حزب همه چیزِ آنها شد. لنین وقتی شنید که پل لافارگ و همسرش لورا (دختر مارکس) به علت ناممکنیِ ادامه ی فعالیت سیاسی خودکشی کرده اند، گفت: «اگر آدم نتواند برای حزب کاری بکند همان بهتر که با حقیقت رو به رو شود و مانند پل و لورا لافارگ بمیرد»(7)
8- انحراف از مثلث حزب – ایدئولوژی – انقلاب، که اهرم پیاده کردن سرمایه داری دولتی در روسیه بود، ارتداد تلقی شد و چنین بود که برای مثال لنین حکم ارتداد کائوتسکی را صادر کرد، نظریه پردازی که خود از مراجع اصلیِ انترناسیونال مارکسیستی به شمار می رفت و لنین خود در موارد بسیاری از جمله در مورد نظریه ی تشکیلاتیِ «سازمان انقلابیون حرفه ای» به او استناد کرده بود.
9- با پیوستن انقلابیونِ کشور دهقانیِ چین به جنبش بین المللی مارکسیستی- لنینیستی، آمیختگی نظریه ی مارکس با آیین ها و مناسکِ مبتنی بر دین و اخلاق بیش از پیش تشدید شد. مصونیت از ارتداد و تضمین انقلابیگری مستلزم پالایش نفس از عواملی بود که اعضای حزب را به انحراف از مسیر مبارزه برای پیاده کردن احکام مارکسیسم می کشانند. انقلابیون باید در عین نظم و انضباط و پیگیری در فعالیت حزبی، خود را پارسا و پرهیزگار و مهذب نگه می داشتند، و چنین بود که تهذیب نفس برای پالایش نفسِ امّاره به لباس آیین «انتقاد و انتقاد از خودِ» مارکسیستی- لنینیستی درآمد، آیینی که به نظر مائو تسه تونگ باید در خدمت تأمین وحدت و یکپارچگی حزب قرار می گرفت.
10- در ادیان مسیحیت و اسلام، تزکیه ی نفس و پالایش از گناه با مراسم «توبه» و «اعتراف به گناه» انجام می گیرد، اما در آیین کنفوسیوس، که مائو تسه تونگ به لحاظ اخلاقی و فرهنگی از آن الهام می گرفت، تهذیب نفس جنبه ی اخلاقی دارد. کنفوسیوس اصلاحگری بود که می کوشید چین باستان را از جمله از طریق تهذیب اخلاقیِ افراد اصلاح کند. به نظر او، اصلاح جامعه می بایست از اصلاح افراد شروع شود. تهذیب اخلاقیِ فرد به تهذیب خانواده و سپس جامعه می انجامد.
11- مائو تسه تونگ، به پیروی از کنفوسیوس، سلامت و وحدت حزب را از جمله در گرو تهذیب نفسِ اعضای آن می داند، که در جریان «انتقاد و انتقاد از خودِ» اعضا به دست می آید. شری که اعضای حزب در جریان برگزاری این آیین باید از آن تبرّی جویند، لیبرالیسم است. مائو معتقد است لیبرالیسم در اشکال عمده ی زیر ظاهر می شود: «عدم انتقاد از کارهای اشتباه دیگران به دلیل آشنایی، دوستی، همشهری گری و… با آنها»، «انتقاد از دیگران نه در حضور بلکه در غیاب آنان»، «خودداری محافظه کارانه از اظهار نظر در باره ی مسائلی که به آنها وقوف کامل داریم»، «لاقیدی نسبت به انضباط تشکیلاتی و عدم اطاعت از دستورهای حزب»، «توسل به حملات شخصی و کینه ورزی و انتقام جویی به جای تلاش برای ایجاد وحدت در حزب»، «عدم گزارش نظرات نادرست و اظهارات افراد ضدانقلابی به حزب»، «درمیان توده ها بودن ولی تبلیغ و تهییج نکردن و بدین سان همتراز ساختن عضو حزب کمونیست با اشخاص معمولیِ غیرحزبی»، «خشمگین نشدن در برابر اعمال کسی که منافع توده ها را پایمال می کند»، «جدی نبودن و برنامه نداشتن برای فعالیت حزبی»، «به سابقه ی خود نازیدن اما سر باز زدن از پذیرش مسئولیت و مأموریت انجام حتا کارهای معمولیِ حزب، لاقیدی در کار و سستی در تحصیل»، «به اشتباه خود پی بردن اما تلاش نکردن برای اصلاح آن»(8).
12- تحت تأثیر کامل تعالیم مائو و با هدف «مبارزه ی ایدئولوژیک» نخست برای رسیدن به «تفاهم اخلاقی» بر سر «مسائل شخصی» و سپس برای دستیابی به «وحدت سیاسی، تئوریک و تشکیلاتی»، «کنگره ی اول کومه له» جلسات خود را با «انتقاد و انتقاد از خود» آغاز می کند. هر کس به نوبت موظف است شخصیت خود را به گونه ای «انتقادی» بکاود و آن را در معرض دید دیگران بگذارد تا آنها نیز به ترتیب او را زیر رگباری از «انتقاد بیرحمانه » بگیرند. شرکت کنندگان در «کنگره ی اول کومه له» در جریان اجرای این آیین از موارد زیر به عنوان «ضعف ها و انحراف های لیبرالیِ» خود نام می برند: «دور بودن از زحمتکشان»، «انحلال طلبی»، «فرصت طلبی»، «رهبری طلبی»، «جلب زحمتکشان به تشکیلات از طریق کمک مالی به آنها»، «سازشکاری»، «محافظه کاری»، «در رفاه زندگی کردن»، «ضعف نشان دادن در بازجویی»، «بدبینی و بی اعتمادی به رفقا»، «چسبیدن به زندگی شخصی»، «رابطه با روشنفکران»، «عاشق شدن»، «ازدواج»، «ترس از سنگینی کار و کارگرشدن»، «جاه طلبی»، «کارکردن در میان توده ها ضمن حفظ زندگی شخصی»، «چپ نمایی»، «راست روی»، «توطئه گری»، «رقابت شخصی»، «نداشتن شهامت انقلابی»، «عظمت طلبی»، «سازش با خانواده»، «تزلزل در مبارزه»، «صاحب خانه شدن»، «راحت طلبی»، «شهرت طلبی»، «صاحب ماشین شدن»، «کمبود شرافت سیاسی»، «می خواری»، «ریاکاری»، «ترس»، «بی صداقتی»، «خوش گذرانی» و…
13- در جریان برگزاری این آیین، عده ای انسان مبارز و فداکار و جان بر کف با «انتقاد» از زندگی و فعالیت تشکیلاتی و مبارزاتیِ گذشته و حال خود – «انتقاد» ی که فؤاد مصطفی سلطانی از آن به عنوان «شلاق زدن برخود» یاد می کند – ضمن احساس «شرمساری» و اظهار پشیمانی از خطاهای شان، خود را فاقد شایستگی لازم برای فعالیت انقلابی و تشکیلاتی اعلام می کنند؛ نوعی خودزنیِ انسان هایی که می پندارند مرتکب خطاهایی بزرگ و غیرقابل تصور شده اند و، از همین رو، باید «اصلاح»، «تنبیه» و حتا «تصفیه» شوند. شباهت این خودزنی با قمه زنی، زنجیرزنی و سینه زنی انکارناپذیر است. قمه زنان و سینه زنان و زنجیر زنان ماه محرم نیز در واقع می خواهند با زدنِ خود تاوان خطایی را بدهند که به زعم آنان به تنهاگذاشتن و شهادت امام حسین در صحرای کربلا انجامیده است. تفاوت این دو نوع خودزنی در آن است که یکی بر مذهب تکیه می کند دیگری بر اخلاق. در واقع، «انتقاد و انتقاد از خودِ» مارکسیستی – لنینیستی نوع اخلاقیِ همان خودزنیِ مذهبی است.
14- «انتقاد و انتقاد از خودِ» مارکسیستی- لنینیستی چیزی نیست جز تحقیر و «شلاق زنی» بر خود برای تقدیس و تکریم و تعظیم در برابر چیزی به نام «تشکیلات انقلابی». پیداست کسی که خود را این چنین خوار و خفیف و ذلیل کند و ساخته ی دست خود را به بلندی برکشد تا خود همچون موجودی حقیر از پایین به آن نگاه کند و سر بر آستان عظمت اش بساید، جز به صورت سیاهی لشکرِ این منجیِ قَدَر قدرت نمی تواند عمل کند. «انتقاد و انتقاد از خود» آیینی برای تفتیش روان انسان است تا انواع و اقسام ضعف ها و ناتوانی های انسان را به رخ او بکشد و به این ترتیب به او نشان دهد که که اوست که باید به تشکیلات (و طبعاً دولتِ محصولِ آن در آینده) خدمت کند؛ تشکیلات نیست که در خدمت اوست. جایی در این صورت جلسات، فؤاد مصطفی سلطانی «بی تفاوتیِ» عبداله مهتدی نسبت به تشکیلات را به «نقد» می کشد و به او می گوید: «تو با تشکیلات مثل ماشینی [که تو را به هدفت می رساند] برخورد می کنی. فقط می خواهی از آن استفاده کنی. برایت مهم نیست پس از استفاده بر سر آن چه می آید. اما راننده ای که ماشین وسیله ی تأمین زندگی اوست با ماشین این گونه برخورد نمی کند. به آن می رسد. تو باید با تشکیلات همان برخوردی را بکنی که آن راننده با ماشین اش می کند. باید به آن برسی و نسبت به آن بی تفاوت نباشی(نقل به مضمون). در این مقایسه، درک از تشکیلات به عنوان شی ئی که انسان زندگی خود را مدیون آن است به روشنی نشان داده می شود. نمونه ی دیگر این درک را در این گفته ی محمدحسین کریمی می توان دید: «من اکنون کسی را به جز تشکیلات ندارم و باید چنین باشد».
15- در آیین «انتقاد و انتقاد از خودِ» مارکسیستی- لنینیستی، کمونیست ها برای آن که به میان توده های کارگر بروند مخفی می شوند! یعنی از محیط کار و زیست خود بیرون می آیند تا – به دلایل امنیتی – دور از چشم خانواده و دوستان و نزدیکان خود به جاهایی چون کوره پز خانه و کارگاه ساختمانی و معدن و کارخانه بروند. معنای این نقل و انتقال شگفت آن است که مدرسه محل ارتباط با توده ها نیست. دانشگاه محل ارتباط با توده ها نیست. بیمارستان محل ارتباط با توده ها نیست. خانواده محل ارتباط با توده ها نیست. فقط در کوره پز خانه و کارگاه ساختمانی و معدن و کارخانه است – آن هم پنهان از چشم روابط علنیِ خود – که می توان با توده ها ارتباط برقرار کرد! افزون بر این، از منظر این آیین، مبارزه با سرمایه داری معادل «سختی کشیدن» و «زحمتکش شدن» است. مهندس باید بنّا شود تا سختی بکشد و خصلت های «خرده بورژوایی» اش از بین برود تا به این ترتیب بتواند به گونه ای انقلابی با سرمایه داری مبارزه کند! صرف نظر از این که در این نقل و انتقال هیچ صحبتی از روند معکوس یعنی تبدیل بنّا به مهندس نمی شود تا بنّا نیز بتواند کار فکری بکند و به این ترتیب جامعه به سوی از میان برداشتن تقسیم کار فکری و دستی پیش رود، تبدیل صرف مهندس به بنّا بدین معنی است که آن بخش از طبقه ی کارگر که به هر دلیل وضع اقتصادیِ بهتری از بخش های دیگر این طبقه دارد خود را از این «رفاه» محروم می کند و به بخش های محروم تر این طبقه می پیوندد. حال آن که حتا اگر هدف، پیشروی به سوی از میان برداشتن تقسیم کار فکری و دستی باشد(و نه برگزاری آیین فرقه ایِ خودزنیِ ضدکارگری در پوشش «مبارزه با خصلت های خرده بورژوایی»!)، این هدف را می توان در چهارچوب شوراهای سراسری و ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر دنبال کرد. افرادِ بخش های «مرفه» طبقه ی کارگر ضمن بهره گرفتن از این «رفاه»، که به آنها توان بیشتری برای تاثیرگذاریِ فکری بر جنبش کارگری می بخشد، در عین حال می توانند هم زیر نظارت از پایینِ توده های متشکل در شوراهای کارگری قرار گیرند و هم در کار دستی شرکت کنند.
16- نکات بالا درباره ی نقد آیین «انتقاد و انتقاد از خود» را نباید بدین معنی گرفت که انسان ها به طور اعم و کمونیست ها به طور اخص از ضعف و ناتوانی مبرایند. بی تردید، انسان به علت زندگی در جامعه ی طبقاتی آکنده از انواع و اقسام ضعف و ناتوانی است. تا جامعه ی سرمایه داری وجود دارد این ضعف ها نیز وجود دارند. اما از این حکم درست نباید این نتیجه ی نادرست را گرفت که در چهارچوب جامعه ی سرمایه داری نمی توان یا نباید با این ناتوانی ها مبارزه کرد. به میزانی که با سرمایه داری مبارزه می کنیم با این ناتوانی ها نیز می توانیم مبارزه کنیم. کارگرانی که با سرمایه داری مبارزه می کنند حتما باید برای منضبط کردن این مبارزه موازین و قواعدی داشته باشند. اگر فردی از آنها این موازین و مقررات را رعایت نکند حتما باید مورد انتقاد قرار گیرد. اما نکته این است که این انتقاد به هیچ وجه حاوی تفتیش روانکاوانه ی این فرد و سرکشیدن به خصوصی ترین و پنهانی ترین زوایای زندگی او برای ریشه یابی قصورش نیست. این گونه «ریشه یابی» را باید به همان آیین فرقه ای و حقیرسازِ «انتقاد و انتقاد از خود» واگذاشت. وانگهی، توهم محض است اگر کسی بپندارد که می توان در چهارچوب سرمایه داری ضعف های انسان را به تمامی از شخصیت او زدود. بنابراین، تا آنجا که به مبارزه با این ضعف ها مربوط می شود، آیین فرقه ایِ «انتقاد و انتقاد از خود» آکنده از توهم است. در واقع، مبارزه ی این آیین با ضعف ها و ناتوانی هایی خرده بورژوایی و بورژوایی پرده ی ساتری است که بر روی هدف اصلیِ آن کشیده می شود، هدفی که چیزی نیست جز تحقیر کارگر برای تقدیس و تعظیم در پیشگاه «سازمان انقلابیون حرفه ای»، مارکسیسم- لنینیسم به مثابه ی ایدئولوژی آن و سرمایه داری دولتی به عنوان محصول مشترک آنها، همان سرمایه داری دولتی که در شوروی و اقمار آن دیدیم و هم اکنون در چین و کره ی شمالی و نظایر آنها می بینیم.
محسن حکیمی
29 خرداد 1395

پی نوشت ها
1-مباحث کنگره اول کومه له، ویراستاران: ملکه مصطفی سلطانی، ساعد وطن دوست.
2- همان جا.
3- کارل مارکس و فریدریش انگلس، اتحادیه های کارگری، ترجمه ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص163.
4- همان جا.
5- همان جا، ص 166.
6- «یک نکته مسلم است و آن این که من «مارکسیست» نیستم»:
Karl Marx, “Workers’ Questionnaire” , in Revue socialiste, April 20, 1880.
7- نادژدا کروپسکایا، یادها، ترجمه ی ز. اسعد، انتشارات پژواک، چاپ دوم، 1361، ص 226.
8- مائو تسه دون، منتخب آثار، جلد دوم، اداره ی نشریات زبان های خارجی، پکن، 1970، صص 39- 43.

پاسخ حق طلبیِ کارگران شلاق نیست!

31 مهٔ

در دی ماه سال 1393 شرکت پویازرکان، پیمانکار اصلیِ معدن طلای آق دره در آذربایجان غربی، 350 نفر از کارگران فصلیِ این معدن را اخراج کرد. شب ششم دی ماه همان سال، در پی خودکشی یکی از این کارگران، کارگران اخراجی تجمع گسترده ای در مقابل معدن برگزار کردند که به درگیری کارگران و نگهبانیِ معدن انجامید. با شکایت کارفرما، «دادستانی» تکاب در آذربایجان غربی کارگران را به ایجاد اغتشاش متهم کرد. در واپسین روزهای اردیبهشت 1395، احکام قضایی صادر شد و 17 نفر از کارگران به 37 ماه تا 5 سال زندان، 20 تا 50 ضربه شلاق و 500 هزار تومان جزای نقدی محکوم شدند، و در نهایت مجازات شلاق و جریمه ی نقدی اجرا شد.
صدور و اجرای این احکام ظالمانه نه تنها ابتدایی ترین حقوق انسانی کارگران را لگدمال می کند بلکه به معنی محکومیت خانواده های این کارگران به گرسنگی و مرگ است. این نمونه ی آشکار دفاع دستگاه قضایی از سرمایه داری و حمایت بی دریغ این دستگاه از سرمایه دارانی است که از حاصل کار و زحمت کارگران ثروت می اندوزند و با پشتوانه ی «دادگاه» و زندان و شلاق هر اعتراضی را در نطفه خفه می کنند. مابه این ستم عریانِ سرمایه داری و این توحش نفرت انگیزِ شلاق سالار اعتراض داریم و آن را به شدت محکوم می کنیم.
9 خرداد 1395

1- آذر امین خواه 2- آذر گیلانی 3- آذرنگ جباری 4- آرزو فیروزی 5- آرش اله وردی 6- آرش صادقی 7- آرش گنجی 8- آرش مطبوع 9- آرش نعیم 10- آزاده زارعیان 11- آزاده صمدی 12- آزاده مهدوی 13-آلا آرایش 14- آمنه محمدی 15- آیدا عمیدی 16- آیدین خلیلی 17- آیدین محمدی 18-ابراهیم ذاکری 19-ابراهیم شیری 20- ابراهیم نوروزی گوهری 21- ابوالفضل راثی 22- ابوالفضل شریفی 23- احمد اکبرپور 24- ارسلان پاشایی 25- اسماعیل طالشی 26- اسماعیل کواکبی 27- اشرف زارع 28- اشرف علوی 29- افسانه خدادوست 30- افسانه عظیم زاده 31- افشین گل محمدی 32- اقبال رحمتی 33- اقبال معتضدی 34- اکبر فرازمند 35- اکبر معصوم بیگی 36- اکبر یزدی 37- اکرم نصیریان 38- الهام خاکباز 39- الهام ذوالقدر 40- الهام هومین فر 41- امراله شیرکوند 42- امید شمس 43- امیر ابراهیمی 44- امیر چمنی 45- امیر عمیق ممیز 46- امیر نیک نژاد 47- امیرارسلان ادیب قدس 48- امیرحسین بهاری 49- امیرعلی مرادی 50- امیرمحسن محمدی 51- امیرمسعود شامحمدی 52- انوش دلاوری 53- انوشه مرادی 54- انوشیروان مکیان 55- اوختای حسینی 56- ایران زرگر 57- ایراندخت صابری 58- بابک پاک نژاد 59- بابک خوشجان 60- باقر مبارکی 61- برهان کاهه 62- بکتاش آبتین 63- بهار خسور 64- بهاره سرمدی 65- بهرام دِزکی 66- بهرام شجاعی 67- بهروز داوودی 68- بهروز ضیایی 69- بهمن گودرزی 70- بهناز صفایی 71- بیان محمودی 72- بیتا مهربان 73- بیژن امیری 74- بیژن برهمندی 75- بیژن رستگار 76- بیژن نجف زاده 77- پدرام مجیدی 78- پرستو علیزاده 79- پرستو فراهانی 80- پروانه شمیرانی 81- پروانه صالح 82- پروانه قاسمیان 83- پرویز اسدی 84- پرویز بابایی 85- پرویز صداقت 86- پرویز قلیچ خانی 87- پروین ضرابی 88- پروین گازرانی 89- پروین نخستین 90- پری اسدی 91- پری اسدی 92- پریچهر نعمانی 93- پریسا حسینی 94- پژمان تشکری 95- پوران رحمانی 96- پوران شه پر 97- پویا شهرابی 98- پیام ابوطالبی 99- پیام حیدرقزوینی 100- پیمان فولادوند 101- ترانه راد 102- تقی هاشمی 103- تیمور خرسند 104- ثریا شمسی 105- جاویدان زرگر 106- جعفر ابراهیم زاده 107- جمیله روح زنده 108- جمیله ندایی 109- جواد جعفری 110- جواد عباسی 111- جواد عباسی 112- جواد نوروزی 113- جهانبخش شهبازی 114- جهانگیر سایانی 115- چوکا چکاد 116- حدیث ملامحمدی 117- حسام حسین زاده 118- حسن اصغری 119- حسن حسام 120- حسن مرتضوی 121- حسن مکارمی 122- حسن نایب هاشم 123- حسین آتش پرور 124- حسین امیدی 125- حسین حضرتی 126- حسین رحمانی 127- حسین صداقت 128- حسین مکی زاده 129- حسین مکی زاده تفتی 130- حسینعلی نوذری 131- حمید درویشی 132- حمید زارع 133- حمید گرگین 134- حمیدرضا واشقانی فراهانی 135- حمیده قباخلو 136- حمیرا فرمانی 137- حوریه فرج زاده طارانی 138- حوریه گلستانی 139- خالق گرجی 140- خدیجه صیاد 141- خسرو احمدی 142- خورشید کم گویان 143- خوشبو قربانی 144- دانیال حکیمی 145- دانیل ایمانی 146- داود اینانلو 147- دیاکو محمودی 148- رؤیا اسدپور 149- ربابه سادات موسوی 150- رحمان خداداد 151- رحمان شهبازلی 152- رحمان یلمه 153- رژان مظفری 154- رضا اکوانیان 155- رضا خلخالی 156- رضا خندان (مهابادی) 157- رضا دهقان 158- رضا سامانی 159- رضا ستاری 160- رضا شیرمحمدی 161- رضا صفایی 162- رضا ضیا 163- رضا عابد 164- رضا مرادی اسپیلی 165- رضوان دشتی 166- رمضان جعفری 167- روح اله حبیبی 168- روح اله مهدی پور عمرانی 169- روحی افسر 170- روزبه اکرادی 171- روزبه معادی 172- رها اسدزاده 173- ریحانه انصاری 174- زانیار عمرانی 175- زهرا آجرلو 176- زهرا احمدی 177- زهرا گودرزی 178- زهرا نوروزی 179- زهره آدخ 180- زهره باستانی 181- زهره حسینی 182- زهره عراقی 183- ژاله صیرف 184- سارا نیک اندام 185- ساسان دانش 186- ساشلی فاطمی 187- سالار درویش 188- سامان سلیمانی 189- سپیده کوتی 190- ستاره اخوان 191- ستاره لعل 192- سردار شمس آوری 193- سعید افشار (رادیو همبستگی) 194- سعید گورانی 195- سمانه سمیع 196- سمانه گرگانی 197- سمیرا رنجوریان 198- سمیرا شهباز 199- سمیرا کاشی فر 200- سوران لطفیان 201- سوسن دادرس 202- سولماز سپهری 203- سونیا شامحمدی 204- سویل سلیمانی 205- سهیلا ندیم 206- سیامک امینی 207- سیامک طاهری 208- سیامک طباطبایی 209- سیامک میرزاده 210- سیاوش عبقری 211- سید حسین رئیس زاده 212- سیدرضا یکرنگیان 213- سیروان رفعتی 214- سیروان کهنه پوشی 215- سیما صاحبی(پوینده) 216- سیما یزدی 217- سیمین جهان بخش 218- سیمین عیوض زاده 219- سیمین کمالی 220- سینا اخوان 221- شعله پاکروان 222- شقایق آزادمنش 223- شکیب کلایی 224- شوکا حسینی 225- شهاب قناطیر 226- شهرام حاج صفایی 227- شهلا عبقری 228- شهناز اکملی 229- شهناز هاشمی 230- شیدا محمدی 231- شیرین احمدی 232- شیرین فتوگرافی 233- شیما بهره مند 234- صالح کیا 235- صالح کیاماری 236- صبا شهبازی 237- صدف رشوند 238- طلا آسمانی 239- طلا نژادحسن 240- طوبی الهیاری 241- عارف امیدی 242- عاطفه حقگو 243- عباس هاشمی 244- عبداله شبرنگ 245- عبداله وطن خواه 246- عثمان مزین 247- عسل محمدی 248- عطیه خوشنامی 249- عظیمه ستاری 250- علی ابراهیمی 251- علی اسداللهی 252- علی اشرف درویشیان 253- علی اکبری 254- علی بیداری 255- علی ثباتی 256- علی خداداد 257- علی دهقانی 258- علی رضوانی 259- علی سهندی 260- علی صداقتی خیاط 261- علیرضا اخوان 262- علیرضا جباری 263- علیرضا حسنی 264- علیرضا صدیق نیا 265- علیرضا عباسی 266- علیرضا نوری 267- فاطمه بهادری 268- فاطمه رضایی 269- فاطمه زمانی 270- فاطمه سرحدی زاده 271- فاطمه شاه نظری 272- فاطمه صدیق 273- فاطمه موسوی 274- فانوس بهادروند 275- فخری شادفر 276- فرامرز اخوان 277- فرامرز سه دهی 278- فرامرز یغمایی 279- فرح کیان 280- فرحناز حیدری 281- فرحناز شمس 282- فرزاد پاشایی 283- فرزاد صالحی 284- فرزانه آقایی پور 285- فرزانه پاشایی 286- فرزانه خلعتی 287- فرزانه راجی 288- فرزانه سرمست 289- فرشته اقبالی 290- فرشته طالبی 291- فرشته عمیق ممیز 292- فرشین کاظمی نیا 293- فرناز نظری 294- فرنگیس کاوه 295- فروغ اسدپور 296- فروغ رخشا 297- فرهاد پاشایی 298- فرهنگ قاسمی 299- فریاد ناصری 300- فریبا چنعانی 301- فریبا فیاضی 302- فریبرز رئیس دانا 303- فرید حکیمی 304- فریدون چمنی 305- فریده اکبری 306- فریده انصاری 307- فریده نخستین 308- فهیمه بادکوبه 309- قارن سوادکوهی 310- قاسم حنفی 311- قباد حیدر 312- قربان عباسی 313- کاظم فرج اللهی 314- کامبیز بختیاری 315- کامران جمالی 316- کامران داور 317- کاوه اخوان 318- کاوه بنایی 319- کبری پارساجو 320- کیان درویش 321- کیانا ایپکچی 322- کیوان مهتدی 323- گلرخ ایرایی 324- گله باغ رسولی پناه 325- گلی ابراهیمی 326- گیتی شرف الدین 327- لیدا تورتیر 328- لیلا الیکایی 329- لیلا جدیدی 330- مارال ناظری 331- ماردین دلیری 332- مارینا ابوالقاسمی 333- ماندانا حسین دوست 334- مجتبی جعفری 335- مجتبی کاظم لو 336- مجید ظروفچی 337- محبوبه اروجی 338- محبوبه حمیدی 339- محبوبه فرح زادی 340- محبوبه کرمی 341- محسن حکیمی 342- محسن رشیدی 343- محسن سلیمی 344- محسن کامبر 345- محسن نژاد 346- محسن یلفانی 347- محمد آقازاده 348- محمد زندی 349- محمد سالاری 350- محمد شعبانی 351- محمد غزنویان 352- محمد فتحی 353- محمد گل آرا 354- محمد مالجو 355- محمد محمدی فر 356- محمد نصری 357- محمد نوروزی 358- محمد هاشمی 359- محمدحسین پورطهماسب(شهرک) 360- محمدرضا احمدوند 361- محمدرضا دادرس 362- محمدرضا فرهادپور 363- محمدرضا معینی فیض آبادی 364- محمدعلی قضاتی 365- محمدکریم آسایش 366- محمود بهشتی لنگرودی 367- محمود صفاییان 368- محمود مبارکی 369- مرتضی گیلوان 370- مرتضی نوروزی 371- مرتضی نوروزی 372- مرجان رشوند 373- مرجان مدرس 374- مرداد کیانی 375- مرسده محسنی 376- مریم جمالی 377- مریم رئیس دانا 378- مریم رسولف 379- مریم زندی 380- مریم طالبی 381- مریم محمدی 382- مریم میرزایی پری 383- مریم یاوری 384- مژگان مرادپور 385- مسعود شفیع 386- مسعود علوی بحرینی 387- مسعود متولی 388- مسیح رنجبر 389- مظاهر شهامت 390- مظفر فلاحی 391- معصومه پورطاهریان 392- معصومه جوادی 393- معصومه عجم 394- معصومه مختاری 395- ملوک صفاییان 396- ملیحه قریشی 397- منصور منصورنژاد 398- منصوره بهکیش 399- منصوره محجوب 400- منیره بابایی 401- منیره پرورش 402- منیژه شیخاوندی 403- منیژه فروزنده 404- منیژه گازرانی 405- منیژه نجم عراقی 406- مه روز کلهری 407- مهدی توسلی 408- مهدی علیزاده فخرآباد 409- مهرزاد دشتبانی 410- مهری پاکی زاد 411- مهری زند 412- مهسا صباغی 413- مهسا علی بیگی 414- مهناز محمدی 415- مهین خدیوی 416- میترا ابراهیمی 417- میترا اعتضادی 418- میثم ده بیگی 419- میلاد ابراهیمی 420- میلاد جنت 421- میلاد زنگنه 422- میلاد صفری 423- میلاد عسگری 424- مینو خدیوی 425- مینو کرمانی 426- نادعلی پیام 427- نازلی امیری 428- نازنین وزیری 429- ناصر اشجاری 430- ناصر ریکی 431- ناصر زرافشان 432- ناصر سیلابی 433- ناصر وحدتی 434- ناهید امانی 435- ناهید حاجی زاده 436- ناهید میرحاج 437- ناهید نامجو 438- ندا رضایی 439- نسترن بابایی 440- نسرین پوری 441- نسرین حسین پور 442- نسیم ریکی 443- نشمیل سپهری 444- نگار اسدزاده 445- نوید بیاتی 446- نیلوفر وحدت 447- نیما شهرابی 448- ویدا فرهودی 449- ویدا مقدم 450- ویکتوریا آزاد 451- ویولت رازق پناه 452- هادی ترابی 453- هادی خردمندپور 454- هانی محمدکرمی 455- هانیه عباسی 456- هستی وختی 457- هما کلهری 458- هنگامه هویدا 459- یاسین مرادی 460- یاور بذرافکن 461- یداله بلدی 462- یداله کنعانی 463- یوسف امیرکیان 464- یوسف فرهادی بابادی

«شب زنده داران»، شکل نوین جنبش ضدسرمایه داری طبقه ی کارگر (متن سخنرانی محسن حکیمی در دانشگاه خلیج فارسِ بوشهر به مناسبت اول ماه مه 2016)

15 مهٔ

پیش از هر چیز اول ماه مه، روز جهانی کارگر، را به شما تبریک می گویم و یاد جان باختگان این روز را گرامی می دارم. بحث امروز من درباره ی جنبش «شب زنده داران» است که از 31 مارس تا کنون، یعنی اول مه 2016، در شهر پاریس و چند شهر دیگر فرانسه و نیز بلژیک و… ادامه داشته است و از آن به نام جنبش «بیداران شب»، «ایستاده در شب»، «شب ایستاده»، «شب خیزان» و… نیز یاد می کنند. منتها من این بحث را از جنبش اول ماه مه و به طور کلی جنبش کارگری در اواخر قرن نوزدهم شروع می کنم و پس از نگاهی به سیر تاریخی این جنبش به حرکت «شب زنده داران» می رسم. سرمشق من برای بازگویی این سیر تاریخی نیز از قضا برخورد یکی از جان باختگان اول ماه مه یعنی آوگوست اِشپیس است، که انسانی بزرگ بود و اهل ستیز با سرمایه. زمانی که اشپیس در زندان و در انتظار اجرای حکم اعدام خود به سر می برد، هفته نامه ی شوالیه های طبقه ی کارگر از او و هفت کارگر زندانیِ دیگر خواست که زندگی نامه ی خود را بنویسند تا در این نشریه چاپ شود. اِشپیس زندگی نامه ی خود را خطاب به خواننده ی فرضیِ این هفته نامه نوشت، و برای آن که شرح حال خود را بنویسد نخست نگاهی سریع و کوتاه به هزار سال تاریخ آلمانِ پیش از خود انداخت (وی کارگری آلمانی بود که به آمریکا مهاجرت کرده بود). او پس از توصیف فرجام تاریخیِ قلعه های فئودالی و نمازخانه های کلیسایی و سپس جنبش رفرماسیون در وارتبورگِ آلمان و در نهایت ضرورت جایگزینی اینها با نظم و قانون سرمایه دارانه، خطاب به همان خواننده می نویسد: «اکنون، دوست من، پیش از آن که این سیر و سیاحت تاریخی را به پایان برسانیم، بار دیگر به آینه ی هزار سال گذشته نگاه کن، دقیق ردپاهایی را دنبال کن که از آن نمازخانه به این قلعه می رسد، این قلعه را به وارتبورگ وصل می کند، از وارتبورگ به نبرد پایین این کوه و خرابه های ناشی از آن راه می برد، و سپس آنها را تا انگلستان، فرانسه، آمریکا و دوران کنونی دنبال کن و به من بگو آیا این آینه مسیر آینده را به تو نشان نمی دهد. …؟ چرا، می دهد!» (نک به «زندگی نامه ی آوگوست اِشپیس، از شهدای اول ماه مه»، ترجمه ی محسن حکیمی به مناسبت اول ماه مه 2016، انتشار در اینترنت) من نیز، به پیروی از این برخورد، با نگاهی تند و سریع به جنبش کارگریِ آمریکا و اروپا در اواخر قرن نوزدهم، می کوشم سیر تحول این جنبش را به جنبش های ضدسرمایه داریِ نوین نشان دهم، سیری که از خلال آن می توان مسیر آینده ی جنبش کارگری را ترسیم کرد.
حرکت اول ماه مه 1886 نقطه ی اوج جنبش 8 ساعت کار بود، که از سال ها پیش در بسیاری از شهرهای صنعتی آمریکا شکل گرفته بود. قرار این جنبش آن بود که در این روز زمان کار روزانه به 8 ساعت کاهش یابد، و در صورتی که کارفرمایان سرپیچی کنند کارگران دست به اعتصاب بزنند. در شماری از کارخانه ها، این قرار اجرا شد و زمان کار روزانه 8 ساعت شد. اما بسیاری از کارفرمایان زیر بار آن نرفتند. بدین سان، شهرهایی چون شیکاگو را موجی از اعتصاب و تجمع و تظاهرات فراگرفت. همین مبارزات بود که به رویداد روز 4 ماه مه 1886 انجامید. در بعد از ظهر این روز، جمعی از کارگران شیکاگو در اعتراض به حمله پلیس و کشته شدن چند کارگر در روزهای قبل، در میدان «هی مارکت» شهر تجمع کرده و در حال شنیدن سخنان یکی از فعالان کارگری بودند. چیزی به پایان تجمع نمانده بود که پلیس سر رسید و از کارگران خواست بی درنگ متفرق شوند. کارگران گفتند محل را در پایان مراسم ترک خواهند کرد. در جریان همین بگو مگو بود که از میان کارگران بمبی به سوی پلیس پرتاب شد و در جریان آن یکی از افراد پلیس کشته شد. از این لحظه به بعد بود که یورش پلیس برای سرکوب کارگران آغاز شد. شمار زیادی از کارگران بازداشت و زندانی شدند که از آن میان 8 تن به محاکمه کشیده شدند. حکم «دادگاه» چنین بود: 7 نفر اعدام و یک نفر 15 سال حبس. از محکومان به اعدام دو تن درخواست بخشش کردند و حکم شان به حبس ابد تبدیل شد و یک نفر در زندان خودکشی کرد. چهار تن دیگر در 11 نوامبر 1887 اعدام شدند. در سال 1893، فرماندار ایالت ایلی نوی اعلام کرد تمام این کارگران بی گناه بوده اند، و به این ترتیب 3 کارگر باقی مانده، که در زندان به سر می بردند، آزاد شدند. روشن شد که پرتاب بمب کار خودِ پلیس برای سرکوب کارگران بوده است. جنبش کارگران ادامه یافت و به بیرون از آمریکا سرایت کرد. در سال 1889، انترناسیونال دوم روز اول ماه مه را روز همبستگی جهانی کارگران اعلام کرد، و از آن پس کارگران جهان هر سال در این روز به شکل های مختلف بر ضد نظام سرمایه داری اعتراض می کنند.
جنبش اول ماه مه و به طور کلی جنبش طبقه ی کارگر در اواخر قرن نوزدهم جنبشی ضدسرمایه داری بود، اما حاوی نقاط ضعف بسیاری بود که آن را در مبارزه با سرمایه داری ناتوان می کرد. این نقاط ضعف عمدتاً از شکاف های درونی این جنبش ناشی می شد. یک نمونه از این شکاف ها، شکاف جنسیتی بود. این جنبش عمدتاً مردسالارانه بود و زنان کارگر نقش چندانی در آن نداشتند. حتی در پیشرفته ترین کشور سرمایه داری آن زمان یعنی انگلستان، زنان کارگر در حاشیه بودند و جنبش کارگری در مردان کارگر خلاصه می شد. جنبش چارتیست ها و پس از آن جنبش اتحادیه ای انگلستان حق رأی را فقط برای مردان کارگر می خواست و به این ترتیب نشان می داد که زنان کارگر را فاقد شایستگی برای انتخاب کردن – چه رسد به انتخاب شدن – می داند. نمونه ی دیگر شکاف درون جنبش کارگری، شقاق و پراکندگیِ ناشی از ناسیونالیسم بود. کارگرانِ متعلق به ملت حاکم هر کشوری کارگران دیگر ملیت ها را به درون خود راه نمی دادند و به گونه ای تحقیرآمیز آنها را «خارجی» و «بیگانه» خطاب می کردند، و به این ترتیب با دست خود قدرت طبقاتی خود را تضعیف می کردند. شکاف دیگری که به ویژه خود را در جنبش اتحادیه ای نشان می داد شکاف حرفه ای بود. یکی از روش های اتحادیه های کارگری انگلستان برای حفظ سطح دستمزد اعضای خود کاهش عرضه ی نیروی کار و بدین سان افزایش تقاضا برای آن از طریق مجبور کردن کارگران جوان و تازه استخدام شده به گذراندن دوره ی طولانی کارآموزی (هفت سال) بود. در واقع، از نظر اتحادیه ها، شاگردان و کارآموزان کارگر محسوب نمی شدند و نمی توانستند با کارفرما قرارداد ببندند. تصور اتحادیه ها آن بود که به این ترتیب کارفرما مجبور می شود فقط با کارگران ماهر و فنی قرارداد ببندد و، در نتیجه، قیمت بالاتری برای نیروی کار خواهد پرداخت. اما از آنجا که شاگردان و کارآموزان از این افزایش دستمزد سهمی نمی بردند و، از سوی دیگر، کاربرد ماشین امر تولید را ساده کرده بود و کارگران ناماهر در مجموع می توانستند کارِ کارگران ماهر را انجام دهند، طبیعی بود که شاگردان و کارآموزان، مستقل از اتحادیه ها و به طور فردی، با دستمزدهای پایین با کارفرما قرارداد ببندند و گاه حتا نقش اعتصاب شکن را بازی کنند. بدین سان، اتحادیه های کارگری، که برای غلبه بر رقابت و تفرقه در میان کارگران به وجود آمده بودند، خود در همان گام نخست عامل حفظ رقابت کارگران ماهر و ناماهر و حتا تشدید شکاف بین آنها شدند.
این مجموعه از نقاط ضعف جنبش کارگری رهبری این جنبش را مستعد پیوستن و درواقع آویزان شدن به احزاب بورژوایی به ویژه حزب بورژوازی لیبرال می کرد. بخش های رادیکال بدنه ی این جنبش نیز به علت کودکی و نوپایی تاریخی آن قادر به ایستادن روی پای خود نبودند و، از همین رو، نجات خود را از دست سرمایه داری در گرو پیوستن به ایدئولوژی ها و احزاب مدعی رهایی طبقه ی کارگر می دانستند، که در آن زمان در آنارشیسم و سوسیال دموکراسی (مارکسیسم) خلاصه می شدند. به این ترتیب، جنبشی که از شکاف های جنسیتی و ملی و حرفه ای رنج می برد نه تنها قادر به رفع این شکاف ها نشد بلکه گرفتار یک شکاف جدید شد که همانا شکاف ایدئولوژیک بود. بدین سان، جنبش کارگری با ایدئولوژی های لیبرالیسم، آنارشیسم و مارکسیسم شقه شقه شد.
از میان این سه ایدئولوژی، مارکسیسم نقش به مراتب مهم تری را در جنبش کارگری ایفا کرده است. تبدیل نظریه ی مارکس به ایدئولوژی مارکسیسم در اواخر قرن نوزدهم پیامد شکست دو رویداد مهم جنبش کارگری در نیمه دوم قرن نوزدهم بود: انترناسیونال اول و کمون پاریس. این رویدادها جنبش هایی بودند که هدف شان رهایی کارگران به نیروی خودِ کارگران بود، اما با همه ی تأثیر دوران سازی که بر جنبش کارگری گذاشتند نتوانستند به این هدف جامه ی عمل بپوشانند، زیرا این هدف به لحاظ تاریخی امکان پذیر نبود. طبقه ی کارگر ضعیف تر از آن بود که بتواند آن را متحقق سازد. همین ناتوانی تاریخی بود که زمینه را برای تبدیل نظریه ی مارکس به ایدئولوژی مارکسیسم و برپایی احزاب سیاسی بر اساس این ایدئولوژی فراهم ساخت. به طور کلی، ایدئولوژی و دخیل بستن انسان به آن برای نجات خویش محصول ناتوانی انسان از دست نیروهایی اجتماعی است که او را به اسارت خود درآورده اند. اسطوره و مذهب نمونه های شاخص این واقعیت اند. در اواخر قرن نوزدهم و پس از شکست انترناسیونال اول و کمون پاریس، ایدئولوژی مارکسیسم (و احزاب مارکسیستی ناشی از آن) رسالت نجات طبقه ی کارگر از چنگ سرمایه داری را بر عهده گرفت. بر بستر انقلاب اکتبر 1917 در روسیه و گسترش دامنه ی این انقلاب در بخش وسیعی از دنیای قرن بیستم، نقش نجات بخش مارکسیسم و مارکسیسم- لنینیسم و احزاب منبعث از آنها ابعادی جهانی پیدا کرد. با این همه، با گذشت فقط چند دهه از یک سو خودِ این ایدئولوژی به ایدئولوژی های دیگری چون استالینیسم، مائوئیسم، تروتسکیسم و… تقسیم شد و، از سوی دیگر، بخش های وسیعی از کارگران دریافتند که این امام زاده نیز شفا نمی دهد، زیرا آنچه در واقعیت دیدند چیزی نبود جز شکل دیگری از سرمایه داری که در آن کارگران به جای فروش نیروی کارشان به کارفرمایان خصوصی باید آن را به دولت های حزب سالار می فروختند، دولت هایی که با تبدیل کارگران به پیاده نظام خود آنان را از هرگونه تصمیم گیری – هم در تولید و هم طبعاً در اداره ی سیاسی کشور – محروم می کردند. چنین بود که شوروی و اقمارش، که تحت نام «سوسیالیسم» بر بخش وسیعی از جهان حکومت می کرد، فروپاشید؛ چین «کمونیست» به سرمایه داری بی پرده و عیانی تبدیل شد که از نظر اقتصادی بر استثمار شدید کارگران و از نظر سیاسی بر اعدام و خفقان و سرکوب عریان مبتنی است؛ کره ی شمالی از برهوتی قهقرایی و دایناسوریستی سر در آورده که تنها «برگ برنده ای» که در دست دارد تهدید کل دنیا به نابودی با بمب اتمی است، و کوبا نیز به یک سرمایه داری دولتیِ بحران زده و ورشکسته بدل شده که چاره ای جز درازکردن دست کمک به سوی سرمایه داری امپریالیستی غرب ندارد.
حزب سیاسی طبقه ی کارگر («سازمان انقلابیون حرفه ای») برای پیاده کردن ایدئولوژی مارکسیسم در جامعه به حمایت توده ی کارگران نیاز داشت و این توده می باید در سازمانی غیر از حزب سیاسی متشکل می شد: «سازمان کارگران»، که در تمایز با اتحادیه ی کارگریِ زرد و لیبرالی اتحادیه یا سندیکای «سرخ» نامیده می شد. با فروپاشی و تضعیف دولت ها و احزاب «سوسیالیستی»، سندیکاهای «سرخ» نیز رو به زوال گذاشتند، و اکنون آنچه تحت عنوان اتحادیه ها یا سندیکاهای کارگری وجود دارند عمدتاً همان تشکل های رفرمیستی وابسته به بورژوازی لیبرال و دموکرات و سوسیال دموکرات است که، با آن که همچنان به موجودیت خود ادامه می دهند و بخش هایی از کارگران هنوز به آنها آویزان اند، اما نسبت به پیش بسی تضعیف شده و پایه ی خود را در میان کارگران به میزان بسیار زیادی از دست داده اند.
بدین سان، سازمان یابی طبقه ی کارگر به صورت حزبی- اتحادیه ای (اعم از «سرخ» و «زرد») عملاً شکست خورده است. بر بستر همین شکست است که اکنون و از اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم با جنبش هایی ضدسرمایه داری رو به رو می شویم که احزاب و اتحادیه ها و به طور کلی سازمان یابی سلسله مراتبی را رد می کنند و خود را جنبش «بدون رهبری» می نامند. برای مثال، جنبش تصرف وال استریت در سال 2011 خود را این گونه تعریف می کرد: «جنبش تصرف وال استریت یک جنبش مقاومت بدون رهبری است با مردمی از رنگ ها، جنسیت ها و باورهای سیاسی مختلف. تنها نقطه ی مشترک همه ی ما این است که 99% از مردم هستیم که دیگر نمی خواهیم حرص و آز و فساد 1% دیگر را تخمل کنیم…. این جنبش به مردم واقعی اختیار می دهد که جامعه را از پایین تا بالا تغییر دهند. ما می خواهیم در هر خانه و هر گوشه از خیابان مجمع عمومی تشکیل شود، زیرا نه به وال استریت نیاز داریم و نه به سیاستمدارانی که [به زعم خود] می خواهند برای ما جامعه ی بهتری بسازند. تنها راه حل، انقلاب جهانی است».
جنبش «شب زنده داران» پاریس جنبشی از همین دست است، البته با تجاربی از شکست و فروکش جنبش های بهار عربی و تصرف وال استریت. من ویژگی های این جنبش را عیناً از روی گزارشی می خوانم تحت عنوان «در سایه روشن های شب های پاریس» نوشته ی حبیب ساعی، که در سایت های اینترنتی منتشر شده است:
«ما بر اساس یک گزارش الزاماً محدود، بر وجود هفت خصلت جنبش فعلی تکیه می‌کنیم…:
اول: استقلال این حرکت. علیرغم آنکه همانطور که گفتیم رد پای بعضی جریانات در آن دیده می‌شود، جنبش هنوز تا حد زیادی خودمدار است. جریان‌های [سیاسی دیگر]… البته در جنبش هستند اما جو ضد تشکلات سنتی آنچنان قوی است که اینها هرچند ممکن است به صورت فردی نظر بدهند، اما حتی جرأت نفس کشیدن به اسم تشکیلات یا سازمانشان را ندارند. و این امر ما را به خصلت بعدی می رساند.
دوم : خصلت ضدیت با احزاب و سندیکاها و تمام نهادهای شکل یافته که به نوعی در مراوده و زد و بند با دولت هستند. جنبش هرگونه سازمان، ریاست سندیکاها و نهادها را به شدت نفی می‌کند و حتی میز کتابی از جانب آنها دیده نشد. اما برعکس، جنبش از زحمتکشان و کارگران دعوت می‌کند که بیایند و در بحث‌ها مشارکت کنند. تاکنون چندین بار کمیته ضربت برای پشتیبانی از اعتراض یا اعتصاب رفقایی را به محل‌های کارگری فرستاده است. جنبش حتی سندیکاهای دانشجویی را نمی‌پذیرد اما از رفقای دانشجویی که قصد بلوکه کردن دانشگاه‌شان را دارد حمایت کرده و نیرو می‌فرستد. پس جنبشی است که خود را متشکل می‌کند، حتی در اشکال مخفی، اما تشکلات حزبی و سندیکایی را رد می‌کند!…
سوم: خصلت ضدرسانه‌ای جنبش است. وسایل ارتباط جمعی، روزنامه‌ها، رادیوها و تلویزیون‌ها همه به شدت رد شده و بی‌اعتبارند. یکی از شعارهایی که از همان آغاز دیده می‌شد این بود که «تلویزیون‌ها را خاموش کنید و به خیابان بیایید!»…
چهارم: رد سلسله‌مراتب و هر نوع نمایندگی است. مسأله نه صرفاً سازمان‌ها و احزاب و سندیکاها بلکه وسیع‌تر از آن نفی هرگونه رده‌بندی، ریاست و حتی سخنگویی و نمایندگی است. تأکید بر عدم وجود سخنگو به حدی است که تمام رسانه‌ها سخت به دنبال کسی هستند که با او به اسم «شب ایستاده» مصاحبه کنند ولی چنین کسی پیدا نمی شود…
پنجم: پذیرش لزوم خشونت، ‌‍‌‌خصلتی که به نظر تعیین‌کننده است و یکی از مهمترین شاخص‌های مرزبندی‌های آتی است. در شرایطی که خشونت ساختاری آشکار و پنهان سرمایه بیداد می‌کند، هر روز صدها کارگر کارشان را از دست داده وجنبش کارگری سرکوب می‌شود، که جنگ خانمان برانداز میلیون‌ها نفر را در خاورمیانه و آفریقا بی‌پناه کرده تا خطر مرگ را در برابر مرگ حتمی پذیرا شوند، گویا نمی‌توان به سیاسیون در قدرت گفت که بالای چشم‌شان ابروست. آنها دیگر تاب هیچ خشمی را ندارند و اگر دست کارفرمایی که اخراجت می‌کند را به گرمی نفشاری و از او کمال تشکر نکنی، آداب تمدن و دموکراسی را رعایت نکرده و سزاوار قهر دستگاه سرکوب دولتی هستی. این سیاست یک بام و دو هوا را تمام جنبش‌های اعتراضی تجربه کرده‌اند و در جنبش «ایستاده در شب» هم این تمایل احتراز از خشونت وجود داشت و دارد. کسانی هستند که می‌اندیشند می‌توان با پلیس ضدسرکوب گپ زد و منطقاً به آنها فهماند که جلوی صف تظاهرات را سد نکنند، که با نظرخواهی مؤدبانه می‌توان از دولت خواست که کنار برود و زور و خشونت اعمال نکند… اما خود جریان مبارزه در کمتر از ده روز نشان داد که همواره خشونتی ساختاری در کار است و کافی است پا را از عرصه‌ای که بی‌خطر تصور کرده‌اند، درازتر کنی تا چهرۀ واقعی دموکراسی و انسان‌دوستی برایت عریان گردد. بالاتر گفتیم که در تظاهرات پس از رفتن به سوی خانه نخست‌وزیر رفقایی بانک‌ها و شرکت‌های بیمه را هدف قراردادند و همینطور به دستگاهای کارت اعتباری خسارت زدند. برخی مخالف خشونت بودند و به این کار اعتراض داشتند. آنها این رفقا یا رفقایی که شنبه گذشته با پلیس درگیر شده بودند را با واژه کَسور casseur یا کسی که می‌شکند یا به زبان عامیانه اوباش و وحشی خطاب کردند. (این واژه در شورش‌های حومه پاریس در ۲۰۰۵ از جانب سرکوزی رایج شد). در مقابل این حرف بسیاری مخالفت کرده و گفتند که اینها را باید قیام‌کننده و شورشی خواند زیرا آنها چیزی را می‌شکنند که انقلاب باید در هم بشکند.
ششم: شیوع توزیع رایگان غذا و کتاب و محصولات فرهنگی به مثابه شکل وحدت‌دهنده به فعالیت‌های بشری. شیوع توزیع رایگان و روابط مبتنی بر «نداری» سر و کله خود را در این جنبش ظاهر کرد. این به تنهایی نویدبخش رشد مناسباتی است که مبنای سرمایه را به سؤال می‌کشد. این امر چیزی نیست که در برنامه‌های نیروهای سیاسی بگنجد، بلکه خود از قلب مبارزات تراوش خواهد کرد….
هفتم: خصلت غیرمطالباتی این جنبش است. خصلتی که می‌توان در سطح فعلی تشخیص داد. در شرایطی که هر جنبش اعتراضی با مطالبه و خواست مشخصی در ارتباط است و حول آن سازماندهی می‌شود، این جنبش با احتراز از زیر ضرب گرفتن وجهی از جامعۀ سرمایه‌داری تمام آن را از اساس به سؤال می‌کشد. این جنبش به نوعی غریزی حس می‌کند که مطالبه، حد یک جنبش را بیان می‌کند و با هر مطالبه‌ای خود را در شکلبندی و بسته‌بندی آن قرار می‌دهد تا سرمایه روی آن قیمت بگذارد و شرایط تصاحب آن را فراهم کند.از همان آغاز کاملاً ممکن بود که جنبش به مخالفت با یک قانون محدود شود و این خواستی بود که سندیکاها تعقیب می‌کردند. اما از همان روزهای اول واضح بود که جنبش بسیار فراگیر است. حتی می‌دانیم که سندیکاها که بر قانون کار اصرار داشتند، نسبت به جنبش روی خوشی نشان ندادند. اعضای مهم اولیه جنبش چندبار با س. ژ. ت. سندیکای قوی فرانسه تماس گرفتند، اما س. ژ. ت. به بهانه‌های مختلف از شرکت طفره رفت.[جنبش کسانی را که دنبال مطالبات شان هستند] می‌پذیرد و تشویق‌شان می‌کند و در صورت لزوم کمک انسانی می‌کند، اما همواره اصرار دارد که مسأله اصلی ما اینها نیست. ما از این دنیا خسته‌ایم و می‌خواهیم دنیای دیگری بسازیم….»

نقاط ضعف جنبش «شب زنده داران»
به استثنای موارد زیر که، به نظر من، نقاط ضعف جنبش «شب زنده داران» را تشکیل می دهند، سایر ویژگی های برشمرده در بالا نقاط قوت این جنبش اند و در اینجا برای پرهیز از اطاله ی کلام آنها را تکرار نمی کنم. 1-فقدان پیوند با بخش های تعیین کننده ی طبقه ی کارگر، که خود علت فقدان نیروی لازم برای اِعمال فشار به سرمایه و دولت مدافع آن است. منظورم از بخش های تعیین کننده ی طبقه ی کارگر بخش هایی هستند که به علت جایگاه شان در تولید از قدرت بیشتری برای فشردن گلوی سرمایه و واداشتن آن به تسلیم برخوردارند. این نقطه ی ضعف خود را در سه واقعیت این جنبش نشان می دهد: الف – سرمایه از منظر این جنبش بیشتر سرمایه ی مالی است تا یک رابطه ی اجتماعی. ب- کارگر نه به عنوان فروشنده نیروی کار به طور کلی بلکه بیشتر به عنوان کارگر صرفاً صنعتی شناخته می شود. پ- شکل مبارزه در تجمع در میدان ها و پارک ها و حداکثر تظاهرات در مقابل اماکن دولتی خلاصه می شود و شکل هایی چون اعتصاب عمومی برای فلج کردن ماشین دولتی کمتر مورد عنایت قرارمی گیرد.
2- جنبش «شب زنده داران» هرگونه مرکزیت و دموکراسیِ مبتنی بر اکثریت آرا را به طور کامل رد می کند، حال آن که سازمان یابی سراسری و شوراییِ جنبش به هر حال در گرو نوعی مرکزیت است، البته نه به شکل اقتدارگرایانه و سلسله مراتبیِ «سانترالیسم دموکراتیکِ» احزاب مارکسیستی (این شکل از سازمان یابی به طور قطع و یقین به تاریخ سپرده شده است). از سوی دیگر، با آن که تصمیم گیری به شیوه ی بحث تا حد اقناعِ آحاد شرکت کنندگان در جنبش بدون شک شیوه ای به مراتب دموکراتیک تر از تصمیم گیری بر اساس رأی اکثریت است، اما گاه برای تحقق اهداف جنبش چاره ای جز تصمیم گیری بر اساس اکثریت آرا نیست. گزارش نامبرده نیز نشان می دهد که این جنبش، به رغم مخالفت با مرکزیت و دموکراسیِ مبتنی بر رأی اکثریت، در موارد زیر عملاً ناگزیر از توسل به این شاخص ها شده است: الف – نفس برگزاری مجمع عمومی به معنی پذیرش نوعی محوریت و مرکزیت برای این جنبش است. ب – در مجامع عمومیِ تشکیل شده در این جنبش، گاه کار به رأی گیری بر اساس نظر اکثریت کشیده شده است. پ – ضرورت برقراری رابطه و نظم در میان ده ها کمیسیون مختلفِ این جنبش باعث ایجاد یک جمع برای هماهنگ کردن کار این کمیسیون ها شده است.
3- رد مبارزه برای دست یابی به این یا آن مطالبه به معنی رد رفرم است، و رد رفرم به معنی محروم کردن جنبش از امکان ارتقای توان مادی و فکری برای ادامه ی مبارزه علیه سرمایه داری است. تاریخ مبارزات طبقه ی کارگر نشان می دهد که مبارزه برای رفرم نه تنها با مبارزه ی انقلابی بر ضد نظام سرمایه داری مغایرت ندارد بلکه شرط لازم تداوم آن است. مبارزه برای ساختن «دنیایی دیگر» بی گمان مهم ترین نقطه ی قوت جنبش «شب زنده داران» است. اما این مبارزه نه تنها با مثلا مبارزه برای افزایش دستمزد منافات ندارد بلکه، برعکس، در گرو آن است.

«مظلومیت کتاب» و سانسور آن توسط روزنامه شرق

9 مهٔ

روزنامه شرق در شماره امروز خود (دوشنبه 20/2/95) یادداشت من درباره وضعیت کتاب را سانسور کرده است. برای اطلاع خوانندگان اصل یادداشت را در اینجا منتشر می کنم.
محسن حکیمی

مظلومیت کتاب
کتاب به‌عنوان مقوله‌ای فرهنگی یک بحث کلی و جهانی دارد و یک بحث مربوط به ایران. بحث جهانی این است که در سرمایه داری به ویژه سرمایه داری نئولیبرال، سرمایه‌ بیش از پیش به طرف زمینه‌هایی می‌رود که سودآوری بیشتر دارند و بخش تولید کتاب جزو این زمینه‌ها نیست. تولیدِ کتاب به‌عنوان مقوله فرهنگی نسبت به دیگر زمینه‌ها سودآوری کمتری دارد و بنابراین سرمایه از این بخش به بخش‌های سودآورتر مهاجرت می‌کند. این مسئله در تمام دنیای کنونی صادق است. اما در ایران عوامل دیگری نیز مزید بر علت می‌شود. بحران مزمن اقتصادی و تشدید روزافزونِ آن یکی از این عامل‌هاست که ما آن را در سال‌های اخیر به‌عینه دیده‌ایم. نمونه هایی از واحدهای صنفی می توان نشان داد که در آنها تولید و توزیع کتاب سودآوری کمتری داشته و به همین دلیل کاربری خود را تغییر داده اند. اما آنچه اوضاع کتاب را در ایران اسف بارتر می کند، علاوه بر عامل اقتصادی، عامل سیاسی است. در ایران، در زمینه تولید کتاب نیز – همچون زمینه های دیگر – عامل سیاسی نقش مهمی ایفا می کند، که همانا فناتیزم حاکم بر جامعه ایران و سانسور شدیدِ ناشی از آن است، هم سانسور ایدئولوژیک و هم سانسور سیاسی؛ و این دیگر قوز بالا قوز است. بدین سان، کتاب تحت ‌تاثیرِ این عوامل به وضعیت فاجعه بارِ کنونی رسیده است؛ در واقع، همه این‌ها دست‌ به‌ دست هم داده اند تا با افت بس رقت بار و اسف بار تیراژ کتاب مواجه باشیم. از چهار‌ دهه پیش به این طرف، از تیراژ پنج‌هزار و سپس سه‌هزار نسخه به هزار‌ نسخه رسیدیم و اخیرا هم که پانصد نسخه و حتی کمتر. همین پانصد نسخه را هم برخی از ناشران به ده‌تا پنجاه نسخه تقسیم می‌کنند و پس از آن که پنجاه نسخه اول فروش رفت، نسخه‌های بعدی را چاپ می‌کنند. چون بسیاری از ناشران اخیرا کتاب‌ها را با دستگاه ریسوگراف و با هزینه‌ پایین چاپ می‌کنند، برایشان راحت‌تر است اول پنجاه نسخه تولید کنند، بعد که آنها فروش رفت نسخه‌های بعدی را چاپ کنند. البته سرمایه در گردشِ برخی از واحدهای تولیدی نشر بسیار زیاد است، اما تمام این سرمایه صرف تولید کتاب نمی‌شود و در جاهای دیگر به‌کار گرفته می‌شود. ناشرانی را سراغ دارم که بسازوبفروش یا واردکننده کالا شده اند. ما ناشر را به‌عنوان تولیدکننده کتاب می‌شناسیم، اما کسی که این‌ کار را می کند دیگر ناشر نیست؛ نقابِ ناشر به چهره زده است. همین است که عمق فساد را در نشر نشان می‌دهد. درست است که برخی از این‌ گونه ناشران به‌واسطه سابقه انتشار کتاب، اعتبار فرهنگی پیدا کرده‌اند، اما از این اعتبار فرهنگی برای درآوردن پول از راه‌های دیگر استفاده می‌کنند. بنابراین، فسادی که در نشر ایران دیده می‌شود، اسف‌بارتر از نمونه جهانی آن است. البته بر این نکته حتما باید تأکید کرد که این گونه فساد در نشر را به هیچ وجه نمی‌توان به تمام ناشران ایرانی تعمیم داد. من ناشرانی را می‌شناسم که فشارهای موجود را تحمل می کنند و سراغ کارهای این‌چنینی نمی‌روند. آنهاانسان‌های شریف و مستقلی هستند که سعی می‌کنند هویت فرهنگی و وجدان انسانی خود را حفظ می‌کنند، هرچند ناگزیر شوند کتاب هایی را منتشر کنند که چندان باکیفیت و باب میل‌شان نباشد، برای آن که سود ناشی از فروش آنها را به زخم کتاب های باکیفیتِ فرهنگی بزنند. درعین حال این را نیز باید گفت که این ناشران انگشت ‌شمارند. در مجموع و در یک کلام می توانم بگویم که در دنیای کنونیِ سرمایه داری و به ویژه سرمایه داری استبدادی و فناتیک ایران من مظلومیت را متوجه کتاب می‌دانم، نه نشر. نمایشگاه‌های کتاب‌ هم بیش از آن‌که کمکی باشند برای رونق کتاب و کتاب خوانی، مکان هایی هستند که تنها انبوه جمعیت را گرد هم می‌آورند بی آن که – به دلایل عدیده – نقش چندانی در افزایش تقاضا برای کتاب داشته باشند، زیرا این جمعیت بیشتر با هدف‌هایی جز خرید کتاب به نمایشگاه می‌آیند. اما نکته گفتنی تر در مورد نمایشگاه تبعیض آشکاری است که در همان نگاه نخست به چشم می خورد: اختصاص بهترین جاهای نمایشگاه به انبوه ناشران دولتی و وابسته و رانت خوار و حمایت بی دریغ مالی و سیاسی از آنان از یک سو و اِعمال سانسور و فشار بر ناشران مستقل تا حد محروم کردن برخی از آنان از شرکت در نمایشگاه از سوی دیگر. این نکته در باره تمام نمایشگاه های کتاب در طول چند دهه اخیر صادق است، و امسال هم گمان نمی کنم شاهد تغییر چندانی نسبت به سال‌های پیش باشیم.