انگلس و تبدیل کمونیسم مارکس به مارکسیسم

9 آوریل

محسن حکیمی

پیشینه­ ی کاربرد واژه‌ ها‌ی «مارکسیست» و «مارکسیسم» به دورانِ پس از شکست کمون پاریس و سال ­های پایانی و درواقع افول انترناسیونال اول باز می­گردد، آن­گاه که آنارشیست ­های درون انترناسیونال، و در رأس آنها باکونین، بر زمینه ­ی این شکست و افول، با نیش و کنایه طرفداران مارکس را «مارکسیست» نامیدند. آنان، که خود را ضداتوریته می‌ دانستند، به ­این ­ترتیب می ­خواستند طرفداران مارکس را تابع «اتوریته»ی او نشان دهند. هواداران مارکس در فرانسه، جایی که بیش از کشورهای دیگر محل جنگ و جدال این دو جریان بود، ابتدا این عنوان را نمی­ پذیرفتند. اما وقتی در«حزب کارگران فرانسه» بین «پوسیبیلیست­ ها» و «گِدیست­ ها» اختلاف پیش آمد، دومی­ ها برای آنکه وفاداری خود به مارکس را نشان دهند خود را «مارکسیست» نامیدند. موضع مارکس در قبال این عنوان همان جمله ­ی مشهور او در اواخر دهه­ ی هفتادِ قرن نوزدهم بود مبنی بر این­ که «یک نکته مسلم است و آن اینکه من «مارکسیست» نیستم». افزون بر این، مارکس پس از بازگشت از سفر کوتاهی به فرانسه در اواخر عمرش در سال 1882، که همزمان بود با برگزاری دو کنگره­ ی جداگانه از سوی دو جریان فوق، در نامه ­ای به انگلس به ­تاریخ 30 سپتامبر 1882 نوشت: «مارکسیست­ ها و ضدمارکسیست­ ها هر کاری از دست ­شان می ­آمد کردند تا سفرم به فرانسه را خراب کنند.»1 برخورد انگلس نیز در این مورد، تا پیش از مرگ مارکس، مؤید موضع مارکس بود. به گفته ­ی ماکسیمیلین روبل، انگلس «بهتر از هرکس دیگری می ‌دانست که این عنوان [مارکسیستی] خطر تحریف معنای ژرف نظریه ­ای را در بر دارد که باید بیان نظریِ یک جنبش اجتماعی در نظر گرفته شود و نه آیینی که کسی آن را برای خدمت به منافع نخبگان روشنفکر اختراع کرده است».2 اما انگلس کمتر از پنج سال پس از مرگ مارکس، در پیش­گفتار لودویک فویرباخ و پایان فلسفه­ ی کلاسیک آلمان، از «جهان ­بینی مارکسیستی» سخن گفت: «در این ‌میان، جهان ­بینی مارکسیستی نمایندگانی یافته است که از مرزهای آلمان و اروپا بسی فراتر می ­روند و به تمام زبان­ های ادبی دنیا سخن می­ گویند».3 آنچه انگلس را به کاربردِ «جهان ­بینی مارکسیستی» و «مارکسیسم» واداشت همانا الزامات متمایزساختنِ خود و هواداران مارکس از دیگران و به ­ویژه رقابت مارکسیست‌ ها با آنارشیست ­ها با هدف مبارزه ­ی حزبی برای کنار­زدن رقیب از صحنه ­ی سیاسی بود. در سال 1889، آن­گاه که در چپِ فرانسه بین «پوسیبیلیست­ ها»، «بلانکیست­ ها» و «بروسیست ­ها» در یک‌ سو و «کولکتیویست ­ها» و «گِدیست ­ها» در سوی دیگر اختلاف پیش آمد ــ به ‌طوری که هرکدام از این دو جریان تصمیم گرفتند کنگره­ ی  جداگانه ­ی خود را برگزار کنند ــ انگلس با «مارکسیست»­نامیدنِ جریان دوم جانب آن را گرفت. او سپس در نامه ­ای به لورا لافارگ (دختر مارکس و همسر  پُل لافارگ) به تاریخ 11 ژوئن 1889 نوشت:

اما برتری ما بر آنارشیست ­ها را پس از 1873 جانشینان آنها به چالش کشیدند، و از همین ­رو من انتخابی نداشتم. اکنون ما با پیروزی بر آنها به دنیا نشان داده ­ایم که تقریباً تمام سوسیالیست ­های اروپا «مارکسیست»اند. این مسئله آنها را دیوانه می ‌کند که خودشان بودند که این نام را روی ما گذاشتند و اکنون تنها مانده­اند تا هایندمن تسلایشان دهد.4

پیداست که انگلس خرسند بوده که «مارکسیسم» و عنوان «مارکسیست» شهرت جهانی پیدا کرده بوده است. اما، باز هم به ­گفته ­ی ماکسیمیلین روبل، «هنگامی که انگلس تصمیم گرفت واژه ‌ها‌ی «مارکسیست» و «مارکسیسم» را از رقبای سیاسی ­اش بگیرد و به خود اختصاص دهد تا به­ این ­ترتیب یک عنوان خصم ­آمیز را به یک نام افتخارآمیز تبدیل کند، اصلاً فکر نمی ‌کرد با این ژست مبارزه­ جویانه (یا تسلیم ‌طلبانه؟) به پدرخوانده­ ی اسطوره ­ای تبدیل می ‌شود که مقدر بود بر قرن بیستم حکومت کند».5

انگلس را به ­این ­ترتیب می­ توان بنیان­ گذار مارکسیسم نامید. انگلس همچنین نخستین کسی بود که برای مارکسیسم  سه جزء قائل شد که هر یک از آنها از منبعی خاص سرچشمه می ­گرفت: جزءِ فلسفی از فلسفه­ ی کلاسیک آلمان، جزءِ اقتصادی از اقتصاد سیاسی انگلستان و جزءِ سیاسی از سوسیالیسم فرانسه. مارکس در هیچ­ جا دامنه ­ی نظریه ­اش را به سه جزءِ فلسفه و اقتصاد و سیاست فرو نکاهیده بود. او در جاهای مختلف به مسائل فرهنگی، حقوقی، هنری، ادبی، آموزشی و… نیز پرداخته بود و، مهم­ تر از این، نه تنها بین سه جزءِ فوق نیز به نظمی سلسله مراتبی ــ به ‌معنای تقدم فلسفه بر اقتصاد و سپس اقتصاد بر سیاست ــ  قائل  نبود بلکه اساساً فلسفه را به ‌عنوان ملکه یا پدرخوانده­ ی علوم به نقد کشید و به فراسوی آن گذر کرد. نخستین جایی که نظریه ­ی مارکس به سه جزءِ فلسفه و اقتصاد و سیاست تقسیم شده و با انتساب نظمی سلسله ­مراتبی به این اجزاء در واقع آنها به یک نظام فکری یا، به ­گفته ­ی انگلس، یک «جهان  بینی» تبدیل شده ­اند کتاب انگلس به­نام آنتی ­دورینگ است. البته، چنان­ که انگلس در پیش­گفتارش بر این کتاب در سال 1878 می ­نویسد، او قصد ساختنِ یک نظام فکری در مقابل نظام فکریِ دورینگ را نداشته است. افزون بر این، آنتی ­دورینگ در زمان حیات مارکس منتشر شده (سال 1878) و، چنان ­که باز هم انگلس در پیش­گفتار آن در سال 1885 می ­نویسد، او کل دست­ نوشته ­ی کتاب را برای مارکس خوانده بوده و به­ گفته ­ی او حتی فصل مربوط به اقتصاد را نیز مارکس نوشته است. با این همه، اولاً، مستقل از این که انگلس قصد ساختن یک نظام فکری در مقابل نظام فکریِ دورینگ را داشته است یا نه، او به ­طور واقعی و عینی ملزم بوده علاوه بر برخورد سلبی با دیدگاه‌ ها‌ی دورینگ نظرات اثباتی خود را، آن  هم به­ صورت نظمی سلسله­ مراتبی، بیان کند و نام آن را «جهان­ بینی» بگذارد. این الزام او را واداشته است که به «هرچیز ممکن و ناممکنی» (پیش­گفتار 1878) که دورینگ مطرح کرده بوده پاسخ گوید. و باز همین الزام بوده که انگلس را به  هموارکردن راه برای تبدیل دیدگاه‌ ها‌ی مارکس به ­نوعی نظام ایدئولوژیک کشانده است، نظامی که مارکسیست­ ها از آن پس هر اندیشه ­ای غیر از آن را انحرافی نامیده­ اند. ثانیاً، به ­رغم این گفته ­ی انگلس که مارکس از متن کتاب باخبر بوده و حتی یک فصلِ آن را او خود نوشته است، تا کنون سندی دال بر این که مارکس این­ گونه نظام ­سازی انگلس را از نظرات او  و خودِ انگلس تأیید کرده باشد به دست نیامده است. با این  همه، چنان­ که انگلس می ­گوید، مارکس کتاب آنتی­ دورینگ را خوانده بوده و، بر اساس این گفته، او طبعاً می‌ دانسته که انگلس نظریه ­اش را «جهان  بینی» نامیده است. اما چه بسا خیلی ساده از کنار این واژه گذشته و با خواندن آن حساسیتی در او ایجاد نشده است، زیرا تجربه ‌ی آن برای او پیش نیامده بود که مفهوم «جهان  بینی» به محمل سهل و ساده ­ای برای پرورش یک «ایدئولوژی» جدید تبدیل شود. اگر این تجربه برای مارکس پیش آمده بود که از دل مفهوم «جهان  بینی» بعدها مفهوم «ایدئولوژی» بیرون خواهد آمد ــ همان مفهومی که او آن را در کتاب  ایدئولوژی آلمانی  نقد کرده بود ــ چه بسا در مورد کاربرد مثبت آن از سوی انگلس سکوت نمی ‌کرد. البته در اینجا این نکته ­ی مهم را نیز نباید از نظر دور داشت که مارکس انسانی بود که با دقت و وسواس عجیبی به همبستگی و رفاقت اش با انگلس اهمیت می ­داد، به آن احترام می­ گذاشت و به ­هیچ ­وجه حاضر نبود آن را قربانی اختلاف­ های نظری (از نوعی که با انگلس می ­توانست داشته باشد) کند. این نکته را از خلال بسیاری از نامه ­نگاری ­های خصوصیِ مارکس و انگلس به یکدیگر به­ روشنی می ­توان نشان داد. اکنون، با توجه به تمام این نکات، پرسش این است که چه الزامی انگلس را واداشت که از نظرات مارکس و خودش یک نظام فکری یا «جهان­ بینی» بسازد، جهان ­بینی ­یی که او پس از مرگ مارکس آن را «مارکسیسم» نامید؟

انگلس شأن نزول نگارش آنتی ­دورینگ را این­گونه توضیح می ‌دهد:

اثری که در پی ­می ­آید به ­هیچ­ وجه محصول «تمایل درونی» من نیست. برعکس، سه سال پیش، وقتی آقای دورینگ، در مقام یک آدم خبره و در­همان ­حال یک سوسیالیستِ اصلاح‌ طلب، ناگهان با انتشار اثرش زمین و زمان را به مبارزه طلبید، دوستانی در آلمان از من خواستند که این نظریه ­ی سوسیالیستیِ  جدید را در ارگان مرکزیِ حزب سوسیال­ دموکرات، که آن زمان نشریه­ ی فولکس اشتات بود، به نقد بکشم. به نظر آنها، اثر دورینگ می ­توانست حزب را، که هنوز جوان بود و تازه به درجه ­ای از وحدت رسیده بود، دوباره دستخوش انشقاق­ ها و سر در گمی­ های فرقه ­ای سازد و، ازهمین­رو، نقد آن کاملاً لازم بود. این دوستان اوضاع آلمان را بهتر از من می ­شناختند و، به‌ این دلیل، وظیفه ­ی خود دانستم که خواست­ شان را بپذیرم. وانگهی، معلوم شد که [پیش‌ تر] بخشی از دست­ اندر کاران نشریات سوسیالیستیِ حزب از این نو آیینِ جدید به­ گرمی استقبال کرده­اند، استقبالی که اگرچه معلول حسن نیّت آقای دورینگ بود، اما در عین  حال نشان می ­داد که در این بخش از نشریات حزب نیز، دقیقاً به­ دلیل حسن نیّت آقای دورینگ، این حسن نیّت وجود دارد که دکترین او را بی­ آنکه به آن بیندیشند چشم ­بسته بپذیرند. افزون بر این، افرادی هم بودند که داشتند خودشان را آماده می‌ کردند که این دکترین را به ‌شکلی عامه­ پسند در میان کارگران ترویج کنند. و سرانجام اینکه آقای دورینگ و فرقه­ ی کوچک اش تمام فوت ­و ­فن تبلیغاتی و توطئه­ گرانه ­شان را به کار می ­بردند تا  فولکس اشتات را مجبور کنند که در قبال این دکترین جدید، که با ادعاهای کوبنده ­ای به میدان آمده بود، موضع مشخصی بگیرد.6

جزئیات مربوط به توضیح انگلس، آن­ گونه که در پی ­نوشت­ های  آنتی ­دورینگ آمده، از این قرار است: اثر اویگن دورینگ اندکی پس از وحدت طرفداران مارکس و انگلس (آیزناخرها) با هواداران لاسال و تشکیل حزب سوسیال­ دموکراتِ کارگریِ آلمان منتشر شد، وحدتی که در کنگره­ ی گوتا در سال 1875 شکل گرفته بود. نظرات دورینگ در صفوف سوسیال ­دموکرات ­ها نفوذ کرد و تأثیر گذاشت. به­ علاوه، حتی کسی چون آوگوست بِبِل، که از دوستان نزدیک مارکس و انگلس و از رهبران سوسیال ­دموکراسی آلمان بود، پیش ‌تر دیدگاه ‌ها‌ی دورینگ را تأیید کرده و او را حامی «سوسیالیسم علمی» نامیده بود. همچنین، یوهان موست، از اعضای حزب سوسیال­ دموکراتِ کارگریِ آلمان که بعداً در سال 1880 به ­دلیل نظرات آنارشیستی ­اش از حزب اخراج شد، دیدگاه‌ ها‌ی دورینگ را به ­شکلی عامه ­پسند در میان کارگران تبلیغ می ‌کرد، و از مسئولان فولکس اشتات، ارگان مرکزیِ حزب، می ­خواست نظرات دورینگ را منتشر کنند. اینها همه زنگ خطر را برای کسی چون ویلهلم لیبکنشت ــ که در رأس حزب قرار داشت ــ به  صدا درآورد، به ­طوری که از انگلس خواست دیدگاه ‌ها‌ی دورینگ را در ارگان مرکزی حزب نقد کند، و انگلس نیز این درخواست را پذیرفت. همین جا لازم است به نمونه­ ی دیگری از تبعیت انگلس از الزام­ ها و مصلحت­ های حزبی اشاره کنم و آن تن ­دادن او به سانسور پیش­گفتارش بر کتاب مارکس به نام  مبارزه­ ی طبقاتی در فرانسه است. در سال 1895، حزب سوسیال ­دموکراتِ کارگریِ آلمان، که می­ خواست این کتاب مارکس را تجدید چاپ کند، از انگلس خواست پیش­گفتاری بر آن بنویسد. انگلس این پیش­گفتار  را ــ که در واقع آخرین اثر اوست ــ نوشت، اما رهبری حزب خواهان سانسور آن بخش از مطالبِ آن شد که به سرنگونی و مبارزه ­ی مسلحانه­ ی کارگران با دولت بورژوازی مربوط می‌شد، زیرا نگران بود که با انتشار آن، حزب زیر فشار دولت آلمان قرار گیرد. به  گفته ­ی کائوتسکی، انگلس درخواست رهبری حزب را پذیرفت و این بخش از مطالب پیش­گفتارش را حذف کرد.7

همین الزام ­های حزبی و مبارزه­ ی حزب سوسیال ­دموکراتِ کارگریِ آلمان برای شرکت در قدرت سیاسی بود که انگلس را واداشت نظرات خود و مارکس را یک  کاسه کند و آنها را به ­شکل «جهان ­بینی» واحدی درآورد که بعدها آن را «مارکسیسم» نامید. بدیهی بود که در این یک ­کاسه ­شدنِ دیدگاه ‌ها‌ی مارکس و انگلس جایگاه برتر از آنِ دیدگاهی می ‌شد که به این الزام ­ها بهتر پاسخ می ­داد، و این دیدگاه همانا دیدگاه نظام ­ساز و علم­ مدار انگلس بود و نه دیدگاه عملی‌ـ انتقادیِ مارکس. برای نشان ­دادن این که دیدگاه انگلس بود، و نه مارکس، که به الزام­ های مبارزه­ ی حزبی برای دست ­یابی به قدرت سیاسی بهتر پاسخ می ­داد باید به رویکرد انگلس به  فلسفه بپردازیم، زیرا همین رویکرد است که راه را برای تبدیل کمونیسم مارکس به ایدئولوژی مارکسیسم هموار می ­سازد. انگلس البته مارکسیسم را ایدئولوژی نمی ­نامید. اما به ­رسمیت­ شناختن فلسفه به ­عنوان جزءِ نخست و پایه ­ی «جهان ­بینی مارکسیستی» راه را برای ایدئولوژی­ نامیدنِ مارکسیسم (نخست توسط ادوارد برنشتاین و سپس از سوی لنین)  هموار کرد، زیرا لازمه ­ی تبدیل کمونیسم مارکس به ایدئولوژی مارکسیسم این بود که آن کمونیسم به قالب چیزی درآید که زاییده ­ی کار فکریِ صرف باشد، و این چیز همان فلسفه بود. به  عبارت  دیگر، فلسفه­ ی ماتریالیسم در تبدیل کمونیسم مارکس به ایدئولوژی مارکسیسم نقش میانجی و محلل را بازی کرد، و این کاری بود که به ­دست انگلس انجام گرفت. چنان ­که گفتم، نخستین کسی که برای مارکسیسم سه جزء قائل شد و جزءِ نخستِ آن را فلسفه نامید انگلس بود. انگلس برای نظریه ­ی مارکس وجه فلسفی قائل شد، حال ­آنکه مارکس منتقد سرسخت فلسفه بود و نه تنها به هیچ فلسفه­ ای باور نداشت بلکه اساساً دوران فلسفه به معنای متافیزیکیِ آن را پایان ­یافته می ‌دانست و، از همین­ رو، در عرصه­ ی نظریه دوران جدیدی را آفرید که در آن هیچ نظریه­ ای نمی­تواند حقیقت داشته باشد مگر آنکه از دل فعالیت عملی‌ـ انتقادی (وحدت کارِ مادی و کارِ فکری) و انقلابی برای تغییر جهان بیرون آمده باشد. با این توضیح به رویکرد انگلس به فلسفه می­ پردازم.

انگلس نیز، همچون مارکس،  فلسفه را به ­عنوان ملکه ­ی علوم، یا علمی عام بر فراز سر علوم خاص، نفی می‌ کند، اما بدیل او برای فلسفه نه پراکسیس یا انسان فعالِ عملی ‌ـ نظری بلکه یک «جهان ­بینیِ مبتنی بر علوم واقعی» است و، به ­این ­ترتیب، در واقع نوع دیگری از فلسفه را از درِ دیگر وارد نظریه ­ی خود می  کند. او در آنتی ­دورینگ می ­نویسد:

… فلسفه ­ی عهد باستان ماتریالیسم ابتدایی و خودجوش بود. این ماتریالیسم قادر نبود رابطه­ ی فکر و ماده را توضیح دهد. اما نیاز به روشن ­کردن این مسئله ابتدا به پیدایش آیینِ روحِ جدا از بدن، سپس به  ادعای جاودانگی این روح و سرانجام به پیدایش ادیان توحیدی انجامید. بدین ­سان، ماتریالیسم کهن را ایدئالیسم نفی کرد. اما با تکامل بعدیِ فلسفه، ایدئالیسم نیز  بی ­اعتبار گردید و از سوی ماتریالیسم مدرن نفی شد. این ماتریالیسم مدرن، این نفیِ نفی، بازگشت صرف به ماتریالیسم کهن نیست، بلکه تمام محتوای فکریِ دو هزار سال تکامل فلسفه و علوم طبیعی و نیز تاریخ این دو هزار سال را به بنیان ­های همیشگی ماتریالیسم کهن می­ افزاید. این دیگر فلسفه نیست، بلکه صرفاً جهان ­بینی ­یی است که باید اعتبار و کاربست خود را نه با یک علم ­العلومِ جدا از علوم خاص بلکه با علوم واقعی نشان دهد. بنابراین، فلسفه در اینجا «نفی» می‌ شود، نفی به­ این معنا که «هم از سر راه برداشته می ‌شود و هم حفظ می­ گردد»؛ شکل اش از سر راه برداشته  می ‌شود و محتوای واقعی ­اش حفظ می‌شود….8

انگلس این «جهان ­بینیِ مبتنی بر علوم واقعی» را «دیالکتیک»، «دیالکتیکِ ماتریالیستی» یا ماتریالیسمِ دیالکتیکی می­ نامد. البته ترکیب «ماتریالیسمِ دیالکتیکی» را نخستین بار نه انگلس بلکه دیتسگن و پس از او پلخانف به کار بردند، اما انگلس بود که محتوای آن را پیش از آنها به ­تفصیل شرح داد. و این محتوا، که به نظر انگلس در فرایند دیالکتیکیِ نفیِ نفی حفظ می ‌شود، همانا فلسفه است. به  عبارت دیگر، انگلس فقط نام (یا «شکل») فلسفه را تغییر داد و آن را «جهان ­بینی» نامید. فهم این نکته دقت چندانی نمی ­خواهد که رابطه ­ی «جهان ­بینیِ» مورد نظر انگلس با «علوم واقعی» همان رابطه­ ی فلسفه­ ی قدیم (یعنی متافیزیک یا «علم ­العلومِ جدا از علوم خاص») با علوم خاص است. شاید تنها فرق این دو رابطه آن باشد که در رابطه ­ی مورد نظر انگلس «علوم خاصِ» زیرمجموعه ­ی متافیزیکِ قدیم به سه «علم واقعی» محدود می ‌شود، علوم مربوط به «طبیعت»، «جامعه» و «اندیشه»: «دیالکتیک چیزی نیست جز علم قوانین عام حرکت و تحول طبیعت، جامعه ­ی انسانی و اندیشه.»9 او علم قوانین حرکت در طبیعت را «دیالکتیک طبیعت»، علم قوانین حرکت در جامعه یا تاریخ را «ماتریالیسم تاریخی» و علم قوانین حرکت در اندیشه را «منطق دیالکتیکی» می ­نامد، و این عرصه‌ ها‌ را نوعی زیرمجموعه ­ی فلسفه ­ی ماتریالیسم دیالکتیکی به ­شمار می ­آورد. به ‌این ­ترتیب، ماتریالیسم دیالکتیکیِ مورد نظر انگلس چیزی نیست جز نوع جدیدی از متافیزیک. بی ­دلیل نیست که انگلس در تمام آثار  فلسفی ­اش متافیزیک را صرفاً به  عنوان روش ــ روشی که جهان را نه درحال حرکت بلکه در حالت سکون می ­بیند ــ نقد می ‌کند و نه به­ عنوان نظام فلسفی. به ­عبارت دیگر، به ­نظر می­ رسد که انگلس ایرادی در متافیزیک به  عنوان نظام فکری یا «جهان ­بینی» نمی ­بیند، و ارائه ­ی ماتریالیسم دیالکتیکی به ‌عنوان «جهان ­بینی» از همین نوع نگاه به متافیزیک سرچشمه می­ گیرد. دقت در جزئیات این «جهان ­بینی» نیز ما را به همان ویژگی ­های متافیزیک قدیم می­ رساند. ویژگی اصلی این متافیزیک (مابعدالطبیعه)، دست کم از زمان ارسطو به­ بعد، برخورد با طبیعت به عنوان هستی ­یی است که ابتدا از موجودات اجتماعی و تاریخیِ تولیدکننده و کارورزی به نام انسان منتزع می‌شود و سپس چیستیِ آن ــ اینکه از چه چیزی ساخته شده، ماده یا ایده ــ شرح داده می ‌شود. بسته به این ­که فیلسوفان، یعنی تفسیرکنندگانِ صرف جهان، چیستیِ طبیعت را با ماده توضیح داده ­اند یا با ایده، آنها به ­ترتیب به دو اردوگاه «ماتریالیسم» و «ایدئالیسم» تقسیم شده ­اند.

این ویژگیِ متافیزیک درباره ­ی ماتریالیسم دیالکتیکیِ انگلس نیز صادق است. این «جهان ­بینی» نیز به یک طبیعتِ فاقد پراکسیس و تهی از انسان‌ های اجتماعی و تاریخیِ تولیدکننده و کارورز قائل است، که البته انگلس در مقام ماتریالیست منشأ آن را نه ایده بلکه ماده می ‌داند. به  این  اعتبار، ماتریالیسم دیالکتیکیِ انگلس در اردوگاه فلسفه یا متافیزیک ماتریالیستی قرار می ­گرفت، و این چیزی نبود جز دگردیسی رویکرد عملی ـ انتقادی و انقلابی مارکس که، چنان­ که در بخش مربوط به مارکس دیدیم، حاوی پشت سر نهادنِ هر دو اردوگاه ایدئالیسم و ماتریالیسم و گذر به فراسوی آنهاست. ابژه ­ای که در ­عین­ حال سوژه است؛ موجودی که صرفاً نمی­ایستد تا او را نظاره کنند بلکه دنیای اطراف خویش و بدین ­سان خود را به­ گونه ­ای هدفمند تغییر می‌دهد؛ موجودی که صرفاً مصرف کننده نیست بلکه آگاهانه و نقشه ­مند تولید می ‌کند؛ سوژه ـ ابژه ­ای که طبیعت را تاریخی کرده است؛ چنین است هستی یا وجودِ بی ­وقفه ­در­ تغییـر از نظـر مارکس. او با طـرح این هستی به‌ عنوان سوژه‌ ـ ابژه، تغییـردهنده‌ ـ شناسنده، تولیدکننده‌ ـ مصرف­کننده و عمل­گرا‌ ـ اندیشه‌ورز، ضمن فراگذشتن از مبحث قدیمِ تقدم ماده بر اندیشه (یا اندیشه بر ماده)، مقوله ­ای را طرح می‌ کند که در آن فرق بین انسان و طبیعت از میان رفته است، و آن همانا  کار و تولید و  به‌ طور کلی پراکسیس است. فرق پراکسیس با متافیزیک در این است که اولاً به ­نظام­ درآمدنی نیست، حال ­آنکه لازمه ­ی هرگونه متافیزیک نظام­ پذیری است و، ثانیاً، جهان و بدین ­سان خود را بر اساس ضرورت درونیِ آنها تغییر می ‌دهد و، برخلاف متافیزیک، نمی ­کوشد جهان واقعی را به قالب خود درآورد. از نظر مارکس، وجود یا هستی نه ماده­ای است که سپس اندیشه از دل آن بیرون آمده (آن گونه که ماتریالیست ­ها می‌گویند) و نه اندیشه ­ای است که سپس ماده را به وجود آورده (چنان که ایدئالیست ‌ها مطرح می ‌کنند)؛ انسان اجتماعی و تاریخی است که فعالانه و آگاهانه دنیای پیرامون خود را تغییر می ‌دهد. در اینجا و در مبارزه ­ی بین دو مکتب فلسفیِ ماتریالیسم و ایدئالیسم مارکس البته یک امتیاز به ایدئالیسم می ‌دهد. او روح ایدئالیست ­ها را، که ماده را به وجود آورده است، به روح صرفاً نظاره­گر و صرفاً شناسنده و بدین  سان منفعلِ ماتریالیست ­ها ترجیح ­می ‌دهد. به نظر او، ایدئالیسم در این مورد به حقیقتِ هستی نزدیک ­تر است، زیرا برای انسان، که البته در این مکتب به هیئت مبدل «ایده ­ی مطلق»، «روح مطلق»، «خدا» و… در ­می ­آید، خصلت فعال، دگرگون ­کننده و پدیدآورنده  قائل است. به نظر مارکس، با پیدایش انسان در عرصه­ ی طبیعت دیگر طبیعت با انسان تعریف می ‌شود، و چیزی به ­نام طبیعتِ بدون انسان اساساً وجود ندارد که بخواهیم آن را مقدم بدانیم یا مؤخر. هرآنچه در طبیعت وجود دارد مُهر و نشان انسان و تاریخ او را برخود دارد و طبیعتِ بدون انسان و تاریخ او چیزی جز یک انتزاع نیست. از سوی دیگر، مارکس ضمن آنکه تأکید ایدئالیسم بر نقش فعال انسان را تأیید می‌ کند، می­گوید در نگرش ایدئالیستی، انسان به موجودی انتزاعی، صرفاً نظری، و فاقد جنبه­ی عملی تبدیل می ‌شود. مارکس در تز نخست خود درباره ­ی فویرباخ وجه مشترک ایدئالیسم و ماتریالیسم  را نقد می ‌کند، وجهی که فعالیت راستینِ انسانی را فعالیتِ صرفاً نظری می‌ داند. ایدئالیسم و ماتریالیسم هر دو انسان را نه با فعالیت انقلابی و عملی‌ ـ انتقادی بلکه با فعالیتِ صرفاً نظری می ­شناسند. ماتریالیسم دیالکتیکیِ انگلس را از این نظر باید نوعی بازگشت به دورانِ پیش از تزهای مارکس درباره ­ی فویرباخ دانست. توضیح بیشتر این نکته را لازم می ­دانم.

هنگامی­ که انگلس ماتریالیسم تاریخی را به کاربست ماتریالیسم دیالکتیکی بر عرصه ­ی جامعه (یا تاریخ) تبدیل می­ کند، درواقع او از این طریق نیز از ماتریالیسم دیالکتیکی یک متافیزیک جدید می ­سازد، زیرا همان گونه که علوم خاص (فیزیک، شیمی، زیست­شناسی، روان‌شناسی و…) کاربست متافیزیک یا همان فلسفه ­ی قدیم در عرصه ‌ها‌ی خاص (طبیعت، بدن انسان، روان انسان و…) به ­شمار می ­آمده ­اند، علم تاریخ یا جامعه نیز نه همچون محصول عمل دگرگون ­ساز انسان بلکه به­ سان کاربست یک جهان ­بینی عام بر عرصه­ ی تاریخ در نظر گرفته می ‌شود. درحالی­ که منظور مارکس از «ماتریالیسم جدید» در تزهایی درباره­ ی فویرباخ، یا «برداشت ماتریالیستیِ تاریخ» در ایدئولوژی آلمانی، صرفاً بُعد نظری و خودآگاهانه ی پراکسیس یا انسان فعال است که مارکس آن را از عمل اجتماعیِ انسان جدا نمی ‌کند، به  طوری که در ایدئولوژی آلمانی  به ­صراحت می­ گوید «آگاهی [یعنی فعالیت نظری] هرگز نمی­ تواند چیزی جز هستیِ آگاه [یعنی پراکسیسِ برای ­خود] باشد».10 انگلس، با تقسیم جهان به سه عرصه­ ی طبیعت، جامعه و اندیشه نه ‌تنها طبیعت را از جامعه و اندیشه جدا می ‌کند، نه تنها بین اندیشه و عمل اجتماعیِ انسان دیوار می­ کشد، بلکه اندیشه را در جایگاهی برتر از جامعه و طبیعت قرار می ‌دهد و، بدین ­سان، همچون تمام نظام­ های متافیزیکیِ پیش از خود اندیشه (یعنی محصول کارِ فکری) را بر عمل (کارِ مادی) انسان برتری می ­بخشد و به­ نوعی این دیدگاه تمام فیلسوفانِ پیش از خود را تأیید می‌ کند که فعالیت راستینِ انسان فعالیتِ صرفاً نظری است و نه فعالیت عملی‌  انتقادی و انقلابی. البته مارکس نیز، تا پیش از نقد فلسفه در تزهایی درباره­ ی فویرباخ، رهایی پرولتاریا را در گرو اتحاد این طبقه با فلسفه می ‌دانست. او در گامی در نقد فلسفه­ ی حق هگل: مقدمه نوشت: «همان ­گونه که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می ­یابد، پرولتاریا نیز سلاح فکری خود را در فلسفه پیدا می ‌کند، و همین که آذرخش فکر به ­ژرفی در خاک بکر توده‌ ها‌ اثر بگذارد، رهایی آلمانی ­ها و تبدیل آنان به موجوداتی انسانی تحقق خواهد یافت.»11 و نیز: «رهایی آلمان رهایی بشریت است. مغزِ این رهایی فلسفه و قلبِ آن پرولتاریاست. بدون انحلال پرولتاریا نمی ­توان فلسفه را واقعیت بخشید و پرولتاریا نیز نمی­ تواند خود را منحل کند مگر آنکه فلسفه واقعیت یابد.»12 اما مارکس زمانی که اینها را می­ نوشت تحت تأثیر فویرباخ بود، و حتی استعاره ­ی «مغز» و «قلب» را از او وام گرفته بود. طنز مسئله اینجا است که در همان زمان که مارکس به ­پیروی از فویرباخ چنین موضع فیلسوفانه ­ای می­گرفت انگلس به‌لحاظ عینی در وضعیتی قرار داشت که او را، به ­رغم تأثیرپذیری از فویرباخ، به رد فلسفه بیشتر نزدیک می‌کرد تا به تأیید آن، و از این نظر می ­توان گفت او در این زمان پیشروتر از مارکس بود. در آن زمان (سال­ های آغازین دهه ­ی 1840) شغل انگلس در کارخانه ­ای در منچستر (که در مالکیت مشترک پدر او و سرمایه­دار دیگری بود) ایجاب می ‌کرد که او هم درک عینی ­تر و واقعی ­تری از وضعیت زندگی کارگران داشته باشد و هم کارگران پیشروِ انگلیسی (چهره‌ ها‌یی چون جورج جولیان هارنی  و ارنست جونز) را بشناسد و با آنها رابطه برقرار کند؛ به­ واسطه ­ی انگلس بود که مارکس بعدها با این کارگران آشنا شد. محصول ذهنی و نظریِ این موقعیت مادیِ انگلس نیز آفرینش دو اثر مهم بود که نقش برجسته ­ای در ارتقای خودآگاهی جنبش جهانی طبقه ­ی کارگر ایفا کردند: کتاب وضع طبقه­ ی کارگر در انگلستان و مقاله­ ی خطوط اساسیِ نقد اقتصاد سیاسی، مقاله ­ای که مارکس در سال 1844 آن را در نشریه­ ی دویچ ـ فرانتسوزیشه یاربوخر  (سالنـامه‌ هـا‌ی  آلمانی ـ فرانسوی) منتشر کرد و بعد ها گفت الهام ­بخش او در پرداختن به نقد اقتصاد سیاسیِ بورژوایی بوده است.

با این همه، مارکس بود، و نه انگلس، که در تزهایی درباره­ ی فویرباخ  به­ طور کامل و اساسی از فویرباخ گسست و فلسفه را از موضع پراکسیس به نقد کشید. انگلس این فرایند گسست از فویرباخ را فقط در این حد طی کرد که اعلام کند فویرباخ دامنه ­ی ماتریالیسم خود را به عرصه­ ی تاریخ تسری نمی ‌دهد. به  عبارت دیگر، انگلس به فلسفه­ ی ماتریالیستیِ فویرباخ  باور دارد و اِشکال را نه در خودِ این فلسفه بلکه در ناپیگیری آن می­ داند. درواقع، انگلس در حد همان دیدگاه مارکسِ پیش از تزهایی درباره­ ی فویرباخ  یعنی اتحاد پرولتاریا و فلسفه باقی می ­ماند، با این تفاوت که به­ جای فلسفه از علم سخن می ­گوید یا، دقیق ­تر بگویم، به فلسفه چاشنی علمی می ­زند، برخوردی که ترکیب­ هایی چون «فلسفه ­ی علمی»، «جهان ­بینی علمی» و «سوسیالیسم علمی» از دل آن بیرون آمد، ترکیب ­هایی که بعدها باب طبع فیلسوفان و نظریه­ پردازان شوروی و اقمار آن درآمد و ورد زبان آنها شد. دانلد کلارک هاجِس برای توضیح این برداشتِ انگلس از آمیختگی علم و فلسفه مفهوم «فراعلم» (metascience) را به  کار می­ گیرد: «تلاش­ های انگلس در جهت معنادار ­کردن مارکسیسم برای دانشمندان او را به فرمول ­بندی نوعی فراعلم کشاند، مقوله ­ای که هم فلسفی بود و هم علمی  و بیشتر به کارِ روشنفکران علمی ­اندیش می ­آمد تا سوسیالیست­ ها.»13 به نظر هاجِس، انگلس بر این باور بود که «جهان ­بینی یا فلسفه ­ی نهفته در علوم مدرن پشتوانه­ ی سوسیالیسم مدرن را می­ سازد، و علم سوسیالیستیِ جامعه نیز به  نوبه­ ی خود به جهان­ بینی علمی یاری می ­رساند».14 هاجِس به ­همین دلیل بین دیدگاه انگلس و اُگوست کُنت، نظریه ­پرداز مکتب پوزیتیویسم، شباهت­ های چشمگیری می­ بیند.15 با توجه به این نکات، می ­توان گفت که انگلس رهایی پرولتاریا را در گرو وحدت این طبقه با حاملان علم مدرن یعنی دانشمندان می­داند. خاستگاه آن دیدگاه پوزیتیویستی را که بعدها کائوتسکی بیان کرد و بر اساس آن سوسیالیسم به­ جای آنکه جنبش خودآگاه طبقه­ ی کارگر باشد علمی است که از سوی دانشمندان و روشنفکران طبقه‌ی بورژوا مطرح می‌شود، باید در همین دیدگاه انگلس جست. در بخش مربوط به لنین خواهیم دید که همین دیدگاه بورژواییِ کائوتسکی بود که مبنای نظریه ­ی لنین درباره ­ی سازمان ­یابی دوگانه ­ی طبقه ­ی کارگر در کتاب چه باید کرد؟ قرار گرفت: «سازمان کارگران» برای توده ­ی کارگران و «سازمان انقلابیون» (حزب) برای «روشنفکران انقلابی» و «فعالان کارگری».

تا آنجا که به انگلس مربوط می ‌شود، پیشینه­ ی علم­گرایی او به سال 1847 می ­رسد، آن­گاه که او پیش از آنکه همراه با مارکس مانیفست کمونیسم را بنویسد  اصول کمونیسم را به­ عنوان مرام ­نامه­ ی «جمعیت کمونیستی» نوشت. انگلس در این جزوه، که به ­صورت پرسش و پاسخ نوشته شده، در پاسخ به پرسش «کمونیسم چیست؟» می ­نویسد: «کمونیسم دکترین شرایط رهایی پرولتاریاست.»16 این تعریف با معنای مورد نظر مارکس یعنی جنبش خودآگاهانه و سازمان ­یافته­ ی طبقه­ ی کارگر علیه سرمایه ­داری خوانایی ندارد. به نظر انگلس، کمونیسم دکترین یعنی نوعی مکتب فکریِ علمی است که «شرایط رهایی پرولتاریا» را نشان  می ‌دهد، همان­ گونه که، برای مثال، علم فیزیک قوانین حرکت در طبیعت را بیان می ‌کند. کاشف علم نیز کسی    نمی ­تواند باشد جز دانشمند یا روشنفکر بورژوایی که با کارِ فکریِ صرف سر و کار دارد. مغایرت تعریف انگلس از کمونیسم با تعریف مارکس خود را در برداشت او از حزب چارتیست­ ها نیز نشان می ‌دهد. به نظر می­رسد که انگلس با این نظرِ مندرج در مانیفست  کمونیسم که کمونیست­ ها حزبی جدا از احزاب کارگری تشکیل نمی­ دهند چندان موافق نبوده است. او در اصول کمونیسم درباره ­ی چارتیست ­ها چنین می­ گوید: «در انگلستان، چارتیست ­ها، که همه کارگرند، خیلی بیشتر از خرده ­بورژوازیِ دموکرات، یا به ­اصطلاح رادیکال ­ها، به  کمونیست ­ها نزدیک­ اند.»17 این گفته می­تواند به این معنا باشد که کمونیست ­ها به جای نزدیک­ کردن خود به چارتیست ­ها و ماندن در حزب آنها باید بیرون از این حزب بمانند تا چارتیست­ ها به آنان نزدیک شوند. به  این  ترتیب، می ­توان گفت که آنچه در این مورد در مانیفست  کمونیسم آمده بیشتر نظر مارکس است تا دیدگاه انگلس.

با این همه، انگلس انسان را صرفاً با اندیشه­ ی علمی یا فعالیت صرفاً نظری تعریف نمی ‌کند، آن­ گونه که فیلسوفانِ پیش از او می‌ کردند. او فعالیت عملیِ انسان را نیز در نظر می ­گیرد. اما شأن پراکسیس را نه نقد هستی ­شناسیِ متافیزیکی بلکه صرفاً نقد شناخت ­شناسیِ متافیزیکی می ­داند. چنان­ که در بخش مربوط به مارکس گفتم، علاوه بر پرسش تقدم اندیشه بر ماده (یا ماده بر اندیشه)، یک پرسش دیگرِ فلسفه این بوده که آیا انسان قادر به شناخت جهان هست یا نه. مارکس تز دوم  تزهایی درباره­ ی فویرباخ  را به این پرسش اختصاص می‌ دهد و می ­نویسد: «این مسئله که آیا اندیشه ­ی انسان حقیقت عینی دارد یا نه، مسئله­ ای نظری نیست بلکه امری عملی است. انسان باید حقیقت یعنی واقعیت و توان و این­ جهانی­ بودنِ اندیشه­ ی خود را در پراکسیس ثابت کند. بحث­ و­ جدل درباره ­ی واقعی یا غیرواقعی ­بودنِ اندیشه­ ی جدا از پراکسیس مسئله ­ای یکسره مکتبی (اسکولاستیک) است.» چنان ­که می ­بینیم، مارکس علاوه بر مبحث شناختِ جهان مبحث شناختِ شناخت را نیز به قلمرو نوینی ارتقاء ­می ‌دهد و بر شناختِ جدا از تلاش انسان برای تغییر جهان خط بطلان می­ کشد. درواقع، مارکس بر این باور است که شناخت انسان محصول فعالیت عملی‌ـ انتقادی و انقلابی او برای تغییر جهان است و اینکه بررسی مسئله­ ی شناخت بدون درنظرگرفتن این فعالیت یک بررسی اسکولاستیک است. تا آنجا که به تزهای مارکس درباره ­ی فویرباخ مربوط می ‌شود، تنها جنبه ­ی اخیر است که انگلس در اثر خود به نام  لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه­ ی کلاسیک آلمان آن را مطرح می ‌کند. او می ‌نویسد:

گویاترین ردیه ­ی این نگرش [نگرش لاادریگرانه ­ی هیوم و کانت] همچون رد تمام هوس ­بازی ­های فلسفیِ دیگر پراکسیس است، یعنی آزمایش و صنعت. اگر قادریم صحت دریافت خود از یک فرایند طبیعی را با ساختن و به ­ وجود آوردن آن از دل شرایط اش و با به‌ کارگرفتن آن در خدمت مقاصد خودمان اثبات کنیم، بدین ­سان به «شی­ءِ فی ­نفسه»ی شناخت ­ناپذیرِ کانت پایان داده ­ایم.18

در اینجا، انگلس اولاً مفهوم پراکسیس را به «آزمایش و صنعت» محدود می ‌کند و، ثانیاً، همین مفهوم محدود را نیز صرفاً برای رد لاادریگریِ هیومی و کانتی به  کار می ­برد و نه برای رد هرگونه نظریه­ ی شناخت متافیزیکی اعم از ماتریالیستی و ایدئالیستی. اما، آنچه در این گفته ‌ی انگلس بیش از اینها اهمیت دارد این است که او با مفهوم پراکسیس صرفاً شناخت ­شناسیِ متافیزیک را نقد می ‌کند و نه هستی ­شناسی آن را. تا آنجا که به بحث هستی‌ شناسی مربوط می‌شود، انگلس در چهارچوب همان ماتریالیسم فلسفیِ فویرباخ باقی می ­ماند. در مقابلِ نقد مارکس بر فویرباخ، که حاوی این نکته است که تضاد قدیم اندیشه و ماده در فلسفه حتی در ماتریالیسم فویرباخ حل نشده باقی مانده است و این تضاد فقط در پراکسیس حل می ‌شود، انگلس در اثر فوق می ­نویسد فویرباخ «با یک ضربت این تضاد را درهم کوبید و بدون طول­ و ­تفصیل و درازگویی ماتریالیسم را دوباره بر تخت نشاند».19 همین نکته برای نشان ­دادن این حقیقت کافی است که انگلس از موضعی متفاوت با موضع مارکس به فویرباخ نگاه می ‌کند. مارکس فویرباخ را درست به­ دلیل ماتریالیسم فلسفی (متافیزیکی) او نقد می‌ کند، حال­ آنکه انگلس صرفاً بر ناپیگیریِ ماتریالیسم فلسفی فویرباخ و عدم ­تسری آن به جامعه و تاریخ انگشت می­ گذارد. مارکس می ­گوید عیب هرگونه ماتریالیسم فلسفی این است که دنیای واقعی را نه پراکسیس، یعنی فعالیت عملی‌ـ انتقادی و انقلابیِ انسانِ اجتماعی‌ـ تاریخی، بلکه صرفاً ابژه یا موضوع شناخت می ­بیند. حال ­آنکه انگلس اولاً مبحث هستی­ شناختیِ فوق را پیش‌ فرض می­گیرد و، ثانیا، پراکسیس را به نقد شناخت ­شناسیِ متافیزیکی آن محدود می‌ کند. به ­این ­ترتیب، از این زاویه نیز که نگاه کنیم، انگلس را محلل و  هموارکننده ­ی راه دگردیسیِ رویکرد  عملی‌ ـ انتقادی و انقلابی مارکس می ‌بینیم، دگردیسی ­یی که، از یک ‌سو، معلول نیاز احزاب سیاسیِ مارکسیستی به برخورداری از «جهان ­بینی مارکسیستی» برای رقابت با احزاب دیگر با هدف دست ­یابی به قدرت سیاسی بود و، از سوی  دیگر، بر زمینه ­ی ضعف و ناتوانی تاریخیِ جنبش کارگری به­ طور عام و جنبش­ های کارگری آلمان و به‌ ویژه روسیه به ­طور خاص شکل گرفت. نقش انگلس هموار­کردن راه برای نظریه­ مند­ کردن این دگردیسی بود. تداوم همین نیاز و تشدید آن در قالب به‌ خدمت ­گرفتنِ حزب برای «سازمان ­دهی قدرت دولتی» بر بستر ضعف و ناتوانی جنبش کارگریِ روسیه بود که سپس لنین را به آنجا کشاند که «جهان ­بینی مارکسیستیِ» انگلس را به «ایدئولوژی مارکسیسم» تبدیل کند.

 

 

پی نوشت ها

1-Rubel, M., “The Legend of Marx, or “Engels the Founder””, translated from the French by Rob Lucas for “Marx Myths and Legends”, 1972.

2- Ibid.

3-Marx, Karl and Engels, Frederick, Selected Works, Progress Publishers, 1970, p.584.

4-Rubel, M., “The Legend of Marx, or “Engels the Founder””, translated from the French by Rob Lucas for “Marx Myths and Legends”, 1972.

هایندمن، سوسیالیست انگلیسی و بنیان­ گذار «فدراسیون دموکرات» در سال 1881 بود که، پس از پذیرش برنامه­ ی سوسیالیستی، به «فدراسیون سوسیال دموکرات» تغییر نام داد. انگلس در نامه ‌ها‌یش اشارات زیادی به هایندمن دارد و در آنها رویکرد فرقه ­ای و آیین ­پرستانه­ ی او را محکوم می‌ کند.

5-Ibid.

6-Engels, Frederick, Herr Eugen Duhring’s Revolution in Science, Progress Publishers, 1947, Preface of 1878.

7- نک به مقاله­ ی کائوتسکی به نام «وصیت نامه ­ی سیاسیِ انگلس» در : کائوتسکی، کارل، علیه لنینیسم، ترجمه ­ی منوچهر صالحی، نشر اختران، چاپ اول، 1383، صص 123- 140.

8- Engels, Frederick, Herr Eugen Duhring’s Revolution in Science, Progress Publishers, 1947, p.85.

9- Ibid. 86-7.

10- Marx, Karl, Selected Writings, edited by David McLellan, Oxford University Press, 1990, p.164.

 

برخی کسان که ظاهراً پی  برده ­اند در نظریه­ ی مارکس چیزی به نام «ماتریالیسم دیالکتیکی» وجود ندارد به جای این ترکیب، واژه‌ ها‌یی چون «فلسفه ­ی پراکسیس»، «ماتریالیسم پراتیکی»، «ماتریالیسم انقلابی» و نظایر آنها را به کار می ­برند. باید گفت که اگر منظور از این واژه‌ ها‌ چیزی غیر از «برداشت ماتریالیستی از تاریخ» (یا آنچه مسامحتاً «ماتریالیسم تاریخی» نامیده می شود) باشد – که همانا جنبه­ی نظری و خودآگاهانه ی پراکسیس است – آنها در واقع دارند همان جهان ­بینی یا متافیزیکِ «ماتریالیسم دیالکتیکی» را با فرمول ­بندی­ های دیگری بیان می‌ کنند.

 

11- مارکس، کارل، درباره­ ی مسئله­ ی یهود و گامی در نقد فلسفه ­ی حق هگل: مقدمه، ترجمه ­ی مرتضی محیط، ویرایش محسن حکیمی و حسن مرتضوی، نشر اختران، 1381، ص 71.

12- همان، ص 2- 71.

13-Hodges, Donald Clark, “Engels’Contribution to Marxism”, The Socialist Register,1965.

14- Ibid.

15- Ibid.

16- Marx, Karl and Engels, Frederick, Collected Works, Vol.6, Progress Publishers, 1976, p.341.

17- Ibid. p.356.

18- Marx, Karl and Engels, Frederick, Selected Works, Progress Publishers, 1970, p.595.

19- Ibid., p.592.

 

 

این مقاله فصلی از کتابی است که با مشخصات زیر به چاپ رسیده است:

حکیمی، محسن، دگردیسی کمونیسم مارکس، از جنبش سرمایه ستیز طبقه ی کارگر به حزب ایدئولوژیک سرمایه داری دولتی، نشر اختران، چاپ دوم، 1396.

 

 

Advertisements

مارکسیسم همان کمونیسمِ مارکس نیست

10 مارس

 محسن حکیمی

پیش از آن که به بحث اصلیِ بالا بپردازم نخست باید بر این حقیقت تأکید کنم که کمونیسم همزاد انسان است، حقیقتی که در زیر آوار ایدئولوژی حاکم بر جامعه ی طبقاتی از نظرها پنهان مانده و وظیفه ی انسانهاست که آن را از زیر این آوار بیرون بکشند. یافته ها و کشفیات انسان شناختی از دیرباز نشان می دهند  که انسان آنگاه انسان شد که توانست روی دو پا راه برود و با دستهای آزادشده اش ابزار بسازد و بدین سان کار کند. پس، کار به معنای تغییر آگاهانه ی محیط زندگی فقط و فقط خصیصه ی انسان است، و در واقع می توان گفت کار است که انسان را ساخته است. اما کار امری اجتماعی است و بدون مشارکت جمعیِ انسانها ممکن نیست. لازمه ی این مشارکت نیز تبادل افکار و ایده هاست که خود مستلزم کاربرد زبان است. به کارگیری زبان همراه با تغذیه و استفاده از مواد مورد نیازِ بدن انسان سپس به رشد مغز و تکامل حواس انسان انجامید. پیچیده تر شدن مغز و به وجود آمدن لایه های مختلف آن و تکامل حواس انسان نیز، که هزاران سال طول کشید، به نوبه ی خود بر تکامل کار و زبان تأثیر گذاشت و بدین سان جامعه ی انسانی به وجود آمد، که در آن: 1- هیچ گونه تقسیم کاری در میان نبود و این امکان برای انسانها وجود داشت که امروز این کار و فردا کار دیگری انجام دهند. همچنین، کار نه تنها به کارهای مادیِ مختلف تقسیم نشده بود بلکه بین کار مادی و کار فکری نیز تقسیمی وجود نداشت، و هرکس در عین انجام کارهای بدنی می توانست به کار فکری نیز، در حدی که رشد و تکامل ذهنی انسانها اجازه می داد، بپردازد. 2- وسایل تولید (ابزار کار، زمین، آب، جنگل) در مالکیت همگان بود و هیچ فردی مالک هیچ گونه وسیله ی تولید نبود تا به اعتبار آن بتواند از کار افراد دیگر بهره ببرد. 3- کار همچون وحدت درخودِ کار مادی و کار فکری (پراکسیس) فقط وسیله ی بقا و دوام انسان نبود بلکه ستون خیمه ی زندگی انسان و اساسی ترین نیاز این زندگی بود، به گونه ای که زندگی کردن همان کارکردن بود و کارکردن همان زندگی کردن؛ بدون کار، انسان نمی توانست وجود داشته باشد.4- فراورده های طبیعت نه بر اساس این یا آن توانایی و ویژگی انسانها بلکه طبق نیاز آنان توزیع می شد. 5- بدیهی است که در چنین جامعه ای انسانها خود جامعه را اداره می کردند و به سازمانی به نام دولت بر فراز سر خود برای اداره ی جامعه نیاز نداشتند.

جامعه ی کمونیستی چیزی جز این نیست، و به این معناست که می گویم کمونیسم همزاد انسان است. اما همان عواملی که باعث پیدایش این جامعه شدند آن را به ضد خودش بدل کردند، و این طبیعی بود. در اینجا نیز پیشرفت جامعه جز از طریق پسرفت، که در واقع دورخیزی برای پیشرفت در سطحی بالاتر بود، ممکن نبود. رشد و تکامل ابزار کار و بدین سان تحول و گسترش فرایند کار به تولیدِ مازاد یعنی تولیدِ بیش از اندازه ی مصرفِ انسان آن روز انجامید. نخست، این تولیدِ مازاد امری تصادفی و گهگاهی بود و سپس به ذخیره برای روزهای دشوار و بحرانی و یا به بذر برای کشتهای آینده اختصاص داده شد. اما از این حد که گذشت به امری غیرتصادفی و پیوسته بدل شد و مالک خصوصی پیدا کرد، و چنین بود که مبادله ی محصول به وجود آمد. تولید دیگر نه تنها برای برآوردن نیازهای تولیدکنندگان بلکه برای فروش در بازار صورت می گرفت. به بیان دیگر، محصولات تولیدی فقط ارزش استفاده نداشتند بلکه ارزش مبادله پیدا کردند و به کالا تبدیل شدند. مالکیت خصوصی خود به معنای تقسیم اجتماعی کار بود. اما تقسیم کار آنگاه معنای واقعی پیدا کرد که کار فکری از کار مادی جدا شد و نخستین اندیشه پردازان به وجود آمدند، ایدئولوژی پردازانی که آفریننده ی هیچ گونه محصول مادی نبودند و از تولید و کار اضافی بردگانی که در جنگها به اسارت گرفته می شدند ارتزاق می کردند و، از همین رو، در کنار سیاستمداران و نظامیان و همچون بخشی از دولت به شکلهای گوناگون به انجام وظیفه ی خود یعنی توجیه نظم موجود می پرداختند. از جمله ی این توجیه ها یکی همین پنهان کردن، تحریف و وارونه نشان دادن این واقعیت است که پیش از جامعه ی طبقاتی، جامعه ی بی طبقه ی کمونیستی وجود داشته است. از همین روست که ارسطو در مقام یکی از این ایدئولوژی پردازان واقعیت فوق را این گونه وارونه نشان می دهد: «هیچ جامعه ای به وجود نمی آید مگر با تقسیم مردمِ آن به طبقات»1.

اما این وارونه نمایی تنها کار ایدئولوژی پردازان درباره ی کمونیسم نبوده و نیست. کار دیگر آنان، که شرح آن موضوع اصلی این مقاله است، پرده انداختن بر کمونیسم به عنوان جنبش واقعی و مادی و نمایش آن همچون ایده یا نظریه ی صرف – گیرم «انقلابی» –  بوده و هست. پس از شکل گیری جامعه ی طبقاتی، کمونیسم از میان نرفت (همچون پاره ی تن و همزاد انسان نمی توانست از میان برود) بلکه به شکل جنبش طبقه ی مخالفِ ستمِ طبقاتی به حیات خود ادامه داد، و این در حالی بود که ایدئولوژی پردازان طبقه ی حاکمِ جامعه با حذف جنبه ی جنبشی و مادیِ کمونیسم از آن همچون محصول صرف کار فکری یاد کردند، فکری که قرار است در جامعه پیاده شود و آن را به «جامعه ی مطلوب» تبدیل کند. تا آنجا که به این تحریف ایدئولوژیک مربوط می شود، نخستین نشانه های آن را در فلسفه ی سیاسی یونان باستان می توان یافت. برای مثال، ارسطو در کتاب سیاست، در کنار شرح و نقد دیدگاه افلاطون درباره ی «جمهوری» افلاطونی، به توضیح افکار نخستین کسانی می پردازد که مالکیت اجتماعی یا اشتراکی و بهترین شکل حکومت را مطرح کرده اند: اول، فالئاسِ کالسیدونی (اهل کالسیدون) که، به گفته ی ارسطو، «نخستین کسی بود که در اندیشه ی اصلاح نظام مالکیت افتاد و از این رو پیشنهاد کرد که املاک همه ی شهروندان باید برابر باشد.»2و، پس از او، هیپوداموسِ مِلِطی (اهل مِلِطوس) که، بازهم به گفته ی ارسطو، «نخستین کسی بود که با آن که در سیاست دست نداشت، درباره ی بهترین شکل حکومت نظر داد3

در دوران ظهور و حاکمیت بورژوازی مدرن در اروپا نیز کمونیسم همچون جنبشی که خود را «کمونیسم برابری طلب» می نامید در انقلاب کبیر فرانسه حضور داشت و در مقام جناح چپ و رادیکال بورژوازی نقش تأثیرگذاری در براندازی اشرافیت فئودالی ایفا کرد. اما رهبر این جنبش، گراچوس بابف، با آن که خود کارگر بود، از نظریه پردازان بورژوازی به ویژه ژان ژاک روسو الهام می گرفت و، بدین سان، به جای آن که بکوشد اهداف این جنبش کمونیستی را از درون مادیت خودِ جنبش استخراج کند(که البته در آن مقطع از رشد جنبش طبقه ی کارگر امکان پذیر نبود) آن را به قالب نظریه های بیرون از این جنبش و به طور مشخص نظریه ی «برابری طبیعی حقوق انسان ها» در می آورد.4

در قرن نوزدهم، طبقه ی کارگر انگلستان دوران نوپایی خود را تا حد زیادی پشت سر نهاد و در هیئت یک جنبش رشید و برومند کمونیستی به نام جنبش چارتیست پا به صحنه ی سیاست گذاشت. آنچه به عنوان کمونیسم کارل مارکس شناخته می شود چیزی جز واقعیت و مادیت این جنبش به ویژه بخش رادیکال و پیشرو آن نیست. مارکس در مانیفست کمونیسم برای مرزبندی با فرقه ­گرایی در جنبش کارگری و در واقع برای تأکید بر کمونیسم به عنوان جنبش اعلام کرد که «کمونیستها حزبی جدا از احزاب کارگری تشکیل نمی ­دهند، و اصول فرقه ­گرایانه ­ای ندارند که بخواهند جنبش کارگری را به قالب آنها درآورند.» او به این ترتیب اعلام کرد که اولاً «جنبش»­ی جدا از جنبش کارگری را تحت عنوان آنچه بعدها «جنبش کمونیستی» یا «حزب کمونیست» نامیده شد به­ رسمیت نمی ­شناسند و، ثانیاً، منظورش از حزب کارگری جنبش طبقاتی و سازمان یافته­ ی طبقه ­ی کارگر از نوع جنبش چارتیستهای انگلستان است. اساس کمونیسم مارکس به عنوان جنبش سرمایه ستیز طبقه ی کارگر و رویکرد او به سازمان ­یابی این طبقه نقد و نفی جدایی کارِ فکری از کارِ مادی است، نقدی که مارکس پیش‌ از مانیفست کمونیسم آن را در ایدئولوژی آلمانی این گونه بیان کرده بود: «تقسیم کار فقط آنگاه به­ راستی تقسیم کار می ‌شود که کار به کارِ فکری و کارِ مادی تقسیم می ‌شود (نخستین شکل ایدئولوژی ­پردازان، یعنی کاهنان [در مصر]، همزمان با این تقسیم کار به ­وجود می ­آید). از این لحظه به ­بعد، آگاهی می ­تواند واقعاً به ­خود ببالد که چیزی غیر از آگاهی به ­عملِ موجود است، که واقعاً نمایانگر چیزی است بی ‌آنکه چیزی واقعی را بنمایاند؛ از این لحظه به ­بعد، آگاهی می ­تواند خود را از جهان [مادی] رها سازد و به تولید تئوری «محض»، ایدئولوژی، فلسفه، اخلاقیات و نظایر آنها بپردازد.»5 چنانکه پیداست، مارکس، با گفتنِ این ­که «آگاهی»، یعنی کارِ فکریِ منفصل از کارِ مادی، «واقعاً نمایانگر چیزی است بی­ آنکه چیزی واقعی را بنمایاند»، برای جدایی کارِ فکری از کارِ مادی ویژگی دوگانه قائل می ­شود. از یک ‌سو، جدایی کارِ فکری را رهایی از قید و بند کارِ مادی می­داند، زیرا همچون هر تقسیم کاری، زمینه را برای رشد و افزایش بارآوری تولید، و در این مورد تولید فکری، فراهم می­ سازد. از سوی دیگر، حاصل این جدایی را نه تئوری انضمامیِ برخاسته از کارِ مادی بلکه تئوری انتزاعیِ محض، یعنی ایدئولوژی، فلسفه، اخلاقیات و نظایر آنها می ­داند، تئوری انتزاعی­ یی که چیزی واقعی را نشان نمی ­دهد و با نمایش برتری مغز بر دست و تعریف انسان به عنوان حیوانِ برخوردار از عقل درواقع زمینه را برای بقا و تداوم سلطه­ ی کارِ فکری بر کارِ مادی فراهم می ­سازد.

بدین سان، مارکس نخستین کسی است که پرچم کمونیسم را نه به عنوان آرمان یا دکترین یا مکتب فکری بلکه همچون جنبش واقعیِ خودآگاه طبقه ی کارگر برافراشت، جنبشی که متضمن وحدت کار مادی و کار فکری است و وضع موجود یعنی نظم سرمایه داری و به طور کلی جامعه ی طبقاتی را از میان بر می دارد: «کمونیسم برای ما اوضاع و احوالی نیست که باید استقرار یابد، آرمانی که واقعیت باید خود را با آن منطبق کند. ما کمونیسم را آن جنبش واقعی می ­دانیم که وضع موجودِ چیزها را از میان بر می­ دارد.»6 در یک کلام، کمونیسم مارکس شکل باواسطه یا برای خودِ پراکسیس طبقه ی کارگر است؛ یا، پراکسیس طبقه ی کارگر شکل بی واسطه یا درخودِ کمونیسم مارکس است. بر اساس نظر مارکس، هرکارگری یک کمونیستِ درخود است و هر کمونیستی یک کارگرِ برای خود.

اما کمونیسم مارکس بر بستر ضعف و ناتوانی طبقه ی کارگر جهانی، و در جریان فرایندی که با انگلس آغاز شد و از طریق کائوتسکی و پلخانف به لنین ختم شد، دگردیسی یافت و به ایدئولوژی «مارکسیسم» همچون تبلور کار فکریِ صرفِ روشنفکران بورژوازی تبدیل شد. پیشینه ­ی کاربرد واژه‌ ها‌ی «مارکسیست» و «مارکسیسم» به دورانِ پس از شکست کمون پاریس و سال­های پایانی و درواقع افول انترناسیونال اول باز می گردد، آنگاه که آنارشیستهای درون انترناسیونال، و در رأس آنها باکونین، بر زمینه­ ی این شکست و افول، با نیش و کنایه طرفداران مارکس را «مارکسیست» نامیدند. آنان، که خود را ضداتوریته می‌دانستند، به ­این ­ترتیب می­ خواستند طرفداران مارکس را تابع «اتوریته»ی او نشان دهند. هواداران مارکس در فرانسه، جایی که بیش از کشورهای دیگر محل جنگ و جدال این دو جریان بود، ابتدا این عنوان را نمی پذیرفتند. اما وقتی در«حزب کارگران فرانسه» بین «پوسیبیلیست­ها» و «گِدیست­ها» اختلاف پیش آمد، دومی ­ها برای آنکه وفاداری خود به مارکس را نشان دهند خود را «مارکسیست» نامیدند. موضع مارکس در قبال این عنوان همان جمله­ ی مشهور او در اواخر دهه­ ی هفتادِ قرن نوزدهم بود مبنی بر این­ که «یک نکته مسلم است و آن اینکه من «مارکسیست» نیستم». افزون بر این، مارکس پس از بازگشت از سفر کوتاهی به فرانسه در اواخر عمرش در سال 1882، که همزمان بود با برگزاری دو کنگره­ ی جداگانه از سوی دو جریان فوق، در نامه­ ای به انگلس به ­تاریخ 30 سپتامبر 1882 نوشت: «مارکسیستها و ضدمارکسیستها هر کاری از دستشان می ­آمد کردند تا سفرم به فرانسه را خراب کنند.»7 برخورد انگلس نیز در این مورد، تا پیش از مرگ مارکس، مؤید موضع مارکس بود. به گفته­ ی ماکسیمیلین روبل، انگلس «بهتر از هر کس دیگری می ‌دانست که این عنوان [مارکسیستی] خطر تحریف معنای ژرف نظریه­ ای را در بر دارد که باید بیان نظریِ یک جنبش اجتماعی در نظر گرفته شود و نه آیینی که کسی آن را برای خدمت به منافع نخبگان روشنفکر اختراع کرده است».8 اما انگلس کمتر از پنج سال پس از مرگ مارکس، در پیش­گفتار لودویک فویرباخ و پایان فلسفه ­ی کلاسیک آلمان، از «جهان ­بینی مارکسیستی» سخن گفت: «در این ‌میان، جهان ­بینی مارکسیستی نمایندگانی یافته است که از مرزهای آلمان و اروپا بسی فراتر می ­روند و به تمام زبانهای ادبی دنیا سخن می گویند».9 انگلس همچنین در نامه­ ای به لورا لافارگ (دختر مارکس و همسر  پُل لافارگ) به تاریخ 11 ژوئن 1889 نوشت: «اما برتری ما بر آنارشیستها را پس از 1873 جانشینان آنها به چالش کشیدند، و ازهمین­ رو من انتخابی نداشتم. اکنون ما با پیروزی بر آنها به دنیا نشان داده ­ایم که تقریباً تمام سوسیالیستهای اروپا «مارکسیست»اند. این مسئله آنها را دیوانه می‌کند که خودشان بودند که این نام را روی ما گذاشتند و اکنون تنها مانده ­اند تا هایندمن تسلایشان دهد.»10 پیداست که انگلس خرسند بوده که «مارکسیسم» و عنوان «مارکسیست» شهرت جهانی پیدا کرده بوده است. اما، بازهم به­ گفته ­ی ماکسیمیلین روبل، «هنگامی که انگلس تصمیم گرفت واژه‌ ها‌ی «مارکسیست» و «مارکسیسم» را از رقبای سیاسی ­اش بگیرد و به خود اختصاص دهد تا به ­این­ ترتیب یک عنوان خصم­ آمیز را به یک نام افتخارآمیز تبدیل کند، اصلاً فکر نمی‌کرد با این ژست مبارزه­ جویانه (یا تسلیم ‌طلبانه؟) به پدرخوانده­ ی اسطوره ­ای تبدیل می ‌شود که مقدر بود بر قرن بیستم حکومت کند».11

انگلس را به­ این ­ترتیب می­ توان بنیانگذار مارکسیسم نامید. انگلس همچنین نخستین کسی بود که برای مارکسیسم  سه جزء قائل شد که هر یک از آنها از منبعی خاص سرچشمه می­گرفت: جزءِ فلسفی از فلسفه­ ی کلاسیک آلمان، جزءِ اقتصادی از اقتصاد سیاسی انگلستان و جزءِ سیاسی از سوسیالیسم فرانسه. مارکس در هیچ­ جا دامنه ­ی نظریه ­اش را به سه جزءِ فلسفه و اقتصاد و سیاست فرو نکاهیده بود. او در جاهای مختلف به مسائل فرهنگی، حقوقی، هنری، ادبی، آموزشی و… نیز پرداخته بود و، مهم­تر از این، نه تنها بین سه جزءِ فوق نیز به نظمی سلسله مراتبی ــ به‌معنای تقدم فلسفه بر اقتصاد و سپس اقتصاد بر سیاست ــ  قائل  نبود بلکه اساساً فلسفه را به‌ عنوان ملکه یا پدرخوانده­ ی علوم به نقد کشید و به فراسوی آن گذر کرد. نخستین جایی که نظریه ­ی مارکس به سه جزءِ فلسفه و اقتصاد و سیاست تقسیم شده و با انتساب نظمی سلسله ­مراتبی به این اجزاء در واقع آنها به یک نظام فکری یا، به ­گفته ­ی انگلس، یک «جهان بینی» تبدیل شده ­اند کتاب انگلس به­ نام آنتی ­دورینگ است.

اما آن که از مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی نام برد و به این ترتیب آن را یکسره از کمونیسم مارکس به عنوان جنبش سرمایه ستیز طبقه ی کارگر متمایز ساخت، لنین بود: «چون هیچ ایدئولوژی مستقلی که خودِ توده‌ ها‌ی کارگر آن را در جریان جنبشِ خود فرموله کرده باشند نمی ­تواند وجود داشته باشد، پس فقط انتخاب یکی از این دو گزینه باقی می ­ماند: یا ایدئولوژی بورژوایی یا ایدئولوژی سوسیالیستی.»12 فشرده­ ی بحث لنین در کتاب چه باید کرد؟ این است که کارگران به ­خودیِ­ خود حداکثر می­ توانند به آگاهی اتحادیه ­ای (تریدیونیونی) دست پیدا کنند، یعنی حداکثر قادرند به ضرورتِ خواستهایی­ چون افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و اموری از این دست پی­ ببرند و از دولت بخواهند آنها را برآورده کند. آنان نمی­ توانند به آگاهی سوسیالیستی یعنی ضرورت الغای نظام سرمایه ­داری دست پیدا کنند و این آگاهی را روشنفکران بورژوا باید از بیرون طبقه ­ی کارگر به درون آن ببرند. لنین در فصل دوم  چه باید کرد؟ و برای اثبات این نکته که جنبش خودانگیخته ­ی طبقه­ ی کارگر نمی­ تواند به «ایدئولوژی مستقلی» برای خویش دست یابد به کائوتسکی استناد می‌ کند که می گفت: «سوسیالیسم و مبارزه­ ی طبقاتی در کنار هم، و نه از دل یکدیگر، به­ وجود می­ آیند؛ پیدایش آنها معلول شرایط متفاوتی است…حامل علم، پرولتاریا نیست بلکه روشنفکران بورژوا هستند: در ذهن افرادی از همین قشر بورژوا بود که سوسیالیسم مدرن پدید آمد، و همانها بودند که آن را به پرولترهای روشنفکر منتقل کردند، که به ‌نوبه­ ی خود و آنجا که شرایط اجازه  می ‌دهد آن را به ­درون طبقه­ ی پرولتاریا می­برند. بدین­ سان، آگاهی سوسیالیستی چیزی است که از بیرون به درون مبارزه ­ی طبقاتی پرولتاریا برده می‌شود و نه چیزی که به­ گونه­ ای خودانگیخته از دل این مبارزه بیرون می­ آید.13

بدین سان، برخلاف درک مارکس از سازمان ­یابیِ ضدسرمایه­ داریِ طبقه ­ی کارگر، که بر وحدت کارِ فکری و کارِ مادی مبتنی است، نظریه­ ی لنین مبنی بر این ­که دکترین سوسیالیستی(مارکسیسم) مستقل از جنبش خودانگیخته ­ی طبقه ­ی کارگر و در بیرون این جنبش به ­وجود می ­آید بر جدایی کارِ  فکری از کارِ مادی استوار است، جدایی ­یی که یک رکن اساسیِ جامعه ­ی بورژوایی را تشکیل می ‌دهد. این جدایی در نظریه­ ی لنین درباره ­ی سازمان­ یابی طبقه ­ی کارگر شکل جدایی «جنبش کمونیستی» از «جنبش کارگری» را به خود  می­ گیرد. عنوان فصل دوم چه باید کرد؟ چنین است: جنبش خودانگیخته­ ی توده‌ ها‌ و آگاهی سوسیال دموکرا­تها. لنین از همین­ جا به ­بعد جنبش سوسیال ­دموکراتیک (یا «کمونیستی») را از جنبش کارگری جدا می‌کند و در سراسر کتاب از دو جنبش مجزا و منفک از یکدیگر سخن می­گوید. او نه تنها هیچ ایراد و اِشکالی در این جدایی نمی ­بیند بلکه تمام انتقاد و حمله ­اش را متوجه جنبش خودانگیخته ­ی توده­ ی کارگران (وحدت درخودِ کار مادی و کار فکری) می‌کند، با این هدف که آن را به­ زعم خود «ارتقاء» دهد و به «جنبش کمونیستی» تبدیل کند. یعنی می­ خواهد جنبشی را که ذاتاً طبقاتی است به جنبشی تبدیل کند که در آن کارگربودنِ افراد تحت شعاع «انقلابی» ­بودن و مارکسیست ­بودنِ آنها قرار می­ گیرد. به نظر لنین، آنچه تبدیل جنبش خودانگیخته­ ی کارگران به «جنبش کمونیستی» را امکان پذیر می­ کند «آگاهی سوسیالیستی» است، که نه درون طبقه ­ی کارگر بلکه بیرون از این طبقه به ­وجود می ­آید و مارکسیستها باید آن را به درون طبقه ­ی کارگر ببرند. چنین بود که، پس از مارکس، پسرفتی که هدفش فروکاستن کمونیسم مارکس به ایدئولوژی مارکسیسم بود در لنین به سرانجام خود رسید.

پی نوشتها

1-ارسطو، سیاست، ترجمه ی حمید عنایت، انتشارات کتاب های جیبی، چاپ چهارم، 1364، ص 54.

2-همان، ص66. تأکید از من است.

3-همان، ص72. تأکید از من است.

4-نک به سند زیر درباره ی گروه «توطئه گران برابری طلب» در انقلاب کبیر فرانسه به تاریخ 1797:

Analysis of the Doctrine of Babeuf, Source: Ph. Buonarroti. La conspiration pour l’égalité, Editions Sociales, Paris. 1957; Translated for marxists.org by Mitchell Abidor.

5- Marx, Karl, Selected Writings, edited by David McLellan, Oxford University Press, 1990, p.167-8.

6- Ibid. p.171.

7-Rubel, M., “The Legend of Marx, or “Engels the Founder””, translated from the French by Rob Lucas for “Marx Myths and Legends”, 1972.

8- Ibid.

9-Marx, Karl and Engels, Frederick, Selected Works, Progress Publishers, 1970, p.584.

10-Rubel, M., “The Legend of Marx, or “Engels the Founder””, translated from the French by Rob Lucas for “Marx Myths and Legends”, 1972.

هایندمن، سوسیالیست انگلیسی و بنیانگذار «فدراسیون دموکرات» در سال 1881 بود که، پس از پذیرش برنامه­ ی سوسیالیستی، به «فدراسیون سوسیال دموکرات» تغییر نام داد. انگلس در نامه‌ ها‌یش اشارات زیادی به هایندمن دارد و در آنها رویکرد فرقه ­ای و آیین ­پرستانه­ ی او را محکوم می‌ کند.

11-Ibid.

12-Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.384.

13-Ibid, p.383-4

 

 

نقل از مجله ی «فرهنگ امروز»، شماره ی 25، اسفند 1397 .

«ساویتهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان» ابزار دست حزب بلشویک برای تصرف قدرت سیاسی

10 ژانویه

محسن حکیمی

نظر به رشد و مطرح شدن بحث شوراهای کارگری در جنبش کارگری ایران، مرور و یادآوری تجربیات تاریخی در این زمینه با هدف درس گرفتن از آنها  امری بس ضروری و مبرم است که غفلت از آن نتیجه ای جز تکرار  تجربیات شکست خورده نخواهد داشت. بی تردید، مهم ترین تجربه ی تاریخی در این مورد، که تحت عنوان «شورا» در جنبش کارگری ایران مطرح شده است، تجربه ی «ساویتهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان» در انقلاب اکتبر 1917 روسیه است. با این هدف است که سه فصل زیر از کتاب دگردیسی کمونیسم مارکس، از جنبش سرمایه ستیز طبقه ی کارگر به حزب ایدئولوژیک سرمایه داری دولتی را در اینجا بازنشر می کنم. فصل نخست با عنوان «قدرت گیری حزب بلشویک بر بستر انقلاب اکتبر 1917» با عزیمت از اوضاع ناشی از جنگ جهانی اول و نقش احزاب سیاسی در سازمان دهی «ساویتهای نمایندگان کارگران» (که سپس به «ساویتهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان» تبدیل شدند) به تجزیه و تحلیل شعار بلشویکیِ «تمام قدرت به ساویتها» و  وقایع سیاسی بین دو انقلاب فوریه و اکتبر 1917 می پردازد. فصل دوم با عنوان «دیکتاتوری دولت حزبی برای سلطه ی ایدئولوژیک کار فکری بر کار مادی»، با عزیمت از برنامه ی حزب بلشویک برای صلح، نان و زمین، به اوضاع پس از قدرت گیری بلشویکها و به طور مشخص به درک لنین از کنترل کارگری، انحلال مجلس موسسان، سرکوب احزاب سیاسی، توقیف مطبوعات و به طور کلی ممانعت از آزادی های سیاسی، پیروزی بلشویکها در جنگ داخلی، انحلال کمیته های کارخانه و ساویتها، سیاست نوین اقتصادی (نپ)، سرکوب قیام کرونشتات و تصفیه ی کامل حزب از مخالفان و بدین سان تثبیت دیکتاتوری حزب بلشویک می پردازد. در فصل سوم نیز، که عنوان «فروکاست مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا به مبارزه ی حزبی بورژوازی» را بر خود دارد، دیدگاه لنینیستیِ دانیل بن سعید، مارکسیست فرانسوی، درباره ی مبارزه ی طبقاتی به نقد کشیده می شود.

دی ماه 1397

 

1

قدرت  گیری حزب بلشویک بر بستر انقلاب اکتبر 1917

با شروع جنگ جهانی اول، سوسیال ­دموکراسیِ اروپا و در رأس آن احزاب مارکسیستیِ آلمان و روسیه ، سه موضع متفاوت در باره­ ی این جنگ گرفت: راست، چپ و میانه. موضع راست عبارت بود از دفاع نظامی از کشور خود در مقابل حمله ­ی کشورهای متخاصم. سردمدار این جریان، جناح راست حزب سوسیال ­دموکرات آلمان بود که نمایندگانش در مجلس این کشور به بودجه­ ی نظامیِ آلمان برای «دفاع» در مقابل حمله ­ی متفقین رأی مثبت دادند. در نقطه­ ی مقابل این جریان، طیفی متشکل از جناح چپِ سوسیال ­دموکراسی آلمان، منشویکهای چپ و حزب بلشویک قرار داشت که رادیکال ­ترین گرایش آن را لنین نمایندگی می‌کرد و شعار آن تبدیل جنگ جهانی به جنگ داخلی در هرکشور با هدف انقلاب و سرنگونی دولت حاکم درآن کشور بود، شعاری که پیاده­ کردن آن در روسیه­ ی تزاری مشغله ­ی فکریِ اصلیِ لنین دست کم تا انقلاب فوریه ­ی 1917 در روسیه بود. رهبر و  ایدئولوگ جریان میانه نیز کارل کائوتسکی، نظریه ­پرداز مارکسیست، رهبر سوسیال ­دموکراسی و از مراجع اصلیِ انترناسیونال دوم، بود که جنگ را نه برخاسته از نفس سرمایه ­داریِ امپریالیستی بلکه ناشی از سیاست نادرست طبقات سرمایه ­دار و دولتهای آنها در هر دو سوی جنگ می‌دانست، سیاستی که به نظر کائوتسکی اجتناب­ناپذیر نبود و می­توانست با «سیاست درست» جایگزین شود. لنین، که تا این زمان خود را متحد سیاسیِ کائوتسکی می‌دانست و در مبارزه با نارودنیکها، اکونومیستها و منشویکها به او استناد می‌کرد، به­تندی از او گسست و موضعش را درباره­ ی جنگ و سپس انقلاب و دولت پرولتری سخت به نقد کشید. مهم­ ترین اثر لنین درباره­ ی جنگ امپریالیستیِ اول کتاب امپریالیسم، بالاترین مرحله­ ی سرمایه­ داری است، که او بخشی از آن را به نقد موضع کائوتسکی درباره ­ی این جنگ اختصاص داد. لنین در این اثر می­نویسد:

اصل مسئله این است که کائوتسکی سیاست امپریالیسم را از اقتصاد آن جدا می‌کند، از الحاق مناطق دیگر همچون سیاستی سخن می‌گوید که سرمایه ­ی مالی آن را به سیاست­های دیگر «ترجیح»  می‌دهد، و درمقابلِ آن سیاست بورژواییِ دیگری را قرار می‌دهد که، به نظر او، بر مبنای همین سرمایه ­ی مالی امکان­پذیر است. … کائوتسکی می­گوید: امپریالیسم به­ معنی سرمایه ­داریِ کنونی نیست، بلکه فقط یکی از شکلهای سیاست سرمایه ­داری کنونی است. ما می­توانیم و باید با این سیاست، با امپریالیسم و سیاست الحاقِ مناطق دیگر و نظایر آنها، بجنگیم. این گفته ­ی کائوتسکی کاملاً قابل ­قبول به نظر می­رسد، اما درواقع شکل ظریف و ظاهرسازانه (و به همین دلیل خطرناک) دفاع از سازش با امپریالیسم است، زیرا «جنگیدن» با سیاست تراس­ها و بانکها بدون دست­ بردن به پایه ­ی اقتصادی آنها چیزی جز رفرمیسم بورژوایی و انفعال محض، چیزی جز زاهدمآبیِ خیرخواهانه و معصومانه، نیست. طفره رفتن از بیان تناقضهای موجود، فراموش ­کردن  مهم­­ ترینِ آنها، به­جای نشان­ دادنِ ژرفای کامل آنها ــ چنین است نظریه ­ی کائوتسکی، که هیچ وجه مشترکی با مارکسیسم ندارد.1

به نظر کائوتسکی، سیاست درستی که می­توانست جایگزین سیاست امپریالیسم شود و بر اساس آن کشورهای سرمایه­داری می­توانستند به­ جای جنگیدن با یکدیگر با هم متحد شوند و به بهره ­برداری مشترک از جهان بپردازند «اولتراامپریالیسم» بود، سیاستی که لنین آن را «اولترامزخرف» نامید.2

چنان­که می­بینیم، لنین، برخلاف کائوتسکی، سیاست امپریالیسم را بر اقتصاد آن مبتنی می‌کند و، تا آنجا که چنین است، می­توان نظریه­ ی او را ادامه­ ی رویکرد مارکس و کاربست ماتریالیسم تاریخی در زمینه­ ی تحول سرمایه­ داری دانست. اما هنگامی­که به منظور لنین از «اقتصاد» امپریالیسم   پی ­می­بریم، به این نتیجه می­رسیم که لنین در این مورد نیز با کائوتسکی وجه مشترک اساسی دارد و اختلاف آنها صرفاً به راه‌ها‌ی متفاوت­شان برای سازمان­دهی قدرت دولتی در راستای برپایی حکومت کارِ فکری بر کارِ مادی مربوط می‌شود. آنچه لنین درباره­ ی «اقتصاد» امپریالیسم می­گوید، که درواقع چکیده و فشرده ­ی کتاب امپریالیسم، بالاترین مرحله­ ی سرمایه­ داری است، حاوی پنج نکته­ ی اساسی است که او آنها را این­گونه بر می­شمارد:

1) تمرکز تولید و سرمایه به چنان مرحله ­ی بالایی از تحول می­رسد که به انحصار می­انجامد، انحصاری که نقش تعیین ­کننده ­ای در زندگی اقتصادی ایفا می‌کند؛ 2) ادغام سرمایه­ ی بانکی و سرمایه ­ی صنعتی و ایجاد یک الیگارشی مالی بر اساس این «سرمایه­ ی مالی»؛ 3) صادرات سرمایه به عنوان [پدیده ­ای] متمایز از صادرات کالا اهمیتی استثنایی پیدا می‌کند؛ 4) ایجاد تشکلهای سرمایه­ داری انحصاریِ بین­المللی که دنیا را بین خود تقسیم می‌کنند، و 5) تقسیم کل زمینهای دنیا در میان بزرگ­ترین قدرتهای سرمایه ­داری به ­پایان می­رسد.3

بنابراین، هنگامی که لنین از «دست­ بردن به پایه ­ی اقتصادی» امپریالیسم سخن می­گوید و نظریه­ ی خود را بدین وسیله از نظریه ­ی کائوتسکی متمایز می‌کند، منظورش این است که به­ جای مبارزه ­ی صرف با سیاست الحاقِ مناطق دیگر ــ که نظریه­ ی کائوتسکی بود ــ باید: 1) با انحصار مبارزه کرد، 2) با سیادت سرمایه ­ی مالی بر سرمایه­ ی صنعتی مبارزه کرد، 3) با صادرات سرمایه مبارزه کرد، 4) با تقسیم جهان از سوی کارتلها و تراستها مبارزه کرد، و سرانجام  5) با تقسیم زمینهای دنیا توسط بزرگ­ترین دولتهای سرمایه­ داری مبارزه کرد. ناگفته پیداست که، بر اساس نظریه ­ی مارکس، طبقه­ ی کارگر باید با تمام اینها مبارزه کند، زیرا آنها همه بر ضد این طبقه ‌اند. اما این مبارزات لزوماً به ­معنای مبارزه با سرمایه به ­معنای مورد نظر مارکس یعنی رابطه ­ی اجتماعیِ خریدوفروش نیروی کار و تولید ارزش اضافی نیست. لنین بعدها نیز امپریالیسم را «روبنای سرمایه ­داری» نامید، که به این معنا بود که مبارزه با امپریالیسم صرفاً مبارزه با روبنای سرمایه ­داری است و نه خودِ سرمایه ­داری. می­توان با انحصار سرمایه در دست کارتلها و تراستها، با سیادت سرمایه­ ی مالی، با صدور سرمایه، با تقسیم بازارهای جهان توسط سرمایه ‌ها‌ی انحصاری بزرگ و با تقسیم زمینهای جهان از سوی قدرتهای بزرگِ سرمایه ­داری مبارزه کرد، بی­آنکه خودِ سرمایه هدف قرار گیرد. اینها همه به‌ معنای مبارزه ­ی «ضدامپریالیستی» است، و مبارزه ­ی «ضدامپریالیستی» لزوماً مبارزه ­ی ضدسرمایه ­داری نیست. این را تاریخ مبارزه ­ی طبقه­ ی کارگر در قرن بیستم نشان  می‌دهد، تاریخی که با خون کارگرانی نوشته شده است که سیاهی لشکر و گوشت دَم توپ این یا آن بخش از طبقه ‌ی سرمایه ­دارِ کشورهای مستعمره و تحت ­سلطه­ ی امپریالیسم شدند، طبقه ­ای که فقط و فقط بر سر اختصاص سهم بیشتری از ارزش اضافیِ تولیدشده توسط طبقه ­ی کارگر با امپریالیسمِ سلطه ­گر اختلاف داشت و این اختلاف هیچ ربطی به مبارزه­ ی ضدسرمایه ­داری طبقه ­ی کارگر نداشت و ندارد. بر اساس همین جایگزینیِ مبارزه­ ی ضدسرمایه­ داری با «مبارزه ­ی ضدامپریالیستیِ» لنینی بود که احزاب مارکسیست ـ لنینیست در کشورهای مستعمره و تحت ­سلطه­ی امپریالیسم برای مبارزه­ ی یکسره ضدکارگری و به کلی ارتجاعیِ بورژوازی این کشورها با امپریالیسم خصلت «دموکراتیک» قائل شدند، همان خصلتی که لنین پیش‌تر، در مخالفت با رُزا لوگزمبورگ و در اثر خود به­نام حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، برای مبارزه ­ی ناسیونالیستیِ بورژوازی «ستمدیده» قائل شده بود. او در این اثر می­نویسد: «در ناسیونالیسم بورژواییِ هر ملت ستمدیده ­ای مضمون دموکراتیکِ عامی وجود دارد که برضد ستمگری است، و همین مضمون است که ما بی قیدوشرط از آن حمایت می‌کنیم.» 4 روشن است و نیازی به توضیح بیشتر ندارد که راهی که لنین در اینجا به طبقه­ ی کارگر نشان می­دهد نه ‌تنها به­ معنای مبارزه ­ی سرمایه ­ستیز این طبقه برای رهایی از جامعه ­ی طبقاتی به ­طور کلی ــ آن ­گونه که مارکس توضیح داده بود ــ نیست بلکه، با درآوردن این مبارزه به هیئت مبدل «مبارزه ­ی ضدامپریالیستی»، جنبش کارگری را به مسلخ رفرمیسم بورژوایی می ­برد، همان موضعی که او خود به ­درستی آن را به کائوتسکی نسبت می‌دهد.

نکته­ ی گفتنی اما این است که بسیاری از نظریه ­پردازان مارکسیست و مارکسیست- لنینیستِ کنونی، به اقتضای ایدئولوژی ­یی که آنان را به اسارت خود درآورده است، هنوز هم به نظریه­ ی لنین درباره ­ی خصلت «دموکراتیک» مبارزه­ ی بورژوازی ملت تحت­ستم استناد می‌کنند و از اهمیت کتاب امپریالیسم، بالاترین مرحله­ ی سرمایه­ داری در این مورد سخن می­گویند. ازجمله ­ی این نظریه­ پردازان یکی الکس کالینیکوس، متفکر مارکسیست، است. او، ضمن تأکید بر اهمیت این کتاب از نظر تجزیه و تحلیل استراتژیک سرمایه­ داری، می­نویسد:

[کتاب] امپریالیسم، با همه­ ی کاستیهایش، با جست ­و­ جوی علل بحران سرمایه ­داری در پیدایش مرحله ­ی جدیدی از رشد سرمایه ­داری که در آن رقابت اقتصادی و هماوردی­های ژئوپولیتیک درحال ادغام در یکدیگر بودند، و با طرح مجموعه ­ی جدیدی از وظایف سیاسی بر اساس ایجاد ائتلافی ضدامپریالیستی میان طبقه­ ی کارگرِ کشورهای پیشرفته و جنبشهای رهایی­ بخش ملی در مستعمرات، باعث شد که چپِ انقلابی در اوضاع  پیش­ بینی­ نشده­ ای که در پی وقوع جنگ جهانی اول و فروپاشی انترناسیونال دوم به‌ وجود آمد، راه خود را پیدا کند. 5

نخست اینکه کالینیکوس در اظهار نظر خود این گفته­ ی مارکس را در مانیفست کمونیسم نادیده می­گیرد که «به نسبتی که به استثمار فرد از فرد پایان داده شود استثمار یک ملت به دست ملت دیگر نیز پایان می­گیرد».6در نظریه ­ی لنین درباره­ ی امپریالیسم و، به تبع آن، در اظهار نظر کالینیکوس، گفته ­ی مارکس این شکل وارونه را به خود می­گیرد که گویا استثمار فرد از فرد است که به نسبت رفع ستم ملی (از طریق «ائتلاف ضدامپریالیستی میان طبقه‌ ی کارگرِ کشورهای پیشرفته و جنبش­های رهایی­ بخش ملی در مستعمرات») از میان برداشته می‌شود. ثانیاً، «جنبش رهایی ­بخش ملی در مستعمرات» جنبشی است سیاسی و، از نظر طبقه ­ی کارگر و بر اساس دیدگاه مارکس در اساسنامه­ ی انترناسیونال اول که می­گوید هرجنبش سیاسی باید درخدمت هدف رهایی اقتصادیِ طبقه ­ی کارگر قرار گیرد، این جنبش می‌بایست در خدمت مبارزه ­ی ضدسرمایه ­داری طبقه ­ی کارگر قرار گیرد. حال ­آنکه ائتلاف طبقه ­ی کارگر با این جنبش در جریان جنگ جهانی اول (به ‌‌توصیه ی لنین) و جنگ جهانی دوم (به ‌توصیه ­ی استالین و انترناسیونال سوم) نه تنها درخدمت رهایی طبقه ­ی کارگر از یوغ سرمایه نبود بلکه، درست برعکس، درخدمت تبدیل طبقه ­ی کارگر به گوشت دَم توپِ بورژوازی «دموکرات» بود، که در جنگ با فاشیسم منافع خاص خود را دنبال می‌کرد. اما آیا به ­این ­ترتیب طبقه ­ی کارگر با عدم ­ائتلاف با جنبش­های رهایی ­بخش ملی زمینه را برای تقویت و پیروزی فاشیسم آماده نمی‌کرد؟ پاسخ این پرسش مثبت است درصورتی که طبقه­ ی کارگر در این دو جنگِ جهانی موضع انفعال یا بی­طرفیِ مطلق اتخاذ می‌کرد. اما اگر طبقه­ ی کارگر در این جنگها موضعی مستقل اتخاذ می‌کرد و به­ جای سیاهی لشکر بورژوازی شدن در جنگِ امپریالیستیِ بلوک­های متخاصم سرمایه ­داری با یکدیگر، روی پای خود می­ایستاد و در همان­ حال برای رهایی اقتصادی از چنگ سرمایه جنبش­های سیاسیِ ضدجنگ را به زیر پرچم خود فرا می­خواند، نه تنها فاشیسم به ­دست یک نیروی سازمان­یافته ­ی سرمایه ­ستیز درهم شکسته می‌شد ــ شکستی که پیامدهایش بسی نویدبخش­تر و  سازنده ­تر از پیروزی دولتهای «متفقِ» سرمایه ­داری بر فاشیسم بود ــ بلکه اولاً بورژوازی «دموکرات» نمی­توانست پیروزی بر فاشیسم را به­ نام خود ثبت کند و، ثانیاً و مهم­تر از آن، به این بورژوازی فرصت بازسازی و تجدید قوا برای بیرون ­آمدن از بحران مرگبار خود داده نمی‌شد، به ­طوری که خودِ این بورژوازی نیز می­توانست مورد یورش طبقه­ ی کارگر قرار گیرد. چه ­بسا طبقه ­ی کارگر به‌علت عدم ­آمادگی در این جنگ مستقل با دنیای سرمایه ­داری شکست می­خورد، و با توجه به وضعیت آن زمانِ طبقه­ ی کارگر در سطح جهان به احتمال قوی چنین می‌شد. اما، تا آنجا که به تأثیر سازنده بر مبارزه‌ ی ضدسرمایه ­داری طبقه­ی کارگر مربوط می‌شود، تأثیر این شکستِ احتمالی به مراتب سازنده­ تر از «پیروزی» بر فاشیسم در زیر پرچم بورژوازی «دموکرات» بود، همان­ گونه که تأثیر شکست کمون پاریس بر مبارزه­ ی ضدسرمایه ­داریِ طبقه ­ی کارگر جهانی به ‌مراتب سازنده ­تر از پیروزی ­یی بود که کارگران پاریس ممکن بود در اتحاد با بورژوا-یونکرهای آلمان علیه لویی بناپارت و جمهوری ­خواهان فرانسوی به دست آورند. بنابراین، با توجه به نظریه­ ی مارکس، روشن می‌شود که آنچه کالینیکوس از آن به ‌عنوان «پیدا کردنِ راه توسط «چپ انقلابی» در پرتو تجزیه و تحلیل استراتژیک سرمایه ­داری در کتاب امپریالیسم لنین» یاد می‌کند چیزی جز پیدا­کردن راهِ اعزام طبقه ­ی کارگر به جنگ امپریالیستیِ دولتهای سرمایه ­داری برای تبدیل کارگران به سیاهی لشکر یک بلوک از این دولتها علیه بلوک دیگر نیست. به این معنا، تا آنجا که به طبقه­ ی کارگر مربوط می‌شود، استراتژی مورد نظرِ کالینیکوس «پیدا­کردن راه» نیست؛ گم­ کردن راه است.

حال ببینیم لنین، که زیر پوشش مبارزه ­ی «ضدامپریالیستی» در واقع همچون کائوتسکی کارگران را قربانی بورژوازی می‌کند، چرا در مخالفت با کائوتسکی تا آنجا پیش ­می­رود که او را «مرتد» خطاب می‌کند. پاسخ این پرسش، همان­ گونه که گفتم، به اختلاف دیدگاه لنین و کائوتسکی درباره ­ی انقلاب و دولت کارگری مربوط می‌شود. بنابراین، برای دست­یابی به جزئیات این پاسخ باید به کند­و­کاو در دو اثر مهم لنین یعنی دولت و انقلاب و انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد بپردازیم. این کند­وکاو در عین ­حال رویکرد لنین به انقلاب و دولت کارگری و سیر­و­سلوک او را در دوران پس از انقلاب اکتبر 1917 روشن می‌کند. اما این دو کتاب در فضای سیاسیِ روسیه در سالهای انقلابی 18- 1917 نوشته شدند، اولی پس از انقلاب فوریه  و دومی پس از انقلاب اکتبر. بنابراین، پیش از پرداختن به آنها لازم است به سیاست ­ورزیِ لنین در ماهها‌ی بین این دو انقلاب نگاه کنیم.

عامل اصلی و درواقع باروتی که انقلاب فوریه­ی 1917 را شعله­ور ساخت جنگ جهانی اول بود. زیر بار این جنگ بود که امپراتوری روسیه‌ی تزاری فروپاشید و سلطنت خاندان رومانف برای همیشه به موزه­ی تاریخ سپرده شد. قدرت سیاسیِ جایگزین حکومت تزاری قدرتی بود که خصلتی دوگانه داشت، از یک ‌سو «دولت موقتِ» احزاب بورژوازی لیبرال و مهم­ترینِ آنها، حزب «کادت»، که با بدنه­ ی حکومتِ سرنگون ­شده ­ی تزار پیوند نزدیکی داشت، و از سوی دیگر سازما­نهایی به نام «ساویتهای نمایندگان کارگران»(Soviets of Workers› Deputies) که در اصل در انقلاب 1905 از دل مبارزه­ ی کارگران بیرون آمده بودند اما حکومت تزاری آنها را سرکوب کرده بود، و در انقلاب فوریه­ی 1917 از سوی احزاب سیاسیِ اپوزیسیون سازمان داده شدند. فرق دیگر ساویتهایِ این دو مقطع زمانی حضور چشمگیر نمایندگان سربازان در ساویتهای 1917 از همان آغاز به علت اوضاع جنگی بود، به ­طوری که از 42 نفر عضو «کمیته ­ی اجرایی» ساویتها در اواخر مارس 1917 فقط 7 نفر کارگر بودند و بقیه‌ی اعضا را سربازان و روشنفکران وابسته به احزاب سیاسی تشکیل می­دادند.7چنین بود که ساویتهای 1917 نخست «ساویتهای نمایندگان کارگران و سربازان» و سپس ــ با جذب نمایندگان دهقانان ــ «ساویتهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان» نامیده  شدند. حضور نمایندگان سربازان و دهقانان در ساویتها نقش تعیین­کننده ­ای در تقویت نیروی بلشویکها در این تشکلها ایفا کرد، و درواقع شعارهای برنامه ­ایِ بلشویکها درمورد «صلح» و «زمین» از دل نیاز به همین تقویت نیروی حزب بلشویک در ساویتها برای کسب قدرت سیاسی بیرون آمد. اما نکته­ ی مهمی که درباره ­ی ساویتها باید گفت این است که اغلب از این سازما­نها به ­عنوان «شوراهای کارگری» به­ معنای تشکلهای­ مستقل و ضدسرمایه ­داریِ طبقه ­ی کارگر روسیه یاد می‌کنند (در ایران، ترجمه­ ی «ساویت» به «شورا» با همین دیدگاه صورت گرفته است). حال­آنکه ساویتها­ شورا به ­معنی تشکل مستقل و ضدسرمایه ­داریِ طبقه ­ی کارگر روسیه نبودند بلکه درواقع تشکلهایی­ بودند که، اگرچه در انقلاب 1905 به­ صورت خودجوش و در جریان اعتصاب عمومی بر ضد حکومت تزاری به­ وجود آمدند و گرایش داشتند که به سازمانهای مستقل و سرمایه ستیز تبدیل شوند، به ­سرعت به تشکلهای­ نمایندگان احزاب چپِ روسیه و به ­طور مشخص منشویکها­، بلشویکها و انقلابیون سوسیالیست (اس- ار) برای مبارزه­ ی سیاسیِ مشترک با سلطنت تزاری تبدیل شدند. اگر در انقلاب 1905، مدتی طول کشید تا احزاب سیاسیِ اپوزیسیون بر موج خودپویِ ساویتها­ سوار شوند و آنها را به مجامع نمایندگان خود تبدیل کنند، در انقلاب فوریه ­ی 1917، ساویتها از همان آغاز از سوی این احزاب سازمان داده شدند. 8 در این سازمان­دهی، به­ویژه منشویکها­ نقش مهم­تری از احزاب دیگر ایفا کردند. اما برای آنکه ببینیم ساویت چه­ گونه تشکلی بود بهتر است توصیف آنها را از زبان خودِ لنین و سپس تروتسکی بشنویم. تروتسکی کسی بود که در سازمان­دهی ساویتها­ نقش بس مهمی داشت و در هر دو انقلاب 1905 و 1917 از مسئولان تراز اولِ آنها بود.

نخستین واکنش لنین به ساویتها پاسخ او به پرسشی بود که بلشویکی به نام رادین در نشریه­ی نووایا ژیزن مطرح کرده بود: ساویتِ نمایندگانِ کارگران یا حزب؟ رادین به­این­ترتیب ساویت را بدیل و رقیب حزب بلشویک دانسته و با آن مخالفت کرده بود. اکثر بلشویکهای داخل کشور ابتدا همین موضع را نسبت به ساویتها اتخاذ کردند. آنها تا زمانی که ساویتها به عنوان «کمیته‌ ها‌ی اعتصاب» عمل می‌کردند و درگیر مسائل اقتصادی بودند میانه ­ی خوبی با این تشکلها داشتند و می­کوشیدند آنها را به زیرمجموعه­ ی حزب تبدیل کنند. اما پس از اعتصاب عمومیِ اکتبر 1905، که ساویتها خصلت آشکارا سیاسی پیدا کردند، بلشویکهای داخل به عنوان رقیب سیاسی با آنها برخورد کردند و از درِ مخالفت با آنها وارد شدند. 9 لنین در 2 نوامبر 1905 (زمانی که هنوز از خارج کشور به روسیه بازنگشته بود) در نامه ­ای به این نشریه نوشت: «فکر می‌کنم طرح مسئله به این شیوه نادرست است؛ بی­تردید باید هم  ساویتِ نمایندگانِ کارگران وجود داشته باشد و هم حزب.»10لنین در این نامه، علاوه بر اینکه وجود ساویت و حزب را در کنار یکدیگر لازم می­داند، پیوستن «کامل» ساویتها را به یک حزب خاص نیز توصیه نمی‌کند و می­نویسد: «فکر می‌کنم پیوستن کامل ساویت به یک حزب خاص مقرون به صلاح نباشد.» او کمی بعد به این نکته باز می­گردد و می­نویسد: «هنگامی که در نووایا ژیزن نامه ­ای از رفقای کارگرِ وابسته به حزب انقلابیون سوسیالیست را خواندم و دیدم اعتراض کرده ­اند که چرا صرفاً یکی از احزاب  باید دربرگیرنده­ ی ساویت باشد، نتوانستم به این نتیجه نرسم که از بسیاری جهاتِ عملی حق با این رفقای کارگر است.» اما بدیل لنین در مقابل وابستگیِ ساویتها به یک حزب خاص، نه استقلال آنها از احزاب سیاسی بلکه وابستگیِ آنها به چند حزب بود: بلشویکها و منشویکها (که در آن زمان زیر نام واحد «حزب سوسیال ­دموکرات کارگری روسیه» فعالیت می‌کردند) و انقلابیون سوسیالیست. او با غیرحزبی­ بودنِ ساویتها سخت مخالف بود و آن را بورژوایی می‌دانست. در همان نوامبر 1905 در یادداشتی با عنوان «از دشمن بیاموزیم» در مخالفت با نشریه ­ی ناشا ژیزن (ارگان جناح چپ حزب کادت) که نوشته بود سوسیال­ دموکرات­ها اصول خود را زیر پا گذاشته و مبارزه ­ی حزبی را جایگزین مبارزه­ ی طبقاتی کرده ­اند، چنین نوشت: «مرگ بر مبارزه­ ی غیرحزبی! مبارزه ­ی غیرحزبی همیشه و در همه جا سلاح و شعار بورژوازی بوده است.»11 مخالفت سرسختانه­ ی لنین با غیرحزبی ­بودنِ ساویتها به این دلیل بود که می­خواست آنها را به زیرمجموعه­ی حزب خود تبدیل کند. لنین، برخلاف بلشویکهای­ داخل که پس از سیاسی ­شدنِ ساویتها­ از آنها فاصله گرفتند، از همان سال 1905 دریافته بود که ساویتها را هراندازه هم که سیاسی باشند می­توان به زیرمجموعه­ ی حزب بلشویک تبدیل کرد. در واقع، چنان که وقایع سال 1917 نشان داد، او ساویتها را یکسره و به ­طور کامل وابسته به حزب بلشویک­ می­خواست، و پذیرش شرکت منشویکها­ و اس- ارها در آنها را امری صرفاً تاکتیکی می‌دانست. در عین ­حال،  با شرکت آنارشیستها در ساویتها سخت مخالف بود. در مقاله ­ای با عنوان سوسیالیسم و آنارشیسم در همان نوامبر 1905 می­نویسد:

کمیته­ ی اجراییِ ساویتِ نمایندگانِ کارگران دیروز، 23 نوامبر [1905]، تصمیم گرفت تقاضای آنارشیستها را برای نمایندگی در کمیته ­ی اجرایی و در ساویتِ نمایندگانِ کارگران رد کند. کمیته ­ی اجرایی خود دلایل زیر را برای این تصمیم برشمرده است: «1) در تمام فعالیتهای­ بین ­المللی، هیچ­گاه کنگره‌ ها‌ و کنفرانسهای سوسیالیستی نماینده ­ی آنارشیست نداشته اند، زیرا آنارشیستها مبارزه ­ی سیاسی را به‌ عنوان وسیله ­ی رسیدن به آرمان­هایشان به ‌رسمیت نمی­شناسند؛ 2) فقط احزاب می­توانند [در ساویتها] نماینده داشته باشند، و آنارشیستها­ حزب نیستند.» ما تصمیم کمیته­ ی اجرایی را کاملاً درست می­دانیم، و از نظر اصولی و نیز به لحاظ سیاست عملی برای آن اهمیت بسیار زیادی قائل هستیم.12

پیش از آنکه ادامه ­ی سخن لنین را نقل کنم، لازم است در همین جا به دو نکته ­ی مهم درباره ­ی نادرستیِ دلایل «کمیته ­ی اجراییِ ساویتِ نمایندگانِ کارگران» برای این تصمیم­ گیری اشاره کنم. نخست اینکه آنارشیستها از همان آغاز شکل­گیریِ انترناسیونال اول در این تشکل بین­المللی و سوسیالیستیِ طبقه ­ی کارگر نماینده داشتند و تنها در سالهای پایانیِ فعالیتِ آن بود که فقط شخص باکونین ــ آن هم نه به ­دلیل آنارشیست­ بودن بلکه به‌ علت توطئه بر ضد انترناسیونال ــ اخراج شد. بنابراین، این حکم که «در تمام فعالیتهای بین المللی، هیچ­گاه کنگره‌ها‌ و کنفرانسهای سوسیالیستی نماینده­ ی آنارشیست نداشته­اند» حکمی یکسره دروغین و نادرست است. شگفت­انگیزتر از نادانی و بی ­اطلاعیِ «کمیته ­ی اجراییِ ساویتِ نمایندگانِ کارگران» مُهر تأیید سفت و سختی است که لنین بر این حکم دروغین و بی ‌اساس می­زند. دوم، معنی این جمله که «فقط احزاب می­توانند در ساویت­ها نماینده داشته باشند و آنارشیستها حزب نیستند» این است که، از نظر «کمیته­ ی اجراییِ ساویتِ نمایندگانِ کارگران»، حتی سرمایه ­دارانِ متشکل در حزب بورژواییِ کادت هم می­توانسته­ اند در ساویتها­ نماینده داشته باشند اما کارگرانِ آنارشیست از داشتنِ نماینده در این تشکلِ کارگری محروم بوده ­اند. مُهر تایید محکم لنین بر این سرمایه ­نوازی و کارگرستیزیِ «کمیته ­ی اجراییِ ساویت نمایندگان کارگران» نیز نشان می‌دهد که او ــ دست‌ کم درسال 1905 ــ تا چه ­حد از دولت ­ستیزیِ آنارشیستها­ متنفر بوده است. لنین سخن خود را درباره ­ی «کمیته ­ی اجراییِ ساویت نمایندگان کارگران» چنین ادامه می‌دهد:

اگر ساویت را پارلمان کارگری یا ارگان خودگردانیِ پرولتری می‌دانستیم، آن­گاه البته نادرست می­بود اگر تقاضای آنارشیستها را رد می‌کردیم. … ما تصمیم کمیته ­ی اجرایی را تصمیم کاملاً درستی می­دانیم که به­ هیچ ­وجه با کارکردها، خصلت و ترکیب این تشکل مغایرت ندارد. ساویت نمایندگان کارگران نه پارلمان کارگری است نه ارگان خودگردانی پرولتری و نه ارگان هیچ­گونه خودگردانی، بلکه سازمانی است جنگنده برای دست­یابی به هدفهای معین. این سازمان جنگنده، بر اساس یک توافق جنگیِ موقت و نانوشته، شامل نمایندگان حزب سوسیال ­دموکراتِ کارگریِ روسیه (حزب سوسیالیسم پرولتری)، حزب «انقلابیون سوسیالیست» (نمایندگان سوسیالیسم خرده­ بورژوایی یا جناح چپ افراطی بورژوادموکراتهای­ انقلابی) و سرانجام بسیاری کارگران «غیرحزبی» است. … به تمام دلایل عملی، ساویتِ نمایندگانِ کارگران یک ائتلاف جنگیِ نوپا و گسترده از سوسیالیستها و دموکراتهای­ انقلابی است، و اصطلاح «انقلابیِ غیرحزبی» نیز البته بیانگر رشته ­ای از مراحل گذار از دومی به اولی است. بدیهی است که این ائتلاف برای رهبری اعتصابهای سیاسی و دیگر شکلهای فعال­تر مبارزه  برای دست­یابی به خواستهای دموکراتیکِ عاجلی که مورد پذیرش و تأیید اکثریت قاطع مردم قرار گرفته ­اند، ضروری است.13

چنان­که می­بینیم، لنین نه‌تنها استقلال ساویتها را از احزاب سیاسی به ‌رسمیت نمی­شناسد، نه ‌تنها از این تشکلها­ انتظار مبارزه­ ی ضدسرمایه ­داریِ را ندارد، بلکه سرسختانه با خودگردانیِ پرولتری و به ­طورکلی هرگونه خودگردانی مخالفت می‌کند. او به­ هیچ­ وجه نمی­خواهد توده­ ی کارگران و به ‌طور کلی مردم چیزی را، اعم از کارخانه یا مؤسسه یا جامعه، اداره کنند. به نظر او، حزب و حتی فرد حزبی است که جامعه و اجزای آن را مدیریت می‌کند و نه توده­ ی کارگران یا مردم  سازمان­یافته. در مورد ساویتها نیز لنین به ­روشنی می­گوید آنها سازمانهایی هستند که بر اساس توافق «موقت» نمایندگان دو حزب اصلیِ سوسیال ­دموکرات و انقلابیون سوسیالیست و برای مبارزه با رژیم تزاری و در نهایت سرنگونی این رژیم به­ وجود آمده­اند (نمایندگان مستقل کارگرانی هستند که در حالت گذار از دومی به اولی قرار دارند). واژه‌ ی «موقت» نیز هیچ معنایی ندارد جز اینکه با سرنگونی رژیم تزاری ساویتها­ هیچ محلی از اِعراب نخواهند داشت و باید قدرت سیاسی را تقدیم مدعی اصلیِ آن یعنی حزب بلشویک کنند، چنان که در انقلاب اکتبر 1917 کردند.

درک تروتسکی نیز از ساویتها نیز شبیه درک لنین است، با این تفاوتِ بی ­اهمیتِ صوری که او آنها را سازمانهای­ «غیرحزبی» می نامد. او در کتاب خود به  نام 1905 می­نویسد:

ساویتِ نمایندگانِ کارگران چه بود؟ ساویت در پاسخ به یک نیاز عینی به­ وجود آمد، نیازی که از دل رویدادها زاده شد. ساویت سازمانی بود که درعین آنکه مرجعیت و اقتدار داشت بر هیچ سنتی متکی نبود؛ می­توانست بی ­درنگ توده­ ی پراکنده ­ای از صدها هزار نفر انسان را دربرگیرد، بی­آنکه درواقع هیچ­ گونه ماشین تشکیلاتی داشته باشد؛ سازمانی بود که جریانهای انقلابیِ درون پرولتاریا را با هم متحد می‌کرد؛ قادر بود به­ گونه­ ای ابتکاری و خودانگیخته بر کارها نظارت کند ــ و مهم­تر از همه، می­توانست در عرض بیست و چهار ساعت از حالت مخفی بیرون آید و علنی شود. سازمان سوسیال دموکرات، که صدها کارگر پترزبورگ را به هم جوش می­داد و چند هزار کارگرِ دیگر از نظر ایدئولوژیک به آن وابسته بودند، می­توانست با توضیح تجربه ­ی بی­ واسطه ­ی توده ‌ها‌ به­کمک اندیشه­ ی سیاسی این کارگران را نمایندگی کند؛ اما نمی­توانست با این توده ‌ها‌ پیوند تشکیلاتیِ زنده برقرار کند، حتی اگر فقط به این دلیل بوده باشد که همیشه باید بخش اصلیِ کارهایش را در خفا و دور از چشم توده‌ ها‌ انجام می­داد. سازمان انقلابیون سوسیالیست نیز دچار همین بیماریِ حرفه­ ایِ پنهان­کاری بود، که بر اثر بی ­ثباتی و ناتوانی وخیم­تر می‌شد. اصطکاک دو جناحِ به یک سان قدرتمندِ سوسیال دموکرات با یکدیگر از یک ‌سو و مبارزه­ ی این هر دو جناح با انقلابیون سوسیالیست از سوی دیگر ایجاد یک سازمان غیرحزبی را به مسئله ­ای کاملاً ضروری تبدیل کرد. برای آنکه این سازمان در همان روزِ به وجود آمدنش از نظر توده‌ ها‌ مرجعیت و اقتدار داشته باشد باید به­ عنوان نماینده ­ی وسیع­ترین توده ‌ها‌ ظاهر می‌شد. این امر چه­ گونه می­توانست انجام گیرد؟ پاسخ این پرسش مورد توافق همگان بود. چون تنها فرایند تولید بود که توده ‌ها‌ی پرولتری را که از نظر تشکیلاتی هنوز کاملاً  بی ­تجربه بودند به یکدیگر پیوند می­زد، پس نمایندگی [در ساویت] باید بر ساختار کارخانه ‌ها‌ و کارگاه ‌ها‌ منطبق می‌شد. به ­این ­ترتیب، ساویت از سنت تشکیلاتیِ کمیسیون سناتور شیدلوفسکی بهره گرفت.14

کمیسیون شیدلوفسکی ارگانی دولتی بود که می­خواست با شرکت نمایندگان کارگران (هر پانصد کارگر یک نماینده) علت اعتصابها و اعتراضهای کارگران را در سال 1905 بررسی کند و به دولت گزارش دهد. تروتسکی در پانوشتِ همان صفحه در توضیح جمله ­ی اخیر خود درباره ­ی چه­ گونگی نمایندگی کارگران در ساویتها می­نویسد: «برای هر 500 کارگر یک نماینده انتخاب شد. واحدهای صنعتیِ کوچک برای مقاصد انتخاباتی به ­صورت گروه ‌ها‌ی صنعتی در هم ادغام شدند. اتحادیه ‌ها‌ی کارگریِ نوپا نیز از حق داشتنِ نماینده [در ساویتها­] برخوردار شدند. با این همه، باید گفت که برای رعایت این هنجارهای عددی زیاد سخت­گیری نمی‌شد؛ در برخی موارد هر نماینده فقط دویست یا صد و حتی شمار کمتری از کارگران را نمایندگی می‌کرد.»   چنان­که می­بینیم، در توصیف تروتسکی از ساویتها اولاً هیچ اشاره ­ای به ساویت به عنوان سازمان ضدسرمایه داریِ توده‌ها‌ی کارگر نمی‌شود. ثانیاً، کمترین نشانی درباره­ ی استقلال این تشکل از احزاب سیاسی وجود ندارد. سهل است، به نظر تروتسکی، ساویت بدون رهبری بلشویکها­ اساساً پوچ بود و حتی برای زمانی اندک نیز نمی­توانست به موجودیت خود ادامه دهد. او این نظر خود را بعدها در سال 1938 در تبعید و در مقاله ­ی هیاهو بر سر کرونشتات بیان کرد. به ­این ­ترتیب، تروتسکی، چه زمانی که منشویک بود و چه آن­گاه که بلشویکی دوآتشه شد، هویت و موجودیت ساویتها­ را در گرو وابستگیِ آنها به احزاب سیاسی می‌دانست. او، در کتاب 1905، می­نویسد ساویت در پاسخ به یک «نیاز عینی» به ­وجود آمد که همانا اتحاد و مبارزه‌ ی سیاسیِ مشترک احزاب سیاسی بود. به ­عبارت دیگر، با آنکه ساویتها­ در جریان اعتصابهای­ اقتصادی طبقه­ ی کارگر روسیه به ­وجود آمدند، اما نیاز احزاب بورژوایی برای مبارزه با تزاریسم بود که آنها را به تشکلهای سیاسیِ ضدتزاری تبدیل کرد. ساویتها­، چه در انقلاب 1905 و چه به ­ویژه در انقلاب فوریه ­ی 1917، به علت ضعف و ناتوانی طبقه­ ی کارگر روسیه در مبارزه­ ی سیاسیِ مستقل با سرمایه­ داری، به ظرف مشترک احزاب چپ روسیه، یعنی انقلابیون سوسیالیست، منشویکها­ و بلشویکها، برای مبارزه­ ی سیاسی بدل شدند.

روشن است که، همان­ گونه که لنین خود می­گوید، فقط اعضا و هواداران این احزاب نبودند که ساویتها را تشکیل می­دادند. کارگران «مستقل» و غیرحزبی نیز در ساویتها حضور داشتند. اما اولاً شمار این کارگران چندان زیاد نبود و، ثانیاً، «استقلال» این کارگران عمدتاً از آن رو بود که آنها هنوز حزب خود را انتخاب نکرده بودند. بسته به واکنش احزاب به وقایع سیاسیِ روز از آنها دور یا به آنها نزدیک می‌شدند. و همین دوری و نزدیکی این کارگران و نیز تغییر موضع کارگران حزبی بود که وزن احزاب سیاسی را در ساویتها­ جا به ­جا می‌کرد. در چنین حالتی، کارگرانِ واقعاً مستقل از احزاب که با عملکرد فرقه ­ایِ احزاب میانه ­ای نداشتند نمی­توانستند برای مدت زیادی در ساویتها باقی بمانند و همین بیرون رفتنِ آنها، این تشکل­ها را بیش از پیش به عرصه ­ی لشکرکشی‌های حزبی برای تسخیر آنها از درون تبدیل می‌کرد، لشکرکشی ­یی که بر بستر ناتوانیِ ساویتها در روی ­پای ­خود­ ایستادن در مبارزه با سرمایه­داری آنها را به زائده­ ی حزب پیروز تبدیل می‌کرد، چنان که درنهایت زائده ­ی حزب بلشویک شدند. در این به ­اصطلاح سازمانهای­ «غیرحزبی»، هرحزبی ضمن دنبال­ کردن منافع حزبیِ خاصِ خود، که به ‌معنی تلاش برای حذف احزاب دیگر از ساویتها­ یا دست­ کم تضعیف قدرت آنها در این تشکلها بود ــ تلاشی که خود را به صورت «اصطکاک» بلشویکها و منشویکها با یکدیگر از یک‌ سو و مبارزه­ ی آنها با اس – ار ها از سوی دیگر نشان می­داد ــ در ائتلافی «موقت» با احزاب دیگر برای سرنگونی رژیم تزاری مبارزه می‌کرد. این ائتلاف احزاب سیاسیِ رژیم­ ستیز، برای آنکه در نگاه مردم به یک بدیل سیاسیِ مرجع و مشروع در مقابل رژیم تزاری تبدیل شود، می­بایست به صورت مبارزه­ ی توده‌ ها‌ی کارگر با این رژیم ظاهر می‌شد، و گرنه مردم به آن اقبالی نشان نمی­دادند. چنین بود که ساویت به صورت تشکل نمایندگان توده ­ی کارگران، آن هم کارگران تولیدکننده، پا به دنیا گذاشت. بنابراین، ساویتها نه شوراهای مستقل و سرمایه­ ستیز توده ‌ها‌ی طبقه ­ی کارگر بلکه تشکلهای­ کارگریِ نامتکی ­به­ خودی بودند که، با آنکه در آغاز بر بستر عینی انقلاب اجتماعی و ضدسرمایه ­داری طبقه­ ی کارگر روسیه شکل گرفتند و در اصل از دل «کمیته‌ها‌ی اعتصابِ» کارگران در انقلاب سال 1905 بیرون آمدند، کارکرد بعدی­شان چیزی جز سواری ­دادن به احزاب سیاسی و تبدیل­شدن به محمل اتحاد «جریانهای انقلابیِ درون پرولتاریا»  برای دست­یابی به قدرت سیاسی نبود، چنان­که با سرانجام­ یافتن مسئله­ ی قدرت سیاسی در انقلاب اکتبر 1917 ضرورت وجودیِ خود را از دست دادند و پس از این انقلاب به ­تدریج در بوروکراسی حزبی ـ دولتی منحل شدند.

اشاره کردم که با انقلاب فوریه­ ی 1917 و سرنگونی تزار، قدرت سیاسیِ دوگانه ­ای شکل گرفت که هم راستِ بورژوازی و هم چپِ بورژوازی در آن سهیم بودند. لنین، که در اوایل آوریل 1917 از سوئیس به روسیه بازگشت، در برخورد با این قدرت دوگانه شعار «تمام قدرت به ساویتها» را مطرح کرد، که در تزهایی بیان شد که به تزهای آوریل معروف است. در تز دوم از تزهای آوریل چنین آمده است:

وجه مشخصه ­ی اوضاع کنونیِ روسیه این است که کشور درحال گذار از مرحله­ ی اول انقلاب ــ که به علت ناکافی ­بودنِ آگاهی طبقاتی و تشکل پرولتاریا  قدرت را به بورژوازی سپرد  ــ  به مرحله­ ی دوم آن است، که باید قدرت را به پرولتاریا و فقیرترین قشرهای دهقانان بسپارد. ویژگی این گذار از یک‌ سو وجود حداکثر حقوق قانوناً به ‌رسمیت ­شناخته شده (روسیه اکنون آزادترین کشورِ درحال­ جنگِ جهان است) و از سوی دیگر فقدان اِعمال خشونت نسبت به توده ‌ها‌ و، سرانجام، اعتماد نامعقول مردم به دولت سرمایه ­داران، یعنی بدترین دشمنان صلح و سوسیالیسم، است.15

لنین، در دو تاکتیک سوسیال ­دموکراسی در انقلاب دموکراتیک، انقلاب 1905 روسیه را «انقلاب دموکراتیک به رهبری طبقه ­ی کارگر» و هدف آن را استقرار «دیکتاتوری انقلابی ­دموکراتیک پرولتاریا و دهقانان» می­داند. این انقلاب به این هدف نرسید و شکست خورد. بنابراین، بر اساس دیدگاه لنین در دو تاکتیک، انقلاب فوریه ­ی 1917 در صورتی می­توانست پیروز تلقی شود که به همان هدف تحقق ­نیافته ­ی انقلاب 1905 دست می­یافت. اما، چنان که لنین در تز فوق از تزهای آوریل می­گوید، این انقلاب «به علت ناکافی ­بودنِ آگاهی طبقاتی و تشکل پرولتاریا» قدرت را نه به پرولتاریا و دهقانان بلکه به بورژوازی سپرد. پس، قاعدتاً، طبق همان دیدگاه لنین، پس از انقلاب فوریه ‌ی 1917 نیز روسیه باید همچنان در «مرحله­ ی انقلاب دموکراتیک» به ‌سر می­برد. اما، چنان­که در تز فوق می­بینیم، لنین از «گذار» از مرحله­­ ی انقلاب دموکراتیک به مرحله­ ی انقلاب سوسیالیستی سخن می­گوید. چرا؟ زیرا برای لنین این­گونه مرحله ­بندی انقلاب فقط جلو صحنه­ ی سیاست­ ورزی است و پشت ­صحنه­ ی سیاست­ ورزی چیز دیگری است. برای لنین، اساس مسئله­ ی سیاست ­ورزی عبارت است از کسب قدرت سیاسی به­کمک حزب و استقرار سرمایه داری دولتی، که او آن را «سوسیالیسم» می­داند. لنین، بسته به آنکه این پشت ­صحنه با کدام جلو صحنه بهتر متحقق می‌شود، این جلو صحنه را گاه «انقلاب دموکراتیک» و گاه «انقلاب سوسیالیستی» می‌داند. در سال 1905، کسب قدرت سیاسی با جلو صحنه ­ی «انقلاب دموکراتیک» بهتر به سرانجام می­رسید، زیرا احزاب بورژوازی لیبرال نیز در اپوزیسیون بودند و رقابت با آنها مستلزم اتحاد با «خرده­بورژوازی دموکراتِ انقلابی» بود، حال آنکه پس از انقلاب فوریه­ ی 1917، قدرت سیاسی با جلو صحنه­ ی «انقلاب سوسیالیستی» بهتر به دست می­آمد، زیرا در این هنگام کارگرانِ متشکل در ساویتها در مقابل بورژوازی لیبرال قد عَلَم کرده و یک پای قدرت سیاسی به­ شمار می­آمدند، و ساویتها همان تشکلهایی بودند که، چنان­که گفتم، به تشخیص لنین، می­توانستند به زیرمجموعه‌ ها‌­ و در واقع محملهای­ مناسب حزب بلشویک برای کسب قدرت سیاسی تبدیل شوند.

چنین است که لنین در آوریل 1917  با شعار «تمام قدرت به ساویتها­» خواهان انتقال مسالمت ­آمیز قدرت از احزاب بورژوازی لیبرال به ساویتها­ یعنی تشکل مشترک احزاب منشویک، بلشویک و  اس – ار می‌شود. در این تشکل مشترکِ حزبی، بنا به اعتراف خودِ لنین در تز چهارم از همین تزهای آوریل ، حزب بلشویک اقلیتی کوچک بود:

باید به این واقعیت اعتراف کرد که حزب ما در بیشتر «ساویتهای نمایندگان کارگران» اقلیت و آن هم اقلیتی کوچک است، اقلیتی که در مقابل بلوکی از تمام عناصر اپورتونیستِ خرده ­بورژوا قرار دارد، از سوسیالیستهای­ خلقی و انقلابیون سوسیالیست گرفته تا «کمیته­ی سازمان­ده» (چخئیدزه، تِسِرِتلی و دیگران)، استکلف و دیگران، که به نفوذ بورژوازی تن در داده ­اند و این نفوذ را در میان پرولتاریا گسترش می­دهند. … تا زمانی که در اقلیت هستیم کار ما انتقاد و نشان ­دادن خطاها و درهمان­ حال تبلیغ ضرورت انتقال کل قدرت دولتی به «ساویتهای­ نمایندگان کارگران» است، تا مردم به یاری تجربه ­شان اشتباهها‌ی خود را برطرف کنند.16

همان ­گونه که جمله ­ی اخیر نشان  می‌دهد، به نظر لنین، شعار «تمام قدرت به ساویتها» تا زمانی حقانیت داشت که بلشویکها در ساویتها در اقلیت بودند. به محض تغییر توازن قوا به سود بلشویکها، این شعار نیز باید منتفی می‌شد و در واقع به شعار تمام قدرت به بلشویکها تبدیل می‌شد. به ­بیان دیگر، از نظر لنین، این شعار تاکتیکی بود که بلشویکها با طرح و تبلیغ آن، احزاب سیاسیِ دیگر را برای مردم افشا می‌کردند تا حقانیت خود را به آنها نشان دهند و بدین ­سان از اقلیتِ ساویتها به اکثریتِ آنها تبدیل شوند. با این همه، از نظر لنین، احراز اکثریت در ساویتها شرط اقدام بلشویکها­ برای کسب قدرت سیاسی نبود. برای لنین، مهم این بود که آیا این اقدام با موفقیت انجام خواهد شد یا نه. البته یک شرط این موفقیت برخورداری از حمایت کارگران بود. اما لنین کسی بود که اگر اوضاع سیاسی را برای کسب قدرت سیاسی مناسب می­دید ــ اوضاعی که بی ­تردید بر اثر جنگ به ویژه در روسیه­ی سال 1917 به­ وجود آمده بود ــ بی­ درنگ فرمان قیام را صادر می‌کرد، همان ­گونه که در اکتبر 1917 صادر کرد. بنابراین، به نظر لنین، کسب قدرت سیاسی از سوی بلشویکها حتی درحالتی که آنها در ساویتها در اقلیت بودند نه تنها مُجاز بلکه لازم و ضروری بود. به نظر لنین، حزب بلشویک در همه حال باید آماده ­ی به ­دست ­گرفتن قدرت می­بود. وقتی تِسِرِتلیِ منشویک، وزیر پست­ و­ تلگرافِ دولت موقت، در کنگره­ ی اول ساویتها­ در ژوئن  1917 گفت «هیچ حزبی در روسیه وجود ندارد که برای به­ دست­ گرفتن تمام قدرت اعلام آمادگی کند»، لنین این­گونه به او پاسخ داد: «وجود دارد! هیچ حزبی نمی­تواند از این کار سر باز زند و حزب ما نیز  بی ‌تردید این کار را نمی‌کند: حزب ما هر لحظه آماده است تمام قدرت را به دست گیرد.»17 آنچه لنین را از منشویکهایی­ چون تِسِرِتلی و امثال او متمایز می‌کند و در­ عین­ حال موفقیت او را  باعث می‌شود همین واقع ­بینی و صراحت در بیان اهداف و نظرات خود است. لنین این نکته را فاش می­گوید و به­ هیچ ­وجه آن را پنهان نمی‌کند که هدف هرحزب سیاسی به ­دست­ گرفتن تمام قدرت در هر لحظه ­ی ممکن است. احزابی که این واقعیت را لاپوشانی می‌کردند در قیاس با لنین و حزب او ریاکار و عوام ­فریب بودند.

لنین واقعیتِ روسیه­ ی سال 1917 و نقش جنگ را در به­ قدرت ­رساندن احزاب اپوزیسیون به ­درستی تشخیص داده بود و، از همین رو، در حزب بلشویک چنان روحیه ‌ای دمیده بود که این حزب هر لحظه خود را آماده به‌ چنگ­ آوردن قدرت سیاسی می­دید. همین روحیه بود که، در اوایل ژوئیه ‌ی 1917، در جریان اعتراض خودجوش و در ­عین­ حال خشمگینانه ­ی مردم پتروگراد به فقر و فلاکت و قحطی، بدنه­ ی حزب بلشویک را بی ­آنکه به­ طور رسمی فرمان قیام را دریافت کرده باشد به اقدام مسلحانه بر ضد دولت موقت کشاند، اقدامی نافرجام که با آنکه سرانجام از سوی رهبری حزب بلشویک کنترل شد سخت به زیان این حزب تمام شد و جایگاه آن را در ساویتها بیش از پیش تضعیف کرد. پس از این واقعه بود که احزاب اس – ار و منشویک و دولت موقت فرصت را هم برای سرکوب قیام خودجوش مردم و هم برای تسویه­ حساب سیاسی با بلشویکها­ خاصه شخص لنین مغتنم شمردند، روزنامه ­ی پراودا و سایر نشریات بلشویکی را توقیف کردند و شماری از فعالان بلشویک را بازداشت و حتی یکی از آنها را اعدام کردند. افزون بر این، آنها اتهام جاسوسیِ لنین برای دولت آلمان و حتی همکاری او را با سازمان امنیت حکومت تزاری (اُخرانا) مطرح کردند، به ­طوری که لنین مجبور شد مخفی شود و برای مدتی به فنلاند گریخت. از سوی دیگر، لنین نیز، که منتظر فرصت بود تا سوار­شدن حزب بلشویک بر موج اعتراض مردم برای به­ دست ­گرفتن تمام قدرت را توجیه کند، اعلام کرد که پس از واقعه­ ی روزهای سوم و چهارم ژوئیه اوضاع سیاسی به ­لحاظ «عینی» تغییر کرده، ساویت­ های موجود «خیانت» کرده ­اند18و دیگر شعار «تمام قدرت به ساویتها» منتفی است. او در اواسط ژوئیه در مقاله­ ی درباره­ ی شعارها چنین نوشت:

شعار تمام قدرت به ساویتها­ در دوره ­ای از انقلاب ما ــ یعنی از 27 فوریه تا 4 ژوئیه ــ که اکنون به­ طور قطعی سپری شده است، صحیح بود. اما این شعار اکنون دیگر آشکارا صحت خود را از دست داده است. بدون درک این نکته، هیچ یک از مسائل مبرم روز را نمی‌توان فهمید. هر شعار خاصی را باید از مجموع ویژگیهای خاصِ یک وضعیت سیاسیِ معین نتیجه گرفت. و وضعیت سیاسیِ کنونی در روسیه، پس از 4 ژوئیه، در اساس با وضعیت روزهای بین 27 فوریه تا 4 ژوئیه فرق دارد. در آن دوره­ ی سپری شده ­ی انقلاب، به اصطلاح «قدرت دوگانه»­ای در کشور وجود داشت که هم از نظر مادی و هم به لحاظ شکلی بیانگر شرایط نامعین و گذرای قدرت دولتی بود. فراموش نکنیم که امر قدرت مسئله­ ی اساسی هر انقلابی است. در آن زمان، قدرت دولتی بی ­ثبات بود. این قدرت با توافق داوطلبانه بین دولت موقت و  ساویتها تقسیم شده بود. ساویتها تشکل نمایندگان توده ­ی کارگران و سربازان مسلحِ آزاد ــ یعنی رها از فشار خارجی ــ بودند. مسئله ­ی واقعاً مهم این بود که اسلحه در دست مردم بود و هیچ فشاری از خارج بر مردم وارد نمی‌شد. این همان چیزی بود که راه را برای پیشروی مسالمت ­آمیز انقلاب باز و تضمین می‌کرد. شعار «تمام قدرت به ساویتها­» شعاری بود که گام بعدی، گامِ بلافاصله ممکنِ این راه مسالمت ­آمیز تحول را بیان می‌کرد. شعاری برای تحول مسالمت آمیز انقلاب بود، تحولی که در فاصله­ ی بین 27 فوریه تا 4 ژوئیه ممکن و البته کاملاً مطلوب بود، اما اکنون کاملاً ناممکن است.19

نظر لنین درباره ­ی کنارگذاشتنِ شعار «تمام قدرت به ساویتها­» سپس به تأیید کنگره ­ی ششم حزب بلشویک (در تاریخ 23 ژوییه تا 3 اوت 1917) نیز رسید و این کنگره شعار «دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان» ــ شعار انقلاب دموکراتیک سال 1905(!) ــ را جایگزین آن کرد.

به ­این ­ترتیب، به نظر لنین، تا پیش از روزهای سوم و چهارم ژوئیه­ی 1917، قدرت سیاسی می­توانست به ­صورت مسالمت ­آمیز از بورژوازی لیبرال به احزاب اس- ار، منشویک و بلشویک منتقل شود. روشن است که منظور لنین از طرح شعار «تمام قدرت به ساویتها» این نبود که بلشویکها  قدرت را با منشویکها­ و انقلابیون سوسیالیست تقسیم کنند. هدف لنین، چنان که رویدادهای بعدی نیز به ­وضوح نشان داد، انتقال تمام قدرت به بلشویکها بود، و شعار «تمام قدرت به ساویتها» فقط و فقط وسیله ­ای تاکتیکی برای دست­یابی به این هدف بود. او در همین مقاله ­ی درباره­ ی شعارها به ­صراحت می­نویسد منظورش از انتقال مسالمت ­آمیز قدرت نه تنها انتقال قدرت از حزب کادت به ساویتها­ بلکه انتقال قدرت از احزاب  اس- ار و منشویک به حزب بلشویک است، که به نظر او در فاصله ­ی بین 27 فوریه تا 4 ژوئیه امکان ­پذیر بوده و پس از آن ناممکن شده است:

منظور از انتقال مسالمت ­آمیز قدرت تنها این نیست که در آن زمان (از 27 فوریه تا 4 ژوئیه) هیچ کس، هیچ طبقه­ و هیچ نیرویی، هراندازه مهم، نمی­توانست در برابر انتقال قدرت به ساویتها مقاومت کند و مانع آن شود. نکته فقط این نیست. در آن زمان، تحول مسالمت ­آمیز حتی به این معنا نیز ممکن بود که مبارزه ­ی طبقات و احزابِ درون ساویتها­ به مسالمت ­آمیزترین و بی­دردترین شکل انجام پذیرد، به ­شرط آنکه انتقال کامل قدرت [از بورژوازی لیبرال] به ساویتها در زمان مناسب انجام می­گرفت.20

بنابراین، موضع لنین درباره ­ی منتفی­ شدنِ شعار «تمام قدرت به ساویتها‌» نوعی زمینه ­چینیِ نظری برای حقانیت ­بخشیدن به اقدام مسلحانه ­ی بلشویکها با هدف کنارزدن قهرآمیز کادتها، اس- ارها و منشویکها از قدرت بود، و الّا نه «اوضاع عینی» تغییر «اساسی» کرده بود و نه ساویتها­ «خیانت» کرده بودند. تاکتیکی ­بودن این ادعاها اَظهرمنِ­الشمس بود، چرا­که اگر ساویتها­ واقعاً خیانت کرده بودند چرا بلشویکها و در رأس آنها لنین همچنان در این تشکلهای «خائن» به طبقه­ ی کارگر باقی ماندند و آنها را ترک نکردند؟ حقیقت این بود که بلشویکها در آن زمان حداکثر ده تا پانزده درصد نیروی ساویتها را تشکیل می­دادند21 و تغییر موضع آنها نه به‌ معنای تغییر اساسی و عینی اوضاع سیاسی روسیه بود و نه به این معنا که گویا ساویتها تا آن زمان «تشکلهای نمایندگان توده­ ی کارگران و سربازان» بودند و از آن پس به تشکلهای «خائن» به طبقه­ ی کارگر تبدیل شدند. تاکتیکی­ بودنِ دلایل لنین برای منتفی­ کردن شعار «تمام قدرت به ساویتها­» آن­گاه خود را بیش از پیش نشان داد که او در سپتامبر 1917 به همان سادگی که این شعار را کنار گذاشته بود آن را احیا کرد، و این درحالی بود که، چنان‌که گفتم، کنارگذاشتن این شعار به تصویب کنگره ­ی ششم حزب بلشویک نیز رسیده بود. بنابراین، این شعار پوشش یا وسیله ­ای بود در خدمت هدف انتقال تمام قدرت به بلشویکها­، و بسته به اینکه تبلیغ آن به این هدف کمک می­کرد یا نه، گاه مطرح و گاه منتفی می‌شد. شعار «تمام قدرت به ساویتها­» در آوریل 1917 صحیح بود، زیرا در آن زمان، با آنکه بلشویکها در ساویتها در اقلیت بودند، چشم ­انداز انتقال مسالمت ­آمیز تمام قدرت به آنها وجود داشت. این شعار در ژوییه­­ ی همان سال «دون کیشوتیسم» بود، زیرا امکان انتقال مسالمت ­آمیز تمام قدرت به بلشویکها­ منتفی شده بود. همین شعار در سپتامبر همان سال بیان «انقلابیگری پرولتری» بود، زیرا بلشویکها در ساویتها­ قوی شده بودند. علت قوی شدنِ بلشویکها­ در ساویتها­ نیز واقعه ­ای بود که در اواخر اوت 1917 پیش آمد، و آن کودتای ژنرال کورنیلف بود، کسی که، به­گفته ­ی یک ژنرال تزاریِ دیگر به نام بروسیلوف، دلِ شیر داشت و مغزِ خر!

در اوضاع سیاسیِ متلاطمی که جز وخامت وضعیت نیروهای روسیه در جبهه‌ ها‌ی جنگ همه ­­ی امور به زیان لنین و بلشویکها­ پیش می­رفت، کودتای کورنیلف برای بلشویکها­ نقش مائده ­ی آسمانی را داشت. این ژنرال ارتش تزاری را کرنسکی، که پس از کنار­رفتنِ شاهزاده لووف به نخست­وزیری رسیده بود، به ریاست نیروهای مسلح روسیه گمارده بود. کودتای کورنیلف، چنان­که از پیش معلوم بود، شکست خورد و نقش اصلی را در این شکست بلشویکها­ ایفا کردند. مقابله ­ی مسلحانه و پیروزمندانه­ ی بلشویکها با نیروهای کورنیلف بلشویکها را به صحن علنیِ سیاست ­ورزی در جامعه­ ی روسیه بازگرداند و باعث افزایش سریع نفوذ آنها در ساویتها شد. از این زمان به ­بعد بود که لنین، درحالی­که همچنان در خفا زندگی می‌کرد و به نوشتن دولت و انقلاب مشغول بود، لحظه ­شماری برای قیام مسلحانه را آغاز کرد. تروتسکی، که پس از بازگشت از تبعید در خارج روسیه به بلشویکها پیوسته بود و درواقع پس از لنین فعال­ترین بلشویکِ صحنه­ ی سیاست روسیه به ­ویژه در ساویتها بود، ضمن آنکه در مورد قیام مسلحانه برای گرفتنِ قدرت با لنین کاملاً موافق بود، می­گفت باید آن را تا زمان برگزاری دومین کنگره­ ی سراسری ساویتها در ماه اکتبر به عقب انداخت. تروتسکی، که بر این باور بود که بلشویکها تا آن زمان اکثریت ساویتها­ را به دست خواهند آورد، می­خواست قیام مسلحانه­ ی بلشویکها را بر این اکثریت مبتنی کند و به ­این ­ترتیب به آن مشروعیت ببخشد. لنین در این مورد نیز از تروتسکی و سایر رهبران بلشویک واقع ­بین ­تر بود. او ضمن آنکه این­ گونه مشروعیتها را مغتنم می­شمرد و آنها را بر ضد دشمنان خود به کار می­بُرد، اما اساس کار را بر صحنه ­ی واقعیِ کسب قدرت سیاسی می‌گذاشت و مشروعیت و داوری مردم در باره ­ی خودش را در اولویتهای بعدی قرار می­داد. او در یکی از نامه‌ ها‌یش به اعضای کمیته­ ی مرکزیِ حزب، اخذ رأی ساویتها در 25 اکتبر را «فورمالیته» دانست و به ­صراحت اعلام کرد نیرویی که قدرت را به دست می­گیرد حزب بلشویک است؛ البته حزب این کار را به نمایندگی از طرف ساویتها می‌کرد! : «اگر ما امروز قدرت را به دست می­گیریم، این اقدام را نه برای مقابله با ساویتها بلکه به نمایندگی از طرف آنها انجام می­دهیم.»22

لنین هم روند اوضاع جنگ در جبهه ‌ها‌ و تشدید فقر و فلاکت و قحطی در روسیه را به سود نظر خویش می­دید و هم خوب می‌دانست که صحنه­ ی جدال در ساویتها میدان رقابت احزاب چپ برای کسب قدرت سیاسی است و هرحزبی که قواعد این رقابت را بهتر رعایت کند و بداند چه هنگامی پیشروی و چه وقتی عقب نشینی کند در این صحنه و به ­این ­ترتیب در کل صحنه ­ی سیاست روسیه موفق­تر خواهد بود. او شرایط را برای قیام مسلحانه بر ضد دولت موقت به این دلیل فراهم می‌دانست که، علاوه بر مساعد­بودن اوضاع «انقلاب سوسیالیستیِ جهانی در سراسر اروپا»  و وضعیت جنگ در جبهه‌ ها‌ی روسیه، مردم به حزب بلشویک روی آورده­ اند. قطعنامه­ ی کمیته­ ی مرکزی حزب بلشویک به تاریخ 10 اکتبر 1917 چنین مقرر می­داشت:

کمیته­ ی مرکزی تصدیق می‌کند که هم موقعیت بین­المللیِ انقلاب روسیه (شورش در نیروی دریاییِ آلمان که نشانه­ ی بارز رشد انقلاب سوسیالیستیِ جهانی در سراسر اروپاست؛ خطر انعقاد صلح بین امپریالیستها با هدف سرکوب انقلاب در روسیه) و هم وضعیت جنگ (تصمیم قطعی بورژوازی روسیه و کرنسکی و شرکا برای تسلیم پتروگراد به آلمانیها) و هم این واقعیت که حزب پرولتری اکثریت ساویتها را به دست آورده است ــ تمام اینها در کنار شورش دهقانان و چرخش اعتماد مردم به سوی حزب ما (انتخابات مسکو) و سرانجام تدارک آشکار برای اجرای کودتای دوم کورنیلف (بیرون کشیدن نیروهای نظامی از پتروگراد، اعزام قزاقها­ به پتروگراد، محاصره­ ی مینسک از سوی قزاقها و غیره) قیام مسلحانه را در دستور روز [حزب] قرار می‌دهد.23

با این همه، به دلیل مخالفتِ بیشتر اعضای کمیته­ ی مرکزیِ حزب با عجله ­ی لنین برای قیام حزب بلشویک، این قیام عملاً تا ماه اکتبر عقب افتاد، هرچند بازهم پیش از برگزاری کنگره ­ی ساویتها انجام گرفت، به ­طوری که بلشویکها با خبر سقوط دولت موقت و بازداشت اعضای آن به جلسه ­ی کنگره رفتند، کنگره ­ای که اس- ارهای راست (که سپس، هنگام تشکیل دولت، اس- ارهای چپ نیز به آنها پیوستند)، منشویکها و بوندیستها به‌عنوان اعتراض آن را ترک کردند و لنین بعدها (در انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد) حضور نمایندگان بلشویک را در آن 51 درصد اعلام کرد.24 به ­‌این ‌ترتیب اکثریتِ یک درصدیِ حزب بلشویک در کنگره ­ی دوم ساویتها هنگامی به دست آمد که اولاً در این کنگره­ جز بلشویکها و جناح چپِ «انقلابیون سوسیالیست» (اس- ارهای چپ) حزب دیگری باقی نمانده بود و، ثانیاً و مهم­تر از آن، بلشویکها پیش از برگزاری کنگره قدرت را به دست گرفته بودند. استدلال تروتسکی در این مورد که چرا بلشویکها پیش از برگزاری کنگره قدرت را به­ دست گرفتند شنیدنی است:

فرمول سیاسی این قیام چنین است: تمام قدرت به ساویتها از طریق کنگره ­ی ساویتها. به ما می­گویند: شما منتظر برگزاری کنگره ­ی ساویتها نماندید [و قدرت را به دست گرفتید]. … ما به‌ عنوان حزب باید امکان مادی را برای کنگره فراهم می‌کردیم تا قدرت را به­ دست گیرد. کنگره چه ­گونه می­توانست قدرت را به­ دست گیرد درحالی که در محاصره­ ی یونکرها قرار داشت؟ برای آنکه کنگره بتواند قدرت را به­ دست گیرد حزبی لازم بود که قدرت را از دست ضدانقلاب برباید و به شما بگوید: بفرمایید [این هم قدرت] ــ و شما موظفید آن را بپذیرید.25

روشن است که ساویتی که قدرت را این ­گونه مرحمتی از دست حزب بگیرد جز اینکه گوش ­به­ فرمان و گماشته­ ی حزب باشد سرنوشت دیگری نمی­تواند داشته باشد.

باری، در این فضای سیاسی بود که لنین در ماهها‌ی اوت و سپتامبر 1917 دولت و انقلاب را نوشت. مضمون و درونمایه­ ی اساسیِ دولت و انقلابِ لنین از این قرار است که انقلاب کارگری باید دولت قدیم را در هم شکند و دولت جدید یعنی دیکتاتوری پرولتاریا را بر پا دارد. به­ عبارت  دیگر، به نظر لنین، هدف اصلیِ انقلاب کارگری استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست (نام یادداشت­هایی که لنین بعدها دولت و انقلاب را بر اساس آنها نوشت «مارکسیسم و دولت» بود). او صرف پذیرش مبارزه­ ی طبقاتی را برای مارکسیست ­بودن کافی نمی­داند و معتقد است مارکسیست کسی است که پذیرش این مبارزه را تا پذیرش دیکتاتوری پرولتاریا گسترش دهد. انتقاد اساسی او به تمام «اپورتونیستها و رفرمیستها و کائوتسکیستها» این است که آنها این کار را نمی‌کنند:

مارکسیست فقط آن کسی است که پذیرش مبارزه ­ی طبقاتی را تا پذیرش دیکتاتوری پرولتاریا گسترش دهد. مهم­ترین فرق بین یک مارکسیست و یک خرده­ بورژوای معمولی (و نیز یک بورژوای بزرگ) در همین است. این همان سنگ محکی است که درک و پذیرش واقعی مارکسیسم را با آن باید سنجید. و جای تعجب نیست که هنگامی که تاریخ اروپا این مسئله را به‌ عنوان مسئله ­ای عملی پیشِ روی طبقه ­ی کارگر گذاشت، معلوم شد که نه تنها تمام اپورتونیستها و رفرمیستها بلکه تمام کائوتسکیستها (کسانی که بین رفرمیسم و مارکسیسم درنوسان ­اند) کوته ­بینان حقیر و دموکراتهای خرده ­بورژوایی هستند که دیکتاتوری پرولتاریا را رد می‌کنند.26

این درک که مبارزه­ ی طبقاتی و انقلاب طبقه ­ی کارگر درنهایت باید به استقرار دولت یعنی دیکتاتوری پرولتاریا بینجامد یکی از عمیق­ ترین و ریشه ‌ای ­ترین باورها و راهنماهای لنین در مبارزه ­ی سیاسی است. او در  1913 در مقاله ­ای با عنوان برداشتهای لیبرالی و مارکسیستی از مبارزه­ ی طبقاتی می‌نویسد:

کافی نیست که بگوییم مبارزه­ ی طبقاتی فقط آن­گاه واقعی، پیگیر و رشید می‌شود که قلمرو سیاست را در برگیرد. در سیاست نیز هم ممکن است خودمان را به مسائل سطحی و پیش ­پا ­افتاده محدود کنیم و هم امکان دارد به عمق و شالوده ­ی مسائل توجه کنیم. مارکسیسم فقط آن مبارزه­ ی طبقاتی را کاملاً رشید و سراسری می­داند که نه فقط سیاست بلکه مهم­ترین مسئله در سیاست، یعنی  سازمان­دهی قدرت دولتی، را دربرگیرد.27

حتی یک نگاه سطحی به مانیفست کمونیسم نشان می‌دهد که، از نظر مارکس، هدف نهاییِ مبارزه­ ی طبقاتی نه استقرار دیکتاتوری پرولتاریا بلکه الغای مالکیت خصوصی و برپایی جامعه­ ی کمونیستی است. مارکس در نقد برنامه­ ی گوتا از «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» فقط به­ عنوان دولتِ گذار از سرمایه­ داری به کمونیسم یاد می‌کند. لنین نیز البته در همین دولت و انقلاب بارها دیکتاتوری پرولتاریا را دولتِ گذار می­نامد. اما در این صورت، یعنی اگر دیکتاتوری پرولتاریا دولتِ گذار باشد، پس این دولت صرفاً وسیله ­ای است گذرا و موقت درخدمت هدفِ الغای مالکیت خصوصی و برپایی جامعه­ی کمونیستی، و دیگر نمی­توان آن را نهایت مبارزه ­ی طبقاتی و سرانجامِ انقلاب کارگری دانست. اما فرق مهم­تری که دیدگاه لنین با رویکرد مارکس دراین مورد دارد این است که مارکس به ­صراحت از سازمان­یابی پرولتاریا «به ­صورت طبقه» سخن می­گوید و دیکتاتوری پرولتاریا را طبقه ­ی کارگرِ سازمان­یافته به­ صورت دولت می­داند، حال آنکه لنین دیکتاتوری پرولتاریا را دولتِ برساخته­ ی «حزب کارگری» یا همان «سازمان انقلابیون حرفه­ای» می­داند. او در دولت و انقلاب ــ اثری که تازه در آن کمتر از دیگر آثار لنین از حزب سخن می­رود ــ  می­نویسد:

مارکسیسم، با پرورش حزب کارگری، پیشاهنگ پرولتاریا را پرورش می‌دهد، پیشاهنگی که قادر است قدرت را به دست گیرد و تمام مردم را به­ سوی سوسیالیسم هدایت کند، نظام جدید را مدیریت کند و سازمان دهد، آموزگار، راهنما و رهبر تمام کارگران و مردم ستمدیده باشد و زندگی اجتماعیِ آنان را بدون بورژوازی و برضد بورژوازی سازمان دهد.28

چنان­که می­بینیم، از نظر لنین، حزب است ــ و نه طبقه ­ی کارگرِ  سازمان­یافته ــ که قدرت را به دست می­گیرد، حزب است که مردم را به ­سوی سوسیالیسم هدایت می‌کند، حزب است که سوسیالیسم را مدیریت می‌کند و سازمان می‌دهد و حزب است که درمقام آموزگار و راهنما و رهبرِ مردم زندگی اجتماعی آنها را سازمان  می‌دهد. این صراحت لنین در بیان عقیده­ اش در باره ­ی فعال ­مایشاء ­بودنِ «حزب سیاسیِ طبقه­ ی کارگر»، که در آثار او پس از انقلاب اکتبر بیش از پیش چشمگیرتر می‌شود، هیچ معنایی ندارد جز اینکه او، حتی پیش از آنکه حزب بلشویک در اکتبر 1917 قدرت را به ­طور واقعی در دست بگیرد، دیکتاتوری پرولتاریا را دیکتاتوری حزب انقلابیون حرفه­ای، حکومت نخبگان بر مردم عادی، و در واقع تجسم سیاسیِ سلطه ­ی ایدئولوژیک کارِ فکری بر کارِ مادی، می‌دانسته است. همین دیدگاه واقعیِ لنین است که بر تمام آنچه که او در دولت و انقلاب درباره ­ی کمون پاریس، درباره­ ی وجه تشابه نظرات کمونیستها و آنارشیستها در مورد دولت، و درباره­ ی خصلت انتقالی و گذرای دیکتاتوری پرولتاریا می­گوید، خط بطلان می­کشد و نشان می‌دهد که دیدگاه لنین درباره ­ی دیکتاتوری پرولتاریا هیچ وجه مشترکی با دیدگاه مارکس در این باره ندارد و بسیار بیش از آنکه بر دموکراسیِ نوع کمونی مبتنی باشد بر «سانترالیسم دموکراتیکِ» حزبی استوار است.

بنابراین، تفاوت دیدگاه لنین با دیدگاه کائوتسکی در این است که کائوتسکی برای پیاده ­کردن رفرمیسم بورژوایی راه پارلمانتاریسم را انتخاب می‌کند، حال ‌آنکه لنین استقرار سرمایه­ داریِ مورد نظر خود یعنی سرمایه­داری دولتی را در گرو اِعمال دیکتاتوری حزب بلشویک می­داند. لنین در پایانِ
دولت و انقلاب جدایی راه خود را از کائوتسکی، پلخانف و به ­طور کلی «اپورتونیستها» این­گونه اعلام می‌کند:

…ما از اپورتونیستها جدا می‌شویم؛ و کل پرولتاریای آگاه در این جنگ با ما خواهد بود ــ نه برای «تغییر توازن نیروها» بلکه برای برانداختن بورژوازی، برای نابودکردن پارلمانتاریسم بورژوایی، برای برپایی یک جمهوری دموکراتیک از نوع کمون، یا جمهوری ساویتهای نمایندگان کارگران و سربازان، برای دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا. 29

راه کائوتسکی و پلخانف و امثال آنها راه پارلمانتاریسم بورژوایی برای ایجاد رفرم در سرمایه­ داری بود و راه لنین راه نابودی پارلمانتاریسم بورژوایی و برپایی دیکتاتوری حزب بلشویک برای استقرار سرمایه­ داری دولتی. برای اثبات اینکه سوسیالیسم مورد نظر لنین چیزی جز سرمایه­ داری دولتی نبود همین کافی است که بگویم او در این به ‌اصطلاح جامعه ­ی سوسیالیستی که، بنا به تعریف، باید طبقه­ ی کارگر را از چنگ مزد و مزدبگیری رها سازد، تمام مردم را «مستخدمان مزدبگیرِ دولت» می­داند:

حسابرسی و کنترل ــ این است عامل عمده ­ای که برای «تسهیل امور» و برای کارکرد صحیح مرحله ­ی نخست جامعه ­ی کمونیستی لازم است. تمام شهروندان جامعه به مستخدمان مزدبگیرِ دولتی بدل می‌شوند که از کارگران مسلح تشکیل شده است. تمام شهروندان به مستخدم و کارگر یک «سندیکای» دولتیِ واحد و سراسری تبدیل می‌شوند. همه­ ی آنچه لازم است این است که آنها باید به­ طور مساوی کار کنند، سهم مناسب خود را از کار ادا کنند و به ­طور مساوی مزد بگیرند.30

در راستای همین دیدگاه بود که لنین بعدها، در مقاله ­ی اقتصاد و سیاست در عصر پرولتاریا، نوشت: برای الغای طبقات کافی نیست که فقط زمین­داران و سرمایه­ داران را براندازیم؛ افزون بر این،«باید تفاوت بین کارگرِ کارخانه و دهقان را از میان برداریم و همه ­ی آنان را به کارگر تبدیل کنیم».31روشن است که «از­میان ­برداشتن تفاوتِ بین کارگرِ کارخانه و دهقان و تبدیل همه ­ی آنان به کارگر» هیچ معنایی جز تبدیل همه­ ی مردم به کارگرِ مزدبگیرِ دولت ندارد. در مورد روبنای این سرمایه­ داری نیز، همان­ گونه که واقعیتهای بعدی نشان داد، «جمهوری دموکراتیک از نوع کمون» یا «جمهوری ساویتهای نمایندگان  کارگران و سربازان و دهقانان» پرده­ ی ساتری بود برای دیکتاتوری ­یی که با قدرت­ گرفتن حزب بلشویک به­ وجود آمد. درست است؛ در دنیای سرمایه ­داری هرطبقه از طریق حزبِ آن طبقه، یعنی اقلیتی از نخبگان آن طبقه، قدرت را به دست می­گیرد؛ اما، قاعده­ ی قدرت­گیری سیاسیِ این­گونه احزاب نخبه قانون جامعه ­ی طبقاتی و به ­طور مشخص قاعده­ ی طبقاتی است که می‌خواهند به ­یاری نخبگان خود سرمایه­ داری را به این یا آن شکل حفظ کنند؛ رعایت چنین قاعده ­ای برای طبقه ­ای که می­خواهد سرمایه ­داری را به نیروی خود از میان بردارد نه تنها هیچ الزامی ندارد بلکه نقض غرض است، زیرا نابودی سرمایه مستلزم مشارکت سیاسیِ اکثریت افراد جامعه و در رأس آنها آحاد طبقه­ ی کارگر برای اداره­ ی جامعه است. حال آنکه حفظ سرمایه، برعکس، در گرو دخالت افراد هرچه کمتر و هرچه خبره ­تری از جامعه برای اداره ­ی سیاسیِ آن است، افرادی که عمدتاً نخبگان جامعه را تشکیل می­دهند و معمولاً در احزاب سیاسی متشکل می‌شوند. نمی­توان مدعی نابودی دنیای بورژوایی بود و در­همان ­حال به شیوه ­ی بورژوازی با این دنیا مبارزه کرد. طبقه ­ای که می­خواهد رابطه ­ی سرمایه را از میان بردارد قدرت­گرفتنش هم باید با قدرت­گرفتن طبقه­ ی حافظ و نگهبان سرمایه فرق داشته باشد. طبقه­ ی کارگرِ اروپای قرن نوزدهم آمده بود که از زبان مارکس همین را بگوید، اما دیری نپایید که ــ به‌عللی که پیش‌تر به آنها اشاره کردم ــ گرفتار پسرفت تاریخی شد، پسرفتی که لنین آن را به فرصت مغتنمی برای خود و حزب خود تبدیل کرد تا ازجمله شیوه­ ی قدرت­ گرفتن طبقه­ ی کارگر را نیز ــ در کنار بسیاری چیزهای دیگر ــ به هیئت مبدلِ بورژوایی درآورد.

 

 

2

دیکتاتوری دولتِ حزبی برای سلطه ی ایدئولوژیکِ کارِ فکری بر کارِ مادی

لنین برنامه ی دولت بلشویکها را برای جامعه ی روسیه بی درنگ پس از کسب قدرت در همان کنگره ی دوم ساویتها (به تاریخ 25 تا 27 اکتبر 1917) این گونه اعلام کرد:

دولتِ ساویتها صلح دموکراتیکِ بی درنگ و آتش بسِ فوری در تمام جبهه‌ها‌ را به همه ی کشورها پیشنهاد خواهد کرد. این دولت انتقالِ بلاعوضِ زمینهای زمینداران، تیولِ سلطنتی و اراضیِ وقفیِ صومعه‌ها‌ را به کمیته‌ ها‌ی دهقانی تضمین خواهد کرد؛ با اِعمال دموکراسیِ کامل در ارتش از حقوق سربازان حفاظت خواهد کرد؛ کنترل کارگری بر تولید را اِعمال خواهد کرد؛ مجلس مؤسسان را در زمان تعیین شده فراخواهدخواند؛ کوشش خواهدکرد در شهرها نان و در روستاها ضروریات اولیه را به دست مردم برساند؛ و حق راستین تعیین سرنوشت را برای تمام ملل ساکن روسیه تضمین خواهد کرد.32

چنان که پیداست، هیچیک از این برنامه‌ ها‌ مضمون ضدسرمایه داری ندارد؛ سهل است، واگذاری زمین به کمیته ‌ها‌ی دهقانی اقدامی آشکارا بورژوایی است، زیرا با «ملی شدن» زمین دهقانان به جای پرداخت اجاره ی زمین به زمینداران آن را به دولت پرداخت می‌کنند، دولتی که مالک زمین شده است. درواقع، به این ترتیب مالکیت خصوصیِ زمین جای خود را به مالکیت دولتیِ آن می‌دهد. تمام زمینهای بزرگ اعم از زمینهای اربابان و اراضی سلطنتی و وقفی به مالکیت دولت و در واقع حزب بلشویک درآمد، و فقط «زمینهای دهقانان زحمتکش و قزاقهای زحمتکش» مشمول مالکیت دولتی نشدند. در مورد جنگ نیز، لنین تا پیش از انقلاب اکتبر می گفت بلشویکها درصورت به دست گرفتنِ قدرت، جنگ با دولت های امپریالیستی را به قصد برپایی انقلاب در اروپا به ویژه آلمان ادامه خواهند داد. اما همین که به قدرت رسید برای حفظ قدرت، «صلح بی درنگ» با امپریالیستها را جایگزین «جنگ انقلابی» با آنها کرد و بدین سان نظریه ی «سوسیالیسم در یک کشور» را بنیان گذاشت، که استالین آن را ادامه داد و به بنیاد نظریِ رشد اقتصاد ملی و صنعتی کردنِ سرمایه داری دولتی در شوروی تبدیل کرد. البته در چهارچوب شرایط خاص روسیه ی بلافاصله پس از انقلاب اکتبر، یعنی با توجه به حفظ قدرت حزبی که بر اساس نتایج انتخابات مجلس مؤسسان رأی اقلیتی از کل جامعه‌ ی روسیه را با خود داشت، نظر لنین در باره ی «صلح بی درنگ» با آلمان و متحدان او واقع بینانه تر از دیدگاه مخالفان صلح یعنی «بلشویکهای چپ» (بوخارین، کولونتای، رادک، پیاتاکف و…) و تروتسکی بود، و چنین بود که نظر لنین  با آنکه در آغاز در کمیته ی مرکزیِ حزب در اقلیت محض قرار داشت به سرعت به نظر اکثریتِ این کمیته تبدیل شد. سایر قسمتهای برنامه ی لنین نیز چیزی نبود جز دولتی کردنِ وسایل تولید به قصد برپایی سرمایه داری دولتی زیر نام سوسیالیسم. «کنترل کارگریِ» لنینی نیز، که ظاهراً جنبه ی ضدسرمایه داری داشت ــ آن گونه که در «پیش نویس مقررات کنترل کارگری» آمده است ــ اولاً فقط به معنی «مفتوح  بودن دفاتر و اسناد و انبارهای» سرمایه داران برای نمایندگان برگزیده ی کارگران بود و، ثانیاً و مهم تر از آن، «تمام مالکان [مراکز تولیدی] و تمام نمایندگان منتخب کارگران و کارمندان، که برای اجرای کنترل کارگری انتخاب شده» بودند به یکسان «در مقابل دولت، پاسخگو» و مسئول شناخته شدند.33 به عبارت دیگر، نه فقط مالکان کارخانه‌ها‌ بلکه کارگرانی که دفاتر و اسناد و انبارهای سرمایه داران را کنترل می‌کردند خود تحت کنترل شدید دولت قرار گرفتند، به گونه ای که در صورت تن ندادن به این کنترل به (حداکثر) 5 سال زندان محکوم می‌شدند.34 اما نکته ی مهم تر و گفتنی تر در مورد «کنترل کارگری»، درک بورژواییِ لنین از این مسئله ی کارگری بود که در مقابل برداشت ضدسرمایه داری و مستقل کارگران بیان می‌شد، برداشتی که «کمیته ‌ها‌ی کارخانه» آن را نمایندگی می‌کردند. این نکته، به دلیل اهمیت آن، درنگ و تأمل بیشتری را می طلبد.

«کمیته ‌ها‌ی کارخانه» درست پس از انقلاب فوریه ی 1917 و از دل «کمیته‌ ها‌ی اعتصاب» بیرون آمدند. در انقلاب 1905، کمیته‌ ها‌ی اعتصاب در جریان اعتصاب عمومیِ اکتبرِ این سال به «ساویتهای نمایندگان کارگران» تبدیل شدند، حال آنکه در انقلاب فوریه ی 1917، که حکومت پوسیده ی تزاری به سرعت و درعرض چند روز فروپاشید، احزاب اپوزیسیون به علت نیاز عاجل و فوری خود به نیروی کارگران برای مبارزات حزبی منتظر نماندند کمیته ‌ها‌ی اعتصاب به تشکل های سیاسیِ مستعد مبارزه ی حزبی (یعنی ساویتها) تبدیل شوند، و خود یکراست و رأساً سراغ سازمان دهی «ساویتهای نمایندگان کارگران» رفتند: «…روز 27 فوریه ی 1917 بعد از سست شدن بنیادهای دولت، شماری از زندانیان سیاسی آزادشده به کاخ تائورید، محل نشست دوما، رفتند. آنها بعد از ظهرِ همان روز مشترکاً با چند نماینده ی سوسیالیستِ دوما ــ ازجمله چخئیدزه ی منشویک ــ  و شرکت  کنندگان در جلسات مخفی، «کمیته ی اجرایی موقت شورای [ساویت] نمایندگان کارگران» را تشکیل دادند.»35به این ترتیب، در انقلاب فوریه ی 1917، کمیته ‌ها‌ی اعتصاب از دخالت احزاب سیاسی مصون ماندند و به کمیته‌ ها‌ی کارخانه تبدیل شدند که، تا زمان سلطه ی حزب بلشویک بر آنها، به رغم تمام توهم ها و معایبی که داشتند تشکلهای ضدسرمایه داری و مستقلِ طبقه ی کارگر روسیه بودند. درست ازهمین رو بود که لنین نه‌تنها با برداشت آنها از «کنترل کارگری» مخالف بود بلکه تا زمانی که مطمئن نشد آنها به طور کامل به حزب بلشویک وابسته شده اند حتی نام آنها را نیز نبرد، و آن گاه نیز که از آنها به ‌عنوان ارگان کنترل کارگری نام برد ــ برای مثال، در همین «پیش نویس مقررات کنترل کارگری» ــ دو تشکل دیگر ازجمله ساویتها را در کنار آنها قرار داد و به این ترتیب نقش آنها را در کنترل کارگری کمرنگ کرد: «جزئیات قواعد کنترل کارگری را باید ساویتهای محلیِ نمایندگان کارگران و کنفرانسهای کمیته ‌ها‌ی کارخانه و نیز کمیته‌ ها‌ی کارمندان در همایشهای عمومیِ نمایندگانشان تدوین کنند.»36

منظور لنین از کنترل کارگری نیز، چنان که اشاره کردم، صرفاً این بود که سرمایه داران وضعیت دفاتر و اسناد و انبارهای خود را دراختیار کارگران بگذارند. او پیش از انقلاب اکتبر و در سخنرانی خود در کنفرانس اولِ کمیته‌ ها‌ی کارخانه ی پتروگراد، که در اواخر مه و اوایل ژوئن 1917 برگزار شد، همین موضع را بیان کرده بود: «برای آنکه کنترل بر صنعت عملاً انجام گیرد این کنترل باید کنترل کارگری و با اکثریت کارگران در تمام سازمانهای اصلی باشد، و مدیریت باید کارهای خود را به تمام سازمانهای کارگریِ صاحب نفوذ گزارش کند.»37 می بینیم که لنین در اینجا نه تنها از کمیته‌ ها‌ی کارخانه نام نمی برد بلکه هیچ سخنی در مورد جایگزینی نهایی مدیریت سرمایه داران با مدیریت کارگران به زبان نمی آورد. مدیریت سرمایه داری را به ‌طور کامل به رسمیت می شناسد و فقط از او می خواهد «کارهای خود را به تمام سازمانهای کارگریِ صاحب نفوذ گزارش کند. او در مورد مدیریت سرمایه داری هیچ اختلافی با منشویکها ندارد. اختلاف او با منشویکها در مورد کنترل کارگری، که از جمله در همین سخنرانی بیان شد، صرفاً به نقش «دولت موقت» مربوط می‌شد. منشویکها کنترل بر صنعت را وظیفه ی دولت بورژوازی می‌دانستند، حال آنکه لنین با این امر مخالف بود و این کنترل را وظیفه ی «کارگران» می‌دانست. کدام کارگران؟ کارگرانی که گوش به فرمانِ حزب بلشویک و دولت بلشویکها شده باشند. گفتنی است که پس از حوادث ژوئیه ی 1917، که کمیته‌ ها‌ی کارخانه به بلشویکها روی آوردند و قاطعانه از آنها حمایت کردند، لنین، که پیش از آن حتی نام این کمیته‌ها‌ را نیز به زبان نمی آورد، آنها را به عنوان بدیل ساویتها ــ که اکثریت شان در دست منشویکها بود ــ مطرح کرد و از لزوم تغییر شعار «تمام قدرت به ساویتها» به شعار «تمام قدرت به کمیته‌ ها‌ی کارخانه» سخن گفت: «ما باید کمیته ‌ها‌ی کارخانه را در مرکز توجه مان قرار دهیم. باید راه حلمان را تغییر دهیم و به جای «همه ی قدرت به ساویتها» بگوییم «همه ی قدرت به کمیته ‌ها‌ی کارخانه.»38 از ماه اوت تا اواخر اکتبر 1917، که بلشویکها اکثریت را در ساویتها را به دست آوردند، کمیته ‌ها‌ی کارخانه با همان سرعتی که به بدیل ساویتها تبدیل شدند به بوته ی فراموشی سپرده شدند و این بار نیز لنین حتی نام آنها را به زبان نیاورد. این نمونه نگاه ابزاریِ لنین به تشکلهای کارگری را به روشنی نشان می‌دهد. او حزب و سپس دولتی را که با قدرت گیری حزب مستقر می‌شد همه کاره و فعال مایشاء در تمام زمینه‌ ها‌ از جمله کنترل کارگری می‌دانست. درواقع، به نظر لنین، درصورتی که دولت موقت جای خود را به دولت بلشویکها می داد کنترل دولتِ حزبی بر صنعت نه تنها هیچ ایرادی نداشت بلکه کاملاً ضروری و درست بود. به سخن دیگر، به نظر لنین، کنترل واقعی بر صنعت زمانی تضمین می‌شد که هم کارگران و هم سرمایه داران به جای تبعیت از «دولت موقت»، یعنی بورژوازیِ بازار آزاد، از دولت بلشویکها، یعنی بورژوازی دولتی، تبعیت کنند. و این درحالی بود که کارگران متشکل در کمیته ‌ها‌ی کارخانه هدف از کنترل کارگری را تضعیف و درنهایت الغای مدیریت سرمایه داری می‌دانستند. در دومین کنفرانس کمیته‌ ها‌ی کارخانه ی صنایع نظامیِ پتروگراد، که در 2 آوریل 1917 برگزار شد، این کمیته‌ ها‌ نظر خود را درباره ی مضمون کنترل کارگری بیان کردند و موارد زیر را به عنوان اختیارات کمیته‌ ها‌ی کارخانه تصویب کردند: «1- تعیین زمان کار، دستمزد و مرخصی 2- کنترل استخدام و اخراج کارگران و سایر پرسنل کارخانه 3- کنترل بر امور مالی و سفارشات 4- مبارزه علیه روابط ستمگرانه و تغییر روابط قدرت درون واحدهای تولیدی 5- کنترل مدیریت فنی و هدایت تولید 6- انتخاب مدیران توسط کارگران و کنترل آنها.»39 مقایسه ی این موضع سرمایه ستیز کمیته‌ ها‌ی کارخانه (در زمانی که هنوز به انقیاد بلشویکها درنیامده بودند) با موضع لنین، که از همان آغازِ شکل گیری این کمیته‌ها‌ با تردید و بی‌اطمینانی به آنها می نگریست، آنها را به رسمیت نمی شناخت و اختیارات آنها را به سرکشی به دفاتر و اسناد و انبارهای سرمایه داران ــ آن هم تحت نظارت بلشویکها ــ محدود می‌کرد، از دو نگاه یکسره متفاوت به سرمایه حکایت می‌کند. کمیته‌ ها‌ی کارخانه، با همه ی توهمی که نسبت به حزب و سرمایه داری دولتی و به طور کلی برنامه ی بلشویکها داشتند، می خواستند با کنترل کارگری سرنگونی استبداد تزاری در عرصه ی سیاست را تا سرنگونی استبداد سرمایه در عرصه ی اقتصاد پیش ببرند. افزون بر این، این کمیته ‌ها‌  می خواستند در زمینه ‌ها‌ی مختلفی که در بالا نقل شده اند اِعمال مدیریت کنند و درواقع سرمایه را به عقب‌نشینی وادارند، و این موضع ــ همان گونه که نویسندگان پژوهش کمیته‌ها‌ی کارخانه در انقلاب روسیه به درستی گفته اند ــ «به‌ هیچ ‌وجه با دیدگاه رسمی حزب بلشویک همخوانی نداشت».40 این نویسندگان پس از نقل دیدگاه لنین در باره ی کنترل کارگری می نویسند:

محدود نمودن » کنترل کارگری» آن هم در یک «دولت کارگری» به امر «حساب دقیق و شرافتمندانه» واقعاً هشداردهنده است. حتی اگر لنین مفهوم و دامنه ی کنترل کارگری را از روی عملکردهای کمیته های کارخانه و دستاوردهای خودِ کارگران در آن مقطع استخراج می‌کرد، نمی توانست وظایف عملی آنها را تا این درجه تنزل دهد. زیرا کمیته ‌ها‌ی کارخانه حتی در زمان حکومت موقت نیز وظایف وسیع تر و عالی تری را در مقابل خود قرار داده بودند. به علاوه، از نقل قول بالا پیداست که ضرورت کنترل کارگری برای لنین به این معنی نیست که کارگران از طریق این کنترل مکان جدیدی در تولید به دست آورند. او از این زاویه به مسئله نگاه نمی‌کند که کنترل کارگری آموزشگاهی است که کارگران در آن تمرین مدیریت می‌کنند؛ مرحله ای است که کارگران در آن تواناییِ حرفه ای و فنی خود را برای اداره ی تولید بالا می برند؛ فرجه ای است که از شناخت لازم و کافی برای برنامه ریزی و سازمان دهی تولید برخوردار می‌شوند و قابلیت های خود را ارتقا می‌دهند؛ و فرایندی است که آزادی واقعیِ تصمیم گیریِ کارگران در تولید را مهیامی سازد. برای لنین این کنترل مقدمه و پایه ی آموزش کارگران برای  سازمان دهی و هدایت آتیِ پروسه ی کار نیست. فرایند کسب تجربه ی سیستماتیک برای رفع جدایی هدایت تولید از اجرای آن نیست. نه!  هیچ یک از این موارد نیست. برای لنین کنترل وسیله ای است که به واسطه ی آن سرمایه داران از دستورات و قوانین دولت پیروی کنند. او کنترل کارگری را با این هدف مطرح می‌کند.41

این تحلیل درست اما ناکامل از درک لنین درباره ی کنترل کارگری را باید این گونه کامل کرد: لنین کنترل کارگری را نه با هدف از میان برداشتن تقسیم کار به فکری و مادی بلکه با هدف اِعمال دیکتاتوری حزبی و سلطه ی ایدئولوژیک کارِ فکری بر کارِ مادی برای استقرار سرمایه داری دولتی مطرح می‌کرد. درک لنین از کنترل کارگری ازجمله خود را در وابسته کردنِ کمیته ‌ها‌ی کارخانه به اتحادیه ‌ها‌ی کارگری نشان می داد. در این مورد، بلشویکها با منشویکها هم نظر بودند، و آنچه پس از انقلاب اکتبر 1917 روی داد همانا ادغام کمیته ‌ها‌ی کارخانه در اتحادیه‌ ها‌ی کارگری بود. این ادغام به این علت نیز بود که این تشکلها با الگوی بلشویکها برای سازمان دهی کارگران ــ الگوی حزب – اتحادیه ــ خوانایی نداشتند. چنین بود که بلشویکها سرانجام توانستند با انحلال کمیته‌ ها‌ی کارخانه در اتحادیه ‌ها‌ی کارگری این تشکلها را به قالب الگوی خود درآورند.

اما تنها کمیته ‌ها‌ی کارخانه نبودند که به‌دست بلشویکها منحل شدند. مجلس مؤسسان (برای تدوین و تصویب قانون اساسی) و نشریات مخالف و سپس احزاب اپوزیسیون و درنهایت خودِ ساویتها نیز ــ که حزب بلشویک نخست آنها را همچون ابزاری برای حذف نیروهای مخالف از صحنه ‌ی سیاست به کار می گرفت ــ یکی پس از دیگری غیرقانونی و یا منحل شدند. لنین در سخنرانی خود در کنگره ی دومِ ساویتها، تصمیم گیریِ نهایی در مورد دو خواست اساسیِ انقلاب یعنی «صلح» و «زمین» را به تشکیل مجلس مؤسسان موکول کرد، که طبق قرار پیشینِ دولت موقت باید در 26 نوامبر 1917 تشکیل می‌شد. خواست تشکیل این مجلس پس از سرنگونی تزار به یکی از خواستهای اساسیِ مردم برای تعیین نوع حکومت جدید و قانون اساسیِ آن تبدیل شده بود، اما دولت موقت مدام آن را به تعویق انداخته بود. تشکیل مجلس مؤسسان ازجمله ی خواستهای حزب سوسیال دموکراتِ کارگریِ روسیه بود که در کنگره ی دوم این حزب در سال 1903 به تصویب رسیده بود.42 پس از انقلاب فوریه ی 1917 نیز بلشویکها تشکیل این مجلس را از دولت موقت مطالبه کرده بودند، ضمن آنکه ساویتها را برتر از مجلس مؤسسان می‌دانستند. اکنون نیز که قدرت سیاسی به دست بلشویکها افتاده بود طبیعی بود که آنها خود را متعهد به تشکیل این مجلس نشان دهند و حل نهاییِ مسائل مهمی چون «صلح» و «زمین» را به آن واگذارند. مهم تر از اینها، دولت بلشویکی، که البته سه وزیر از اس- ارهای چپ نیز در آن حضور داشتند، قرار بود «دولت موقت» باشد و فقط تا زمان تشکیل مجلس مؤسسان حکومت کند. چنین بود که انتخابات این مجلس در اواخر نوامبر 1917 برگزار شد. اما نتیجه ی این انتخابات به هیچ وجه خوشایند لنین و حزب بلشویک نبود: حزب پیروز این انتخابات حزب «انقلابیون سوسیالیست» بود که نزدیک به نیمی از آرا را به خود اختصاص داد. احزاب بلشویک، کادت و منشویک به ترتیب در رده ‌ها‌ی بعدی قرار داشتند. قرارگرفتنِ بلشویکها در اقلیتِ مجلس مؤسسان به معنای وجود نوعی قدرت دوگانه در کشور بود، قدرت دوگانه ای که لنین به طبع آن را برنمی تابید. چنین بود که دولت بلشویکی از یک‌ سو گشایش این مجلس را تا ژانویه ی 1918 واپس انداخت، از سوی دیگر حزب کادت را ــ که نمایندگانش برای مجلس مؤسسان انتخاب شده بودند ــ غیرقانونی و منحل اعلام کرد (در حالی که این حزب هنوز دست به اسلحه نبرده بود و می خواست از طریق مجلس مؤسسان با دولت مبارزه کند)، و سرانجام  اینکه لنین خود در 12 دسامبر 1917 با نوشتن تزهایی درباره ی مجلس مؤسسان دست به کار زمینه چینیِ نظری برای انحلال این مجلس شد.

جوهر بحث لنین در این تزها، که به قصد اثبات عدم مشروعیت مجلس مؤسسان نوشته شده بودند، این بود که انتخابات این مجلس بر اساس فهرست هایی از کاندیداهای احزاب سیاسی انجام گرفته که پیش از انقلاب اکتبر 1917 تعیین شده بودند. به نظر لنین، پس از انقلاب اکتبر این  فهرستها دیگر نمی توانستند بیانگر اراده ی مردم روسیه باشند، و انتخابات می بایست بر اساس فهرستهایی انجام گیرد که بیانگر اراده ی مردم روسیه پس از انقلاب اکتبر باشند. منظور لنین به معنای ساده تر و بی پرده تر این بود که اگر انقلاب اکتبر حزب بلشویک را بر مسند قدرت نشانده پس در مجلس مؤسسان هم این حزب باید اکثریت آرا را داشته باشد. اما نتیجه ی انتخابات مجلس مؤسسان خلاف نظر لنین را نشان داده بود: اکثریت شرکت کنندگان در این انتخابات به حزب «انقلابیون سوسیالیست» رأی داده بودند. به عبارت دیگر، حتی پس از انقلاب اکتبر نیز اراده ی اکثریت مردم روسیه به حزبی گرایش داشت که دهقانانِ این کشور را نمایندگی می‌کرد. به این ترتیب، پارادوکسی در اوضاع سیاسیِ روسیه ایجاد شده بود: قدرت سیاسی در دست حزبی بود که در مجلس مؤسسان در اقلیت قرار داشت. از نظر لنین به عنوان رهبر و رأس قدرت سیاسی، این پارادوکس فقط یک راه حل می توانست داشته باشد: تبعیت مجلس مؤسسان از دولت بلشویکها. و این همان راه حلی بود که لنین در تزهای نامبرده بیان کرد:

18- تنها فرصت تضمین یک راه حل بی درد برای بحرانی که به‌ علت اختلاف بین انتخابات مجلس مؤسسان، از یک ‌سو، و اراده ی مردم و منافع طبقات کارگر و استثمارشده، از سوی دیگر، به وجود آمده این است که حق انتخاب اعضای جدیدِ مجلس مؤسسان هرچه گسترده ‌تر و سریع تر برای مردم به رسمیت شناخته شود، و مجلس مؤسسان قانون کمیته ی اجراییِ مرکزیِ [ساویت‌‌ها] درباره ی این انتخابات جدید را بپذیرد و قدرت ساویتها، انقلاب ساویتها و سیاست این انقلاب درمورد صلح، زمین و کنترل کارگری  را  بدون قید و شرط به رسمیت بشناسد و قاطعانه به اردوگاه دشمنانِ ضدانقلابِ کادتی-کالدینی بپیوندد.43

به نظر لنین، جز در این صورت، مجلس مؤسسانی که انتخاب شده بود باید منحل و درواقع سرکوب می‌شد:

19- جز درصورت تحقق این شرایط، بحرانِ مربوط به مجلس مؤسسان را فقط به شیوه ی انقلابی، از طریق قدرت ساویتها و با به‌ کارگیری شدیدترین، سریع ترین، محکم ترین و قاطع ترین اقدامات علیه ضدانقلابِ کادتی-کالدینی می توان حل کرد، مستقل از آنکه این ضدانقلاب در پس کدام شعار و کدام نهاد (ولو شرکت در مجلس مؤسسان) پنهان شده باشد. هر تلاشی برای بستنِ دست قدرت ساویتها در این مبارزه درحکم همدستی با ضدانقلاب خواهد بود.44

آنچه درعمل روی داد همان بود که لنین در این تز بیان کرده بود، زیرا قدرت واقعی در دست بلشویکها بود. البته ترور نافرجام لنین در اوایل ژانویه ی 1918 نیز بر تشنج اوضاع سیاسیِ کشور افزود و بلشویکها را برای کنارزدن مجلس مؤسسان مصمم تر ساخت. چند روز پس از این ترور، مجلس مؤسسان افتتاح شد. در پتروگراد وضعیت فوق العاده ی نظامی برقرار شده بود، نیروهای دولتی در آمادگی به سرمی بردند و بلشویکها در مقابل کاخ تائورید تجمع کرده بودند. افزون بر اینها، کمیته ی اجرایی مرکزیِ ساویتها اعلام کرد کنگره ی سوم ساویتها به فاصله ی چند روز پس از نشست مجلس مؤسسان برگزار خواهد شد. در چنین فضایی بود که مجلس مؤسسان جلسه ی افتتاحی خود را برگزار کرد. پس از انتخاب ویکتور چرنف از حزب «انقلابیون سوسیالیست» به عنوان رئیس مجلس، برنامه ی دولت بلشویکی به رأی گذاشته شد که رأی نیاورد و به جای آن اکثریت نمایندگان به برنامه ی حزب «انقلابیون سوسیالیست» رأی دادند. اما این اولین نشست در عین حال آخرین نشست مجلس مؤسسان بود. هنگامی که نمایندگان برای ادامه ی نشست به کاخ تائورید بازگشتند، با درِ بسته ی آن روبه رو شدند که دولت حکم انحلال مجلس مؤسسان را بر آن چسبانده بود. چند روز بعد، برنامه ی دولت بلشویکها، که در مجلس مؤسسان رد شده بود، به تصویب کنگره ی سوم ساویتها رسید.

پیامدهای قدرت‌گیری حزب بلشویک منحصر به  «صلح بی درنگ» با امپریالیستها (به‌جای «جنگ انقلابی» با آنها)، سرکوب اپوزیسیون و انحلال مجلس مؤسسان نبود. رویداد بزرگ و درس آموز اکتبر 1917 نشان داد که انقلابی که نه طبقه ی کارگرِ خودآگاه، متکی به خود و سازمان یافته برای مبارزه با سرمایه داری بلکه «سازمان انقلابیون حرفه ایِ» بیرون از  طبقه ی کارگر آن را رهبری کند ناگزیر به شیوه‌ ها‌ی بورژواییِ اداره ی جامعه متوسل می‌شود. «حساب و کنترل»، «افزایش بارآوری کار» و «انضباط کار» از جمله ی این شیوه‌ ها‌ بودند، که لنین در مقاله ی وظایف فوری دولت  ساویتها اجرای آنها را مهم ترین و فوری ترین وظیفه ی دولت برای اداره ی روسیه¬ی پس از انقلاب اکتبر می داند. از یک‌سو سرمایه داران کارخانه ‌ها‌ی خود را رها کرده و گریخته بودند، و از سوی دیگر کارگران قادر به سازمان دهی کار بر ضد سرمایه نبودند ــ سازمان دهی یی که پیش از هرچیز مستلزم حرکت به ‌سوی نفی تقسیم کار به کارِ فکری و کارِ مادی بود. حزب بلشویک نه تنها کمترین توجهی به نفی این تقسیم کار نکرده بود و نمی‌کرد بلکه خود بر اساس همین تقسیم کار به وجود آمده بود. از همین رو، چاره ای نداشت جز اینکه اداره ی کارخانه ‌ها‌ را به کارشناسان بورژوازی خصوصی بسپارد، با این امید که اعضا و وابستگان حزب و دولت در مراکز تولیدی  چه گونگی این مدیریت را از آنها بیاموزند و پس از طی مرحله ی «سرمایه داری دولتی»، که به نظر لنین برای گذار به سوسیالیسم مورد نظرش لازم بود، خود اداره ی مراکز تولیدی را برعهده گیرند. نیاز لنین به این کارشناسان ــ که درواقع از نیاز به حفظ قدرت سیاسی بلشویکها سرچشمه می گرفت ــ چنان بود که می گفت دولت باید تمام شرایط استخدامیِ این کارشناسان را بپذیرد و، برای مثال، چندین برابر حقوق متعارف را به آنها بپردازد. نظارت دولت بر کارِ کارشناسان بورژوازی خصوصی را لنین «حساب و کنترل» می نامید. دیگر وظیفه ی فوری دولت، «افزایش بارآوری کار» بود. پس از انقلاب اکتبر، در بیشتر مراکز تولیدیِ روسیه نظام «قطعه کاری» یعنی پرداخت مزد در ازای تولیدِ قطعه جای خود را به پرداخت مزد در ازای زمانِ کار داد. این امر بارآوری کار را کاهش داد. از جمله ی شیوه ‌ها‌یی که لنین پس از انقلاب اکتبر برای افزایش بارآوری کار مطرح کرد یکی همین بازگشت به نظام «قطعه کاری» بود. افزون بر این، لنین می گفت برای افزایش بارآوری کار باید بیشترِ جنبه‌ ها‌ی «علمی و مترقیِ» سیستم «تیلور» را به کار گرفت:

افزایش بارآوری کار را باید حمایت کرد و با تمام نیرو به پیش راند. باید مسئله ی قطعه کاری را پیش بکشیم، آن را اجرا کنیم و درعمل محک بزنیم؛ باید مسئله ی اجرای بیشترِ جنبه ‌ها‌ی علمی و مترقیِ سیستم «تیلور» را پیش بکشیم؛ باید مزد را در ازای کل کالاهای تحویل داده شده و در ازای مقدار کاری که راه آهن، سیستم حمل و نقلِ آبی و غیره و غیره انجام می دهند، پرداخت کنیم.45

بدین سان، «افزایش بارآوری کار» هیچ معنایی جز تشدید استثمار کارگران برای حفظ قدرت بلشویکها نداشت.

اما فاسدترین پیامد حفظ قدرت بلشویکی به هرقیمت، «انضباط کار» بود که توده ی کارگران را نه فقط مشمول دیکتاتوری دولت می‌کرد بلکه آنها را زیر سلطه ی دیکتاتوری مأموران حزبی قرار می داد. لنین با استناد به قطعنامه ی کنگره ی چهارم ساویتها وظیفه ی فوری و مقدم دولت در ماه ‌ها‌ی پس از انقلاب اکتبر را تشدید انضباط کار می‌دانست و تحقق آن را از طریق «اِعمال زور به صورت دیکتاتوری»46ممکن می دید. او آشکارا  و بی پرده می گفت در روسیه شکل این اِعمال زور دیکتاتوری فردی است و این دیکتاتوری فردی «مطلقاً هیچ» تضادی با دموکراسی سوسیالیستی ندارد:

اگر ما آنارشیست نیستیم، باید ضرورت دولت، یعنی اِعمال زور، را برای گذار سرمایه داری به سوسیالیسم بپذیریم. شکل این اِعمال زور را درجه ی تکامل طبقه ی انقلابیِ معین و نیز اوضاع و احوال ویژه، برای مثال، میراث یک جنگ طولانی و ارتجاعی و شکلهای مقاومت بورژوازی و خرده بورژوازی، تعیین می‌کند. بنابراین، در اصل مطلقاً هیچ تضادی بین دموکراسی ساویتی (یعنی سوسیالیستی) و اِعمال قدرتِ دیکتاتوریِ فردی وجود ندارد. تفاوت دیکتاتوری پرولتاریایی و دیکتاتوری بورژوایی در این است که اولی اقلیت استثمارگر را به سود منافع اکثریت استثمارشده هدف قرار می‌دهد، و عاملان آن ــ که آنان نیز افراد هستند ــ نه تنها مردمِ کارگر و استثمارشده بلکه سازمانهایی هستند که به گونه ای ساخته شده اند که این مردم را به فعالیت تاریخ ساز برانگیزند (سازمانهای ساویتی از این نوع سازمانها هستند).47

به این ترتیب، لنین با این گفته ی خود مجوز آن را صادر می‌کرد که مأموران حزبی در کارخانه‌ ها‌ تسمه از گُرده ی کارگران بکشند تا قدرت حزب بلشویک برای سلطه ی کارِ فکری بر کارِ مادی تضمین شود. به نظر لنین، اساس و شالوده ی سوسیالیسم «وحدت اراده ی مطلق و مؤکد» است، که خود مستلزم تبعیت هزاران نفر از یک نفر است:

در مورد مسئله ی دوم، یعنی اهمیت قدرت دیکتاتوری فردی از نظر وظایف خاص لحظه ی کنونی، باید گفت که صنعت ماشینیِ بزرگ مقیاس ــ که دقیقاً منبع مادی، منبع تولیدی و شالوده ی سوسیالیسم است ــ مستلزم وحدت اراده ی مطلق و مؤکد است، وحدت اراده ای که کارِ مشترک صدها، هزارها و ده‌ ها‌ هزار کارگر را هدایت می‌کند. ضرورت فنی، اقتصادی و تاریخیِ این وحدت اراده روشن است، و همه ی کسانی که به سوسیالیسم اندیشیده اند همیشه آن را یکی از شرایط سوسیالیسم دانسته اند. اما این وحدت اراده ی اکید را چه گونه می توان تأمین کرد؟ با تبعیت اراده ی هزاران نفر از اراده ی یک نفر.48

با توجه به نوع اندیشه و عمل لنین، طبیعی بود که او در اوضاع و احوالِ پس از انقلاب اکتبر به این نتیجه برسد که دیکتاتوری فردی یکی از شرایط برقراری سوسیالیسم است. اما نسبت دادن این نظر به «همه ی کسانی که به سوسیالیسم اندیشیده اند»، بی آنکه از این «همه» حتی نام یک نفر برده شود، قضاوتی است بی اساس، و جز چنگ زدن به هر نکته ی درست و نادرست برای حقانیت بخشیدن به نظریه ی حفظ قدرت به هرقیمت به سختی می توان دلیل دیگری برای آن پیدا کرد.

چنان که اشاره کردم، همین حفظ نظام و قدرت دولت بلشویکی به هرقیمت بود که «جنگ انقلابی» با امپریالیستها را به بایگانی سپرد و لنین را به پیشنهاد «صلحِ بی درنگ» با آلمان واداشت. اما همین که این خطر خارجی منتفی شد ــ البته به بهای ازدست دادنِ مناطق وسیعی از کشور روسیه ــ این قدرت درمعرض خطر دیگری قرار گرفت: جنگ داخلی. افزون بر انقلاب ستیزانِ داخلی، «متفقان»ی که تا دیروز در کنار روسیه با آلمان و «متحدان»اش می جنگیدند بر ضد انقلاب نوپای کارگران و زحمتکشان اکتبر صف آرایی کردند و برای نابودی این انقلاب لشکر کشیدند. بی تردید، بخشهای وسیعی از کارگران روسیه  دل در گرو انقلاب داشتند و رهایی خود را در پیروزی آن می دیدند. اما کارگران و به ویژه دهقانان زحمتکشی نیز که در صف ضدانقلاب می جنگیدند کم نبودند. با این همه، و به رغم حقانیت انقلاب اکتبر برای رهایی انسان از ستم طبقاتی، در واقعیت هم کارگرانِ صف انقلاب و هم زحمتکشانِ صف ضدانقلاب ــ به علت ناتوانی در مبارزه ی مستقل با جامعه ی طبقاتی ــ سیاهی لشکر و گوشت دَم توپ جنگ قدرتِ احزاب سیاسی بودند، جنگ قدرتی که می توان به طور خلاصه آن را جنگ نمایندگان ناکام سرمایه ی خصوصی (و حامیان امپریالیست آنها) برای به زیرکشیدن نمایندگان تازه به قدرت رسیده ی سرمایه ی دولتی‌ـ حزبی نامید. برای نشان دادن این واقعیت که کارگران در انقلاب اکتبر و جنگ داخلیِ پس از آن عمدتاً سیاهی لشکر و گوشت دَم توپ حزب بلشویک بودند نقل گفته ای از خودِ لنین کفایت می‌کند. آنجلیکا بالابانف (یا، بالابانووا)، کمونیست روسی- ایتالیایی که پس از انقلاب اکتبر به بلشویکها پیوست و به روسیه رفت اما در سال 1922 از آنها جدا شد، در کتاب خود به نام زندگی شورشگرانه ی من می نویسد پس از ترور لنین (ترور دوم لنین در 30 اوت 1918، که به دست دُرا کاپلان از جناح چپ «انقلابیون سوسیالیست» صورت گرفت و خود به‌فاصله ی چند روز بدون محاکمه به‌ دست بلشویک‌ها تیرباران شد) به دیدار او رفته و هنگام صحبت وقتی از اعدام شماری از رهبران منشویک انتقاد کرده، لنین این گونه به او پاسخ داده است: «شما نمی فهمید که اگر ما در تیرباران این چند رهبر تردید کنیم، به زودی در وضعیتی قرارخواهیم گرفت که ناگزیر به تیرباران ده هزار کارگر خواهیم شد؟»49 معنای این گفته ی لنین چیزی جز این نیست که  بلشویکها رهبران حزب منشویک را برای جلوگیری از پیوستن کارگران به آنها اعدام می‌کردند. درست مثل این است که یک دولت سرمایه داری بگوید معتادان به مواد مخدر را برای جلوگیری از افزایش اعتیاد اعدام می‌کند. درواقع، لنین با این گفته ــ چه بسا بی آنکه خود بخواهد ــ بر یک حقیقت تلخ انگشت گذاشته است: طبقه ی کارگری که در مبارزه با سرمایه داری روی پای خود نایستاده و به احزاب سیاسی آویزان باشد، امروز به بلشویکها دخیل می بندد و فردا سیاهی لشکر و قربانی منشویکها می‌شود. چنین طبقه ی کارگری فلسفه ی وجودیِ سیاست ورزی خود را از احزاب سیاسی می گیرد و بدون این احزاب قادر به مبارزه ی سیاسی نیست. آبشخور بحث لنین در باره ی «دیکتاتوری پرولتاریا» در جزوه ی انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد همین حقیقت تلخ است. تمام تلاش لنین در این جزوه ــ مستقل از هر نیّت او ــ صرف آن می‌شود که در مقابل کائوتسکی، که می کوشد کارگران را به زائده ی بورژوازی خصوصی و پارلمان بورژوایی تبدیل کند، طبقه ی کارگر را در پوشش دفاع از نظریه ی مارکس درباره ی «دیکتاتوری پرولتاریا» زائده ی دولت بلشویکی سازد. به این ترتیب، می رسم به بحث رویکرد لنین به انقلاب و دولت کارگری در انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد. در اینجا، نخست نظر کائوتسکی را در باره ی «دیکتاتوری پرولتاریا» توضیح می دهم و سپس به نقد لنین بر آن می پردازم.

کائوتسکی مقاله ی خود به نام «دیکتاتوری پرولتاریا» را در سال 1918 و در نقد دیدگاه لنین و عملکرد دولت بلشویکها می نویسد. او ضمن طرح این پرسش که «زیر عنوان دیکتاتوری پرولتاریا چه چیزی را باید بفهمیم؟»، بحث خود را از دموکراسی آغاز می‌کند و می گوید «دموکراسی یعنی حاکمیت اکثریت».50 کائوتسکی سپس، برای اینکه منظور خود را از «حاکمیت اکثریت» روشن کند، می نویسد: «طبقه می تواند سیادت داشته باشد، اما نمی تواند حکومت کند، زیرا طبقه توده ای بی شکل است. تنها تشکیلات است که می تواند حکومت کند. در دموکراسی، احزاب اند که حکومت می‌کنند.»51پس، به نظر کائوتسکی، دموکراسی یعنی حاکمیت احزابی که اکثریت جامعه را نمایندگی می‌کنند. بی درنگ این پرسش به ذهن خطور می‌کند: آیا در جوامع سرمایه داری احزابی که حکومت می‌کنند اکثریت جامعه را نمایندگی می‌کنند؟ پاسخ کائوتسکی به این پرسش مثبت است. زیرا، به نظر او، در جامعه ای که عموم مردم حق رأی داشته باشند رأی اکثریت جامعه به یک حزب به معنای آن است که حکومت آن حزب حاکمیت اکثریت جامعه است. به این ترتیب، حاکمیت اکثریت، یا همان دموکراسیِ مورد نظرِ کائوتسکی، امری صوری یا حقوقی است، یعنی بر برابری مردم در حق رأی ــ و نه برابری واقعی ــ مبتنی است. به نظر کائوتسکی، اگر مردمِ یک جامعه ی سرمایه داری در کنار حق رأی از دیگر حقوق شهروندی همچون آزادی بیان، مطبوعات، تشکل، تحزب، تجمع و… برخوردار باشند در آن جامعه دموکراسی حاکم است، هر چند نه دموکراسی «ناب»، و حزب مارکسیستی می تواند به صورت مسالمت آمیز به قدرت سیاسی دست یابد و بدین سان جامعه را سوسیالیستی کند، مشروط به آنکه ارتش از مردم جدا نباشد:

انقلابهای بورژوایی در کشورهایی رخ دادند که در آنها استبدادی متکی بر ارتشی جدا از مردم حاکم بود و هر نوع جنبش آزادی خواهانه را سرکوب می‌کرد؛ کشورهایی که آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات، آزادی تشکیلات و حق رأی و انتخابات و نمایندگی واقعی خلق وجود نداشتند. در این جوامع، مبارزه علیه حکومتها به طور ضروری در هیئت جنگ داخلی نمایان شد. اما امروز پرولتاریا می تواند، لااقل در اروپای غربی، به قدرت سیاسی دست یابد [منظور کائوتسکی از «پرولتاریا» در اینجا حزبِ مدعی نمایندگی پرولتاریاست ــ م. ح] ، زیرا در این کشورها به هرحال دموکراسی، هرچند نه دموکراسی «ناب»، توانسته تا حدی در عمق ریشه بدواند، و در این کشورها ارتش نیز دیگر همچون گذشته از توده ی مردم جدا نیست.52

هنوز مرکب این جمله‌ ها‌ی کائوتسکی خشک نشده بود که بورژوازی آلمان ــ آن هم نه بورژوازی فاشیست، نه بورژوازی لیبرال، بلکه بورژوازی سوسیال دموکرات و همپالکی خودِ کائوتسکی ــ به‌دست ارتشی که «از توده‌ ی مردم جدا نبود»(!) انقلاب کارگران آلمان را به خون کشید. آنچه باعث شد کائوتسکی در پس برابریِ صوری ــ که، به نظر او، اگرچه «ناب» نبود اما می توانست گذار مسالمت آمیز به سوسیالیسم را ممکن سازد ــ نابرابری واقعی در جامعه ی بورژوایی و بدین سان امکان به خون کشیده شدن انقلاب طبقه ی کارگر آلمان به دست حزب مدعی نمایندگی این طبقه را نبیند همانا این بود که او خود همچون روشنفکر  نخبه ای که از کارِ مادی کارگران تغذیه می‌کند از این نابرابری واقعی سود می بُرد. او حکومت کارگری یعنی دیکتاتوری پرولتاریا را نه حکومت توده ی کارگرانِ متشکل در شوراهای ضدسرمایه داری بلکه حکومت حزب سوسیال دموکرات یعنی حکومت روشنفکرانِ متکی به کارِ فکری صرف برای سلطه بر کارگرانِ متکی بر کارِ مادی صرف می‌دانست. کائوتسکی در چند جای همین مقاله ی «دیکتاتوری پرولتاریا» تأکید می‌کند که آن که حکومت می‌کند حزب است و نه طبقه، و بدین سان از یک‌سو  حکومت طبقه ی کارگر یعنی دیکتاتوری پرولتاریا را رد می‌کند، و از سوی دیگر دیکتاتوری حزبی را می پذیرد، زیرا حکومت حزب چیزی جز دیکتاتوری حزب نیست. کائوتسکی، با متمایزساختن حزب از طبقه، دیکتاتوری حزب را جایگزین دیکتاتوری طبقه می‌کند. او به صراحت می گوید «نیازی نیست که حزب و طبقه یکی باشند. طبقه می تواند به چند حزب تجزیه گردد، و حزب می تواند از اعضای چند طبقه تشکیل شود».53به این ترتیب، به نظر کائوتسکی، حزب سوسیال دموکراتِ کارگریِ آلمان می توانسته است از اعضای چند طبقه تشکیل شود. این دیدگاه در انطباق کامل با همان درک کائوتسکی است که سوسیالیسم را محصول کارِ فکریِ روشنفکران بورژوا می داند، سوسیالیسمی که سپس باید به درون طبقه ی کارگر برده شود تا از «ادغام» آن با جنبش کارگری «حزب سوسیال دموکراتِ کارگری» به وجود آید.

بدیهی است که صاحب چنین نگرشی نمی تواند به دیکتاتوری پرولتاریا به معنی مارکسیِ آن، یعنی درهم شکستن مقاومت بورژوازی درمقابل انقلاب کارگری، باور داشته باشد. کائوتسکی گفته ی مشهور مارکس در نقد برنامه ی گوتا را که «میان جامعه ی سرمایه داری و جامعه ی کمونیستی دوران دگرگونیِ اولی به دومی قرار دارد. این دوران درعین حال متناظر است با  دوره ی گذار سیاسی که در آن دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد» نقل می کند، و سپس می نویسد:

متأسفانه مارکس به توصیف مفصل این نکته نپرداخت تا روشن شود که او از دیکتاتوری پرولتاریا چه درکی دارد. معنی تحت اللفظیِ جمله ی مارکس ازمیان برداشتن دموکراسی است. اما اگر این جمله را تحت اللفظی معنا کنیم، این معنی را هم می‌دهد که یک نفر بدون تبعیت از هر قانونی سیادت داشته باشد. این سیادت فردی با استبداد تفاوتی هم دارد و آن اینکه پدیده ای گذرا و راه حلی برای شرایطی استثنایی است و نهادی دائمی نیست. اصطلاح «دیکتاتوری پرولتاریا»، که نه دیکتاتوری یک فرد بلکه دیکتاتوری یک طبقه است، مشخص می‌کند که مارکس در اینجا معنی تحت اللفظی آن را مدّ نظر نداشته است. مارکس، با به کاربردن این اصطلاح نه شکل حکومت بلکه وضعی را در نظر داشت که ضرورتاً می تواند در هرمکانی به وجود آید که پرولتاریا قدرت سیاسی را فتح کرده است. اینکه مارکس در این ارتباط شکل حکومت را در نظر نداشت با توجه به این نکته آشکارتر می‌شود که او بر این نظر بود که دوران انتقال در انگلستان و آمریکا می¬تواند از طریق مسالمت¬آمیز، یعنی به صورتی دموکراتیک، انجام گیرد.54

چنان که پیداست، به نظر کائوتسکی، دیکتاتوری به معنی اِعمال زورِ فردی است و مفهوم آن از میان برداشتن دموکراسی است. اما، کائوتسکی می گوید، منظور مارکس چنین چیزی نیست، زیرا او از دیکتاتوری پرولتاریا یعنی دیکتاتوری طبقاتی سخن می گوید و نه دیکتاتوری فردی. طبقه نمی تواند حکومت کند؛ آن که حکومت می‌کند حزب است نه طبقه. بدین سان، به نظر کائوتسکی، دیکتاتوری پرولتاریا به معنی اِعمال زور بر ضد بورژوازی یعنی درهم شکستن مقاومت او در مقابل انقلاب کارگری نیست. پس، به چه معنی است؟ به معنی «وضعی که ضرورتاً در هرمکانی به وجود می آید که پرولتاریا قدرت سیاسی را فتح کرده است»(!) کائوتسکی در جاهای دیگرِ مقاله ی خود  به جای این «وضع»(؟) از کلمه ی «سیادت» استفاده می‌کند، بی آنکه معنای آن را توضیح دهد. این، درواقع توضیح نظر مارکس درباره ی دیکتاتوری پرولتاریا برای خالی کردن آن از محتوای واقعی است. تمام این واژه پردازیها برای طفره رفتن از بیان این حقیقت است که منظور مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا اِعمال قدرت سازمان یافته ی کارگران به صورت طبقه برای  درهم شکستن مقاومت بورژوازی درمقابل انقلاب کارگری است. کائوتسکی می گوید دلیل اینکه مارکس چنین منظوری نداشته این است که، به نظر او، پرولتاریا در انگلستان و آمریکا می توانسته «از طریق مسالمت آمیز، یعنی   به صورتی دموکراتیک»، به قدرت سیاسی دست یابد. می دانیم که مارکس به علت شرایط خاص کشورهای انگلستان و آمریکا امکان قدرت گیریِ طبقات کارگرِ این کشورها را به صورت مسالمت آمیز منتفی نمی‌دانست. اما  درهمان حال تأکید می‌کرد که این امر را به هیچ وجه نباید به همه ی کشورها تعمیم داد. اما ما در اینجا فرض می‌کنیم که مارکس انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی به طبقات کارگر را در همه ی کشورها امکان پذیر می‌دانسته است. بسیارخوب، این امر چه ربطی به دیکتاتوری پرولتاریا دارد؟ اگر همین طبقه ی کارگری که به صورت مسالمت آمیز به قدرت رسیده درمعرض توطئه ی بورژوازی برای براندازی حکومت کارگری قرار گیرد آیا این حکومت نباید توطئه ی بورژوازی را با تمام قدرت در هم شکند؟ اگر همین طبقه ی کارگری که به صورت مسالمت آمیز به قدرت رسیده قانونی وضع کند که طبق آن هیچ کس، اعم از حقیقی و حقوقی (از جمله دولتی)، حق نداشته باشد کارگرِ مزدی استخدام کند، یعنی خریدوفروش نیروی کار را به طور کلی ممنوع کند، آیا دولت کارگری نباید هرکس را که از این قانون سرپیچی کند به مجازات برساند؟ (البته این مجازات نباید به معنی محروم کردن فرد حقیقی و حقوقیِ خاطی از حقوق قانونی اش باشد. در بررسی نقد لنین بر کائوتسکی به این نکته می‌پردازم). روشن است که کائوتسکی در اینجا دو مسئله ‌ی متفاوت را با هم خلط می‌کند. به نظر کائوتسکی، با به دست آمدن قدرت از طریق مسالمت آمیز، دیکتاتوری پرولتاریا منتفی می‌شود؛ حال آنکه از دیدگاه مارکس، کسب مسالمت آمیز قدرت سیاسی از سوی طبقه ی کارگر یک چیز است و دیکتاتوری پرولتاریا چیزی دیگر. خلط این دو مبحث، که کائوتسکی را به این نتیجه می رساند که دگرگونی سرمایه داری به کمونیسم بدون دیکتاتوری پرولتاریا میسر است، پیامد فاسدِ باور به همان «دموکراسی ناب» است که کائوتسکی تحقق آن را بدون سوسیالیسم نیز، یعنی حتی در جامعه ‌ی بورژوایی، امکان پذیر می داند. دموکراسیِ مورد نظرِ کائوتسکی عاری از هر گونه دیکتاتوری، و دیکتاتوری مورد نظر او  فاقد هرگونه دموکراسی است. در واقعیت اما هیچ دموکراسی یی نیست که توأم با دیکتاتوری نباشد: دولت بورژوایی، دموکراسی برای اقلیت و دیکتاتوری برای اکثریت است؛ حال آنکه دولت کارگری یا دیکتاتوری پرولتاریا، دموکراسی برای اکثریت و دیکتاتوری برای اقلیت است. به این ترتیب همان حزبی که به ‌نظر کائوتسکی به جای طبقه حکومت می‌کند، همچون هر دولت بورژوایی، درواقع دیکتاتوری اقلیت را علیه اکثریت اِعمال می‌کند. به رغم این تفاوت که کائوتسکی دیکتاتوری حزبی را برای استقرار سرمایه داریِ پارلمانی به کار می گیرد و لنین آن را برای برپایی سرمایه داری دولتی مورد استفاده قرار می‌دهد، وجه مشترک دیدگاههای سیاسیِ کائوتسکی و لنین دیکتاتوریِ نخبگانِ متکی بر کارِ فکری است. اما جزئیات این دیکتاتوری حزبی آن گاه روشن تر می‌شود که دیدگاه لنین را در باره ی دیکتاتوری پرولتاریا در جزوه ی انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد بشناسیم.

لنین این جزوه را در نقد مقاله ی «دیکتاتوری پرولتاریا»ی کائوتسکی و دیدگاه او درباره ی این موضوع نوشت؛ پس، قاعدتاً باید نام اثر خود را «دیکتاتوری پرولتاریا و کائوتسکی مرتد» می گذاشت. اما او نام آن را  انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد می گذارد. این نام گذاری دست کم سه نکته را در مورد دیدگاه لنین روشن می‌کند. نخست اینکه، به نظر لنین، «اساس» انقلاب کارگری، یعنی آن چیزی که ماهیت (essence)    این انقلاب را می سازد، و نیز «مسئله ی اصلیِ کلِ مبارزه ی طبقاتیِ پرولتاریا»، دیکتاتوری پرولتاریاست. او این نکته را در همان ابتدای نوشته ی خود این گونه بیان می‌کند: «مسئله ی اصلیِ مورد بحث کائوتسکی در جزوه اش مسئله ی دیکتاتوری پرولتاریاست، که همانا اساس انقلاب پرولتری است… بدون واهمه از اغراق می توان گفت که دیکتاتوری پرولتاریا مسئله ی اصلیِ کلِ مبارزه ی طبقاتیِ پرولتاریاست.»55 این دیدگاه که انقلاب کارگری و مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر در اساس برای برپایی دیکتاتوری پرولتاریا انجام می گیرد ازجمله ی مضمونهای ثابت نگرش لنین است و من پیش‌تر در همین کتاب به نمونه‌ها‌یی از آن اشاره کرده ام. دیکتاتوری پرولتاریا، که برای مارکس نقشی صرفاً موقت و گذرا در گذار از سرمایه داری به کمونیسم دارد، نزد لنین از چنان جایگاهی برخوردار می‌شود که او آن را حتی در مرحله ی نخست کمونیسم، که خود نام «سوسیالیسم» را بر آن می گذارد، لازم می شمرد. می دانیم که مارکس در نقد برنامه ی گوتا برای جامعه ی کمونیستی دو مرحله قائل می‌شود: درمرحله ی نخست، با آنکه استثمار فرد از فرد از میان می رود و، به همین دلیل، دولت نیز ضرورت خود را از دست می‌دهد، چون جامعه ی کمونیستی بی واسطه از دل جامعه ی سرمایه داری بیرون می آید و، ازهمین رو، ناگزیر هنوز نشانه‌ها‌یی از این جامعه را با خود حمل می‌کند، توزیع ثروت جامعه بین انسانها بر اساس برابری حقوقیِ آنها به نسبت کاری که انجام داده اند، صورت می گیرد، که البته خود حاوی نابرابری است. تنها درمرحله ی بعدی یا عالی ترِ جامعه ی کمونیستی است که این مانع از میان می رود:

تنها در مرحله ی عالی ترِ جامعه ی کمونیستی، تنها پس از آنکه تبعیت انسانها از تقسیم کار و بدین  سان تضاد بین کارِ فکری و کارِ بدنی از میان  برمی خیزد؛ تنها پس از آنکه کار نه‌تنها وسیله ای برای زنده ماندن بلکه به مهم ترین نیاز زندگی تبدیل می‌شود؛ تنها پس از آنکه در کنار رشد نیروهای تولیدیِ افراد استعدادهای متنوع آنها شکوفا می گردد، و جامعه از تمام چشمه ‌ها‌ی ثروت همیارانه سرشارمی‌شود ــ تنها آن گاه است که افق تنگ حقوق بورژوایی به‌کلی رخت می‌بندد، و جامعه می تواند بر پرچم خود بنویسد: از هرکس به ‌اندازه‌ی توانش، و به هرکس به اندازه ی نیازش!56

مارکس در این قسمت از نقد برنامه ی سوسیال دموکراتهای آلمان، یعنی در شرح مراحل جامعه ی کمونیستی، هیچ اشاره ای به وجود دولت کارگری یعنی دیکتاتوری پرولتاریا نمی‌کند، زیرا  ــ به‌نظر او ــ این دولت صرفاً مختص دوره ی گذرا و موقتِ گذار از جامعه ی سرمایه داری به جامعه ی کمونیستی است و طبعاً با شکل گیری جامعه ی اخیر (حتی در مرحله ی نخست آن) زوال می یابد. اما لنین چنین نمی اندیشد. او در دولت و انقلاب از ضرورت وجود دیکتاتوری پرولتاریا در مرحله ی نخست جامعه ی کمونیستی سخن می گوید:

… اما [در مرحله ی نخست کمونیسم] قاعده ای جز «حقوق بورژوایی» وجود ندارد. بنابراین، در این محدوده، هنوز نیاز به دولت باقی می ماند، دولتی که ضمن حراست از مالکیت اشتراکی بر وسایل تولید از برابری در کار و در توزیع محصولات نیز حفاظت می‌کند. از آنجا که دیگر هیچ سرمایه دار و هیچ طبقه ای وجود ندارد و، از همین رو، هیچ طبقه ای سرکوب نمی‌شود، دولت زوال می یابد. اما دولت به‌طور کامل زوال نمی یابد. زیرا هنوز باید از «حقوق بورژوایی»، که نابرابری واقعی را مُجاز می-شمارد، حفاظت کند. برای زوال کامل دولت، کمونیسم کامل لازم است.57

چنان که می بینیم، دلیل لنین برای تداوم وجود دولت در مرحله ی نخست جامعه ی کمونیستی «حفاظت از حقوق بورژوایی» است. آشکار است که منظور از «حفاظت از حقوق بورژوایی» از سوی دولت کارکشیدن دولت از کارگران بر اساس حقوق برابر آنهاست، همان چیزی که لنین در همین دولت و انقلاب آن را «پرداخت مزد» در ازای کار برای دولت می نامد. لنین منظور خود را از ضرورت وجود دولت برای «حفاظت از حقوق بورژوایی» در جمله ی زیر روشن تر بیان می‌کند: «[حفاظت از حقوق بورژوایی] در مرحله ی نخست کمونیسم امری ناگزیر است، زیرا اگر نمی‌خواهیم به یوتوپیااندیشی دچار شویم نباید فکر کنیم که مردم با برانداختن سرمایه داری بی درنگ یاد می گیرند که بدون قاعده ی حقوق [بورژوایی] به سود جامعه کار کنند.»58 به عبارت دیگر، لنین وجود دولت را در مرحله ی نخست کمونیسم از آن رو ضروری می داند که با اتکا به «حقوق بورژوایی»، یعنی مبادله ی لوازم معیشت به نسبت مقدار کارِ انجام گرفته، کارگران را به تولید ثروت «به سود جامعه» وادارد. یعنی او می خواهد افزایش ثروت جامعه را، که شرط لازم گذار جامعه ی کمونیستی از مرحله ی نخست به مرحله ی عالی تر است، به ضرب قدرت سیاسیِ دولت و با اتکا به «حقوق بورژوایی» میسر کند. حال آنکه، به نظر مارکس، از آنجا که افق تنگ حقوق بورژوازیی درمرحله ی نخست جامعه ی کمونیستی ناشی از زایش جامعه ی کمونیستی از دل جامعه ی سرمایه داری است، پس پشت سر نهادن آن در گرو رشد اقتصادی و فرهنگی جامعه برای عبور از سرمایه داری است: «اما در مرحله ی نخست جامعه ی کمونیستی، که پس از زایمانی طولانی و دردناک از دل جامعه ی سرمایه داری بیرون می آید، این کمبودها اجتناب ناپذیرند. حقوق هرگز  نمی تواند بالاتر از شکل اقتصادیِ جامعه و رشد فرهنگیِ ناشی از آن قرارگیرد.»59 بدین سان، مارکس گذار جامعه ی کمونیستی از مرحله ی نخست به مرحله ی بعدیِ آن را در گرو رشد اقتصادی و شکوفایی فرهنگی جامعه می داند، و نه ضرب و زور دولت و روشهای بورژواییِ نوع لنینی برای افزایش ثروت به نام جامعه اما به کام دولت و حزب. بنابراین، نخستین نکته در مورد وجه تسمیه ی جزوه ی لنین درباره ی کائوتسکی این است که، به نظر لنین، اساس انقلاب کارگری استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست، و نه انقلاب اجتماعی برای دگرگونی اقتصادی و فرهنگیِ جامعه از طریق الغای رابطه ی سرمایه. نکته ی دوم این است که لنین دیکتاتوری پرولتاریا را از قهرآمیزبودنِ انقلاب کارگری نتیجه می گیرد. به عبارت دیگر، او منطق کائوتسکی را  می پذیرد که در صورت انتقال مسالمت آمیز قدرت به طبقه ی کارگر «دموکراسی ناب» حاکم می‌شود و دیگر نیازی به دیکتاتوری پرولتاریا نیست. تفاوت آنها فقط در این است که به نظر کائوتسکی انتقال مسالمت آمیز قدرت به پرولتاریا امکان پذیر است، حال آنکه لنین آن را منتفی می داند. لنین بارها در جزوه ی مورد بحث عیب دیدگاه کائوتسکی درباره ی دیکتاتوری پرولتاریا و درواقع علت «ارتداد» او را نفی عامل قهر در انقلاب پرولتری ذکرمی‌کند. اینجا به نکته ی سوم درباره ی نام جزوه ی لنین یعنی انتساب صفت «مرتد» به کائوتسکی می رسیم. من زبان روسی نمی دانم و بر من معلوم نیست که لنین در اصل چه کلمه ای را برای بیان آنچه ما در فارسی «مرتد» می نامیم به کاربرده است. اما مترجمان انگلیسی این کلمه را در جزوه ی لنین به renegade ترجمه کرده اند، که فرهنگ آکسفورد آن را چنین معنی کرده است: «کسی که یک تشکیلات، کشور یا مجموعه ای از اصول را ترک می گوید و به آنها خیانت می‌کند؛ کسی که از دین دست می‌شوید: از دین برگشته.» معنای اخیر، همان معنای واژه ی «مرتد» در زبان فارسی است. بنابراین، renegade را در عنوان جزوه ی لنین چه به این معنا بگیریم و چه به معنای عام ترِ آن، یعنی کسی که از مجموعه ای از اصول دست می‌شوید، در هر دو حال به معنای کسی است که ابتدا به یک ایدئولوژی وفادار بوده و سپس به آن پشت کرده است. در این صورت، وقتی لنین کائوتسکی را «مرتد» خطاب می‌کند، اولاً در مارکسیسم چیزی به¬عنوان «اجتهاد» ابداع می‌کند و خود را در جایگاه یک مارکسیستِ «مجتهد» قرار  می‌دهد؛ ثانیاً  به کائوتسکی، که به زعم او از مارکسیسم برگشته، نسبت «کفر» می‌دهد، یعنی او را «تکفیر» می‌کند و، ثالثاً، با گفتنِ این که کائوتسکی به مارکسیسم پشت کرده این شبهه را تداعی می‌کند که لابد از نظر لنین ریختنِ خونِ کائوتسکی «حلال» است. پرسش این است که وقتی اطلاق صفت «مرتد» به یک مخالفِ نظری چنین تبعاتی دارد ــ تبعاتی که ای بسا لنین خود به آنها نیندیشیده بوده است ــ منتقد چرا باید خود را در موقعیتی قرار دهد که چاره ای جز پذیرش این تبعات نداشته باشد؟ تأکید می‌کنم که اینها فقط تبعات «ارتدادی» است که لنین به کائوتسکی نسبت  می‌دهد، و گر نه هیچ سندی در دست نیست که نشان دهد لنین کائوتسکی را به‌دلیل دست شستن از مارکسیسم حتی مستحق تنبیه ــ چه رسد به مجازات «ارتداد» ــ دانسته است. حداکثر تنبیهی که او در جزوه‌ی مورد بحث کائوتسکی را مستحق آن می داند «توله سگ» نامیدن اوست.

لنین در نقد دیدگاه کائوتسکی درباره ی دیکتاتوری پرولتاریا به نظرات مارکس و انگلس استناد می‌کند. او به این پرسشِ کائوتسکی که «وقتی ما در اکثریت هستیم چه نیازی به دیکتاتوری داریم؟» این گونه پاسخ می‌دهد: همان نیازهایی که مارکس و انگلس شمرده اند، که به نظر او عبارت اند از: «درهم شکستن مقاومت بورژوازی؛ ایجاد رعب در دل مرتجعان؛ حفظ اقتدار مردم مسلح در مقابل بورژوازی؛ تسلط قهرآمیز پرولتاریا بر    دشمنانش».60 لنین در اینجا نیز مطابق معمول نظرات مارکس و انگلس را یک کاسه می‌کند و با آنان به عنوان افرادی برخورد می‌کند که گویا در همه ی زمینه ‌ها‌ نظرات یکسانی دارند. حال آنکه همان گونه که خودِ لنین در همین جا می نویسد، از چهار دلیل فوق تنها اولی به مارکس مربوط می‌شود و سه دلیل دیگر را انگلس آورده است. برای مثال، مارکس هیچ گاه هدف دیکتاتوری پرولتاریا را «ایجاد رعب» ندانسته است. بنابراین، مارکس دیکتاتوری پرولتاریا را فقط برای درهم شکستن مقاومت بورژوازی در مقابل انقلاب کارگری لازم می داند. ببینیم منظور از درهم شکستن مقاومت بورژوازی چیست. مارکس، در کتاب خانواده ی مقدس، بورژوازی را نیز گرفتار همان بیگانگی می داند که پرولتاریا به آن دچار است. اما می گوید در این بیگانگی، پرولتاریا در رنج و عذاب است، حال آنکه بورژوازی احساس آسایش و آرامش می‌کند. بنابراین، طبیعی است که بورژوازی درمقابل ازدست رفتن تمام مزایای ویژه و زندگی آرام و راحت و مرفه خود، که نظام سرمایه داری به‌بهای رنج و عذاب و سیه روزی اکثریت جامعه برای او تأمین کرده است، مقاومت کند. طبیعی است که بورژوازی دست به احتکار محصولات مصرفیِ مورد نیاز مردم بزند. طبیعی است که بورژوازی از قانونی که خریدوفروش نیروی کار را منع کند سرپیچی کند. طبیعی است که بورژوازی به شیوه‌ها‌ی گوناگون مانع کار دولت کارگری شود. طبیعی است که بورژوازی به انواع و اقسام تبانی و توطئه و دسیسه و اقدام مسلحانه متوسل شود تا دولت کارگری را براندازد و جامعه را به اوضاع پیش از انقلاب بازگرداند. اما این نیز به همان اندازه طبیعی است که پرولتاریایی که می خواهد از رنج و نکبت جامعه ی سرمایه داری رها شود اجازه ی هیچ یک از این مقاومتها و کارشکنیها را به بورژوازی ندهد. طبیعی است که پرولتاریای به  قدرت رسیده بورژوازیِ قانون شکن و متخلف را مجازات کند، به تبعید بفرستد و به بند کشد. چنین است معنای درهم شکستن مقاومت بورژوازی در مقابل انقلاب کارگری. اما آیا به این ترتیب پرولتاریای درقدرت حق مخالفت بورژوازی با دولت کارگری و اقدامات آن را نیز درهم‌می‌شکند؟ آیا به این ترتیب پرولتاریا حق رأی را از بورژوازی می گیرد؟ آیا به این ترتیب پرولتاریا آزادی بیان بورژوازی را نیز سلب می کند؟ آیا به این ترتیب پرولتاریا نشریات بورژوازی را نیز توقیف می‌کند و حزب او را نیز منحل می سازد؟ آیا به این ترتیب پرولتاریا از برگزاری تجمع و تظاهرات بورژوازی نیز ممانعت می‌کند؟ در یک کلام، آیا به این ترتیب پرولتاریای حاکم بورژوازی را از حقوقی که دولت کارگری برای تمام شهروندان به رسمیت شناخته است محروم می‌کند؟ به هیچ وجه! مارکس، که آزادی سیاسی را گام بزرگی به سوی رهایی طبقه ی کارگر از چنگ سرمایه می‌دانست، نمی توانست با آزادی سیاسی برای همگان ــ حتی دشمنان  طبقه ی کارگر ــ مخالف باشد. طبیعی است که در حکومت کارگری، برخلاف حکومت بورژوایی، کارگران آزاد باشند نظرات خود را تبلیغ کنند. مهم این است که آیا مخالفان این حکومت یعنی بورژواها نیز می توانند نظرات خود را تبلیغ کنند یا نه. این همان نکته ای است که رُزا لوگزمبورگ آن را در نقد برخورد سرکوبگرانه ی بلشویکها بیان کرد. فرق حکومت کارگری با حکومت بورژوایی در همین است. اگر قرار باشد حکومت کارگری نیز مخالفان را سرکوب کند، پس دموکراسی پرولتری چه فرقی با دموکراسی بورژوایی دارد؟ وانگهی، یک شرط لازمِ دست یابی طبقه ی کارگر به خودآگاهی و درواقع رشد فرهنگیِ این طبقه آزادی بی ‌قید و شرط بیان و حداکثرِ تبادل و تضارب آرا در جامعه است، و این امر فقط در حکومت کارگری و در مرحله‌ی گذار از سرمایه داری به کمونیسم میسر می‌شود. به عبارت دیگر، در حکومت کارگری، طبقه ی کارگر حتی از نظرات دشمنان خویش نیز برای دست یابی به خودآگاهی بهره می برد. بنابراین، تنها کسانی با آزادی بی قیدوشرط سیاسی برای تمام شهروندان جامعه مخالف‌اند که از خودآگاهی و استقلال طبقه ی کارگر در مبارزه با سرمایه داری می‌هراسند. لنین از جمله ی این افراد بود. او می پنداشت که اگر کارگران در معرض نظرات بورژوایی قرار گیرند، آنها تحت تأثیر این نظرات قرار خواهند گرفت و حزب بلشویک را ترک می‌کنند و بدین سان قدرت این حزب تضعیف خواهد شد. در ذهن او هیچ بدیل ثالثی که متضمن استقلال کارگران از تمام احزاب سیاسی باشد نمی گنجید. برای او مسئله صرفاً حول دو گزینه دور می زد: یا ایدئولوژی بورژواییِ احزاب کادت و اس- ار و منشویک، یا ایدئولوژی سوسیالیستیِ حزب بلشویک. به نظر او، اگر کارگران به حزب بلشویک نمی پیوستند پس حتماً با احزاب بورژواییِ فوق همراه می‌شدند، و این به معنی تضعیف قدرت بلشویکها بود. برای جلوگیری از همین تضعیف قدرت بود که لنین برای «استثمارشدگان» حقوق ویژه ای قائل شد که، به نظر او، «استثمارگران» باید از آن محروم می‌شدند:

اگر به‌ شیوه ی مارکسیستی استدلال کنیم، باید بگوییم: استثمارگران ناگزیر دولت را (و ما درباره ی دموکراسی، یعنی یکی از شکلهای دولت سخن می گوییم) به ابزار حاکمیت طبقه ی خود، یعنی استثمارگران، بر استثمارشدگان تبدیل خواهند کرد. بنابراین، تا وقتی که استثمارگرانی وجود دارند که بر اکثریت مردم، یعنی استثمارشدگان، حکومت کنند، دولت دموکراتیک ناگزیر باید دموکراسی برای استثمارگران باشد. دولت استثمارشدگان باید از اساس با چنین دولتی فرق داشته باشد؛ این دولت باید دموکراسی برای استثمارشدگان و وسیله ی سرکوب استثمارگران باشد؛ و سرکوب یک طبقه به معنی اِعمال نابرابری بر آن طبقه و محروم کردن او از «دموکراسی» است.61

پیش از هرچیز باید گفت «سرکوب» طبقه ی بورژوازی با «درهم شکستن مقاومتِ» این طبقه فرق می‌کند. «درهم شکستن مقاومت» اساساً هنگامی صورت می گیرد که مقاومتی در کار باشد. اگر بورژوازی در برابر انقلاب کارگری مقاومت نکند و مثلاً حاضر باشد در شرایط زندگیِ کارگران زندگی کند ــ که البته بس به ندرت پیش آمده ــ  لزومی به درهم شکستن مقاومت او وجود نخواهد داشت. افزون بر این، چنان که گفتم، درهم شکستن مقاومت بورژوازی در برابر انقلاب کارگری صرفاً به معنی محروم ساختن بورژوازی از مزایایی است که رابطه ی سرمایه و دولت حافظ آن به این طبقه بخشیده است، و نه به‌معنای محرومیت او از حقوق شهروندی. حال آن که قدرتی که «سرکوب» می‌کند اولاً متکی به سرکوب است و بدون سرکوب نمی تواند به حیات خود ادامه دهد، خواه در برابرش مقاومتی باشد و خواه نباشد. سرکوب طبقه ی کارگر در ذات رابطه ی سرمایه نهفته است، مستقل از اینکه کارگران در برابر آن مقاومت کنند یا نکنند. همین استبداد سرمایه در عرصه ی کار و تولید است که سرکوب طبقه ی کارگر را در عرصه ی سیاست الزامی می سازد. ثانیاً، سرکوب، همان گونه که لنین گفته است، متضمن اِعمال نابرابری حقوقی و محروم ساختن بورژوازی از حقوق شهروندی است. به این دلایل، «سرکوب»ی که لنین از آن سخن می گوید مبتنی بر برداشتی یکسره بورژوایی از دیکتاتوری پرولتاریاست، و نسبت دادن آن به «استثمارشدگان» نیز صرفاً پوششی برای حقانیت بخشیدن به آن است. در عمل و به طور واقعی، آن که به این سرکوب دست یازید نه «استثمارشدگان» بلکه حزب بلشویک بود، که خود نماینده ی طبقه ی استثمارگر جدیدی بود که، زیر نام سوسیالیسم، نظام سرمایه داری دولتی را در روسیه مستقر ساخت. همین که این «استثمارشدگان»، همچون «استثمارگران»، برای خود حقوق ویژه ای قائل شدند و در پوشش «دیکتاتوری پرولتاریا» مخالفان خود را از آن حقوق محروم کردند گواه آن است که آنها خود به شیوه ی استثمارگران عمل کردند و، ازهمین رو، نمی توانستند نماینده ی طبقه ی کارگر باشند، طبقه ای که از جمله برای برانداختن هرگونه حقوق ویژه ی تبعیض آمیز مبارزه می‌کند. برخورداری مخالفان از تمام حقوقی که دولت کارگری برای آحاد جامعه به رسمیت شناخته است نه‌تنها در اوضاع عادی و صلح آمیز بلکه در شرایط جنگی نیز صادق است. تأکید بر این نکته از آن رو ضروری است که لنین در موارد زیادی جنگ داخلیِ پس از انقلاب اکتبر را به دستاویزی برای سرکوب مخالفان تبدیل می‌کند. روشن است که میدان جنگ قواعد خاص خود را دارد و حساب آن از حساب زندگی عادیِ جامعه جداست. در جنگ، هر نیرویی که زور و مهارت و سلاح و … بیشتری داشته باشد بر دشمن خود پیروز می‌شود و آن را از پای درمی آورد. در اینجا هیچ سخنی از رعایت حقوق دیگری نمی تواند در میان باشد. اما توحش میدان جنگ را نمی توان به بیرون از این میدان تسری داد. در جنگ داخلیِ بورژوازی علیه حکومت کارگری، اسیر جنگیِ بورژوازی را نمی توان تیرباران کرد؛ او مشمول تمام حقوقی است که دولت کارگری برای آحاد جامعه به‌رسمیت شناخته است. کموناردهای پاریس این قاعده را رعایت کردند و فقط در میدان جنگ و درواقع فقط برای دفاع از خود بود که دست شان به خون دشمنان شان آلوده شد. حال آنکه بورژوازی جنایتکارِ ورسای این قاعده را رعایت نکرد و پس از برانداختن کمون پاریس کارگران اسیر را سینه ی دیوار گذاشت و تیرباران کرد. فرق حکومت کارگری و حکومت بورژوایی را در همین برخوردهای متفاوت باید جست. مورد قابل ذکرِ دیگری که تفاوت کمون پاریس و حکومت بلشویکها را در روسیه نشان می‌دهد پرداخت غرامت به صاحبان کارخانه‌ها‌ و کارگاهها‌ی تعطیل شده در ازای واگذاری آنها به تشکلهای کارگری بود. مارکس دراین باره در جنگ داخلی در فرانسه می‌نویسد: «اقدام دیگر کمون واگذاری تمام کارگاهها‌ و کارخانه‌ها‌ی تعطیل شده به تشکلهای کارگری در ازای پرداخت غرامت به صاحبان آنها بود، قطع نظر از آنکه این سرمایه داران فرار کرده یا ترجیح داده بودند کار خود را موقتاً تعطیل کنند.»62 این برخورد را مقایسه کنید با موضع لنین پس از انقلاب اکتبر که چه گونه محکوم شدن «استثمارگران سرنگون شده» را به «بدبختی و فقر» تأیید می‌کند:

استثمارگرانِ سرنگون شده ــ که انتظار سرنگونی خود را نداشتند، آن را هرگز امکان پذیر نمی‌دانستند و فکر آن را هرگز به مخیله ی خود راه نمی دادند ــ پس از نخستین شکست جدیِ خود، با انرژیِ ده بار بیشتر و با خشم سبعانه و کینه و نفرتی صد بار فزون تر برای بازگرداندن «بهشت» ازدست رفته شان و برای خاطر خانواده‌ها‌یشان، که زندگی خوش و راحتی داشتند و اکنون «عوام الناس» آنها را به بدبختی و فقر (یا کار «پیش پا افتاده»…) محکوم کرده اند، به نبرد دست می زنند.63

فقر و بدبختی ــ حتی برای «استثمارگران سرنگون شده» ــ مطلقاً نشانه ی رشد و پیشرفت و آزادی انسان از قید و بند جامعه ی طبقاتی نیست؛ سهل است، نشانگر عقب ماندگی و باقی ماندن انسان در اسارت این جامعه است. کمون پاریس، حکومت طبقه ی کارگر فرانسه در صد و پنجاه سال پیش بود و، ازهمین رو، به‌دلایل تاریخی هنوز نمی توانست مظهر حاکمیت عموم کارگران این کشور باشد، بلکه بازهم عمدتاً تجلی قدرت سیاسیِ کارگرانِ فعال و پیشرو بود. اما همان کارگرانِ فعال و پیشرو، چون ــ تحت تأثیر انترناسیونال اول ــ متکی به نیروی خود بودند و به هیچ دارودسته ای آویزان نبودند (با آنکه بلانکیستها، پرودونیستها و مارکسیستها را در صفوف خود داشتند) نماینده ی دیکتاتوری پرولتاریا بودند و نه دیکتاتوری این یا آن حزب. همین برخوردِ کارگرانِ کمون با استثمارگران فراری و سرمایه ازکف داده نشان می‌دهد که آنان، برخلاف لنین و دیگر کمیسرهای حزبی، بلندنظرتر از آن بودند که محروم ساختن استثمارگرانِ سرنگون شده از بهره کشی، تبعیض و مزایای ویژه ی نظام سرمایه داری را به‌ معنای محکوم کردن آنان به فقر و بدبختی بگیرند.

لنین می نویسد محروم ساختن بورژوازی از حق رأی پس از انقلاب اکتبر مسئله ای صرفاً روسی است و ویژگی دیکتاتوری پرولتاریا به طور عام نیست: «باید گفت که مسئله ی محروم ساختن استثمارگران از حق رأی مسئله ای صرفاً روسی است، و نه مسئله ی دیکتاتوری پرولتاریا به طور کلی.»64 او به‌این ترتیب می پذیرد که ممکن است در کشوری دولت کارگری شکل بگیرد اما این دولت، بورژوازی را از حق رأی محروم نکند. در اینجا دو پرسش پیش می آید: 1- آیا این امر در مورد تمام حقوق شهروندی صادق است یا فقط در مورد حق رأی؟ اگر فقط در مورد حق رأی است چرا شامل حقوق دیگر نمی‌شود؟ اما اگر شامل تمام حقوق شهروندی می‌شود، چرا دولت بلشویکها بورژوازی را ــ حتی پیش از آنکه دست به اسلحه ببرد ــ نه تنها از حق رأی بلکه از دیگر حقوق شهروندی نیز محروم ساخت؟ برای مثال، چرا در دسامبر 1917، که هنوز جنگ داخلی شروع نشده بود، نشریه ی کادتها توقیف و حزب کادت غیرقانونی شد؟ یا چرا در سال 1921، یک سال پس از پایان جنگ داخلی، لنین مخالفت آشکار خود را با آزادی مطبوعات بیان کرد؟ توضیح دلیل مخالفت لنین با آزادی مطبوعات بر درک او از دیکتاتوری پرولتاریا پرتو می افکند. از این رو، لازم است در اینجا اندکی مکث کنیم.

لنین مخالفت خود را با آزادی مطبوعات با نوشتن نامه ای به میاسنیکف به تاریخ 5 اوت 1921 بیان کرد. گابریل میاسنیکف کارگر بلشویکی بود که با بسیاری از سیاستهای حزب بلشویک از جمله صلح برست لیتوفسک، سانسور و ممانعت از آزادی بیان و مطبوعات، سیاست نوین اقتصادی (نپ) و… مخالف بود. میاسنیکف در جریان تصفیه ی گسترده ی مخالفان حزب بلشویک در سال 1922، از حزب اخراج شد. اما او در سال 1923 گروهی به نام «گروه کارگرانِ حزب کمونیست روسیه» تشکیل داد و به مخالفت خود با حزب ادامه داد. رهبران حزب پس از زندانی کردنِ میاسنیکف برای مدتی کوتاه، او را به مأموریتی در آلمان فرستادند، با این قصد که از دست او خلاص شوند. در آلمان، میاسنیکف به حزب کمونیست کارگریِ آلمان نزدیک شد و با استفاده از امکانات این حزب «مانیفست» گروه خود را منتشر کرد. بلشویکها سپس گروه میاسنیکف را سرکوب کردند و خودِ او را به لطایف الحیل به روسیه بازگرداندند، تا دستگیرش کنند و به زندانش افکنند. در سال 1927، در زمان حکومت استالین، محکومیت زندان میاسنیکف به تبعید در ایروانِ ارمنستان تغییر یافت. اما او سال بعد از ایروان به ایران گریخت. میاسنیکف در ایران دستگیر و به ترکیه تبعید شد، اما پس از دو سال اقامت در ترکیه از آنجا به فرانسه مهاجرت کرد و تا سال 1945 در فرانسه در کارخانه‌ها‌ی مختلف به کارگری پرداخت. در این سال، پلیس مخفیِ رژیم استالین میاسنیکف را به شوروی بازگرداند؛ این بار، بازگرداندن او برای اعدام بود. میاسنیکف در تابستان 1921 مقاله ای با عنوان «مسائل مشکل آفرین» منتشر کرد و در آن، ضمن نقد سیاست های حزب بلشویک، از «آزادی فراگیر مطبوعات» برای تمام احزاب اپوزیسیون، «از سلطنت طلبان گرفته تا آنارشیستها»، دفاع کرد. لنین در پاسخ به این دیدگاهِ میاسنیکف آزادی مطبوعات را یک شعار «ضدپرولتری» می داند و می نویسد:

ما نمی خواهیم خودکشی کنیم و، ازهمین رو، این کار را نمی‌کنیم. ما این واقعیت را به روشنی می بینیم: » آزادی مطبوعات» در عمل به این معناست که بورژوازی بین المللی بی درنگ صدها و هزارها نویسنده ‌ی کادت، اس – ار و منشویک را بخرد، تبلیغات آنها را سازمان دهد و بر ضد ما بجنگد. این، یک واقعیت است. «آنها» از ما ثروتمندترند و می توانند برای جنگیدن با ما «نیرویی» را بخرند که ده بار از ما قوی‌تر است. نه، ما این کار را نمی‌کنیم؛ ما به بورژوازی بین المللی کمک نمی‌کنیم.65

چنان که می بینیم، لنین می گوید در روسیه حزبی قدرت سیاسی را به‌دست گرفته که ده بار از بورژوازی ضعیف تر است و، چون این حزب نمی‌تواند با تبلیغاتِ بورژوازی مقابله کند پس باید با ابزار قدرت سیاسی مانع آزادی مطبوعات او شود تا او نتواند با تبلیغات خود کارگران را از حزب جدا کند. به‌نظر لنین، به رسمیت شناختن آزادی مطبوعات برای این بورژوازی به معنی کمک کردن به او برای پیروز شدن بر حزب بلشویک است. باید گفت در این مورد نیز لنین واقع بین تر از مخالفان خویش است. حزبی که ده بار ضعیف تر از بورژوازی است درصورتی که آزادی مطبوعات و بیان و تشکل و تجمع و… را برای احزاب مخالف خود به رسمیت بشناسد پس از مدتی نه ‌چندان طولانی از سوی این احزاب به  زیر کشیده خواهد شد. اما حزبی که مدعی نمایندگی  طبقه ی کارگر است ولی ده بار از بورژوازی ضعیف تر است چرا باید قدرت را در دست گیرد؟ پاسخ لنین، بر اساس آنچه پیش از انقلاب اکتبر گفته بود، این است که اگر این حزب قدرت سیاسی را در دست داشته باشد در کنار تسهیل گذار به سوی سوسیالیسم کارگران را از نظر فکری و فرهنگی نیز از بورژوازی قوی تر خواهد ساخت و بدین سان سرمایه داری را تضعیف خواهد کرد. اما کارگری که در فضای ممانعت از آزادی بی قیدوشرط مطبوعات زندگی کند و همچون اسب عصاری چشم و گوشش بر آنچه بورژوازی می گوید و می نویسد بسته باشد چه گونه می تواند به‌لحاظ فکری و فرهنگی از بورژوازی قوی تر شود؟ کارگران نمی توانند در فضای سانسور و اختناق و سرکوبِ ناشی از دیکتاتوری حزب سرمایه داری دولتی از بورژوازی قوی تر شوند، همان گونه که آنها در فضای سانسور و سرکوب و اختناق ناشی از دیکتاتوری های سرمایه داری لیبرال نمی توانند از بورژوازی قوی تر شوند. بنابراین، آنچه مانع می شود که لنین آزادی مطبوعات و به طور کلی آزادی های سیاسی را برای احزاب مخالف به رسمیت بشناسد دیکتاتوری حزبی است. این دیکتاتوری حاوی یک پارادوکس است: اگر آزادی سیاسی را برای احزاب مخالف خود به رسمیت بشناسد سرنگون خواهد شد و، اگر بخواهد در قدرت بماند، باید سانسور و سرکوب و خفقان را نه تنها بر احزاب اپوزیسیون بلکه بر طبقه ی کارگر تحمیل کند. نام گذاری این سانسور و سرکوب و خفقان نیز به عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا» تغییری در این واقعیت نمی‌دهد. در دیکتاتوری پرولتاریا، برخلاف درک لنین، شرط قوی ترشدن طبقه ی کارگر و تکیه به نیروی خود در مبارزه با سرمایه داری نه محرومیت از آزادی مطبوعات و به طور کلی آزادی سیاسی بلکه، درست برعکس، برخورداری از آزادی فراگیر و بی قیدوشرط سیاسی است. به این ترتیب، در پاسخ به پرسش نخست باید گفت، به‌نظر لنین، بورژوازی روسیه باید نه‌تنها از حق رأی بلکه از تمام حقوق شهروندی محروم می‌شده است.

2- چرا محرومیت بورژوازی از حق رأی در انقلاب اکتبر مسئله ای صرفاً روسی بود؟ آیا این محرومیتِ صرفاً روسی به این دلیل نبود که بلشویک ها در مجلس مؤسسان در اقلیت قرار داشتند؟ بی تردید، چنین بود. این اقدامِ حزب بلشویک چنان غیرقابل دفاع بود که حتی خودِ لنین نیز نتوانست در مقابل انتقادهای کائوتسکی از آن دفاع کند و نوشت: «شاید راه حل من [برای مسئله ی مضمون طبقاتی مجلس مؤسسان] درست نباشد.»66 به طور کلی، لنین در مورد مجلس مؤسسان فقط بر یک نکته تأکید می‌کند و انتقادهای دیگر را در این مورد بی پاسخ می گذارد. آن نکته نیز پاسخ به این انتقاد بی اساس کائوتسکی است که بلشویکها فقط پس از آنکه در مجلس مؤسسان به اقلیت افتادند جمهوری ساویتها را مترقی تر از جمهوری پارلمانی دانستند. واقعیت این است که لنین، برخلاف آنچه کائوتسکی در مقاله ی «دیکتاتوری پرولتاریا» می نویسد، نه پس از نتیجه ی انتخابات مجلس مؤسسان در اواخر نوامبر 1917 بلکه از همان زمان بازگشت از خارج کشور به روسیه در آوریل 1917، دموکراسی ساویتها را برتر از دموکراسی پارلمانیِ مجلس مؤسسان اعلام کرده بود. اما این تنها سخنی است که لنین، در انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، در مورد مجلس مؤسسان به زبان می آورد. مهم ترین مسائل درباره ی انتخابات مجلس مؤسسان و انحلال بعدیِ آن عبارت اند از نخست توضیح علت انحلال این مجلس و سپس پاسخ به این پرسش مهم تر که چه‌طور شد حزبی که ادعای برخورداری از رأی اکثریت «ساویتهای نمایندگان کارگران، سربازان و دهقانان» را داشت در انتخابات مجلس مؤسسان در اقلیت قرار گرفت؟ پاسخ لنین به مسئله ی نخست، چنان که دیدیم، این است که فهرستهای انتخاباتیِ احزاب پیش از انقلاب اکتبر تهیه شده اند و رویدادهای ناشی از این انقلاب را منعکس نمی‌کنند. برای مثال، حزب «انقلابیون سوسیالیست» پس از انقلاب اکتبر دچار انشعاب شد و جناح چپِ آن برنامه ی بلشویک ها را پذیرفت. بنابراین، به نظر لنین، فهرستی که این حزب پیش از این انشعاب برای انتخابات مجلس مؤسسان تهیه کرده بود نمی توانست بازتاب این انشعاب باشد. اما به نظر می رسد انتقاد لنین اساس درستی نداشته است. ظاهراً فاصله ی آرای نمایندگان جناح راستِ «انقلابیون سوسیالیست» و آرای نمایندگان بلشویک در این انتخابات چنان زیاد بود که حتی با درنظرگرفتن این انشعاب بازهم رأی نخست از آنِ حزب «انقلابیون سوسیالیست» می‌شد. چه بسا از همین رو بود که لنین، در انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، از امکان اشتباه نظر خویش سخن گفت. اما پرسش مهم ترِ دوم درباره ی چراییِ در اقلیت قرارگرفتنِ حزب بلشویک در انتخابات مجلس مؤسسان را لنین اساساً مطرح نمی‌کند ــ نه در این جزوه و نه در تزهایی درباره ی مجلس مؤسسان ــ و موضعش درباره ی آن سکوت مطلق است.

سرکوب احزاب مخالف و محروم ساختن آنها از حقوق شهروندی در پوشش دیکتاتوری پرولتاریا و تشدید اجتناب ناپذیر آن در فضای جنگ داخلی در سال‌‌های 1918 تا 1920 از یک‌ سو و بیداد قحطی و فقر و گرسنگی و بیکاری و دیگر مصائب هولناکِ اقتصادی از سوی دیگر اعتراض و خیزش بخشهایی از کارگران و دهقانان را درپی داشت. جلوتر به راه حل لنین و بلشویکها برای اوضاعِ پس از جنگ داخلی در روسیه خواهم پرداخت، اما در اینجا به مخالفت کمونیستهای «چپ» در کشورهای اروپایی با دیدگاهها‌ی لنین و نقد نظرات آنها از سوی لنین اشاره می‌کنم. ظرفی که این کمونیستها انتقادهای خود را در آن مطرح می‌کردند «انترناسیونال کمونیستی» یا انترناسیونال سوم بود که در سال 1919 در تقابل با انترناسیونال دوم به دست حزب بلشویک و احزاب همسو با آن در کشورهای دیگر بنیان گذاشته شد. قرار بود کنگره ی دوم این انترناسیونال در تابستان 1920 در پتروگراد برگزار شود. لنین اثر خود به نام بیماری بچگانه ی کمونیسم «چپ» را در ماه‌ها‌ی پیش از برگزاری این کنگره به پایان رساند، ترتیب ترجمه ی سریع آن را به بیشترِ زبانهای اروپایی داد تا به این ترتیب بتواند دستور جلسه و بحثهای این کنگره را در جهت مورد نظر خود به پیش برد. از جمله ی مواضع کمونیستهای «چپ» یکی تحریم شرکت کمونیستها در  پارلمانها و اتحادیه‌ ها‌ی کارگریِ ارتجاعی بود. بدیهی بود که این موضع، احزاب کمونیست را بیش از پیش به جریانهای فرقه ای تبدیل می‌کرد، و حاصلی جز تضعیف نقش آنها در جنبش کارگری نداشت. لنین در اثر فوق به درستی این موضع کمونیستهای «چپ» را به نقد می کشد. اما مضمون این اثر فقط نقد این موضع نیست. یکی از بحثهایی که لنین در این اثر مطرح می‌کند پاسخ به انتقادی است که کمونیستهای مخالفِ حزب کمونیست آلمان مطرح می‌کردند. این کمونیستها با «دیکتاتوری حزب کمونیست» مخالف بودند و در مقابل آن از «دیکتاتوری طبقه ی پرولتاریا» دفاع می‌کردند. دیدگاه این اپوزیسیونِ حزب کمونیست آلمان، آن گونه که لنین آن را نقل می‌کند، چنین بود:

… از نظر سیاسی، دوره ی گذار [از سرمایه داری به سوسیالیسم] دوره ی دیکتاتوری پرولتاریاست…. در اینجا این پرسش پیش می آید: چه کسی این دیکتاتوری را اجرا می‌کند: حزب کمونیست یا طبقه ی پرولتاریا؟…اساساً، باید برای دیکتاتوری حزب کمونیست بکوشیم یا برای دیکتاتوری طبقه ی پرولتاریا؟… اکنون دو حزب کمونیست در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند: یکی حزب رهبران است، که می‌کوشد مبارزه ی انقلابی را سازمان دهد و آن را از بالا هدایت کند، و مصالحه و پارلمانتاریسم را می پذیرد برای آنکه اوضاع و احوالی را به وجود آورد که بتواند به ائتلافی دولتی [با احزاب دیگر] برای اجرای دیکتاتوری خود دست یابد. دیگری حزب توده ها‌ست، که در انتظار اعتلای مبارزه ی انقلابی از پایین است، حزبی که در این مبارزه روش واحدی دارد و به کارمی بندد ــ روشی که آشکارا به هدف می رسد ــ و تمام روشهای پارلمانی و اپورتونیستی را رد می‌کند. این روش واحد عبارت است از براندازی بی قیدوشرط بورژوازی، به گونه ای که سپس دیکتاتوری پرولتاریا را برای پیاده کردن سوسیالیسم بر قرار کند… اولی، دیکتاتوری رهبران است؛ دومی، دیکتاتوری توده ها‌! شعار ما این است.67

چنان که پیداست، مخالفانِ حزب کمونیست آلمان از یک‌سو دو مسئله را از هم تفکیک می‌کنند و به درستی دیکتاتوری پرولتاریا را در مقابل دیکتاتوری حزب کمونیست قرار می دهند اما، از سوی دیگر، حزبی را («حزب رهبران») که از در بیرون کرده اند با نام «حزب توده‌ها» از پنجره وارد می‌کنند تا «بورژوازی را براندازد و دیکتاتوری پرولتاریا را برای پیاده کردن سوسیالیسم برقرار کند». پرسشهایی که با خواندن این نظرات بی درنگ به ذهن خطور می‌کنند اینهایند: اولاً چرا خودِ همان پرولتاریایی که می خواهد اِعمال دیکتاتوری کند بورژوازی را سرنگون نمی‌کند؟ ثانیاً، چه تضمینی وجود دارد که حزبی که پس از برانداختن بورژوازی به قدرت می رسد قدرت را به پرولتاریا بسپارد؟ ثالثاً، به فرض که حزب قدرت را به پرولتاریا بسپارد، آیا چنین پرولتاریایی همیشه وامدار و درواقع سرسپرده ی حزب نخواهد بود؟ این پرسشها به روشنی ناپیگیریِ نقد کمونیستهای اپوزیسیونِ حزب کمونیست آلمان را درباره ی مقوله ی «حزب» نشان می دهند. ایراد این جریان، که بعدها به «کمونیسم شورایی» معروف شد و نظریه پردازانی چون آنتون پانه کوک را در صفوف خود داشت، فقط ناپیگیری در نقد حزب نبود. پانه کوک البته نظام جدیدِ استقراریافته در روسیه را سرمایه داری دولتی می‌دانست و به درستی می گفت: «در روسیه، نظام سرمایه داری دولتی نه از راه انحراف از اندیشه‌ها‌ی لنین بلکه با پیروی از این اندیشه‌ها‌ (برای مثال، اندیشه‌ها‌ی او در دولت و انقلاب) استحکام یافت. در آنجا، طبقه ی مسلط و استثمارگر جدیدی برای حکومت بر طبقه ی کارگر به قدرت رسید.»68 اما پاشنه ی آشیل دیدگاه پانه کوک باور به ایدئولوژی مارکسیسم بود و پذیرش ایدئولوژی نیز بی تردید اعتقاد به حزب لنینی را پیش فرض می گیرد. بدین سان، او در نقد ایدئولوژیِ مارکسیسم نیز، همچون نقد حزب، ناپیگیر بود. او صرفاً بین «مارکسیسم واقعی» و «مارکسیسم لنینی» فرق می گذاشت و دومی را نوعی انحراف از اولی می‌دانست.69اگر کمونیستهای «چپ» تقابل بین دیکتاتوری پرولتاریا و دیکتاتوری حزب را تا آخر پیگیری می‌کردند و مرعوب دیدگاه‌ها‌ی بورژواییِ لنین در این مورد نمی‌شدند می توانستند به این نتیجه ی منطقی برسند که طبقه ی کارگر نه‌ تنها به حزبِ مورد نظر کائوتسکی و لنین نیاز ندارد بلکه این حزب اساساً برای سلطه بر طبقه ی کارگر به وجود آمده است و، ازهمین رو، باید یکسره کنار گذاشته شود. همین ناپیگیری و تزلزل کمونیستهای «چپ» در نقد حزب است که لنین را قادر می سازد به آنان حمله کند. او می نویسد:

…  به عنوان قاعده و در اکثر موارد ــ دست کم در کشورهای متمدنِ کنونی ــ طبقات را احزاب سیاسی رهبری می‌کنند؛ و احزاب سیاسی را نیز، به عنوان یک قاعده ی عمومی، گروه‌ها‌ی کم وبیش ثابتی از مقتدرترین، بانفوذترین و باتجربه ترین اعضای طبقه، که برای پرمسئولیت ترین مناصب انتخاب می‌شوند و رهبر (لیدر) نامیده می‌شوند، اداره می‌کنند.70

گفتنی است که ــ چنان که پیش‌تر اشاره کردم ــ لنین در جاهای دیگر برای تکمیل این ساختارِ یکسره سلسله مراتبی یک رکن فردی را نیز در رأس آن می گذارد، رکنی که سپس «دبیر کل حزب» نامیده شد. اما تا آنجا که به استدلال لنین درباره ی توجیه «حزب سیاسی طبقه ی کارگر» مربوط می‌شود، می بینیم که این استدلال اساساً بورژوایی است: چون در «کشورهای متمدنِ کنونی» احزاب سیاسی طبقات را «رهبری» می‌کنند، و از آنجا که در این کشورها «مقتدرترین، بانفوذترین و باتجربه ترین» اعضای طبقات احزاب سیاسی را اداره می‌کنند، پس طبقه ی کارگر را نیز باید حزب سیاسی رهبری کند و این حزب را نیز باید مقتدرترین، بانفوذترین و باتجربه ترین اعضای طبقه ی کارگر اداره کنند. در پاسخ به این استدلال باید گفت: درست است؛ طبقه ی بورژوازی را حزبِ این طبقه باید رهبری کند و این حزب را نیز باید نخبگان این طبقه، یعنی «مقتدرترین، بانفوذترین و باتجربه ترین» اعضای این طبقه اداره کنند. زیرا رهبری و اداره ی جامعه ی سرمایه داری مستلزم حکومت اقلیت بر اکثریت است و این حکومت به اقتدار، نفوذ و تجربه نیاز دارد، و این ویژگیها را نیز فقط در نخبگان طبقه ی بورژوا می توان یافت. اما آیا ازمیان برداشتن جامعه ی سرمایه داری و پیشروی به سوی جامعه ی کمونیستی نیز مستلزم حکومت اقلیت بر اکثریت است؟ پاسخ مارکس به این پرسش آشکارا منفی است، زیرا او می خواهد طبقه ی کارگر به نیروی خود از بند کارگری کردن، یعنی کارِ مزدی، رها شود و این رهایی الزاماً به حکومت اکثریت کارگرانِ خودآگاه، خودگردان و متکی به خود بر اقلیت جامعه نیاز دارد، حکومتی که خود در گرو ایجاد تشکلی است که اکثریت جامعه در آن سازمان یافته باشد. اما کسی که می خواهد همه ی افراد جامعه را به کارگر و مزدبگیرِ دولت تبدیل کند، چه بخواهد و چه نخواهد، ناچار است به این پرسش پاسخ مثبت بدهد. زیرا نظامِ مزدی، اعم از خصوصی و دولتی، مستلزم حکومت اقلیت بر اکثریت است، که طبعاً به حزبی نیاز دارد که اقلیتی از نخبگان را در خود سازمان داده باشد، و نخبه نیز به دلایل روشن معمولاً خاستگاه بورژوایی دارد. ازهمین روست که لنین و کائوتسکی  نظریه پردازان سوسیالیسم را، که قاعدتاً به نظر آنها باید رهبران «حزب سیاسیِ طبقه ی کارگر» باشند، به صراحت «روشنفکران بورژوا» می نامند. این نیز که چه گونه این «روشنفکران بورژوا» یک باره به «مقتدرترین، بانفوذترین و باتجربه ترین» اعضای طبقه ی کارگر تبدیل می‌شوند فقط می تواند مصرف چهره ی کارگری دادن به تشکیلاتی را داشته باشد که نخبگان بورژوا آن را بنیان گذاشته اند.

لنین، در سخنرانی خود در کنگره ی دوم «انترناسیونال کمونیستی» به تاریخ 23 ژوییه‌ ی 1920، به صراحت می گوید منظور او از دیکتاتوری پرولتاریا همان دیکتاتوری حزب یعنی دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است و، به این ترتیب، بر تمام آنچه که پیش‌تر (مثلاً در دولت و انقلاب) در تعریف دولت کارگری به عنوان دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت گفته است خط بطلان می کشد. او این سخنرانی را با نقد نظرات دو تن از کمونیست های «چپِ» انگلستان این گونه آغاز می‌کند:

رفقا، مایلم چند نکته را درباره ی سخنان رفقا تَنِر (Tanner)  و مکلَین  (McLaine) بیان کنم. تَنِر می گوید طرفدار دیکتاتوری پرولتاریاست. اما او دیکتاتوری پرولتاریا را درست آن گونه که ما [بلشویکها] می‌بینیم نمی بیند. او می گوید منظور ما [بلشویکها] از دیکتاتوری پرولتاریا درواقع دیکتاتوری اقلیتِ سازمان یافته و آگاه پرولتاریاست. کاملاً درست است؛ در عصر سرمایه داری، که توده‌ ها‌ی کارگر در معرض استثمار مدام قرار دارند و نمی توانند استعدادهای انسانیِ خود را رشد دهند، مشخص ترین ویژگیِ احزاب سیاسیِ طبقه ی کارگر این است که فقط اقلیتی از این طبقه را شامل می‌شوند. حزب سیاسی فقط اقلیتی از طبقه را دربرمی گیرد، همان گونه که کارگرانِ واقعاً آگاه در هرجامعه ی سرمایه داری فقط اقلیتی از تمام کارگرانِ آن جامعه را تشکیل می دهند. بنابراین، ما ناچاریم بپذیریم که فقط این اقلیت آگاه است که می تواند توده‌ها‌ی وسیع کارگر را هدایت و رهبری کند.71

لنین در اینجا نیز از درِ نقطه ی ضعف کمونیستهای «چپ»، یعنی باور آنها به مضمون «حزب سیاسی طبقه ی کارگر»، وارد می‌شود و درواقع برای خلع سلاح سیاسیِ آنها سخنان خود را این گونه ادامه می‌دهد:

و اگر رفیق تَنِر  بگوید با حزب مخالف است اما در همان حال با اقلیتی از سازمان یافته ترین و انقلابی ترین کارگران که راه را به کل پرولتاریا نشان دهد موافق است، آن گاه من خواهم گفت که درواقع  بین ما اختلافی نیست. این اقلیت سازمان یافته چیست؟ اگر این اقلیت همان کارگران آگاه است، اگر می تواند توده‌ها‌ را رهبری کند، و اگر می تواند به هرمسئله ای که در دستور روز قرار می گیرد پاسخ دهد، پس درواقع همان حزب است.72

کسی که مشکل طبقه ی کارگر را به راستی در این ببیند که فقط اقلیتی از این طبقه «آگاهی» دارد (البته مشکل طبقه ی کارگر فقدان خودآگاهی است و نه آگاهی، اما در اینجا برای پرهیز از انحراف از بحث اصلی به این نکته نمی پردازم) قاعدتاً باید برای تبدیل این اقلیت به شمار هرچه بیشتری از کارگران بکوشد و کمک کند طبقه ی کارگر هم از نظر خودآگاهی و هم به لحاظ سازمان یافتگی روی پای خود بایستد و به این یا آن حزب سیاسی وابسته نشود. اما کسی چون لنین که ــ به دلایلی که در این کتاب آورده ام ــ مسئله ی اصلی مبارزه ی طبقاتیِ کارگران را نه رهایی طبقه ی کارگر از چنگ سرمایه به نیروی خود بلکه سازمان دهی قدرت یک حکومت ایدئولوژیک می داند، به راحتی می تواند کمبود خودآگاهی و سازمان یافتگی طبقه ی کارگر را به محمل و دستاویزی برای ایجاد تشکلی از انقلابیون حرفه ای با هدف کسب قدرت سیاسی تبدیل کند. روشن است که چنین حزبی نه سازمان مبارزه ی طبقه ی کارگر برای رهایی از چنگ سرمایه بلکه، برعکس، سازمان سلطه ی ایدئولوژیک «انقلابیون حرفه ای» برای استثمار طبقه ی کارگر به‌ شیوه ی سرمایه داری دولتی است. بنابراین، صرف نقد «حزب سیاسی طبقه ی کارگر» کافی نیست و، چنان که استدلال لنین در بالا نشان می‌دهد، اگر منتقدِ «چپ» نقد حزب را  تا نقد دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت، یعنی سلطه ‌ی ایدئولوژیک کارِ فکری بر کارِ مادی برای برقراری سرمایه داری دولتی، پیش نبرد، او همچنان در اسارت ایدئولوژی مارکسیستیِ لنین قرار دارد و نمی تواند به کُنه این ایدئولوژی همچون نظریه ی پسرفت کمونیسم مارکس پی ببرد.

تا زمانی که جنگ داخلی ادامه داشت نه مردم می توانستند آشکارا به سیه روزی خود اعتراض کنند و نه مخالفان لنین در حزب فرصت می یافتند اختلاف نظر خود را عیان سازند. همین که جنگ پایان یافت، هم پرده ای که جنگ بر روی اعتراض مردم به سیه روزی و قحطی و فقر و بیکاری کشیده بود کنار رفت و هم مخالفان فرصت پیدا کردند اختلاف نظر خود را آشکارا بیان کنند. به مسئله ی اول جلوتر خواهم پرداخت؛ در اینجا به عیان شدن اختلافهای حزبی و نحوه ی برخورد لنین به آنها اشاره می‌کنم. تشدید اختلافهای درونیِ حزب، که لنین آن را «بحران حزب» می نامید، از برخورد با اتحادیه ‌ها‌ی کارگری شروع شد. نخست تروتسکی بود که از «تریدیونیونیسمِ ساویتی» سخن می گفت و بدین سان به جای سلطه ی حزب بر اتحادیه ها‌ی کارگری از ادغام اتحادیه ‌ها‌ در ساویتها دفاع می‌کرد. زینوویف به نقد دیدگاه تروتسکی پرداخت. در این تقابل، لنین جانب زینوویف، تامسکی و دیگر دست اندرکارانِ اتحادیه ‌ها‌ی کارگری را گرفت. او در سخنرانی خود تحت عنوان اتحادیه‌ها‌ی کارگری، موقعیت کنونی و خطاهای تروتسکی به تاریخ 30 دسامبر 1920 جایگاه اتحادیه‌ ها‌ی کارگری در دیکتاتوری پرولتاریا را این گونه تعریف می‌کند:

برای گذار به سوسیالیسم، دیکتاتوری پرولتاریا اجتناب ناپذیر است، اما این دیکتاتوری را سازمانی که تمام کارگران صنعتی را دربرمی گیرد اِعمال نمی‌کند… . می توان گفت اتفاقی که می افتد این است که حزب، پیشاهنگ پرولتاریا را جذب می‌کند و این پیشاهنگ، دیکتاتوری پرولتاریا را اِعمال می‌کند. … از یک‌ سو، اتحادیه ‌ها‌ی کارگری حلقه ی واسط بین پیشاهنگ و توده‌ ها‌یند، و با فعالیت روزمره شان توده‌ ها‌ را [به حقانیت پیشاهنگ] مجاب می‌کنند… . از سوی دیگر، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری «نیروی ذخیره»ی قدرت دولتی ‌اند. چنین است جایگاه اتحادیه ‌ها‌ی کارگری در دوره ی گذار از سرمایه داری به کمونیسم. به طور کلی، این گذار بدون رهبریِ تنها طبقه ای که سرمایه داری آن را برای تولید بزرگ مقیاس تربیت کرده و تنها طبقه ای که هیچ منفعتی در خرده مالکی ندارد، نمی تواند انجام گیرد. اما دیکتاتوری پرولتاریا را نمی توان به‌وسیله ی سازمانی اِعمال کرد که کل این طبقه را دربرمی گیرد، زیرا  در تمام کشورهای سرمایه داری (نه تنها در اینجا، یعنی یکی از عقب مانده ترینِ آنها) بخشهایی از پرولتاریا هنوز چنان پراکنده، منحط و فاسدند (در برخی کشورها از سوی امپریالیسم) که سازمانی که کل پرولتاریا را در بر می گیرد نمی‌‌تواند مستقیماً دیکتاتوری پرولتاریا را اِعمال کند. این دیکتاتوری را فقط پیشاهنگی می تواند اِعمال کند که انرژی انقلابیِ طبقه را جذب کرده است. کل [طبقه ی کارگر] همچون چرخ دنده ‌ها‌ی [این پیشاهنگ] عمل می‌کند. چنین است مکانیسم دیکتاتوری پرولتاریا و لوازم گذار از سرمایه داری به کمونیسم. 73

چنان که می بینیم، لنین برای تعیین رابطه ی اتحادیه ‌ها‌ی کارگری و حکومت از دو پیش فرض اساسی عزیمت می‌کند: 1- طبقه ی کارگر نمی‌تواند حکومت کند، زیرا اکثریت این طبقه پراکنده، منحط و فاسدند.

2- فقط اقلیتی از طبقه، که دارای انرژی انقلابی اند، می توانند حکومت کنند و جامعه را از سرمایه داری به سمت کمونیسم ببرند. (یادآوری می‌کنم که نظر لنین در این مورد همان نظر کائوتسکی در مقاله ی «دیکتاتوری پرولتاریا»ست، مقاله ای که لنین بر اساس آن کائوتسکی را «مرتد» نامید. تفاوت آنها فقط در این است که کائوتسکی ناتوانی طبقه ی کارگر برای حکومت را از آن رو می داند که این طبقه «توده ای بی شکل» است، حال آنکه لنین علت این ناتوانی را «پراکندگی، انحطاط و فساد» اکثریت این طبقه می‌داند.) با این پیش فرضها، خواننده انتظار دارد که هدفِ حکومت حزب، یعنی دیکتاتوری اقلیت طبقه ی کارگر، از نظر لنین، رفع پراکندگی، انحطاط و فساد اکثریت طبقه باشد. اما مطلقاً چنین نیست. لنین واقع بین تر از آن است که (همچون کمونیستهای «چپِ» آلمان) بگوید حزب قدرت سیاسی را برای آن به دست می گیرد که سپس آن را به طبقه بسپارد. او خوب می داند که حزبی که قدرت را به دست می گیرد آن را به هیچ نیروی دیگری واگذار نخواهد کرد. لنین قدرت گیری اقلیت را برای آن می خواهد که اکثریت را به «چرخ دنده»ی این اقلیت تبدیل کند. اکثریتِ مورد نظر لنین نه تنها اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، نه تنها کل کارگران، بلکه دهقانان را نیز شامل می‌شود. او، ضمن نقد دیدگاه تروتسکی، سلطه ی دولت اقلیت بر اکثریت جمعیت جامعه ی روسیه را این گونه بیان می‌کند:

تروتسکی این واقعیت را نادیده می گیرد که ما در اینجا نه با یک آرایش ساده بلکه با آرایش پیچیده ای از چرخ دنده‌ها‌ رو به روییم؛ زیرا دیکتاتوری پرولتاریا را نمی توان با یک سازمان توده ایِ پرولتری پیاده کرد. این دیکتاتوری بدون تعدادی «تسمه نقاله» نمی‌تواند کار کند، «تسمه نقاله»هایی که پیشاهنگ را به توده ی طبقه ی پیشرو و این توده را به توده ی مردم زحمتکش متصل می‌کنند. در روسیه، این توده ی مردم زحمتکش دهقانان اند.74

لنین، در جایی دیگر از همین سخنرانیِ مورد بحث، در پاسخ به تروتسکی که دولت ساویتها را «دولت کارگری» نامیده بود، تأکید می‌کند: «دولت ما در واقع نه دولت کارگران بلکه دولت کارگران و دهقانان است.»75 لنین اندکی پس از سخنرانیِ فوق در مقاله ی «بحران حزب» این گفته ی خود را «تصحیح» می‌کند و می نویسد:

… باید یک اشتباه دیگرم را در سخنرانی 30 دسامبر تصحیح کنم. من در آن سخنرانی گفتم: «دولت ما درواقع نه دولت کارگران بلکه دولت کارگران و دهقانان است.» رفیق بوخارین یک باره فریاد کشید: «چه نوع دولتی؟» من در پاسخ او را به کنگره ی هشتم ساویتها ارجاع دادم، که در آن زمان تازه پایان یافته بود. من به گزارشِ این بحث در آن کنگره رجوع کردم و دریافتم که اشتباه از من بوده و رفیق بوخارین درست گفته است. من باید مسئله را این گونه بیان می‌کردم: «دولت کارگری یک انتزاع است. چیزی که ما درواقع داریم دولتی کارگری است که این ویژگیها را دارد: اولاً نه طبقه ی کارگر بلکه دهقانان اند که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند و، ثانیاً، دولت ما دولتی است که دچار اعوجاجِ بوروکراتیک است.» هر آن کس که کل سخنرانی من را بخواند درخواهد یافت که این تصحیح هیچ خدشه ای به استدلال یا نتیجه گیری من وارد نمی‌کند.76

لنین درست می گوید. استدلال یا نتیجه گیری او در سخنرانی 30 دسامبر این بود که اقلیت طبقه ی کارگر، یعنی حزب بلشویک، بر اکثریت جمعیت جامعه اِعمال دیکتاتوری می‌کنند، اکثریتی که نه تنها اتحادیه ‌ها‌ی کارگری، نه تنها کل توده‌ها‌ی کارگری بلکه دهقانان را نیز شامل می‌شوند. همان گونه که لنین می گوید، «تصحیح» فوق هیچ خدشه ای به این نتیجه گیری وارد نمی‌کند. اما این نتیجه گیری، تا آنجا که به اتحادیه‌ ها‌ی کارگری مربوط می‌شود، هیچ معنایی جز تبدیل این تشکلها به زائده ی «حزب سیاسی طبقه ی کارگر» ندارد. در این مورد، برخورد حزب بلشویک با اتحادیه‌ ها‌ی کارگری همان برخورد احزاب کنونیِ دنیای سرمایه داری یعنی حزب سوسیال دموکرات آلمان، حزب کارگر انگلستان و حزب دموکرات آمریکا با این تشکلهاست؛ تفاوت فقط در این است که احزاب اخیر اتحادیه ‌ها‌ی کارگری را درخدمت سرمایه داریِ نولیبرال می خواهند، حال آنکه حزب بلشویک این تشکلها را برای تثبیت و تحکیم سرمایه داری دولتی می‌خواست.

طبیعی بود که این نگرش لنین با مخالفت بخشهای از حزب بلشویک رو به رو شود. در این مقطع، دست کم پنج گروه مخالف در حزب بلشویک وجود داشت: تروتسکی و هم نظرانش، بوخارین و هم فکرانش، «اپوزیسیون کارگری» به رهبری شلیاپنیکف، اپوزیسیون «سانترالیسم دموکراتیک» به رهبری ساپرانف، و گروه ایگناتف. با آنکه این گروه ‌ها‌ همه پلاتفرمهای خاص خود را داشتند و مخالفت خود را با سیاست حاکم بر حزب با شعارهای مخصوص به خود بیان می‌کردند ــ مثلاً «تریدیونیونیسمِ ساویتی»(تروتسکی)، «دموکراسی صنعتی»(بوخارین)، «سپردن مدیریت اقتصاد کشور به اتحادیه ‌ها‌ی کارگری»(اپوزیسیون کارگری) و… ــ اما همه در یک نکته اشتراک داشتند و آن مخالفت با دولتی کردنِ کامل اتحادیه ‌ها‌ی کارگری بود. البته مخالفت این گروه‌ ها‌ با حزب بلشویک از بحث اتحادیه ‌ها‌ی کارگری فراتر می رفت؛ اما عمدتاً به رابطه ی دولت و اتحادیه ‌ها‌ی کارگری گره خورده بود. در اینجا نیز واقع بینیِ بورژواییِ لنین بر توهم مخالفانش پیروز شد. درواقع، مخالفان در زمین لنین با او مبارزه می‌کردند. این زمین، همانا دیکتاتوری و تاخت و تاز مطلق حزب بلشویک در تمام عرصه ‌ها‌ی جامعه بود. نقطه ی ضعف مخالفان این بود که در حالی که با نفس وجود حزب مشکلی نداشتند و همچون لنین از دیکتاتوری حزب عزیمت می‌کردند، می کوشیدند از دامنه ی دخالت این دیکتاتوری در امور جامعه بکاهند. و این چیزی جز غفلت از علت اصلیِ «بحران حزب» نبود. حکایت بلشویکهای مخالف لنین حکایت آن مردِ اهلِ کِرِت بود که می گفت همه ی کِرِتیها دروغگویند. او غافل بود که با این گفته پیش از همه خود را در مظان اتهام دروغگویی قرار می‌دهد. لنین در اینجا نیز با تکیه بر نقطه ی ضعف مخالفانِ خود توانست آنها را از میدان به در کند. برای مثال، به این گفته ی او در همان مقاله ی «بحران حزب» توجه کنید:

کمونیسم می گوید: حزب کمونیست، پیشاهنگ پرولتاریا، توده ی کارگرانِ غیرحزبی را رهبری می‌کند و توده‌ ها‌ ــ نخست کارگران و سپس دهقانان ــ را آموزش  می‌دهد، تربیت می‌کند و آماده می سازد («مکتب» کمونیسم) تا آنها بتوانند در نهایت اداره ی کل اقتصاد کشور را به دست گیرند. [حال آنکه] سندیکالیسم مدیریت صنایع («ادارات اصلی و هیئتهای مرکزی») را به توده ی کارگران غیرحزبی، که در صنایع تقسیم شده اند، واگذار می کند و بدین سان حزب را به امری زائد تبدیل می‌کند و نمی تواند مبارزه ای بی وقفه را برای تربیت توده ‌ها‌ یا تمرکز واقعی مدیریت کل اقتصاد کشور در دستان آنها پیش برد.77

لنین به این ترتیب با تکیه بر باور «اپوزیسیون کارگری» به حزب و دیکتاتوری حزبی و معرفی این باور به عنوان «کمونیسم» می تواند این اپوزیسیون را به راحتی به انحراف «سندیکالیستی و آنارشیستی» از کمونیسم متهم کند، و فعالیت آن را «مغایر با عضویت در حزب کمونیست روسیه»78 اعلام کند. او نه تنها می تواند اعضای «اپوزیسیون کارگری» را از حزب اخراج کند بلکه با تکیه بر نقطه ی ضعف خودِ اپوزیسیون قادرمی‌شود مخالفان دیگر را نیز مرعوب سازد و از میدان به در کند.

سیر دگردیسی و پسرفت کمونیسم مارکس، که پس از انقلاب اکتبر 1917 خود را به صورت دیکتاتوری اقلیت حزبی بر اکثریت مردم روسیه نشان داده بود، در سالهای پس از 1920 شتاب بیشتری گرفت. فقر و بیکاری و قحطیِ مزمن جامعه ی روسیه، که جنگ جهانی اول نیز مزید بر علت شده و آنها را تشدید کرده بود، کم بود، مصائب خانمان سوز دو سال جنگ داخلی نیز به آنها افزوده شد و جانِ بخشهای وسیعی از مردم را به لب رساند. دولت در سالهای جنگ داخلی و تا اوایل سال 1921 غله ی مورد نیاز مردم شهرها را با مصادره ی محصولات دهقانان تأمین می‌کرد. حاکمیت «کمونیسم جنگی» در دوره ی جنگ داخلی را مردم به دلایلی قابل درک تحمل می‌کردند؛ اما پس از پایان این جنگ دیگر نه کارگران تناسبی بین تشدید بی امان بارآوری کار و تلاش سخت و توان فرسای خود برای تولید محصولات مورد نیاز دولت از یک‌سو و تداوم فضای جنگی و سیه روزی مشقت بارِ زندگیِ کوپنی و نیز تشدید اختناق سیاسی از سوی دیگر می دیدند، و نه دهقانان مصادره ی محصول خود را از سوی دولت تحمل می‌کردند. ازهمین رو، مناطقی از کشور دستخوش قتل و غارت و شورش و ناآرامی شد. پاسخ دولت بلشویکی به این اوضاع، همچون پاسخ هر دولت بورژوایی، از یک‌سو سرکوب و از سوی دیگر رفرم اقتصادی بود.

برجسته ترین نمونه ی سرکوب شورشهای سال 1921 در روسیه، درهم کوبیدن قیام کرونشتات بود. مشکل اصلی مردم شهرهای روسیه در سال 1921 نان بود. تولید غلات در روستاها جوابگوی نیازهای مردم نبود، ضمن آنکه بخشی از همان تولیدِ ناکافی را نیز دهقانان احتکار می‌کردند و به دولت نمی دادند. سیاست دولت برای تأمین نان در دوران «کمونیسم جنگی» عبارت بود از مصادره ی غلات در روستاها و سهمیه ای کردنِ نان در شهرها. طبیعی بود که بخش وسیعی از دهقانان با این سیاست مخالف باشند. در شهرها نیز 200 گرم نان (که در موارد خاصی به400 ، 600 و به ندرت به 800 گرم می رسید) به عنوان سهمیه ی روزانه ی هر نفر بخش ناچیزی از نیازهای غذایی کارگران را تأمین می‌کرد و بسیاری از کارگران بقیه ‌ی نیازهای خود را در زیر پوست سیاست دولت تأمین می‌کردند. آنان، دور از چشم شبه نظامیان دولتی، اجناس مورد نیاز روستاییان همچون نفت و نمک و کبریت و پوتین و لباس دست دوم را با خود به روستا می بردند و آنها را با آرد و سیب زمینی مبادله می‌کردند. البته گاه در برگشت گیر میلیشیا  می افتادند و همان آرد و سیب زمینی ناچیزشان هم مصادره می‌شد. از سوی دیگر، دستمزدهای کارگران سخت کاهش یافته و به سطح 9 % دستمزدهای سال 1913 رسیده بود.79پس از پایان جنگ داخلی، نارضایتی کارگران از وضع موجود در شکل اعتصابهای پرشمار و گسترده ی آنها آشکار شد. طبق آمارِ یکی از روزنامه‌ ها‌ی وابسته به اتحادیه‌ ها‌ی کارگری روسیه، این کشور در سال 1921 شاهد 477 اعتصاب با شرکت 184000 نفر بوده است.80مهم ترینِ این اعتصابها، اعتصاب کارگران پتروگراد در فوریه ی 1921 بود. خواستهای این کارگران از این قرار بود: تأمین مواد غذایی، برابری سهمیه ی نان، بازگشایی بازارهای محلی برای به دست آوردن مواد غذایی، آزادی مسافرت تا شعاع 30 کیلومتری، عقب نشینی شبه نظامیانی که شهر را به محاصره ی خود درآورده بودند، و آزادی بیان، مطبوعات و زندانیان سیاسی. ملوانان کرونشتات (شهری در 30 کیلومتریِ غرب پتروگراد)، که پیش‌تر در انقلاب 1905 و هر دو انقلاب 1917 از پیشروان انقلاب بودند اما در ژانویه ‌ی 1921 بسیاری از آنان حزب بلشویک را ترک کرده بودند، نمایندگانی را به پتروگراد فرستادند تا از اوضاع شهر به ویژه اعتصاب کارگران و خواست های آنان گزارشی تهیه کنند. آنان در اول مارس 1921 پس از شنیدن این گزارش قطعنامه ای صادر کردند و خواستهای خود را به این ترتیب به اطلاع دولت رساندند: تجدید انتخابات ساویتِ کرونشتات (انتخابات کنگره ی هشتم ساویت ها در کرونشتات مورد قبول آنها نبود)، آزادی بیان برای آنارشیستها و احزاب چپِ سوسیالیست، تشکیل اتحادیه‌ ها‌ی مستقل کارگری، آزادی زندانیان سیاسیِ آنارشیست و سوسیالیست، کاهش مقررات سخت گیرانه ی دوران «کمونیسم جنگی»، آزادی عمل برای دهقانان در زمین خودشان و حق نگه داری دام به شرط عدم استخدام کارگر، و قانونی شدنِ تولید کارهای دستی به شرط عدم استفاده از کارگرِ مزدی. دولت بلشویکی قطع نامه ی ملوانان کرونشتات را به عنوان «توطئه ی گارد سفید» محکوم کرد و نمایندگانی را برای اعلام این موضع به کرونشتات فرستاد. ملوانان نمایندگان دولت را گروگان گرفتند و ضمن تصرف پایگاه‌ ها‌ی دولتی در کرونشتات قیام خود را «انقلاب سوم زحمتکشان» نامیدند و اعلام کردند تا تحقق خواستهایشان گروگانها را آزاد نخواهند کرد. چنین بود که دولت بلشویکی در کمتر از سه هفته پس از اعلام خواستهای ملوانان، قیام ملوانان کرونشتات را از زمین و دریا و هوا در هم کوبید. رادیو مسکو شورش کرونشتات را به ژنرالی تزاری به نام کازلوفسکی نسبت داد، اما شورشیان این خبر را تکذیب و اعلام کردند کرونشتات در دست ملوانان، سربازان سرخ و کارگران است. معلمی به نام دنیسوف، که از حزب بلشویک استعفا داده و به قیام کرونشتات پیوسته بود، اعلام کرد: «من علناً به کمیته ی موقتِ انقلابی اعلام می دارم که از لحظه ای که گلوله ای به سوی کرونشتات شلیک شد، من دیگر خود را عضو حزب نمی دانم. من از فراخوان کارگران کرونشتات طرفداری می‌کنم. همه ی قدرت به ساویتها، نه به حزب.»81

لنین و تروتسکی نیز به صرف حمایت گارد سفید، اس – ارها و منشویکها از قیام کرونشتات آن را به «ضدانقلاب» نسبت دادند. البته حضور طرفدارانی از این جریانهای سیاسی را در میان توده ی ملوانان شورشی نمی‌شد انکار کرد. همچنین، آغشتگی برخی از این ملوانان را به ایدئولوژی آنارشیسم، که آنان را به اقدام مسلحانه ی زودرس واداشت، غیرقابل انکار بود. با این همه، در نفس برحق بودنِ جنبش آزادی خواهانه ی ملوانان کرونشتات و خواستهای آنها تردید نمی توان کرد. در ضمن، ملوانان شورشی را نمی توان مسئول حمایتهای «ضدانقلاب» از آنان قلمداد کرد. سرکوب قیام کرونشتات به بهانه ی وابستگی آن به «گارد سفید» نشان می‌دهد که انتساب هرگونه اعتراض علیه دیکتاتوری بلشویکها به «ضدانقلاب» و «امپریالیسم» برای مرعوب ساختن مخالفان از همان دوره ی حکمرانی لنین باب شد، و آنچه در زمان استالین به حربه ی رایج برای کشتار مخالفان تبدیل شد درواقع ادامه و شکل حاد و عریان و فراگیر همین برخورد لنینی بود. اینکه اگر کسی با این یا آن جنبه از «انقلاب» مخالفت کرد پس حتماً با «ضدانقلاب» است حربه ی هرگونه دولت ایدئولوژیک از جمله دولت ایدئولوژیک مارکسیستی و مارکسیستی- لنینیستی برای سرکوب مخالفان است، حربه ای که با تحمیل «تضاد»ی صوری بر واقعیتِ زنده آن را در وجود دو قطب «متضادِ» ایدئولوژیک خلاصه می‌کند و هیچ جایی برای قطب ثالث باقی نمی گذارد. در صوری و غیرواقعی بودنِ این دوقطبی ایدئولوژیک همین بس که تاب محک خوردن با واقعیت را ندارد و به محض برخورد با آن فرو می پاشد. برای مثال، در مورد همین نسبت دادن قیام کرونشتات به «گارد سفید» و «ضدانقلاب»، می توان گفت: بسیارخوب، فرض کنیم این قیام کار «گارد سفید» و «ضدانقلاب» بوده باشد. اما این ملوانان کرونشتات، که به گفته ی خودِ بلشویکها هم در انقلاب 1905 و هم در انقلابهای 1917 جزءِ پیشتازان انقلاب بودند، چه جور بلشویکهایی بودند که به سادگی آلت دست و بازیچه ی «گارد سفید» و «ضدانقلاب» شدند؟!  آیا همین بازیچه ی دست احزاب سیاسی شدنِ آنها نشان نمی‌دهد که این ملوانان در همان زمان نیز که در صفوف بلشویکها بودند آلت دست و بازیچه ی بلشویکها بودند و آنها درواقع از آنها استفاده ی ابزاری می‌کردند تا خود به قدرت برسند؟!  روشن است که خلاصه کردنِ واقعیت سیاسیِ جامعه در دو قطب «انقلاب» و «ضدانقلاب» ایدئولوژیک تر از آن است که این واقعیت را توضیح دهد، و به سادگی به حربه ای بر ضد خودش بدل می‌شود. چنان که پیش‌تر اشاره کردم، کارکرد این دوقطبیهای ایدئولوژیک ارعاب و سرکوب یک قطب از سوی قطب دیگر از طریق تحریف و پرده پوشی واقعیت است.

پس از قیام کرونشتات، سرکوب مخالفان بیش از پیش تشدید شد و لنین (در مقاله ی «درباره ی مالیات جنسی») آشکارا اعلام کرد جای منشویکها و  اس – ارها نه در کنفرانسهای غیرحزبی بلکه در زندان است. او بدین سان هر منشویک و اس – اری را صرفاً به دلیل منشویک بودن یا اس – ار بودن مجرم اعلام کرد. تنها در این مورد نبود که لنین همچون بالاترین مقام دولت درواقع برای دادگستری تعیین می‌کرد که چه کسی مجرم است و چه کسی مجرم نیست. او در فوریه ی 1922 در نامه ای به کِرسکی، کمیسر دادگستری، ضمن جلب توجه او به درنظرگرفتن قوانین کشورهای اروپای غربی، از ضرورت بازنگری در قانون مدنی برای تشدید دخالت دولت در روابط خصوصیِ مردم سخن می گوید و می نویسد:

خود را به قوانین کشورهای اروپای غربی محدود نکنید (مهم ترین نکته همین است). کورکورانه از «کمیساریای خلق برای امور خارجه» پیروی نکنید. ما نباید مجیز «اروپا» را بگوییم بلکه باید فراتر از آن برویم و دخالت دولت را در «روابط حقوقیِ خصوصی»، در امور مدنی و شهروندی، تشدید کنیم. من دقیقاً نمی توانم بگویم این کار را چه گونه باید کرد، زیرا در شرایطی نیستم که این مسئله را بررسی کنم و یا وارد بحث درباره ی حتی یکی از این قوانین شوم. اما در اینکه این کار را باید بکنیم تردیدی ندارم. خطری که ما را در این زمینه تهدید می‌کند تفریط است (و نه افراط)؛ در این مورد نیز من هیچ تردیدی ندارم. کنفرانس آتیِ ژنو نباید باعث شود ما مرتکب حرکت غلطی بشویم، خود را ببازیم و اجازه دهیم امکان تشدید دخالت دولت در روابط «مدنی و شهروندی» از دست مان برود.82

لنین حدود سه ماه بعد در نامه ی دیگری به‌تاریخ 17 مه 1922 به همین وزیر دادگستری، ضمن ارسال پیش نویس خود به عنوان متمم قانون مجازات، ضرورت تشدید این مجازات و «حقانیت ترور» را به او گوشزد می‌کند و می‌نویسد:

دادگاه‌ها‌ نباید ترور را ممنوع کنند ــ دادنِ وعده ی چنین چیزی فریب یا خودفریبی است ــ بلکه باید انگیزه‌ ها‌ی نهفته در پس ترور را مدون سازند و، به صراحت و بدون هیچ گونه خیال بافی یا  آب و تاب، آن را به عنوان یک اصل به قانون تبدیل کنند. اصل ترور باید در وسیع ترین شکل ممکن فرمول بندی شود، زیرا فقط قانون انقلابی و وجدان انقلابی می تواند محدودیتهای کاربرد آن را کم و بیش تعیین کند.83

لنین پیش‌تر، در مقاله ی «درباره ی مالیات جنسی»، لزوم ترور را این گونه بیان کرده بود: «…بدون تروریسم نمی توان کاری از پیش برد. یا تروریسم بورژواییِ گارد سفیدی از نوع آمریکایی، بریتانیایی (ایرلند)، ایتالیایی (فاشیست‌‌ها)، آلمانی، مجارستانی و غیره یا تروریسم سرخ پرولتری. حد وسطی وجود ندارد. شق «ثالث»ی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد.»84 دفاع لنین از تروریسم هیچ سنخیتی با کمونیسم مارکس نداشت. مارکس اساساً ترور و توطئه و دسیسه چینی را در شأن طبقه ی کارگر نمی‌دانست و می گفت طبقه ی کارگر برای غلبه بر بورژوازی هیچ نیازی به توطئه و دسیسه چینی در خفا ندارد و مبارزه اش با سرمایه داری باید به  همان آَشکاری و علنیتِ مبارزه ی نور با تاریکی باشد. او پس از آنکه باخبر شد پلیس فرانسه در آستانه ی  همه پرسیِ لویی بناپارت برخی از اعضای انترناسیونال اول را به ‌اتهام توطئه علیه امپراتور و ترور او بازداشت کرده است، پیش نویس بیانیه ای را نوشت و آن را در جلسه ی شورای عمومی انترناسیونال در تاریخ 3 مه 1870 مطرح کرد، که به‌اتفاق آرا تصویب شد. هنری کالینز و کایمن آبرامسکی در کتاب کارل مارکس و جنبش کارگری بریتانیا، سالهای انترناسیونال اول، دیدگاه مارکس در این بیانیه را این گونه گزارش می کنند:

شاخه‌ها‌ی انترناسیونال باید همچون مراکز سازمان طبقه ی کارگر عمل کنند و برای آنها «هرگونه جنبش سیاسی باید درخدمت… رهایی اقتصادی طبقه ی کارگر باشد.» طبیعت تشکلی که هویت کارگری دارد» آن را از هرگونه انجمن مخفی متمایز می‌کند.» اگر بتوان برای مبارزه ی طبقات کارگر، که بدنه ی عظیم جامعه را تشکیل می‌دهند و تمام ثروت آن را تولید می‌کنند، لفظ توطئه را به کاربرد، باید گفت «آنها علناً توطئه می‌کنند، همان گونه که نور علناً علیه تاریکی توطئه می‌کند، با آگاهی کامل از این که بدون وجود آنها هیچ قدرت مشروعی نمی تواند وجود داشته باشد.» … مارکس، در مخالفت با پرودونیستها، توانسته بود [به جای توطئه و ترور] از ضرورت کنش سیاسی طبقه ی کارگر دفاع کند. او در مقابل گروه ‌ها‌ی دیگری که از تروریسم به عنوان وسیله ای برای کمک به کنش سیاسی دفاع می‌کردند ــ  جمهوری خواهان ایرلند و اعضای فرانسویِ انترناسیونال در لندن ــ همین دیدگاه را مطرح می‌کرد. دیدگاه مارکس دوباره در شکل جدیدی مطرح شد، آن گاه که باکونینیستها و بلانکیستها ــ از دو موضع متضاد ــ دست به تشکیل انجمنهای مخفی برای اهداف توطئه گرانه زدند… .85

اما، چنان که گفتم، سرکوبِ صرف مشکل حکومت بلشویکها را حل نمی‌کرد. حل یا دست کم تخفیف بحرانِ سیاسیِ پس از جنگ داخلی در گرو توأم کردن سرکوب سیاسی با رفرم اقتصادی بود. این رفرم همان بود که «سیاست نوین اقتصادی» (نپ) نام گرفت. پیش از این رفرم، سیاست دولت در برخورد با دهقانان خریدن محصول مازاد آنها بود. از آنجا که این مازاد را در بازار سیاه بهتر می خریدند، دهقانان ترجیح می دادند آن را احتکار کنند تا به قیمت بالاتری بفروشند. دولت نیز غله ی احتکارشده را مصادره می‌کرد. حاصل این سیاست به هرحال نارضایتی دهقانان و جنبشهای اعتراضیِ آنان بود. بر اساس «سیاست نوین اقتصادی»، دهقانان می توانستند محصول خود را در بازار آزاد بفروشند و، دقیق تر بگویم، آن را با محصولات صنعتیِ مورد نیاز خود مبادله کنند، مشروط به آنکه بخشی از آن را به عنوان مالیات («مالیات جنسی») به دولت تحویل دهند. در بخش صنعت نیز، دولت سرمایه داران صنعتی، اعم از خرد و کلان و داخلی و خارجی، را تشویق می‌کرد که خواه به صورت گرفتنِ امتیاز از دولت و بستن قرارداد با آن، خواه به شکل ایجاد تعاونی یا حق العمل کاری یا اجاره کردنِ معدن و جنگل و زمین از دولت به تولید و توزیع محصولات صنعتی بپردازند. لنین این شکل از تولید کالا را که زیر نظارت و حسابرسیِ دولت انجام می گرفت «سرمایه داری دولتی» می نامید و آن را هموارکننده ی راه تولید سوسیالیستی می‌دانست، که به زعم او به دست خودِ دولت انجام می گرفت. لنین اقتصاد روسیه را در سال 1921 شامل پنج بخش یا پنج مرحله می‌دانست که ـ  آن‌گونه که او در مقاله ی درباره ی مالیات جنسی می نویسد ــ عبارت بودند از: «1- کشاورزی پاتریارکال، یعنی اقتصادی که تا درجه ی زیادی طبیعی و دهقانی است؛ 2- تولید کالاییِ کوچک (که شامل اکثریت دهقانانی می‌شود که غلات خود را می فروشند)؛ 3- سرمایه داری خصوصی؛ 4- سرمایه داری دولتی؛ 5- سوسیالیسم.»86 لنین می گوید گسترده ترین بخش اقتصاد روسیه را تولید کالاییِ کوچک تشکیل می‌دهد و، به نظر او، همین بخش از اقتصاد به اضافه ی سرمایه داری خصوصی است که مانع گذار روسیه به سوسیالیسم است: «خرده بورژوازی به علاوه ی سرمایه داری خصوصی است که به اتقاق یکدیگر با سرمایه داری دولتی و سوسیالیسم مبارزه می‌کنند.»87لنین ممانعت تولید کوچک از گذار به سوسیالیسم را دارای چنان اهمیتی می داند که می نویسد: «یا ما این خرده بورژوازی را تابع حساب و کنترل خود خواهیم کرد… یا او قدرت کارگریِ ما را سرنگون خواهد ساخت… .»88 او خرده بورژوازی را دشمن «سرمایه داری دولتی» می داند و معتقد است برای از میان برداشتن این دشمنی باید ابتدا به خرده بورژوازی و نیز سرمایه داری خصوصی «باج» داد تا در ازای آن بتوان فعالیت اقتصادی آنها را به مجرای «سرمایه داری دولتی» انداخت. لنین این سیاست دولت برای مقابله با دشمنی خرده بورژوازی و سرمایه داری خصوصی را با ذکر یک مثال توضیح  می‌دهد. می نویسد فرض کنیم عده ای از کارگران در چند روز 1000 فقره کالا تولید می‌کنند. باز هم فرض کنیم 200 فقره از این کالاها به دست خرده بورژوازی و سرمایه داری خصوصی هدر می رود. به نظر لنین، در چنین شرایطی، هر «کارگر آگاهِ» طرفدارِ «دولت پرولتری» خواهد گفت برای آنکه این 200 فقره را در درازمدت به 100 یا 50 فقره برسانم لازم است که در کوتاه مدت به جای این 200 فقره 300 فقره را از دست بدهم اما درعوض به جای تولید خُرد و خصوصی تولیدِ زیر نظارت دولت داشته باشم . به این ترتیب، به نظر لنین، با اجرای این «سیاست نوین اقتصادی» تولید کالاییِ کوچک و سرمایه داری خصوصی به «سرمایه داری دولتی» تبدیل می‌شود، سرمایه داری یی که از این شکلهای اقتصادی به مراتب عالی تر است و با سوسیالیسم فقط یک گام فاصله دارد. از نظر لنین، تفاوت این «سرمایه داری دولتی» با سوسیالیسم فقط در وجود دولتی است که آنها را اداره می‌کند. او در این مورد آلمان را مثال می زند و می نویسد: «…به جای دولت میلیتاریستی، یونکری، بورژوایی و امپریالیستیِ آلمان دولتی از نوع اجتماعیِ متفاوت و با مضمون  طبقاتیِ متفاوت  ــ  دولتی ساویتی، یعنی  پرولتری  ــ بگذارید، آن گاه تمام شرایط لازم را برای سوسیالیسم خواهید داشت.»89 این گفته ‌ها‌ به روشنی درک لنین را از سوسیالیسم نشان می دهند. به نظر او، سوسیالیسم عبارت است از پیشرفته ترین شکل سرمایه داری در صورتی که به حاکمیت «دولت پرولتری» درآید، دولتی که، چنان که پیش‌تر نشان داده ام، چیزی جز سازمانِ برساخته ی «حزب کمونیست» نیست. بنابراین، برای لنین، سوسیالیسم عبارت است از پیشرفته ترین شکل سرمایه داری به شرط آنکه در حاکمیت حزب کمونیست باشد. لنین در جایی دیگر از آثار خود سوسیالیسم را این گونه تعریف می‌کند: ساویتها به‌اضافه ی الکتریفیکاسیون. به بیان روشن تر، به نظر لنین، تولیدی که سرمایه دارِ تحت نظارتِ «دولت پرولتری» انجام می‌دهد، درصورتی که به دستِ خودِ این دولت انجام گیرد، تولید سوسیالیستی است. می بینیم که تفاوت این دو نوع تولید صرفاً در این است که در اولی سرمایه دارِ تحت نظارتِ «دولت پرولتری» به کارگر مزد می‌دهد و او را استثمار می‌کند و در دومی خودِ این دولت در ازای مزد از کارگر ارزش اضافی بیرون می کشد. در این تبدیلِ سرمایه داری به سوسیالیسم هیچ اتفاقی در زمینه ی رابطه ی اجتماعیِ خریدار و فروشنده‌ی نیروی کار نمی افتد و فقط یک خریدارِ نیروی کار جای خود را به خریدار دیگر می‌دهد؛ سرمایه دارِ تحت نظارتِ دولت جای خود را به سرمایه دار مستقیماً دولتی می‌دهد. سوسیالیسم لنین چیزی جز همین سرمایه داریِ مستقیماً دولتی نیست. تضادی که لنین آن را تضاد بین سرمایه داری و سوسیالیسم می پندارد درواقع تضاد بین سرمایه داری خصوصی و سرمایه داری دولتی است. اما، چنان که پیش‌تر دیدیم، به نظر لنین، تنها سرمایه داری خصوصی نیست که با سرمایه داری دولتی مبارزه می‌کند، بلکه درمقابل سرمایه داری دولتی جبهه ا‌ی متشکل از تولید کالایی + سرمایه‌داری خصوصی قرار دارد. فرمول اخیر همان است که لنین در آثار اولیه ی خود سرمایه داری در روسیه را با آن بیان می‌کرد و من در فصل نخستِ این بخش نشان دادم که این برداشت از سرمایه داری با درک مارکس مغایر است، درکی که بر اساس آن حاکمیت سرمایه بر اقتصادِ جامعه هرگونه تولید کالاییِ پیشاسرمایه داری را از میان بر می دارد.

آنچه در شورویِ پس از لنین اتفاق افتاد چیزی نبود جز ادامه و تشدید سرکوب سیاسی از یک‌سو و تداوم و گسترش رفرم فوق («سیاست نوین اقتصادی») برای تبدیل تولید کالاییِ کوچک و سرمایه داری خصوصی به سرمایه داری دولتی در پوشش سوسیالیسم از سوی دیگر، رفرمی که در دوران استالین به شکل مشخصِ رشد آمرانه ی صنعت و اقتصاد ملی از طریق کلکتیویزه کردن کشاورزی اجرا شد، و پس از استالین به صورت بازگشت و رشد تدریجیِ سرمایه ی خصوصی (در هیئت مدیران تولید) در دل سرمایه ی مسلط دولتی و بدین سان تشدید تضاد سرمایه ی خصوصی با سرمایه ی دولتی و سپس ماجراهای «پرسترویکا» و… درآمد. واقعیت تشدید سرکوب و کشتار مخالفان سیاسی در دوران استالین و پس از او روشن تر از آن است که به توضیح نیاز داشته باشد. اما تا آنجا که به ادامه ی رفرم سرمایه دارانه ی فوق مربوط می‌شود، شرح کوتاهی را درباره ی دیدگاه اقتصاددانان شورویِ استالینی در دهه ی 40 قرن بیستم، یعنی لئونتیف و دیگران که نشریه ی زیر پرچم مارکسیسم را منتشر می‌کردند، لازم می دانم.  این اقتصاددانان برای اثبات این که سرمایه داری در شوروی از میان رفته است همان درک لنین از سرمایه داری (تولید کالایی + خریدوفروش نیروی کار) را مبنای استدلال خود قرار می دادند. آنها می گفتند «تولید ارزش» یک چیز است و «تولید ارزش اضافی» چیزی دیگر. مدعی بودند که در شورویِ سوسیالیستی ارزش اضافی تولید نمی‌شود و به این ترتیب کارگر استثمار نمی‌شود، اما ارزش تولید می‌شود و این تولید، همان «انباشت سوسیالیستی» برای رشد و توسعه ی صنعت در جامعه¬ی سوسیالیستی است. این اقتصاددانان برای اثبات این ادعای خود که پس از الغای سرمایه داری، تولید کالایی به موجودیت خود ادامه می‌دهد به وجود تاریخیِ این تولید پیش از حاکمیت سرمایه داری اشاره می‌کردند و نوشتند:

تولید کالا، مبادله و پول مقدم بر ظهور تولید سرمایه داری است. آغاز تولید کالایی به چندهزار سال پیش از عصر سرمایه داری برمی‌گردد. در پایان قرون وسطا، تولید کالا و گردش پول توسعه ی بازهم بیشتری یافت. با این همه، تولید کالایی تنها در سرمایه داری به شکل مسلط تولید تبدیل می‌شود و خصلت فراگیر به خود می گیرد.90

به‌نظر این اقتصاددانان، یکی از نکات نادرستی که تا پیش از 1943(زمان انتشار مقاله ی آنان) به عنوان اقتصاد سیاسیِ مارکسیستی آموزش داده شده این بوده که در سوسیالیسم جایی برای قانون ارزش وجود ندارد:

…در آموزشها و مطالب کتابهای درسیِ ما این اندیشه ی نادرست ریشه دوانده که گویا در اقتصاد سوسیالیسم جایی برای قانون ارزش وجود ندارد. این اندیشه با انبوه گفته‌ ها‌ی استادان مارکسیسم و کل تجربه ی ساختمان سوسیالیسم [در شوروی] مغایر است. می دانیم که قانون ارزش مدتها پیش از ظهور سرمایه داری عمل می‌کرده است؛ انگلس «عمر» این قانون را پنج تا هفت هزار سال تخمین می زند. پس از الغای سرمایه داری، جامعه ی سوسیالیستی به کمک دولت قانون ارزش را تابع خود می سازد و مکانیسم آن (پول، تجارت، قیمت و نظایر آنها) را درخدمت منافع سوسیالیسم و درجهت منافع هدایتِ برنامه ریزی شده ی اقتصاد ملی به کار می گیرد.91

چنان که می بینیم، اقتصاددانان دوره ی استالین تقدم تاریخیِ قانون ارزش بر شیوه ی تولید سرمایه داری را دال بر آن می دانند که این قانون پس از الغای این شیوه ی تولید همچنان به موجودیت خود ادامه می‌دهد. این ادعا مبتنی بر همان درکی است که، در شیوه ی تولید سرمایه داری، تولید کالایی و خرید و فروش نیروی کار را جدا از یکدیگر  می بیند. اما کالایی که مارکس نقد سرمایه را با آن آغاز می‌کند کالایی است که در سرمایه داری تولید می‌شود و نه کالایی که در قرون وسطا تولید می‌شده است. به بیان دیگر، روش مارکس در تحلیل کالا در فصل نخستِ جلد اول سرمایه روش منطقی است و نه تاریخی. مارکس، در این تحلیل، کالای تولیدشده در سرمایه داری را منطقاً مقدم بر خریدوفروش نیروی کار می داند و نه تاریخاً. این روش نه تنها جایی برای جدا دیدن تولید کالا از خریدوفروش نیروی کار باقی نمی گذارد بلکه تولید کالا را جز به صورت تولید ارزش اضافی در شیوه ی تولید سرمایه داری امکان پذیر نمی داند. این نکته نشان  می‌دهد که اقتصاددانان دوره ی استالین کمترین درکی از روش تشریح دیالکتیکیِ مارکس در سرمایه ــ که مارکس در پیش گفتار این کتاب به صراحت به آن اشاره می‌کند ــ نداشته اند. افزون بر این، آنان برای اثبات ادعای خود در مورد وجود قانون ارزش در سوسیالیسم به مارکس استناد می‌کردند که در نقد برنامه ی گوتا می‌گوید در مرحله ی نخستِ  جامعه ی کمونیستی (که لنین آن را «سوسیالیسم» می نامد) هرکس به‌ میزان توانش برای جامعه کار می‌کند و به ‌میزان کارش (و نه نیازش) از جامعه دریافت می‌کند. حال آنکه منظور مارکس از این «میزان کار» زمان کارِ طبیعی انسانهاست و نه زمان کار اجتماعاً لازم آنها. او می نویسد:

فرد تولیدکننده دقیقاً همان چیزی را که به جامعه تحویل داده است، پس از کسر [مقادیر مورد نیاز کل جامعه]، از جامعه دریافت می‌کند. چیزی که او به جامعه تحویل داده مقداری از کارِ فردی خویش است. برای مثال، زمان یک روز کارِ جامعه از مجموع ساعات کار افراد آن جامعه تشکیل می‌شود. زمان کار فردیِ فرد تولیدکننده جزئی از یک روز کارِ جامعه و سهم او از این کار است. او رسیدی از جامعه تحویل می گیرد که نشان می‌دهد وی فلان مقدار کار را (پس از کسر مقدار کاری که به عنوان اندوخته ی مشترک جامعه ذخیره می‌شود) برای جامعه انجام داده و می تواند از فروشگاه ‌ها‌ی جامعه معادل همان مقدار کار را برحسب ساعات کار، وسایل مصرفی تحویل بگیرد. [به این ترتیب] او همان مقدار کار را که در یک شکل به جامعه تحویل داده در شکل دیگر تحویل می‌گیرد.92

مارکس سپس می افزاید با آنکه این مبادله بر اساس همان اصل مبادله ی کالا صورت می گیرد، اما مضمون و شکل آن تغییر یافته است:

روشن است که اصل [حاکم بر این مبادله] همان اصل  مبادله ی کالاست، زیرا در آن ارزشهای برابر با یکدیگر مبادله می‌شوند. مضمون و شکل این مبادله دگرگون شده، زیرا  در شرایطِ تغییریافته هیچ کس جز کارش چیزی برای تحویل به جامعه ندارد، و هیچ کس جز وسایل مصرف فردی مایملک دیگری نمی تواند داشته باشد. اما، تا آنجا که به توزیع وسایل مصرف در میان افراد تولیدکننده مربوط می‌شود، اصلی که عمل می‌کند همان اصل مبادله ی ارزش های برابر است: مقدار معینی از کار در یک شکل با همان مقدار در شکلی دیگر مبادله می‌شود.93

می بینیم که منظور مارکس از حاکمیت اصل مبادله ی کالا در مرحله ی نخست جامعه ی کمونیستی فقط به عرصه ی توزیع مربوط می‌شود و نه به عرصه ی تولید. به عبارت دیگر، آنچه مارکس آن را نابرابری و بی عدالتی در این مرحله می داند صرفاً به توزیع محصول در جامعه بر اساس «حق برابرِ» افراد مربوط می‌شود که، به نظر مارکس، مانند هر حق دیگری حاوی نابرابری است. مارکس به صراحت می نویسد در این مرحله هیچ ارزشی تولید نمی‌شود، یعنی هیچ کاری برای تولید کالا به قصد فروش انجام نمی گیرد. او این مضمون را با نقد عبارتی بیان می‌کند که سوسیال دموکراتهای آلمان از لاسال گرفته و (در کنگره ی گوتا در سال 1875) آن را در برنامه ی خود گنجانده بودند: «توزیع عادلانه ی عواید حاصل از کار» درجامعه ی «تعاونی»، که منظور برنامه نویسان از آن همان جامعه ی کمونیستی بود. نقد مارکس بر این عبارت هم شامل مقوله ی«توزیع عادلانه» می‌شود و هم «عواید حاصل از کار» را هدف می گیرد. در مورد «توزیع عادلانه» بحث مارکس همان بحث توزیع بر اساس حقوق بورژوایی است که به آن اشاره کردم. اما در مورد «عواید حاصل از کار» فشرده و خلاصه ی بحث مارکس این است که این عبارت در واقع بیان شرمگینانه ی «ارزش کار» است، و نظر سوسیال دموکراتهای آلمان درواقع این است که در جامعه ی «تعاونی» مورد نظرِ آنها بازهم همچون جامعه ی سرمایه داری کار انسان مقیاسی است برای تعیین ارزش کالاها یا اشیاء. ازهمین روست که مارکس به صراحت مخالفت خود را با این دیدگاه بیان می‌کند و می نویسد:

در جامعه ای که به صورت تعاونی و بر اساس مالکیت عمومیِ وسایل تولید سازمان یافته است، تولیدکنندگان محصولات خود را مبادله نمی‌کنند؛ همچنین، کاری که صرف تولید این محصولات می‌شود دیگر به صورت ارزش این محصولات، یعنی خاصیت مادی آنها، ظاهر نمی‌شود، زیرا اکنون، برخلاف جامعه ی سرمایه‌داری، کار افراد دیگر به طور غیرمستقیم جزئی از کل کار نیست بلکه مستقیماً جزئی از این کل را تشکیل می‌دهد. بدین سان، اصطلاح «عواید حاصل از کار»، که حتی امروز به دلیل ابهام آن بی معناست، هرگونه معنای ظاهری خود را نیز از دست  می‌دهد.94

این گفته ی مارکس بیان دیگری است از همان دیدگاه او در کتاب سرمایه که در سطور بالا نقل شد، دیدگاهی که حاکمیت تولید سرمایه داری را به ‌معنای نابودی هرگونه تولید کالاییِ پیشاسرمایه داری می داند.

نکته ی مهم دیگری که در دیدگاه مارکس درباره ی کمونیسم وجود دارد حمله ی او به تقسیم کار در مرحله ی نخست جامعه ی کمونیستی است، تقسیم کاری که از سوی اقتصاددانان استالینی نه تنها مورد نقد قرار نمی گیرد بلکه کاملاً به رسمیت شناخته می‌شود. کاری که مارکس آن را در این مرحله معیار توزیع محصولات مصرفی می داند کار عامِ مجزا از هرگونه مهارتِ ناشی از تقسیم کار بورژوایی است، حال آنکه مبنای استدلال اقتصاددانان استالینی برای اثبات لزوم قانون ارزش در سوسیالیسم وجود تضاد بین شهر و ده، تضاد بین کارگران و دهقانان و، مهم تر از اینها، تضاد بین کارِ فکری و کارِ مادی و نیز درجات متفاوت مهارت در کار است، تضادها و درجاتی که، به نظر این اقتصاددانان، سنجش کار و مصرف را در جامعه ی سوسیالیستی بر اساس قانون ارزش الزام آور می‌کنند. این اقتصاددانان درباره ی مقیاس کار و مصرف در سوسیالیسم می نویسند:

در نگاه نخست، به نظر می رسد که ساده ترین راهِ اندازه گیریِ کار این است که آن را برحسب ساعت یا روز اندازه بگیریم، همان چیزی که مارکس آن را مقیاس طبیعیِ کار می نامد ــ یعنی زمان کار، ساعات کار، روز کار و نظایر آنها. اما دشواری در این است که کارِ شهروندان یک جامعه ی سوسیالیستی از نظر کیفیت یکدست نیست و، از این نظر، با کارِ اعضای یک جامعه ی کمونیستی متفاوت است. این نابرابریهای کار در سوسیالیسم از وضعیت زیر سرچشمه می‌گیرد. در سوسیالیسم، تضاد بین شهر و ده تضعیف می‌شود و تقابل اساسیِ بین طبقه ی کارگر و دهقانان از میان می رود. با این همه، برخی تفاوتها بین شهر و ده، بین صنعت و کشاورزی، بین کارگران و دهقانان ادامه می یابد. این تفاوتها تعیین مقدار کار را دشوار می‌کند، زیرا کارگران و کارمندان دستمزدی ثابت ــ در بیشتر موارد بر اساس قطعه کاری ــ می گیرند، حال آنکه کشاورزِ کلکتیو برحسب روزِ کار مزد می‌گیرد؛ و نیز بخشی از اجرت او به صورت جنسی پرداخت می‌شود. افزون بر این، کشاورزِ کلکتیو برای خودش هم مقداری کشت کمکی انجام می‌دهد. همچنین، در سوسیالیسم تضاد دیرینه ی کارِ فکری و کارِ بدنی ریشه کن می‌شود. اما تفاوت بین کارِ بدنی و کارِ فکری هنوز باقی می ماند. کارِ یک دسته نسبت به دسته ی دیگر به آموزش بیشتری نیاز دارد. به عبارت دیگر، بین کارِ ماهر و کارِ ناماهر، و بین درجات مختلف مهارت، تفاوت وجود دارد. یک حرفه از نظر فنی مجهزتر از حرفه ی دیگر است؛ سطح مکانیزاسیون و الکتریفیکاسیون تولید در شاخه ‌ها‌ی مختلفِ تولید یکسان نیست. اینها همه بدین معناست که یک ساعت (یا یک روز) کار یک کارگر با یک ساعت (یا یک روز) کارِ کارگر دیگر برابر نیست. در نتیجه، مقیاس کار و مقیاس مصرف در یک جامعه ی سوسیالیستی را فقط بر اساس قانون ارزش می توان محاسبه کرد.95

درست است؛ در جامعه ای که تازه از دل جامعه ی  سرمایه داری بیرون آمده ارزش یک ساعت کارِ یک کارگرِ ماهر با ارزش یک ساعت کارِ یک کارگرِ ناماهر برابر نیست. اما این نیز به ‌همان ‌اندازه درست است که جامعه ای که این نابرابری را ــ که معلول سرمایه داری است ــ به رسمیت بشناسد و به سوی از میان برداشتن آن حرکت نکند، جامعه ای یکسره سرمایه داری است و کوچک ترین قرابتی با سوسیالیسم و کمونیسم ندارد. ناگزیری توزیع محصولات مصرفی بر اساس حقوق بورژوایی در مرحله ی نخستِ جامعه ی کمونیستی معلول ناکافی بودنِ تولید ثروت در این مرحله است، و درصورتی که جامعه آن قدر ثروت داشته باشد ــ و انسانها به آن سطح از فرهنگ و تمدن رسیده باشند ــ که هرکس بتواند به اندازه ی نیازش از ثروت جامعه بردارد هیچ لزومی برای این گونه توزیع محصول و طبعاً تقسیم جامعه ی کمونیستی به دو مرحله وجود نخواهد داشت، چه رسد به آنکه از این امر به ‌رسمیت شناسیِ تقسیم کار و توزیع محصول بر اساس  قانون ارزش را نتیجه بگیریم. بدیهی است که در جامعه ای که به تازگی از دل سرمایه داری بیرون آمده هم کارگر ماهر وجود دارد و هم کارگر ناماهر، هم کارِ فکری وجود دارد و هم کارِ مادی. اما اگر می پذیریم که یک دلیل انقلاب علیه سرمایه داری نفی این تقسیم کار است دیگر نمی توانیم این تقسیم کار را مبنای توزیع محصولات مصرفی قرار دهیم. از یاد نباید برد که اگرچه مارکس الغای مناسبات تولیدیِ سرمایه داری را در گرو میزانی کافی از رشد نیروهای تولیدی می داند اما برای گذار از سرمایه داری به کمونیسم اولویت را به الغای مناسبات تولیدی می دهد و نه به رشد نیروهای تولیدی. جامعه ای که بر میراث تقسیم کارِ مبتنی بر سرمایه داری تکیه کند و آن را دست نخورده باقی بگذارد نمی تواند سوسیالیستی باشد. سوسیالیسمِ مورد نظر اقتصاددانان استالینی عبارت است از تولید کالایی بر اساس مالکیت دولتی، و این همان سرمایه داری  دولتی است. به این ترتیب، روشن می‌شود که اولاً آبشخور فکری اقتصاددانان دوره ی استالین همان نظرات اقتصادی لنین است، ثانیاً، نظام سرمایه داری دولتیِ روسیه که «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» نام گرفت نوعی از استثمار طبقه ی کارگر بود که بر سازمان دهی جامعه بر اساس سلطه ی ایدئولوژیک کارِ فکری بر کارِ مادی مبتنی بود و، ثالثاً، ایدئولوژی مارکسیسم و سپس مارکسیسم – لنینیسم چیزی جز دگردیسی و پسرفت کمونیسم مارکس نبوده و نیست.

 

 

3

فروکاستِ مبارزه ی طبقاتیِ پرولتاریا به مبارزه ی حزبیِ بورژوازی

دانیل بن سعید، استاد دانشگاه و مارکسیست فرانسوی، در مقاله ای با عنوان «جهش! جهش! جهش!»،96ضمن تأیید گسست لنین از مارکس، لنین را حلّال «معمای حل نشده ای» می داند که، به نظر او، در نظریه ی مارکس درباره ی سیاست وجود دارد. او مقاله ی خود را با اشاره به نگرانیِ هانا آرنت از ناپدیدشدن کامل سیاست درجهان آغاز می‌کند و می نویسد برای آرنت این نگرانی از توتالیتریسم بر می خاست، حال آنکه دنیای امروزی را نه توتالیتریسم بلکه بیداد و ستمگریِ بازار تهدید می‌کند. بن سعید به این ترتیب از همان آغازِ مقاله اش نقطه ی عزیمت خود را این گونه بیان می‌کند: خطری که انسان امروزی را تهدید می‌کند بیداد بازار و «تکرار اهریمنی ابدیت کالا»ست، و لزوم مبارزه با این بیداد و این تکرار اهریمنیِ تولید و خریدوفروش کالاست که نوع سیاست ورزی لنین را برای دنیای کنونی مناسب می‌کند، سیاست ورزی یی که او آن را «جهش» یا «تغییر ناگهانی» در روند تغییر تدریجیِ اوضاع سیاسی تعریف می‌کند. «جهش» یا «تغییر ناگهانی» کلمه ای است که لنین، هنگام مطالعه ی علم منطقِ هگل، درحاشیه ی کتاب و در تأیید نظر هگل درباره ی ضرورت گذار تغییرات کمّی به تغییر کیفی می نویسد. لنین البته در آن صفحه از کتاب علم منطق این کلمه را سه بار به کار می برد، اما نه به این صورتِ یک جا آن گونه که بن سعید نقل کرده است، بلکه در سه جای مختلف و برای تأیید سه جمله ی متفاوت از هگل. این شکل از نقل اظهار نظر لنین در باره ی مضمون هگلیِ ضرورت تغییر ناگهانی بر بستر تغییرات تدریجی این شبهه را در ذهن پدید می آورد که بن سعید خواسته است به حساب لنین ضرورت تغییر ناگهانیِ اوضاع سیاسی بر اساس سیاست ورزیِ لنینی را به توانِ سه برساند. بن سعید مسئله ی حیاتی و مبرم دنیای امروز را سیاست ورزیِ لنینی می داند، که به نظر او «سیاست ورزی از پایین و مختص کسانی است که دست شان از سیاست ورزی دولتیِ طبقه ی حاکم کوتاه شده است». او می نویسد:

ما باید معمای انقلاب های پرولتری و تراژدیهای مکرر آنها را حل کنیم: چه گونه می توانیم دست رد بر سینه ی این دنیای تیره بزنیم و به ‌سوی هدف خود پیش رویم؟ طبقه ای که بردگیِ غیرداوطلبانه ی کارِ اجباری در زندگی روزمره او را از نظر جسمی و اخلاقی به بند کشیده چه گونه می تواند خود را به سوژه ی جهان گستر رهایی انسان تبدیل کند؟ پاسخ مارکس به این پرسشها از یک قمار جامعه شناختی سرچشمه می گیرد ــ توسعه ی صنعتی به رشد عددی و تمرکز طبقات کارگر می انجامد و این امر به نوبه ی خود به پیشرفت در سازمان یابی و آگاهی آنها می انجامد. بدین سان، منطق سرمایه خود کار را به «تشکیل پرولتاریا به صورت طبقه ی حاکم» می کشاند. … توهمی که بر اساس آن پرولتاریای انگلستان، که اکثریت جمعیت جامعه را تشکیل می داد، با به دست آوردن حق رأیِ همگانی می تواند از طریق نمایندگیِ سیاسی واقعیت اجتماعی را تغییر دهد از همین قمار سرچشمه می گیرد.97

به این  ترتیب، به نظر بن سعید، مارکس به یک قمار جامعه شناختی دست می زند که محصول آن این توهم است که گویا طبقه ی کارگر انگلستان به ‌صورت مسالمت آمیز و از طریق نمایندگیِ سیاسی در پارلمان می تواند واقعیت اجتماعیِ سرمایه داری را تغییر دهد. از آنجا که این تغییر در جامعه ‌ی انگلستان روی نداد، نتیجه ی آشکار سخن بن سعید این است که مارکس قمار فوق را باخته است، چرا که نتوانسته همچون لنین عمل کند، یعنی طبقه ی کارگر انگلستان را به رهبری «سازمان انقلابیون حرفه ای» به‌ صف کند، بورژوازی این کشور را به گونه ای قهرآمیز سرنگون سازد و قدرت سیاسی را به دست آورد. بن سعید در اینجا یک باره تمام آنچه را که در قرن بیستم رخ داده به این باخت ربط می‌دهد و از این ربط، ضرورت یک کنش سیاسی لنینیستی نوین را نتیجه می گیرد. او می نویسد:

تاریخ تکان دهنده ی قرن اخیر نشان می ‌دهد که ما نمی توانیم به ‌راحتی از دست دنیای شبح زده ی کالا، از دست خدایان تشنه ی خونِ آن و «جعبه ی تکرار» [تلویزیون؟] آنها بگریزیم. مناسبت نابهنگام لنین به‌گونه ای ضروری از همین مشاهده نتیجه می‌شود. اگر امروز سیاست ورزی فرصتی برای پرهیز از خطر دوگانه ی طبیعی سازیِ اقتصاد و مقدرسازیِ تاریخ به دست دهد، این فرصت مستلزم یک کنش لنینیستیِ نوین در شرایط سلطه ی جهانی سازی است. اندیشه ی سیاسیِ لنین عبارت است از اندیشه ی سیاست به عنوان استراتژی، اندیشه ی [استفاده از] لحظات مناسب و حلقه ‌ها‌ی ضعیف.98

نفس اذعان به وجود تفاوت میان سیاست ورزی مارکسی و لنینی البته مغتنم است، اما نه به ‌بهای کاریکاتورسازی از سیاست ورزی مارکسی. در اینجا لزومی به پرداختن به این مسئله نمی بینم که چه گونه الزام اسنتناج  سیاست ورزیِ لنینی برای فعالیت حزبی ــ  بر اساس یک «مشاهده» ــ دانیل بن سعید را وا می دارد که از نظریه ی مارکس کاریکاتوری بسازد که طبق آن گویا مارکس دست به قمار جامعه شناختی می زند، به گذار مسالمت آمیز از سرمایه داری به سوسیالیسم توهم دارد، و اینکه گویا مارکس در همه جای دنیا گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم را بر اساس نمایندگیِ سیاسی در پارلمان امکان پذیر می داند. در بخشهای پیشینِ کتاب حاضر، کمونیسم مارکس را توضیح داده ام و نیازی به تکرار این توضیح در اینجا نمی‌بینم. با این همه، برای روشن کردن نظر مارکس درباره ی گذار مسالمت آمیز در کشورهای انگلستان و آمریکا در نیمه ی دوم قرن نوزدهم لازم است به پیام یکی از کارگران آمریکایی به انترناسیونال اول اشاره کنم، که مارکس در گزارش خود به کنگره ی چهارم انترناسیونال (در شهر «بالِ» سوئیس) آن را نقل می‌کند.سیلویس، رئیس اتحادیه ی سراسریِ کارگران آمریکا، که مارکس او را «رهرو دلیر آرمان ما» می نامد، در پیام خود می نویسد: «اگر بتوانیم از راه صندوق رأی پیروز شویم این کار را می‌کنیم. اما اگر نتوانیم، به وسایل قوی تری متوسل خواهیم شد. گاه وقتی کارد به استخوان آدم می رسد، کمی خون دادن لازم می‌شود.99همین نقل قولِ تأییدآمیز مارکس درباره ی امکان انقلاب کارگران در آمریکا حتی در نیمه ی دوم قرن نوزدهم برای نشان دادن بطلان نظر بن سعید درباره ی توهم مارکس به گذار مسالمت آمیز از سرمایه داری به سوسیالیسم کفایت می‌کند. اما آنچه می خواهم در اینجا نشان دهم نخست این است که همین مقاله ی بن سعید به خوبی روشن می‌کند که سیاست ورزیِ لنین از نوعی دیگرست و به لحاظ طبقاتی یکسره با سیاست ورزیِ مارکس متفاوت است، و دو دیگر اینکه مقاله ی بن سعید در واقع مؤید مطالبی است که من در فصلهای پیشینِ این بخش از کتاب درباره ی لنین و لنینیسم گفته ام.

خاستگاه کمونیسم مارکس اعماق جامعه ی سرمایه داری است. به نظر مارکس، مبارزه ی طبقاتیِ طبقه ی کارگر از اعماق جامعه ی بورژوایی (همان که هگل به آن «جامعه‌ی مدنی» می گوید) برمی خیزد و از آنجا به عرصه ی سیاست می رسد. او می گوید هر مبارزه ی طبقاتی یک مبارزه ی سیاسی است. به این ترتیب، برای مارکس، مبارزه ی سیاسی تابع مبارزه ی طبقاتی است، درصورتی که لنین ابتدا به ساکن از سیاست و مبارزه ی سیاسی شروع می‌کند. این نکته را بن سعید با تمایز و تفکیک دو نوع زمان از یکدیگر نشان  می ‌دهد: زمان غیرسیاسی و زمان سیاسی. زمان غیرسیاسی، زمان پیشرفت مکانیکی و تهی ازبحران یا گسست است که با سرعت لاک پشت حرکت می‌کند. زمان سیاسی اما زمانِ سرشار از مبارزه و بحران و فروپاشی چیزها، زمان درهم تنیدگیِ بحران انقلابی و مبارزه ی سیاسی است. به نظر بن سعید، لنین زمان را زمان سیاسی می دید. می توان گفت که، برای لنین، دم و بازدم معمولِ انسان آن گاه ارزش دارد که در خدمت دم و بازدم سیاسی باشد. برای او، جامعه منهای بحران انقلابی و مبارزه ی سیاسی معنا و ارزش چندانی ندارد. به نظر بن سعید، لنین همچنین بحران انقلابی را نه ادامه ی منطقی معضلات و مصائبِ برخاسته از اعماق جامعه ی سرمایه داری و سرریز آنها به عرصه ی سیاست بلکه بحران روابط سیاسیِ متقابل طبقات می بیند: «برای لنین، ویژگی سیاست خود را در مفهوم بحران انقلابی نشان می‌دهد، بحرانی که ادامه ی منطقی جنبش اجتماعی نیست بلکه بحران عمومی روابط متقابل تمام طبقات در جامعه است.»100 اما با توجه به اینکه، به نظر لنین، روابط متقابل طبقات در جامعه خود را در مبارزه ی احزاب سیاسی نشان می‌دهد، بحران انقلابیِ مورد نظر لنین چیزی جز جنگ این احزاب برای دسترسی به قدرت سیاسی نیست. این نکته آن گاه بیشتر روشن می‌شود که در تأکید درست بن سعید بر بی ربطیِ بحران انقلابیِ مورد نظر لنین با جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر دقت کنیم. به طور کلی، آنچه برای لنین اهمیت دارد انقلاب است، حتی اگر به قیمت تحت شعاع قرارگرفتنِ مبارزه ی طبقاتیِ طبقه ی کارگر تمام شود. بن سعید می نویسد: «به تعبیر لنین، [بحران در روابط متقابل تمام طبقات] «انقلاب ما» را به «انقلاب تمام خلق» تبدیل می‌کند.»101 برتری و رجحان انقلاب سیاسی بر مبارزه ی طبقاتیِ طبقه ی کارگر از نظر لنین همان نکته ای است که من پیش‌تر، در فصل مربوط به چه باید کردِ؟ لنین، به آن اشاره کردم. یادآوری می‌کنم که لنین در این کتاب می گوید ملاک عضویت در «سازمان انقلابیون حرفه ای» نه کارگربودن بلکه انقلابی بودن است. بن‌سعید رویکرد لنین را در این مورد این گونه توصیف می‌کند: «این رویکردِ لنین درست نقطه ی مقابل کارگرگراییِ خام اندیشانه است، که امر سیاسی را به امر اجتماعی فرو می کاهد.»102

پیش‌تر اشاره کردم که، تا آنجا که به مارکس مربوط می‌شود، بحث بر سر فروکاستن امر سیاسی به امر اجتماعی (یا امر اجتماعی به امر سیاسی) نیست. فرمول بندی مسئله به این صورت واقعیت را از نظرها پنهان می‌کند. پرسش اساسی این است که مبارزه ی طبقاتیِ طبقه ی کارگر از کجا بر می‌خیزد؟ پاسخ مارکس این است که خاستگاه و عزیمتگاه مبارزه‌ ی طبقاتی امر اجتماعی است و نه امر سیاسی. تبدیل امر اجتماعی به امر سیاسی مسئله ای است که سپس با گسترش و سراسری شدنِ مبارزه ی طبقه ی کارگر بر ضد سرمایه و بر اثر رویارویی ناگزیر کل این طبقه با دولت سرمایه داری به وجود می آید. ازهمین روست که مارکس می گوید هر مبارزه ی طبقاتی یک مبارزه ی سیاسی است. مارکس به این ترتیب نه تنها در نظریه بلکه در فعالیت سیاسیِ خود جایگاه  مبارزه ی سیاسیِ طبقه ی کارگر با سرمایه داری را به رسمیت می‌شناسد، و این جایگاه ــ همان گونه که در اسناد انترناسیونال اول آمده ــ چیزی جز خدمت به رهایی اقتصادی – اجتماعیِ طبقه ی کارگر از چنگ سرمایه و به طور کلی جامعه ی طبقاتی نیست. اگر این «اکونومیسم» و «کارگرگراییِ خام اندیشانه» است باید آن را پیش از هر کسِ دیگر به مارکس نسبت داد و به صراحت دیدگاه او را درباره ی سیاست به نقد کشید. در غیر این صورت، طرح این برچسبها پرده ی ساتری برای پوشاندن گرایش قهقراییِ عزیمت از مبارزه ی حزبی به جای مبارزه ی طبقاتی است، گرایشی که بیش و پیش از هرکس لنین آن را نمایندگی می‌کند. برای لنین، مبارزه ی طبقاتیِ طبقه ی کارگر از مبارزه ی سیاسیِ حزب مدعیِ نمایندگیِ این طبقه سرچشمه می گیرد. او، همان گونه که بن سعید به درستی می گوید، به ‌صراحت و با قطعیت مبارزه ی حزبی را از مبارزه ی طبقاتی جدا می‌کند: «لنین قاطعانه از آمیختن مسئله ی طبقات با مسئله احزاب خودداری می‌کند. او مبارزه ی طبقاتی را به تعارض بین کارگر و کارفرما فرو نمی کاهد. … به نظر لنین، سوسیال دموکراسیِ انقلابی همچون حزب سیاسی است که طبقه ی کارگر را، نه فقط در رابطه اش با گروهی از کارفرمایان بلکه با تمام طبقات جامعه ی معاصر و با دولت به عنوان یک نیروی سازمان یافته، نمایندگی می‌کند.»103همچنین: «لنین با درهم آمیزیِ حزب و طبقه، که او آن را سازمان شکنی می داند، می جنگد.»104 اساس تفاوت رویکردهای سیاسیِ مارکس و لنین در این مورد که از طبقه باید عزیمت کرد یا از حزب، همان گونه که در جاهای مختلف این کتاب گفته شده، به نگاه آنها به تقسیم کار به فکری و مادی برمی گردد. کسی که جنبش خودآگاهانه و سازمان یافته ی طبقه ی کارگر علیه سرمایه را محصول نفی تقسیم کار به فکری و مادی می‌داند به طبع عامل و سوژه ی تغییر جامعه ی سرمایه داری را کارگران سازمان یافته به صورت طبقه می داند. بدین سان، او دیگر نمی تواند از «سازمان انقلابیون حرفه ای» یعنی حزب روشنفکران انقلابیِ برخاسته از طبقه ی بورژوازی و درگیر با کارِ فکریِ صرف عزیمت کند و آن را نماینده ی طبقه ی کارگر در مبارزه با سرمایه داری بداند. برعکس، آن که اساس سازمان یابی طبقه ی کارگر را بر این تقسیم کار مبتنی می‌کند، یعنی از یک‌ سو توده ی کارگرانِ درگیر با کارِ مادی را به «سازمان کارگران» (اتحادیه ی کارگری) تبعید می‌کند تا صرفاً برای افزایش دستمزد چانه بزنند و به این ترتیب امکان مبارزه ی سیاسیِ ضدسرمایه داریِ توده ی کارگران را منتفی می‌کند و درواقع این مبارزه را به مبارزه ی صرف با کارفرمایان فرو می کاهد و، از سوی دیگر، روشنفکران انقلابی و فعالان کارگری را در «سازمان انقلابیون حرفه ای» سازمان می‌دهد تا امر «انقلاب» را «رهبری» کنند، راهی جز عزیمت از این سازمان و سلطه ی آن بر توده ی کارگران برای اداره ی جامعه ی سرمایه داری به شکل دولتی – حزبی برای خود باقی نمی گذارد. این نکته را از زاویه ای دیگر نیز می توان نشان داد. گفتم که در دیدگاه مارکس مبارزه ی سیاسی تابع مبارزه ی طبقاتی است. ممکن است چنین به نظر برسد که رویکرد لنین، برعکس، مبارزه ی طبقاتی را تابع مبارزه ی سیاسی می‌کند. حال آنکه چنین نیست. برای لنین نیز عملاً و درنهایت مبارزه ی سیاسی از مبارزه ی طبقاتی تبعیت می‌کند، اما مبارزه ی طبقاتیِ بورژوازی بر ضد پرولتاریا. نگرش لنین به دنیای پیرامونش از همان آغاز نگرشی سرمایه دارانه بود و تمام فعالیت سیاسیِ لنین و حزب بلشویک درنهایت به استقرار نظمی بورژوایی بر اساس این نگرش انجامید. این واقعیت نشان می‌دهد که عزیمت از مبارزه ی سیاسی و برپایی انقلاب برای کسب قدرت سیاسی نه تنها مبارزه ای سرمایه ستیزانه و در راستای منافع طبقه ی کارگر نیست بلکه، درست برعکس، مبارزه ای بورژوایی است که هدفش سلطه ی دولتِ حزبی برای استثمار طبقه ی کارگر است. در این مورد، دانیل بن سعید ضرورت سیاست ورزیِ لنینی را این گونه بیان می‌کند:

سیاست زبان، گرامر و نحو خاص خود را دارد. نهفتگیها و لغزشهای خود را دارد. در صحنه ی سیاست، مبارزه ی طبقاتیِ تغییرشکل‌ یافته کامل ترین، جدی ترین و بهترین بیان خود را در مبارزه ی احزاب می یابد. … ضرورت سیاست از لونی دیگر است و بسیار پیچیده تر از ضرورت مطالبات اجتماعی است که مستقیماً به رابطه ی استثمار مربوط می‌شوند. زیرا برخلاف تصور مارکسیستهای مبتذل سیاست به گونه ای بره وار از اقتصاد پیروی نمی‌کند. آرمان مبارز انقلابی نه تریدیونیونیسمِ کوته بینانه بلکه کرسی خطابه ی خلق است، که آتش سرنگونی را در تمام عرصه‌ ها‌ی جامعه شعله ور می سازد.105

بن سعید استقلال سیاست ورزیِ لنینی از مسائل اجتماعی و استثمار پرولتاریا از سوی بورژوازی را تا آنجا پیش می برد که می گوید آنچه لنین در چه باید کرد؟ درباره ی گفته ی کائوتسکی مبنی بر جدایی و استقلال «علم» و «سوسیالیسم» از «مبارزه ی طبقاتی» می گوید حتی از گفته ی کائوتسکی نیز فراتر می رود. به نظر بن سعید، لنین هنگام نقل گفته ی کائوتسکی مبنی بر این که «علم» و «سوسیالیسم» از بیرونِ «مبارزه‌ ی طبقاتی» وارد جنبش کارگری می‌شود این گفته را «با یک چرخش کلامِ شگفت انگیز» تغییر می‌دهد و آن را به صورت زیر بر می گرداند: «آگاهی سیاسیِ طبقاتی» از بیرونِ «مبارزه ی اقتصادی» وارد جنبش کارگری می‌شود.106 به عبارت دیگر، به نظر بن سعید، سیاست ورزیِ لنینی نه تنها از مسائل اجتماعی بلکه از مسائل اقتصادی نیز مستقل است. این برداشت از سیاست، که بن سعید به لنین نسبت می‌دهد، به برداشت ماکیاولی، که سیاست را حرفه ی مستقلی می داند که قوانین خاص خود را دارد، بسیار نزدیک است.107

دانیل بن سعید در پایان مقاله ی خود دفاع از سیاست ورزیِ لنینی را این گونه خلاصه می‌کند که سیاست ورزیِ بدون حزب در اکثر موارد به سیاست ورزیِ بدون سیاست می انجامد: «سیاست ورزیِ بدون حزب (هر نامی به آن بدهیم ــ جنبش، سازمان، جمعیت، حزب) در بیشتر موارد به سیاست ورزیِ بدون سیاست می انجامد: یا دنباله رویِ بی هدف از جنبشهای اجتماعیِ خودانگیخته، یا بدترین شکل پیشتازیِ نخبه گرایانه و فردگرایانه، و یا سرانجام سرکوب امر سیاسی به سود امر زیباشناختی یا اخلاقی.»108نمونه‌ها‌ی تاریخیِ زیادی می توان آورد که ادعای دانیل بن سعید را نقض می‌کنند. بارزترین نمونه، که به بحث ما نیز مربوط می‌شود، انقلاب فوریه ی 1917 روسیه است. این انقلاب در عرض چند روز تمام مراحل یک انقلاب ــ از اعتصاب و تظاهرات خیابانی گرفته تا قیام ــ را طی کرد و رژیم تزاری را درهم شکست بی آنکه هیچ حزب خاصی آن را رهبری کرده باشد. افزون بر این نمونه، من در اینجا سه نمونه ی تاریخی از فرازهای جنبش کارگریِ جهانی را می آورم که همه سیاست ورزیِ بدون حزب بوده اند اما هیچ یک از آنها پیامدهای مورد نظر بن سعید را نداشته است.

نمونه ی نخست، قیام کارگران ابریشم بافِ لیون در فرانسه در سال 1831 است. این کارگران عمدتاً استادکارانی بودند که با شاگردان (که به صورت روزمزد برای استادکاران کار می‌کردند) و ماشینهای بافندگی خود و در خانه‌ ها‌ی خویش به صورت قطعه کاری برای سرمایه داران کار می‌کردند. در لیون تنها یک کارخانه ی ابریشم بافی وجود داشت که 600 کارگرِ مزدی داشت. در پی بحران سال 1825 که به اُفتِ قیمت ابریشم در فرانسه انجامید، ابریشم کاران لیون ــ اعم از استادکاران و شاگردان و کارگران مزدیِ کارخانه ــ که با کاهش دستمزدهایشان رو به رو بودند، خواهان تعیین یک قیمت حداقل برای ابریشم با هدف جلوگیری از افتِ بیش از حد قیمت آن شدند. با پادرمیانیِ مقامات دولتی در لیون، بخشی از سرمایه داران با این خواست موافقت کردند، اما بخشی دیگر، که می گفتند قیمت باید نه با دخالت دولت بلکه بر اثر رقابت سرمایه داران با یکدیگر تعیین شود، با خواست ابریشم کاران مخالف بودند. این مخالفت خشم کارگران را برانگیخت و آتش به جان شهر انداخت. کارگران زرّادخانه ی شهر لیون را به تصرف درآوردند و  با سلاحهای مصادره شده و ساختن باریکاد در خیابانها به «گارد ملی» شهر یورش بردند و آن را منهدم کردند. نظامیانِ بدنه‌ی «گارد ملی» عمدتاً به کارگران پیوستند و فرمانده شان از شهر گریخت. شهر به تصرف کارگران درآمد. اما توده ی کارگران حالا نمی‌دانستند با این شهرِ به تصرف درآمده چه کار کنند! عده ی انگشت شماری از کارگران که جمهوری خواه و مخالف سلطنت بودند (در آن زمان اورلئانیستها به رهبری پادشاه شان لویی فیلیپ بر فرانسه حکومت می‌کردند) کمیته ای دولتی تشکیل دادند، اما اکثر کارگران که برای هدف دیگری قیام کرده بودند وقتی دیدند دارند مورد سوء استفاده ی سیاسیِ جمهوری خواهان قرار می گیرند خود را از این کمیته کنار کشیدند. از سوی دیگر، حکومت نیرویی نظامی متشکل از 20 هزار سرباز جنگی را برای مقابله با کارگران به لیون گسیل داشت. البته شخص لویی فیلیپ ضمن دستور به ژنرالِ فرمانده ی این نیرو مبنی بر قاطعیت در بازپس گیری شهر از دست کارگران در عین حال او را از خون ریزی منع کرد. همین طور شد و شهر پس از چند روز، که در دست کارگران بود، بدون مقاومت و خون ریزی به تصرف حکومت درآمد. صدها تن از کارگران بازداشت شدند و تعدادی از بازداشت شدگان را به محاکمه کشیدند. اما همه تبرئه شدند. قیام ابریشم کاران لیون در سالهای 1834 و 1848 نیز تکرار شد و نقش مهم و تأثیرگذاری در انقلاب 1848 و برپایی جمهوری در فرانسه داشت. اما همین جمهوریِ بورژوایی بعداً کارگران را به خون کشید و بدین سان این درس بزرگ را به طبقه ی کارگر داد که در مبارزه ی سیاسی با  سرمایه داری روی پای خود بایستد و سیاهی لشکر و گوشت دَم توپ احزاب سرمایه داری نشود. با وجود ضعف و ناتوانیِ تاریخیِ ابریشم کاران لیون و تبدیل شدن آنها به زائده ی احزاب سرمایه داری ــ که  ساختار استاد-شاگردیِ طبقه ی کارگر فرانسه نقش مهمی در آن داشت ــ نمی توان منکر جسارت و تهور انقلابی آنان در پشت سر نهادن عرصه ی مبارزه ی صرفاً اقتصادی و گذر به قلمرو مبارزه ی سیاسی برای جنگ «مرگ و زندگی» با طبقه ی سرمایه دار و دولت او شد. کارل مارکس بعدها، در سال 1869 ،آن گاه که گزارش شورای عمومی انترناسیونال اول به کنگره ی چهارم انترناسیونال (در شهر «بال» سوئیس) درباره ی اعتصابهای کارگران قاره ی اروپا در سالهای پایانی دهه ی 1860 را می نوشت، شعار قیام گران ابریشم کار لیون را ــ «یا کار می‌کنیم تا زندگی کنیم، یا می جنگیم تا بمیریم!» ــ در متن این گزارش گنجاند.109

نمونه ی دومِ سیاست ورزیِ طبقه ی کارگر بدون رهبری احزاب سیاسی بازهم به جنبش کارگران فرانسه این بار در پاریس مربوط می‌شود، جنبشی که در پی جنگ فرانسه و آلمان در اوایل دهه ی هفتادِ قرن نوزدهم شکل گرفت و به استقرار «کمون پاریس» در سال 1871 انجامید. در کمون پاریس، بلانکیستها، پرودونیستها، باکونینیستها و مارکسیستها حضور داشتند، اما این جنبش استقلال و سازوکار خاصِ خود را داشت و وابسته به هیچ یک از این جریانها نبود. برعکس، این جریانهای سیاسی بودند که از جنبش کارگری تأثیر پذیرفتند. برای مثال، هیچ یک از این احزاب تا آن زمان ضرورت درهم شکستن ماشین نظامی و بوروکراسی دولت بورژوایی و استقرار دولتِ نوع کمونی را مطرح نکرده بودند، و تنها پس از تجربه ی کمون پاریس بود که مبارزه ی شورایی و ضدسرمایه داری در دستور سیاست ورزیِ طبقه ی کارگر قرار گرفت. چنین بود در مورد دیگر جنبه ‌ها‌ و خواستهای کمون پاریس. انتخابی و قابل عزل بودنِ فوری اعضای کمون، قانون گذاری و درهمان حال اجرای قانون از سوی کمون، آموزش رایگان، جدایی مذهب از حکومت، انتخابی و پاسخگوبودن تمام قضات و دادرسان، حاکمیت مستقیم تولیدکنندگان، الغای اقتدار سلسله مراتبی و… همه از دل مبارزه ی سیاسی جنبش کارگری با سرمایه بیرون آمدند، و هیچ کدام اصول ایدئولوژیکی نبودند که احزاب سیاسی می کوشند آنها را در جامعه پیاده کنند. بدیهی است که این سخن به معنی نفی ضرورت عنصر رهبری در جنبش کارگری نیست. بی تردید، اعضای کمون پاریس رهبران و پیشروان طبقه ی کارگر فرانسه بودند. اما این رهبران و پیشروان ــ حتی درحالتی که در این یا آن حزب سیاسی عضویت داشتند ــ اجزای درونی و ارگانیک جنبش کارگری فرانسه بودند و نه عناصر بیرونی و منفصلِ درگیر با تئوری سازی و کارِ فکریِ صرف. آنها بی گمان با نظریه‌ ها‌ی مربوط به جنبش کارگری آشنا بودند و آنها را مطالعه کرده بودند، اما نظرات و خواستهای خود را از این یا آن ایدئولوژی و بر اساس این یا آن جامعه ی آرمانیِ مطلوب به دست نیاورده بودند، بلکه از دل مبارزه ی طبقاتیِ زنده ی کارگران با نظام سرمایه داری بیرون  کشیده بودند، و سرِ سوزنی به این امر اهمیت نمی دادند که این نظریه ‌ها‌ و خواستها با تئوریها یا آرمانهای فلان مارکسیست یا آنارشیست یا بلانکیست همخوانی دارد یا نه. مارکس، در جنگ داخلی در فرانسه، در این مورد می نویسد:

طبقه ی کارگر از کمون انتظار معجزه نداشت. این طبقه دنبال پیاده کردن یوتوپیاهای حاضروآماده بر اساس احکام صادره از سوی مردم نیست. می داند که برای آنکه به رهایی خویش و همراه با آن به شکل عالی تر جامعه، که جامعه ی کنونی از خلال حرکت اقتصادی اش به‌گونه ای اجتناب ناپذیر به سوی آن می رود، دست یابد، باید مبارزاتی طولانی را پشت سر گذارد که طی آن، از راه زنجیره ای از فرایندهای تاریخی، اوضاع و احوال جامعه و انسانها دگرگون خواهند شد. طبقه ی کارگر هیچ آرمانی را متحقق نمی‌کند، و فقط عناصر جامعه ی نوین را از دل جامعه ی بورژواییِ کهنه و روبه زوال آزاد می‌کند.110

بی تردید، کمون پاریس نیز نقاط ضعف تاریخی خود را داشت که باید درجای خود به آن پرداخت.

و سرانجام باید به جنبش کارگران آمریکا برای کاهش زمان کارِ روزانه در نیمه ی دوم قرن نوزدهم به عنوان نمونه ی سوم مبارزه ی سیاسیِ طبقه ی کارگر بدون حزب اشاره کرد، جنبشی که به پیدایش روز تاریخیِ «اول ماه مه» انجامید. پیشینه ی مبارزه برای کاهش زمان کار به دوره ی جنگ داخلیِ بردگان علیه برده داران در دهه ی شصت این قرن برمی گردد. در سال ١٨۶٣ اتحاديه ی ماشين کاران فيلادلفيا مبارزه برای تحقق ٨ ساعت کار در روز را در اولويت کار خود قرار داد. اما این مبارزه تا اواسط دهه ی 80 قرن نوزدهم نه با تکیه بر اعتصاب و نیروی متحد کارگران بلکه عمدتاً به شیوه ی توسل به دولت و درخواست از او برای تصویب قوانینی درمورد کاهش ساعات کارِ روزانه انجام می گرفت، قوانینی که حتی اگر تصویب هم می شدند به اجرا درنمی آمدند. در سال ١٨٨۴ يک سازمان کارگری (FOTLU)  که سپس به فدراسيون کارگران آمريکا     (AFL)   تبديل شد قطعنامه ای صادر کرد و اعلام نمود که از اول ماه مه ١٨٨۶ زمان کارِ روزانه بايد ٨ ساعت شود. تا پيش از ماه مه ١٨٨۶ بيش از 30 هزار نفر از کارگران آمريکا ٨ ساعت کار را به دست آوردند. اما اکثر سرمايه داران درمقابل اين خواست مقاومت کردند. در روز اول ماه مه ١٨٨۶ به رغم تبليغات کارفرمايان که می گفتند کارگران در اين روز دست به خشونت خواهند زد صدها هزار کارگر آمريکايی به صورت مسالمت آميز اعتصاب و راه پيمايی کردند. بزرگ ترين تظاهرات در شيکاگو شکل گرفت که در آن 90 هزار کارگر راه پيمايی کردند. 35 هزار نفر از کارگرانِ بسته بندیِ گوشت در شيکاگو در همين روز موفق شدند ٨ ساعت کار را به دست آورند. اعتصاب و تظاهرات در روزهای دوم و سوم ماه مه نيز ادامه يافت. در بعدازظهر سوم ماه مه، پلیس شیکاگو بر روی کارگران آتش گشود. در اين تيراندازی دست کم چهار نفر از کارگران کشته و عده زيادی زخمی شدند. پس از اين واقعه، رهبران این جنبش کارگران را برای روز بعد به شرکت در تجمع در «هی مارکتِ» شيکاگو با هدف محکوم کردن کشتار کارگران فراخواندند، ضمن آنکه برخی از کارگران خواهان مبارزه ی مسلحانه شدند. روز چهارم ماه مه ١٨٨۶ بازداشت و سرکوب وسيع کارگران آغاز شد. اما به رغم اين سرکوب، در بعدازظهر اين روز حدود ٣٠٠٠ کارگر در «هی مارکتِ» شيکاگو جمع شدند. يکی از رهبران کارگران درحال سخنرانی بود که صدها نفر پليس سر رسيدند و از کارگران خواستند متفرق شوند. کارگران اعلام کردند تجمعِ مسالمت آميز حق آنهاست و پلیس نباید مانع شان شود. در همين اثنا از ميان کارگران بمبی به سوی پليس پرتاب شد که با انفجار آن ده‌ ها‌ پليس زخمی شدند که سپس ٧ نفر از آنها مُردند. پس از اين حادثه، پليس به سوی کارگران آتش گشود که درجريان آن ٢٠٠ نفر از کارگران زخمی و چندين نفر کشته شدند. در پی این موج سرکوب، ٨ تن از رهبران کارگران دستگير شدند. از اين ٨ تن هنگام بمب اندازی فقط يکی در محل حضور داشت که او هم درحال سخنرانی بود. دادگاه، به جز يکی که به 15 سال حبس محکوم شد بقيه را به اعدام محکوم کرد. دو تن از محکومان به اعدام تقاضای عفو کردند که پذيرفته شد و حکم آنان به حبس ابد کاهش يافت. يکی ديگر از اعدامیها در زندان خودکشی کرد و چهار نفر بقيه به نامهای آوگوست اِسپیس، آلبرت پارسونز، آدولف فيشر و جورج اِنگل در ١١ نوامبر ١٨٨٧ اعدام شدند. ۶ سال بعد فرماندار ایالت ايلی نوی سه کارگر زندانی را آزاد کرد و اعلام نمود کارگرانِ اعدام شده بی گناه بوده اند. و بدين سان معلوم شد که کل قضيه ی پرتاب بمب و محاکمه ی کارگران توطئه ای برای سرکوب جنبش طبقاتیِ کارگران آمریکا بوده است. سالهای‌‌ ١٨٨۶ تا ١٨٨٨ دوران سرکوب کارگران آمريکا بود. اما کارگران ساير کشورها خاصه کشورهای اروپايی به حمايت از کارگران آمريکايی برخاستند. بر اثر اين حمايتها فدراسيون کارگران آمريکا در سال ١٨٨٨ پيشنهاد کرد که روز اول ماه مه١٨٩٠ به روز تحقق ٨ ساعت کار از طريق اعتصاب و تظاهرات تبديل شود. در سال ١٨٨٩به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب کبير فرانسه بيش از ۴٠٠ هيئت نمايندگی در کنگره ی بين المللی سوسياليستها که درواقع کنگره ی موسس انترناسيونال دوم بود، در پاريس گرد هم آمدند. ساموئل گامپرز، رهبر فدراسيون کارگران آمريکا، نيز نماينده ی خود را به اين کنگره اعزام کرده بود تا پيشنهاد فوق را مطرح کند. اين کنگره قطعنامه ای صادر کرد و در آن تمام کارگران جهان را به اعتصاب و تظاهرات در اول ماه مه ١٨٩٠ فراخواند. در اين روز، کارگران آمريکا و اروپا و نيز شيلی، پرو و کوبا به اين فراخوان پاسخ مثبت دادند. با آنکه قطعنامه ی فوق کارگران را فقط برای اول ماه مه ١٨٩٠ به تظاهرات فراخوانده بود، اما اين رويداد در سالهای بعد نيز تکرار شد و بدين سان روز تاريخیِ اول ماه مه، روز جهانیِ کارگر، پديد آمد.111

نمونه‌ها‌ی فوق همه حاکی از مبارزه ی سیاسیِ طبقه ی کارگر بدون رهبری «سازمان انقلابیون حرفه ای» بودند، بی آنکه هیچ یک از آنها به پیامدهای مورد نظر دانیل بن سعید دچار شده باشند: نه به «دنباله روی از جنبشهای اجتماعیِ خودانگیخته» گرفتار آمدند، نه به «بدترین شکل پیشتازیِ نخبه گرایانه و فردگرایانه» دچار شدند و نه «امر سیاسی را به سود امر زیباشناختی یا اخلاقی» سرکوب کردند. بی گمان، این جنبشها در عین برخورداری از نقاط قوت حاوی نقاط ضعف بسیاری بودند. اما این نقاط ضعف به موقعیت تاریخیِ آنها به ویژه به ناتوانی تاریخیِ آنها در مبارزه برای رهایی به نیروی خود برمی گشت، و نه به «بدون حزب بودنِ» آنها. برعکس، پیشبرد مبارزه بدون نیاز به حزب سیاسیِ مورد نظرِ لنین و دانیل بن سعید از نقاط قوت این جنبشها بود. درمجموع و به عنوان نتیجه گیری از این نگاه اجمالی به دفاع دانیل بن سعید از سیاست ورزیِ لنینی می توان گفت که به نظر می رسد بن سعید در فروکاستن مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر به مبارزه ی حزبیِ نوع لنینی حتی از خودِ لنین دوآتشه تر است.

 

 

پی نوشت ها

1- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.22, Progress Publishers, 1977, p.270-1.

2- Ibid. p.271.

3- Ibid. p.266.

4- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.20, Progress Publishers, 1972, p.412.

5- Callinicos, Alex, «Leninism in the Twenty-first Century?: Lenin, Weber, and the Politics of Responsibility», in Lenin Reloaded, Toward a Politics of Truth, edited by Sebastian Budgen, Stathis Kouvelakis, and Slavoj Zizek, Duke University Press, 2007, p.36-7.

6- Marx, Karl, Selected Writings, edited by David McLellan,Oxford University Press, 1990, p.236.

7- Anweiler, Oskar, The Soviets, The Russian Workers, Peasants, and Soldiers Councils 1905-1921, translated from the German by Ruth Hein, Pantheon Books, 1974, p.106.

8- Anweiler, Oskar, Die Ratebewegung in Russland, 1905-1921, 1958.

نقل از: دشتستانی، شکوفا؛ شراره گرامی ؛ و کهزاد معین، کمیته‌ ها‌ی کارخانه در انقلاب روسیه، جنبش کنترل کارگری: موضع بلشویکها و سایر احزاب سوسیالیست، پژوهش کارگری، چاپ اول، سپتامبر 1996، ص 60. این اثر پژوهش ارزشمندی درباره­ ی «کمیته‌ ها‌ی کارخانه» در انقلاب فوریه­ ی 1917 روسیه است و نویسندگانش، با آنکه هنوز نتوانسته­ اند به ‌طور کامل از نگاه حزبی و ایدئولوژیک به جنبش کارگری بگسلند و درنیافته ­اند که باور به حزب («سازمان انقلابیون حرفه ‌ای») با سرمایه ­ستیزی مغایر است، برخورد سرمایه ­دارانه و دولت ­مدارانه­ ی بلشویکها و شخص لنین با این تشکلهای ضدسرمایه­ داری و مستقلِ دوران انقلاب 1917 را به ‌درستی به نقد کشیده­ اند.

9- Anweiler, Oskar, The Soviets, The Russian Workers, Peasants, and Soldiers Councils 1905-1921, translated from the German by Ruth Hein, Pantheon Books, 1974, p.76-77.

10- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.10, Progress Publishers, 1978, p.19.

11- Ibid. p.61.

12- Ibid. p.71.

13- Ibid. p.71-2.

14- Trotsky, Leon, 1905, translated by Anya Bostock, Vintage Books, 1972, p.104-5.

15- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.24, Progress Publishers, 1977, p.22.

16- Ibid. p.22-3.

17- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.25, Progress Publishers, 1977, p.20.

18- Ibid. p.191.

19- Ibid. p.185-6

20- Ibid. p.186.

21- بر اساس آمار خودِ لنین در اثرش به نام انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، از مجموع 790 نماینده در کنگره­ ی نخست ساویتها در ژوئن 1917 بلشویکها­ فقط 103 نماینده داشتند، یعنی 13 درصد. نک به:

Lenin, V.I., Collected Works, Vol.28, Progress Publishers, 1977, p.272.

22- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.26, Progress Publishers, 1977, p.235.

23- Ibid. p.190.

24- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.28, Progress Publishers, 1977, p.272.

25- Anweiler, Oskar, The Soviets, The Russian Workers, Peasants, and Soldiers Councils 1905-1921, translated from the German by Ruth Hein, Pantheon Books, 1974, p.192.

26- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.25, Progress Publishers, 1977, p.417.

27- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.19, Progress Publishers, 1977, p.121-2.

28- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.25, Progress Publishers, 1977, p.409.

29- Ibid. p.495.

30- Ibid. p.478.

31- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.30, Progress Publishers, 1977, p.112.

32- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.26, Progress Publishers, 1977, p.247.

33- Ibid. p.264-5.

34- Ibid. p.265.

35- دشتستانی، شکوفا؛ شراره گرامی، و  کهزاد معین، کمیته‌ ها‌ی کارخانه در انقلاب روسیه، جنبش کنترل کارگری: موضع بلشویکها و سایر احزاب سوسیالیست، پژوهش کارگری، چاپ اول، سپتامبر 1996، صص 59 – 60.

36- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.26, Progress Publishers, 1977, p.265.

37- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.24, Progress Publishers, 1977, p.557.

38- دشتستانی، شکوفا؛ شراره گرامی، و کهزاد معین، کمیته ‌ها‌ی کارخانه در انقلاب روسیه، جنبش کنترل کارگری: موضع بلشویکها و سایر احزاب سوسیالیست، پژوهش کارگری، چاپ اول، سپتامبر 1996، ص 207.

39- همان، ص 88.

40- همان. ص309.

41- همان. ص280- 281.

42 نشر زنده رود، 1371، ص 118.

43- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.26, Progress Publishers, 1977, p.383.

44- Ibid.

45- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.27, Progress Publishers, 1977, p.258.

46- Ibid. p.263.

47- Ibid. p.268.

48- Ibid. p.268-9.

49- Balabanova (A.), Ma vie de rebelle, op. cit. pp. 190-191.

نقل از: دانکوس، هلن کارِر، لنین، ترجمه­ ی دکتر مهدی سمسار، انتشارات فرزان روز، چاپ اول، 1381، ص 323.

50- کائوتسکی، کارل، علیه لنینیسم، ترجمه­ ی منوچهر صالحی، نشر اختران، چاپ اول، 1383، ص 25.

51- همان.

52- همان، ص 40.

53- همان، ص 26.

54- همان، ص31.

55- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.28, Progress Publishers, 1977, p.231.

56- Marx, Karl, Later Political Writings, edited and translated by Terrell Carver, Cambridge University Press, 1996, p.214-15.

57- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.25, Progress Publishers, Moscow, 1977, p.472.

58- Ibid.

59- Marx, Karl, Later Political Writings, edited and translated by Terrell Carver, Cambridge University Press, 1996, p.214.

60- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.28, Progress Publishers, 1977, p.252.

61- Ibid. p.250.

62- Marx, Karl, Later Political Writings, edited and translated by Terrell Carver, Cambridge University Press, 1996, p.192.

63- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.28, Progress Publishers, 1977, p.254.

64- Ibid. p.255.

65- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.32, Progress Publishers, 1977, p.505-6.

66- Ibid. p.269.

67- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.31, Progress Publishers, 1977, p.39-41.

68- Pannekoek, Anton, Lenin as Philosopher, edited, annotated, and with an introduction by Lance Byron Richey, Marquette University Press, 2003, p.63.

69- Ibid. p.151.

70- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.31, Progress Publishers, 1977, p.39-41.

71- Ibid. p.235.

72- Ibid.

73- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.32, Progress Publishers, 1977, p.20-21.

74- Ibid. p.21.

75- Ibid. p.24.

76- Ibid. p.48.

77- Ibid. p.50.

78- Ibid. p.248.

79- Mett, Ida, The Kronstadt Uprising 1921, originally published in French as La Commune de Cronstadt, Paris, 1938. First published in English by Solidarity,1967. Then by Black Rose Books, Montréal, Canada, n.d.

80- برندل، کایو، «کرونشتات: روایت پرولتری انقلاب روسیه»، ترجمه­ ی وحید تقوی، سایت اینترنتیِ kavoshgar.org.

81- Mett, Ida, The Kronstadt Uprising 1921, originally published in French as La Commune de Cronstadt, Paris, 1938. First published in English by Solidarity, 1967.Then by Black Rose Books, Montréal, Canada, n.d.

82- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.33, Progress Publishers, 1976, p.203.

83- Ibid. p.358.

84- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.32, Progress Publishers, 1977, p.356.

85- Collins, Henry and Abramsky, Chimen, Karl Marx and the British Labour Movement, Years of the First International, Macmillan & Co. LTD, 1965, p.177-8.

86- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.32, Progress Publishers, 1977, p.331.

87- Ibid.

88- Ibid. p.332.

89- Ibid. p.334.

90- Leontiev, L. A., et al, «Teaching of Economics in the Soviet Union», translated by Raya Dunayevskaya, The American Economic Review, September 1944.

91- Ibid.

92- Marx, Karl, Later Political Writings, edited and translated by Terrell Carver, Cambridge University Press, 1996, p.213.

93- Ibid.

تأکید از من است.

94- Ibid.

95- Leontiev, L. A., et al, «Teaching of Economics in the Soviet Union», translated by Raya Dunayevskaya, The American Economic Review, September 1944.

96- Bensaid, Daniel, «Leaps! Leaps! Leaps!», in Lenin Reloaded, Toward a Politics of Truth, edited by Sebastian Budgen, Stathis Kouvelakis, and Slavoj Zizek, Duke University Press, 2007, p.148-163.

97- Ibid. p.149.

98 Ibid. p.149-150.

99- مارکس، کارل، گزارش شورای عمومی انترناسیونال به کنگره­ ی چهارم انترناسیونال، ترجمه­ ی محسن حکیمی، وبلاگ درابا، derabaa.wordpress.com.

100- Bensaid, Daniel, «Leaps! Leaps! Leaps!», in Lenin Reloaded, Toward a Politics of Truth, edited by Sebastian Budgen, Stathis Kouvelakis, and Slavoj Zizek, Duke University Press, 2007, p.150.

101- Ibid.

102- Ibid.

103- Ibid. p.150-151.

104- Ibid. p.152.

105- Ibid. p.153.

106- Ibid. p.154.

107- برای شناخت برداشت ماکیاولی از سیاست و شباهت آن با درکی که دانیل  بن ­سعید به لنین نسبت  می‌دهد می­توان به آثار زیر از ماکیاولی، که به زبان فارسی ترجمه شده­ اند، رجوع کرد: گفتارها، ترجمه­ ی محمد حسن لطفی، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، 1377، و شهریار، ترجمه­ ی داریوش آشوری، کتاب پرواز، 1366.

108- Bensaid, Daniel, «Leaps! Leaps! Leaps!», in Lenin Reloaded, Toward a Politics of Truth, edited by Sebastian Budgen, Stathis Kouvelakis, and Slavoj Zizek, Duke University Press, 2007, p.161-162.

109- مارکس، کارل، گزارش شورای عمومی انترناسیونال به کنگره­ ی چهارم انترناسیونال، ترجمه­ ی محسن حکیمی، وبلاگ درابا، derabaa.wordpress.com.

110- Marx, Karl, Later Political Writings, edited and translated by Terrell Carver, Cambridge University Press, 1996, p.188.

111- نقل از متن سخنرانی محسن حکیمی با عنوان «تشکل کارگری به مثابه­ ی جنبش اجتماعی طبقه­ ی کارگر علیه سرمایه ­داری» به مناسبت اول ماه مه در کرج در سال 1382، مندرج در آوای کار، شماره‌ ها‌ی 6 و 7 ، آبان 1382، صص 81- 94.

 

 

 

یک پرسش، یک پاسخ

6 ژانویه

نقل از صفحه فیسبوک کانون نویسندگان ایران
————————–
پرسش در باره‌‌ی نامه‌ی سرگشاده‌ی اسماعیل بخشی
روز گذشته اسماعیل بخشی نماینده‌ی کارگران شرکت نیشکر هفت تپه در نامه‌ای سرگشاده نوشت که در روزهای بازداشت او را به‌شدت شکنجه داده و همه‌ی مکالماتش را پیش از بازداشت، حین اعتراض و اعتصاب کارگران هفت تپه، شنود کرده‌اند. به همین سبب او وزیر اطلاعات را به مناظره دعوت کرده است. نظر محسن حکیمی نویسنده، مترجم و عضو هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران را در باره‌ی مضمون نامه‌ی اسماعیل بخشی و دعوت از وزیر اطلاعات برای مناظره، پرسیدیم. پاسخ ایشان در ادامه آمده است.
(توضیح: پاسخ‌هایی که ذیل عنوان «یک پرسش، یک پاسخ» در این صفحه درج می‌شوند نظرهای نویسندگان آنهاست و الزاما با نظر کانون نویسندگان ایران یکسان نیست).
پاسخ محسن حکیمی:
اسماعیل بخشی در نامه ای که شما به آن اشاره کرده اید پس از شرح این که پیش از بازداشت، مکالمات تلفنی او با خانواده اش شنود می شده و سپس در مدت 25 روز بازداشت موقت اش به شدت شکنجه شده است، حق خود دانسته که وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی یعنی بالاترین مقام امنیتی این نظام را به مناظره بطلبد و پاسخ پرسش های زیر را از او بخواهد: آیا شکنجه در جمهوری اسلامی رواست؟ آیا در جمهوری اسلامی شنود خصوصی ترین مکالمات انسان ها جایز است؟ اقدام اسماعیل بخشی دست کم از جنبه های زیر حائز اهمیت است:
1- یکسره بی سابقه است. اولین بار است که یک زندانی سیاسی پس از آزادی موقت از زندان خطاب به بالاترین مقام اطلاعاتیِ نظام جمهوری اسلامی به گونه ای صریح و علنی و با امضای خود به مخالفت با شکنجه و شنود در این نظام برخاسته و با طرح پرسش های فوق این مقام را به مناظره در ملاء عام طلبیده است.
2-اسماعیل بخشی با انتشار این نامه سرگشاده، علاوه بر شجاعت و جسارت خویش، میزان رشد فکری و احاطه و اشراف خود را به حق و حقوق خویش از جمله حق آزادی بیان برای اعتراض به شکنجه و شنود و نیز درجه ی آگاهی اش از ممنوعیت این اعمال ضدانسانی در هر نظام سیاسی از جمله جمهوری اسلامی را نشان داده است.
3- اما مهم ترین جنبه ی اقدام تحسین انگیز اسماعیل بخشی آن است که این صدای اعتراض و مخالفت با شکنجه و شنود از دل طبقه ای بلند می شود که با آن که تمام ثروت جامعه را می سازد از نظر فکری و سیاسی به هیچ گرفته می شود و عموماً او را ابواب جمعی و حتی سیاهی لشکر احزاب سیاسی طبقه ی حاکم تلقی می کنند. از اعماق همین داغ لعنت خوردگان تاریخ است که اکنون کارگری برخاسته که، در کنار طرح «اداره شورایی» جامعه، به پیشروترین و بافرهنگ ترین گونه مخالفت و اعتراض طبقه ی کارگر را با شکنجه و شنود به نمایش گذاشته است. و سرانجام باید بر این نکته تأکید کرد که اسماعیل بخشی تنها نماینده ی این فرهنگ پیشرو نیست. طبقه ی کارگر ایران هزاران اسماعیل بخشی را در دل خود دارد، و همین است که آینده ای نوید بخش و سرشار از امید را پیش روی جامعه ی ایران می گذارد.

گفت ‏و‏ گوی کمیسیون پنجاه سالگی کانون نویسندگان ایران با محسن حکیمی درباره‏ ی «کمیته ‏ی دفاع از حقوق قربانیان قتل‏های زنجیره ‏ای»*

6 دسامبر

برای شروع میخواستم درمورد سالهای بعد از کشتار هفتاد و هفت، یعنی آنچه که قتلهای زنجیره‌ای نام گرفت و نیز تشکیل «کمیتهی دفاع از حقوق قربانیان قتلهای زنجیرهای» که شما یکی از اعضای آن بودید، پرسش کنم. این کمیته چه زمانی شکل گرفت و شما چه نقشی در آن داشتید؟

ح- سلام عرض می‏کنم و خوش‏آمد می‏گویم و از این اقدام شما سپاسگزارم. همان‏گونه که در پرسش شما نیز هست، پیش از این که به چه‏ گونگی شکل ‏گیری و پیدایش «کمیته ‏ی دفاع از حقوق قربانیان قتل‏های زنجیره ‏ای» بپردازیم، باید توضیح دهیم که این قتل‏ها چه‏ گونه روی دادند، پرونده‏ ی آنها چه سیری را طی کرد و کدام فضای سیاسی بود که تشکیل کمیته ‏ی نام‏برده را رقم زد.

می‏دانید که در شب اول آذر سال 1377، داریوش فروهر و پروانه اسکندری در منزل‏شان با ضربات متعدد کارد به شکل وحشیانه ‏ای که زبان از بیان آن قاصر است کشته شدند. سپس در روزهای 12 و 18 آذر به ترتیب محمد مختاری و محمد جعفر پوینده کشته شدند. البته به فاصله­ی کمی پیش از این قتل­ها دو نفر دیگر نیز که نویسنده و فعال سیاسی بودند به همین سرنوشت دچار شده بودند، یکی مجید شریف و دیگری پیروز دوانی. بر قتل این دو نفر از این نظر تاکید می‏کنم که با آن که در همان محدوده‏ ی زمانی اتفاق افتادند و قاتلان بعداً اعتراف کردند که آنان را نیز کشته اند در شمار آن ‏چه به «قتل‏های زنجیره ‏ای» معروف شد نیامدند، و به این ترتیب حکومت در کنار بسیاری قتل‏های دیگر که به این شیوه انجام گرفته‏ اند مسئولیت آنها را نپذیرفت. چنین بود که حکومت همه ‏ی نگاه ها را فقط به چهار قتل فوق معطوف کرد. حال آن‏که اگر منظور از قتل‏های زنجیره ‏ای قتل‏هایی باشد که در جریان آن‏ها مخالفان سیاسی و عقیدتی جمهوری اسلامی به طور غیرقانونی و غیررسمی کشته شده ‏اند، یعنی حتا محاکمات صوری معمول نیز برای آن‏ها برگزار نشده است، این قتل‏ها اساسا از همان روز روی کار آمدنِ جمهوری اسلامی شروع شدند. بنابراین، برخلاف نظری که مدعی است این قتل ها از سال 1367 و با قتل دکتر کاظم سامی شروع شد به نظر من قتل‏های زنجیره‏ ایِ دوران جمهوری اسلامی از همان سال 1357 و به موازات کشتار قانونی و رسمی مخالفان وجود داشته است. برای مثال، می‏توان به جریان «قنات‏ها» در جهرم اشاره کرد که مخالفان را در این شهر می ‏ربودند و می‏کشتند و بعد جسدشان را در قنات‏های شهر می‏انداختند. یا درکرمان و کرمانشاه چندین فعال چپ‏گرا را به همین شیوه کشتند و اجسادشان را در بیابان‏ها انداختند. در تهران نیز در همان اوایلِ انقلاب قتل‏های بسیاری به همین شیوه روی داده است، از جمله گفته می‏شود که دکتر علی‏مراد داودی که بهایی بود و در سال‏های پیش از انقلاب استاد فلسفه در دانشگاه تهران بود در سال 1358 به همین شیوه ربوده و کشته شده، به طوری که از آن زمان تا کنون هیچ نشانی حتا از جسد او پیدا نشده است. همین جا لازم است اشاره کنم که جفایی که به این انسان روا داشته شد پس از قتل او نیز ادامه یافت، به طوری که حتا نام او از روی جلد آثار ارزشمندش حذف شد و از وی با علامت اختصاری «ع.م.د» آن هم فقط در صفحه شناسنامه‏ ی کتاب‏هایش یاد شد.

 

در جریان گنبد در سال 1358 هم چهار نفر از رهبران شوراهای ترکمن صحرا را که قرار بود منتقل کنند به تهران در بین راه کشتند

– بله، آن فعالان چپ‏گرا را نیز در نیمه ‏ی راه گنبدکاووس به تهران کشتند و جسدشان را در زیر یک پل انداختند، بی آن که هیچ تفهیم اتهام یا محاکمه ای انجام گرفته باشد. در همان سال­های پیش از 1377 نیز نویسندگان بسیاری از جمله دو عضو کانون نویسندگان ایران یعنی احمد میرعلایی و غفار حسینی به همین شیوه کشته شدند، بی آن که در شمار قتل های زنجیره ای بیایند. بنابراین، شمار این قتل‏ها بسی بیش از چهار قتل آذر 1377 است، حال آن که در این سال تمام سعی جمهوری اسلامی این بود که قتل‏های زنجیره ‏ای به آن چهار قتل منحصر کند. یکی از هدف‏های «کمیته ‏ی دفاع از حقوق قربانیان قتل‏های زنجیره ‏ای» تلاش برای نشان دادن این حقیقت بود که شمار این قتل ها بسیار بیش از چهار قتل آذر 1377 است. حتا اصلاح طلبان، که تازه سرپوش می‏گذاشتند روی این قضیه (برای آن که به دوران خودشان در دراوایل انقلاب نرسد)، تعداد کسانی را که به این شیوه کشته شده اند 70- 80 نفر ذکر کرده‏ اند.

 

متعلق به چه قشری از جامعه بودند؟

– اگر منظور شما این است که چه کاره بودند، باید بگویم قربانیان اوایل انقلاب عمدتاً دانشجو و فعال سیاسی بودند، حال آن که در دهه ی 70 آنها که به این شیوه کشته شدند – شیوه ‏ای که بعدها متهمان قتل‏های آذر 77 از آن به عنوان «ربایش» یاد کردند – بیشتر نویسنده و اهل قلم بودند. در دهه‏ ی 70 علاوه بر کسانی که نام بردم نویسندگان دیگری چون سعیدی سیرجانی، ابراهیم زال زاده، احمد تفضلی و… هم کشته شدند که البته عضو کانون نبودند ولی نویسنده و پژوهشگر بودند.

 

پس از همین آذر 77 شروع کنیم. چه اتفاقاتی افتاد؟

– بله. بعد از قتل فروهرها در شب اول آذر، روز 12 آذر محمد مختاری از منزلش در خیابان جردنِ تهران می‏آید بیرون؛ ساعت حدود پنج عصر می رود خرید کند. در برگشت، ماموران وزارت اطلاعات راه را بر او می بندند سوار ماشینش می کنند و می‏برند در سالنی در داخل بهشت زهرا، که در اختیار وزارت اطلاعات بوده، با طناب خفه ‏اش می‏کنند. وقتی محمد به خانه نمی‏آید، خانواده‏اش نگران می شوند به بسیاری جاها سر می‏زنند، بیمارستان‏ها، پزشکی قانونی، کلانتری‏ها و… ولی تا روز 18 آذر هیچ خبری از او به دست نمی‏آورند. درست در بعد از ظهر 18 آذر و پس از آن که جعفر پوینده را به همین شیوه در خیابان سوار ماشین می‏کنند و به همان جا در بهشت زهرا می‏برند و خفه می‏کنند، جسد محمد مختاری را در پزشکی قانونی تهران به فرزندش (سیاوش مختاری) نشان می‏دهند. نه خانواده ‏ی محمد و نه اعضای کانون نویسندگان هیچ کس فکر نمی‏کرد او کشته شده است. این را که پای اطلاعات و دستگیری در میان بود بسیاری کسان حدس می‏زدند اما کشته شدن او را به ندرت کسی حدس می زد. به این ترتیب پزشکی قانونی وقتی جسد مختاری را به فرزندش نشان داد که کار از کار گذشته بود و پوینده هم ربوده و کشته شده بود. علاوه بر این، حتا پس از پیداشدن جسد پوینده در عصر روز 21 آذر بازهم کسی قتل او و مختاری را به قتل داریوش فروهر و پروانه اسکندری ربط نمی‏داد.

 

یعنی هیچ تصوری از این قضیه که کشته شده باشند نداشتید؟ با این که آن قتلها اتفاق افتاده بود؟

– خب، پس از آن که معلوم شد جسد مختاری در پزشکی قانونی است مسئله روشن شد. اما تا پیش از آن کمتر کسی فکر می‏کرد او را – آن هم به این شیوه – کشته ‏اند. به هر حال، جنازه‏ ی مختاری را می اندازند حوالی کارخانه ‏ی سیمان، نزدیک امین آبادِ شهر ری در جنب شرقی تهران. چهار شنبه 18 آذر ساعت حدود 4 بعد از ظهر جعفر پوینده از دفتر پژوهش‏های فرهنگی در خیابان ایرانشهر بیرون می آید بیرون، سوار تاکسی می‏شود و در تقاطع ایرانشهر و انقلاب از تاکسی پیاده می شود. در این‏جا نیز ماموران اطلاعات در کمین شکار خود نشسته بودند که بیاید بیرون تا به قتلگاه ببرندش. او را از در خانه ‏اش در میدان انقلاب تا خیابان ایرانشهر تعقیب کرده بودند. در این فاصله فرصت مناسبی برای سوار کردن او پیش نیامده بود و به همین دلیل جلو دفتر پژوهش‏های فرهنگی کمین می‏کنند تا جعفر بیرون بیاید و او را بربایند. پوینده در تقاطع ایرانشهر و انقلاب از تاکسی پیاده می‏شود تا به اتحادیه ‏ی ناشران و کتاب فروشان در پیچ شمیران برود. یکی از ناشران حق ترجمه‏ اش را نداده بود و جعفر می­خواست برای حل این مشکل به اتحادیه‏ ی ناشران برود. ماموران اطلاعات از تقاطع ایرانشهر به طرف شرقِ خیابان انقلاب را در خلاف جهت رانندگی می‏کنند و در تقاطع انقلاب و لاله زار بالاخره می پیچند جلو جعفر و با نشان دادن حکم بازداشت او را سوار می‏کنند.

 

– «کمیتهی دفاع از حقوق قربانیان قتلهای زنجیرهای» چهگونه تشکیل شد؟

– بله. من تا حالا زمینه ‏ای راکه باعث شد این کمیته تشکیل شود گفتم. اما بعد از پیدا شدن جسد پوینده، که آن را در اطراف روستایی به نام بادامک نزدیک شهریار انداخته بودند، فضای سخت ملتهب، سنگین و نفسگیری در جامعه به وجود آمد.

فشار افکار عمومی در کنار جریحه دار شدن وجدان عمومی جامعه و البته اقتضاهای رقابت جناحی خاتمی به عنوان رئیس  جمهوری را واداشت که کمیته ‏ای برای پیگیری این قتل‏ها تشکیل دهد. البته او پیش‏تر فهمیده بود که قتل‏ها کار کارمندان وزارت اطلاعات است، زیرا اگر چه وزیر اطلاعات (دُری نجف آبادی) از جناح مقابل او بود اما معاون امنیتی‏ اش (سرمدی) از اصلاح طلبان بود و او خاتمی را در جریان چه‏ گونگی این قتل هاگذاشته بود. اعضای این کمیته سه نفر بودند، همان سرمدی که معاون امنیت وزارت اطلاعات بود، یونسی که آن زمان رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح بود و سپس به جای دری نجف آبادی وزیر اطلاعات شد، و ربیعی که آن زمان مدیر مسئول روزنامه‏ ی «کار و گارگر» (ارگان «خانه ‏ی کارگر») بود و اکنون وزیر کار دولت روحانی است. این کمیته البته همچون دیگر کارهای اصلاح طلبان بی‏ خاصیت بود و کاری نتوانست بکند. جناح مقابل اصلاح طلبان در همان روزهای اولِ تشکیل این کمیته پرونده را به دست گرفت و آن را در مسیری که خودش می‏خواست انداخت و خاتمی نیز سکوت پیشه کرد. ظاهر قضیه این بود که خاتمی و کمیته ‏ی منصوب او دارند مسئله را پی‏گیری می­کنند ولی به طور واقعی جناح مقابل بود که کارها را پیش می برد. مهم‏ترین کاری که این جناح کرد از میان برداشتن سعید امامی بود، کسی که در دوره‏ ی ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی معاون امنیت وزارت اطلاعات بود و در زمان قتل‏ها مشاور وزیر اطلاعات. حلقه یا محفلی که قتل ها را مرتکب شده بود یک تیم عملیاتی بود که بعدها و در جریان بازجویی معلوم شد فرمانده ‏اش کسی بوده به نام مهرداد عالیخانی (با نام مستعار صادق مهدوی) که در زمان قتل‏ها مدیر کل اداره‏ ی «چپ نو» در وزارت اطلاعات بود. می‏گفتند این همان کسی بوده که پیش از قتل‏ها و در دوره­ ی جلسات جمع مشورتیِ کانون با اعضای کانون تماس می‏گرفته و می‏گفته از جناح «فرهنگی»! و «نرم»! وزارت اطلاعات است و به اعضای کانون هشدار می‏داده که کاری نکنند که گرفتار جناح «سخت»! شوند. من خود یک بار شاهد این گونه تماس‏ها بودم. جلسه‏ ی جمع مشورتی در خانه‏ ی روشنک داریوش بود و می‏خواستیم در اعتراض به توقیف نشریه‏ ی «گردون» بیانیه بدهیم. تلفن روشنک زنگ زد. او گوشی را برداشت و بعد رو به هوشنگ گلشیری کرد وگفت آقای گلشیری با شما کار دارند. همین عنصر «نرم» اطلاعات بود، که فکر می‏کنم خودش را به نام «هاشمی» یا چیزی شبیه آن به اعضای کانون معرفی کرده بود. وقتی حرف‏شان تمام شد، گلشیری گفت می‏گوید بیانیه ندهید زیرا جناح «سرسخت» اطلاعات مترصد فرصت است که به کانون حمله کند.

باری، داشتم می‏گفتم سعید امامی در کجای سلسله مراتب عملیاتی قتل‏ها قرار داشت و چرا او را از بین بردند. در ساختار عملیاتی قتل‏ها مسئول بالاتر این عنصر «نرم»، که بر اساس آنچه در پرونده آمده دستور سلاخی فروهرها و خفه کردن مختاری و پوینده را به آدمکشان اطلاعات صادر کرده بود، کسی بود به اسم سید مصطفی کاظمی (با نام مستعار موسوی) که خودش در عملیات شرکت نداشت ولی تیم را هدایت می‏کرد. او در زمان قتل‏ها قائم مقام معاون امنیت وزارت اطلاعات بود. سعید امامی حلقه‏ ی ارتباط این ساختار عملیاتی با محفل یا محافل قدرت بالاتر از خودش بود. بنابراین، فقط او می‏توانست بگوید دستور قتل‏ها از کجا صادر شده است. فقط او می‏توانست بگوید حکم یا فتوای قتل‏ها را چه کسانی و به چه علت صادر کرده‏ اند. به عبارت دیگر، فقط سعید امامی می‏توانست بگوید آمران واقعی قتل‏ها چه کسانی هستند. پس از دستگیری کاظمی، او اعتراف کرده بود که دستور قتل‏ها را از سعید امامی گرفته است، زیرا به فاصله‏ ی چند روز پس از بازداشتِ آن‏ها سعید امامی نیز بازداشت شد. با آن که بعداً ورق پرونده برگشت و برای آن سناریوی دیگری پیاده کردند که دیگر سعید امامی در آن نقشی نداشت و تمام اعترافات او را از پرونده بیرون کشیدند، اما در همان پرونده‏ ی ناقص اعترافی وجود داشت که در آن مصطفی کاظمی آمر اصلی قتل‏ها را سعید امامی معرفی می‏کرد. پس از بازداشت سعید امامی، نیازی، دادستان سازمان قضایی نیروهای مسلح – که رسیدگی به پرونده را به عهده گرفته بود – از «باند سعید امامی و مصطفی کاظمی» به عنوان عامل قتل‏ها نام برد و در مصاحبه ‏ای تلویزیونی گفت متهمان در باره‏ ی مقتولان ادعاهایی دارند که باید آنها را با استناد به ماده‏ ی 226 قانون مجازات اسلامی به اثبات برسانند. این ماده چنین می‏گفت: «قتل نفس در صورتی موجب قصاص است که مقتول شرعاً مستحق کشتن نباشد و اگر مستحق قتل باشد قاتل باید استحقاق قتل او را طبق موازین در دادگاه اثبات کند.» به عبارت دیگر، طبق گفته‏ ی مرجع رسیدگی به پرونده، قاتلان در بازجویی‏های اولیه ادعا کرده بودند که مختاری و پوینده (و نیز فروهرها) از نظر شرعی مستحق قتل بوده ‏اند و شرعاً باید کشته می‏شده ‏اند و آن‏ها نیز کاری شرعی را انجام داده ‏اند. معنای این اقرار آن بود که مرجعی یا مراجعی بالاتر از آنها تشخیص این استحقاق را داده و حکم یا فتوای قتل‏ها را صادر کرده است. اما مرجع رسیدگی به پرونده نه تنها از این مرجع یا مراجع هیچ نامی نبرد بلکه، چنان که گفتم، از آن پس پرونده به مجرای یکسره متفاوتی افتاد و به قول معروف کشتی‏بان را سیاستی دگر آمد. چنین بود که نخست سعید امامی از میان برداشته شد تا بتوانند برای او قرار «موقوفی تعقیب» صادر کنند و سپس – بر اساس این قرار – تمام اعترافات او را از پرونده بیرون بکشند. روشن بود که سعید امامی در اعترافات خود چیزهایی را گفته بود که به نظر حلقه‏ ی اصلی نباید می‏گفت. به همین دلیل تعقیب قضایی او باید موقوف می‏شد تا آمران اصلی در امان بمانند و این امر جز با ازمیان برداشتن او امکان نداشت.

 

از ضرورت و زمینهی به وجود آمدن «کمیتهی دفاع از حقوق قربانیان قتلهای زنجیره ­ای» گفتید اما با توجه به آنچه دربارهی زمینهها گفتید اساساً این کمیته برای چه منظوری شکل گرفته بود؟

– فلسفه‏ ی وجودی «کمیته‏ ی دفاع از حقوق قربانیان قتل‏های زنجیره‏ ای» این بود که نگذارد پرونده به مسیری بیفتد که آمران اصلی قتل‏ها از چشم افکار عمومی پنهان بمانند، یعنی به مسئله ورود کند و در حد توان خودش نوری بتاباند به زوایای تاریک این پرونده تا حقیقت این قتل‏ها روشن شود. البته جدا از این کمیته، برخی از اصلاح طلبان نیز مدعی بودند که دارند چنین کاری می‏کنند. منتها آن‏ها در چهارچوب نگرش اصلاح طلبانه ‏ای که داشتند نمی‏خواستند و نمی‏توانستند تا ته قضیه بروند و این «غده‏ ی سرطانی» را از ریشه در بیاورند. همان طور که گفتم این قضیه از همان آغاز حکومت جمهوری اسلامی شروع شده بود، همان موقع که خودِ اصلاح طلبان «چادر وحدت» داشتند جلو دانشگاه و در سرکوب اپوزیسیون نقش داشتند. برای همین آنها نمی‏خواستند این قضیه تا آن‏جا پیش برود که به دوران خودشان برسد. در همان روزهایی که نشریات اصلاح طلبان در باره‏ ی این قتل‏ها افشاگری می­کردند فکر می‏کنم بادامچیان (از چهره های راست حکومت) بود که به آنها گفت این مسئله را نبش قبر نکنید زیرا به خودتان می­رسد. او درست می‏گفت. بسیاری از کسانی که بعدها اصلاح طلب شدند خودشان در سرکوب نیروهای مخالف نقش اساسی داشتند. داستان جنایت های خلخالی را همه می دانند و اظهر من الشمس است، یا مثلاً موسوی تبریزی که بعدها اصلاح طلب شد در دهه‏ ی شصت دادستان انقلاب بود و بسیاری از احکام اعدام‏های آن دهه را او صادر کرد.

 

درآن فشار و جو، و دادگاهی که تشکیل شده بود در آن دوران آیا تهدیدی مشخصاً شد به کانون یا به این کمیته؟

ح- بله، تهدید همیشه وجود داشت. ببینید بعد از قتل‏های آذر 77 که آخرینش در هیجده آذر اتفاق افتاد، تا پانزده دی همان سال که وزارت اطلاعات اطلاعیه داد و این قتل‏ها را به عهده گرفت، در فاصله‏ ی این کمتر از یک ماه، چند بیانیه منتشر شد به اسم «فدائیان اسلام ناب محمدی- مصطفی نواب» که تهدید می‏کرد و می­گفت بله ما کشتیم، و بعد از این هم می‏کشیم و احکام این قتل ها را چند «قاضی عادل» شرع صادر کرده اند زیرا مقتولان مستحق کشته شدن بوده اند. بعداً مرجع رسیدگی یعنی همان دادستان سازمان قضایی نیروهای مسلح گفت که این اطلاعیه ها را «باند سعید امامی و مصطفی کاظمی» منتشر کرده اند.

 

به اعضای کمیته که شما هم یکی از آنها بودید چه طور؟

– خب این کمیته شش ماه بعد تشکیل شد. در این فاصله فضای جامعه طوری شده بود که تهدید را ظاهراً و موقتاً متوقف کرده بود. آمران و عاملان قتل ها در پشت صحنه همچنان فعال بودند، منتها فعالیت شان مسیر دیگری پیدا کرد و آن منحرف کردن حقیقت مسئله بود. برخی از متهمان را گرفتند بردند زیر بازجویی تا از آن‏ها اعترافاتی را که می خواستند بیرون بکشند، مثلاً بگویند از موساد و اسرائیل خط می‏گرفته اند یا بهایی بوده ‏اند یا با یکدیگر رابطه‏ ی جنسی غیرشرعی داشته اند و از این حرف ها. احتمالا ویدئوی بازجویی از همسر سعید امامی را دیده ‏اید. می خواهم بگویم که به طور کلی می‏خواستند جریان پرونده را منحرف کنند. بعد با فشار افکار عمومی و تا حدودی اصلاح طلبان قوه‏ ی قضاییه دخالت کرد و این بازجویی‏ها متوقف شد. به طور کلی، برآیند و محصول جمیع سناریوهای کل حکومت از یک سو و فشار افکار عمومی جامعه از سوی دیگر، «دادگاه» ی بودکه در دی ماه هفتاد و نه یعنی دو سال بعد از قتل ها برگزار شد. هیجده متهم به اصطلاح محاکمه شدند، که ردیف اول و دومش به ترتیب همین مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی بودند که به حبس ابد محکوم شدند. مباشران قتل ها نیز یعنی کسانی که فروهرها را کاردآجین کرده و مختاری و پوینده را خفه کرده بودند به قصاص محکوم شدند. به این ترتیب، سه نفر به قصاص، دو نفر به حبس ابد و سیزده نفر بقیه هم به زندان های مدت دار محکوم شدند.

 

حالا این احکام اجرا شد؟

– نه… حالا بعداً می‏گویم چه شد. چون موضوع گفت‏ و‏گوی ما «کمیته‏ ی دفاع از حقوق قربانیان قتل­های زنجیره‏ ای» هست، لازم است در این‏جا سندی را به شما نشان بدهم که در آن مجموعه‏ ی بیانیه‏ ها و نامه‏ ها و پیام‏ های این کمیته منتشر شده است. این جزوه سند مهمی است و در مقدمه‏ ی آن توضیح داده می‏شود که این کمیته برای چه اهدافی تشکیل شده و اعضایش چه کسانی هستند.

 

پس جناب حکیمی، از همین جزوه کمک بگیرید و توضیح دهید که این کمیته چه اهدافی داشت؟

– بله… من این اهداف را از روی جزوه می­خوانم. این کمیته چهار هدف داشت:

«یک- تحقیق و بررسی به منظور کمک به کشف تمام موارد قتل‏هایی که به عنوان «قتل‏های زنجیره­ ای »شناخته شده‏ اند، تعیین مشخصات و شمار قربانیان، زمان و مکان و کیفیت وقوع قتل‏ها، مشخصات و انگیزه ‏ی آمران و عاملان آن‏ها به منظور روشنگری و اطلاع رسانی به جامعه و نهادها و مراجع قانونیِ زیربط. »

بر اساس این هدف، ما خودمان را موظف کرده بودیم که برویم نام و نشان تمام قربانیان این قتل‏ها را یکی یکی پیدا کنیم تا بتوانیم از حقوق آن‏ها دفاع کنیم.

«دو- فعالیت در جهت احقاق حقوق انسانی و قانونی اولیای دم. اجرای عدالت، برخورد قانونی با تمام آمران و عاملان و صادر کنندگان احتمالی احکام و فتاوی مربوط به این قتل‏ها. جلوگیری از فرار عوامل پشت پرده‏ ی این قتل‏ها از پیگرد قانونی، پیشگیری از لوث شدن جنایات و سرانجام گرد‏آوریِ ادله و کمک به وکلای پرونده یا پرونده ‏های تشکیل شده برای تدارک دفاع از حقوق قربانیان».

بنابراین، می خواستیم بگوییم که کسانی که دست اندر کار قتل­ها بوده ‏اند مقامی بالاتر از «باند سعید امامی و مصطفی کاظمی» داشته ­اند. کمیته اصرار می‏کرد که آمران قتل‏ها را باید در مقام‏های بالاتر از این باند جست و جو کرد، و این کسانی که قرار است محاکمه شوند اکثراً ماموران خرده پایی بیش نیستند.

«سه- تلاش در راستای ریشه‏ یابی اجتماعی و دست‏یابی به زمینه ‏های اجتماعی تعرض اشخاص و محافل غیرمسئول به حقوق و آزادی‏ها و امنیت عمومی مردم و کوشش در جهت از میان بردن این زمینه‏­ ها».

چون بر اساس همان اطلاعیه‏ هایی که «فداییان اسلام ناب محمدی» داده بود (و مرجع رسیدگی به پرونده آن‏ها را به «باند سعید امامی و مصطفی کاظمی» منتسب کرده بود) حکم‏ها یا فتواهایی صادر شده بود برای این قتل‏ها، کمیته می‏گفت کسانی که این احکام یا فتواها را صادر کرده‏ اند لابد قاضی شرع یا مرجع تقلید بوده ‏اند، و این مراجع و قضات شرعی باید به جامعه معرفی و محاکمه و مجازات شوند.

«چهار- همکاری با سازمان‏های مستقل و غیردولتیِ مدافع حقوق بشر، اعم از ملی و بین المللی برای تحقق اهداف فوق».

یک نکته‏ ی دیگر: کمیته می‏گفت مرجع رسیدگی به پرونده صلاحیت این رسیدگی را ندارد. چرا؟ زیرا افرادی که قتل‏ها را مرتکب شده بودند جزءِ نیروی مسلح نبودند که سازمان قضایی نیروی مسلح به اتهام‏های آنها رسیدگی کند. نیروهای مسلح مشخص اند: سپاه پاسداران و ارتش و نیروی انتظامی. وزارت اطلاعات که جزءِ نیروهای مسلح نیست. حقوق‏دانان کمیته می‏گفتند بر اساس ماده‏ ی اول آیین­ نامه‏ ی دادرسی سازمان قضایی نیروهای مسلح، شرح وظایف این سازمان شامل محاکمه‏ ی افراد بیرون از نیروهای مسلح نمی‏شود.

 

اعضای موسس این کمیته چه کسانی بودند؟

ح- اعضای موسس این کمیته به ترتیب حروف الفبا در این جزوه آمده که برایتان می­خوانم (توضیحات داخل پرانتز از من است): فرزانه اسکندری (خواهر پروانه اسکندری، همسر داریوش فروهر، که به قتل رسیده بود)، مریم حسین زاده (همسر محمد مختاری)، محسن حکیمی، فریبرز رییس دانا (هر دو عضو کانون نویسندگان ایران و از معتمدان خانواده ‏های پوینده و مختاری)، ناصر زرافشان (عضو کانون نویسندگان ایران و وکیل خانواده‏ های پوینده و فروهر)، حسین شاه حسینی (از اعضای شورای مرکزی جبهه‏ ی ملی و معتمد خانواده‏ ی فروهر)، سیما صاحبی (همسر محمد جعفر پوینده)، احمد صدر حاج سید جوادی (که در دولت موقت بازرگان وزیر دادگستری بود و به عنوان حقوق‏دان و نیز معتمد خانواده‏ ی فروهر در کمیته حضور داشت)، آرش فروهر و پرستو فروهر (فرزندان داریوش فروهر و پروانه اسکندری)، منصور فرهومند (از دوستان و نزدیکان صدر حاج سید جوادی)، کاظم کردوانی (عضو کانون نویسندگان و معتمد خانواده ‏های مختاری و پوینده)، علی اصغر گلسرخی (عضو حزب ملت ایران و معتمد خانواده ‏ی فروهر)، سیاوش مختاری (فرزند محمد مختاری) و علی اکبر معین­ فر (وزیر نفت در دولت موقت بازرگان و معتمد خانواده‏ ی فروهر).

این ترکیب همان طور که می ‏بینید ترکیبی است از، از یک طرف، اعضای خانواده‏ ی «فروهر» و معتمدانِ آنها، که فعالان ملی و ملی- مذهبی بودند و، از طرف دیگر، خانواده‏ های مختاری و پوینده و اعضای کانون نویسندگان ایران البته نه به عنوان عضو کانون بلکه به عنوان معتمدانِ خانواده ‏ها و بالاخره از وکلا و حقوق‏دانانی که برخی چون ناصر زرافشان عضو کمیته هم بودند و برخی دیگر چون شیرین عبادی و احمد بشیری عضو کمیته نبودند اما به عنوان وکیل خانواده ‏ها گاه در جلسات کمیته شرکت می‏کردند.

 

بنابراین فکر تشکیل این کمیته ربطی به کانون نداشت؟

– نه، به هیچ وجه. خانواده­ ها وکیل داشتند. خانواده‏ ی «پوینده» وکیل‏شان ناصر زرافشان بود، خانواده‏ ی فروهر وکیل‏شان شیرین عبادی بود و احمد بشیری هم وکیل خانواده‏ ی مختاری بود. در واقع بنیاد این کمیته را خانواده‏ ها و وکلای آنها گذاشتند و خانواده­ ها سپس معتمدان خود را گرد آوردند.

 

تاریخ تشکیل و انحلال این کمیته را هم میگویید؟

– این کمیته در تیرماه سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت تأسیس شد و کمتر از دو سال فعالیت کرد و کمی پس از پایان «دادگاه»، همان «دادگاه» ی که در دی ماه سال هفتاد و نه تشکیل شد و درباره ‏اش صحبت کردم، عملاً منحل شد.

 

گفتید که پروندهها را ناقص کرده بودند.

– بله. درواقع یکی از آخرین تلاش‏های کمیته این بود که ماهیت آن دادگاه را بر ملا کند. خب در ابتدا گفتند که دادگاه علنی خواهد بود. ولی بعد گفتند نه، غیرعلنی برگزار می‏شود، چون به امنیت ملی ضربه می‏زند، و به این ترتیب دادگاه شد غیرعلنی. مهم تر از همه، تمام اعترافات سعید امامی را از پرونده بیرون کشیده بودند. یعنی یک پرونده‏ ی ناقص و بی یال و دم و اشکم را گذاشتند جلوی خانواده‏ ها و وکلا و گفتند بخوانید، همین است و جز این نیست.

 

جلسات مرتبی داشتید. ماهانه بود؟

– جلسات‏مان مرتب بود و هفتگی. گاهی حتا در هفته دو بار هم تشکیل جلسه می‏دادیم.

 

ببینید بعضیها معتقدند که از همان زمان خاکسپاری مختاری و پوینده، یک رفتارهایی شده که فضا را تحریک کرده است. مخصوصاً اسم می برند از شما، و میگویند آقای محسن حکیمی در سخنرانی­ اش درآن جاگفته که بیایید مرا هم ببرید بکشید، چیزی به این مضمون. شما این انتقادات را چه قدر درست میدانید؟

– البته این پرسش ربطی به بحث کمیته ندارد. چون کمیته شش ماه بعد از صحبت‏های من در مراسم خاک‏سپاری پوینده تشکیل شد. اما حالا که مطرح کردید فرصت خوبی است برای من که به این انتقاد جواب بدهم. من در آن سخنرانی گفتم پوینده به دلایل سیاسی و عقیدتی کشته شده و این قتل با حکم شرعی و فتوا صورت گرفته است. سپس گفتم قاتلان باید بدانند که جنایت‏های آنها نه تنها نویسندگان آزادی‏خواه را مرعوب نکرده بلکه آنها با قاطعیت تمام راه پوینده را ادامه خواهند داد، حتا اگر به قیمت جانشان تمام شود. اعلام آمادگی من برای مرگ در راه آزادی و فریاد من که «این گلوی من و آن هم طناب شما!» در این رابطه بود. بی ‏تردید، من آن روز حالت بسیار ملتهبی داشتم و التهاب و هیجان عاطفی ناشی از رواداشتن جنایتی فجیع و شنیع در حق یک رفیق عزیز نمی‏توانست بر لحن سخنان من تأثیر نگذارد. با این همه، امروز همچنان از مضمون آن حرف‏ها دفاع می کنم و معتقدم نویسندگان آزادی‏خواه باید محکم و مقاوم در برابر سرکوب می‏ایستادند و هجوم جنایتکارانه ‏ی سرکوبگران را به عقب می‏راندند. عده‏ای از اعضای کانون از سخنان من برآشفتند، و در جلسه ‏ی جمع مشورتی کانون که چند روز بعد در خانه‏ ی گلشیری برگزار شد گلشیری به همین علت درِ خانه‏ ی خود را بر روی من بست و مرا به جلسه راه نداد. من و فریبرز رئیس دانا با هم رفته بودیم. گلشیری به من گفت شما نمی­توانید بیایید، و رو به رییس دانا کرد و گفت ولی شما می توانید بیایید. رییس دانا هم گفت ما با هم آمده‏ ایم. یا ایشان هم می‏آید یا من هم نمی‏آیم. به این ترتیب، ما هر دو برگشتیم. بعداً متوجه شدم که عده ‏ای در همان جلسه به گلشیری انتقاد کرده و به او گفته‏ اند جلسه­ ی کانون است و او حق نداشته یک عضو کانون را به جلسه راه ندهد، حتا اگر آن عضو کار قابل انتقادی کرده باشد. حاضران در آن جلسه چند نفر (از آن‏ها زنده یاد علی اشرف درویشیان و محمدرضا باطنی را به یاد دارم) را مامور کرده بودند برای عذرخواهی از جانب گلشیری و به اصطلاح دلجویی از من. من به این دوستان گفتم به جلسه‏ ی بعد می‏آیم به شرطی که گلشیری هم حضور داشته باشد و من حرف‏هایم را به او بزنم. گفتند باشد، به او می‏گوییم که جلسه ی بعد حتماً حضور داشته باشد. در جلسه­ ی بعد، من ضمن توصیف برخورد گلشیری به عنوان برخوردی زشت و غیردموکراتیک از حرف‏هایم در مراسم خاک‏سپاری پوینده دفاع کردم و گفتم کسان دیگر از جمله گلشیری می­توانند با حرف‏های من مخالف باشند، اما آن‏ها اولاً حق ندارند من را به دلیل حرف‏هایم از کانون حذف کنند، ثانیاً باید مشکل خود را نه با من بلکه با «آزادی بیان بی هیچ حصر و استثنا» در منشور کانون حل کنند.

 

شما میدانستید که اسم شما هم در لیست اسامی کسانی که باید به قتل میرسیدند هست؟

– بله

.

با این حال آن حرفها را سر مزار زدید؟

– بله، من واقعاً برای مرگ در راه آزادی آماده بودم، همچنان که امروز آماده ‏ام، هرچند طبعاً حال و هوای ملتهب و هیجان زده ‏ی آن روزها را ندارم. بنابراین، حرف‏های من به هیچ وجه شعاری نبود. من خواستم به قاتلان بگویم فکر نکنید دو نویسنده‏ ی آزادی‏خواه را کشتید بقیه را مرعوب کرده ‏اید. پیش از این نیز بر سر دست اندرکاران این قتل‏ها فریاد کشیدم وگفتم شما جنایت کارید، تاریک اندیشید، از اعماق قرون وسطا آمده اید و به شکار آزادی خواهان نشسته اید. متأسفانه – و بی آن که من قصد هراساندن کسی از اعضای کانون را داشته باشم – برخی از این اعضا از حرف های من هراسیدند و (در همان جلسه‏ ای که من از برخورد گلشیری انتقاد کردم) گفتند که تو با حرف‏هایت جان ما را به خطر انداختی! یا «پرووکاسیون» کردی! شگفت این بود که این‏ها را کسانی می‏گفتند که همان روزها هر آن امکان داشت خودشان را بربایند و همچون مختاری و پوینده طناب به گردن‏شان بیندازند. آنها به گونه ­ای سخن می‏گفتند که گویا قاتلان مختاری و پوینده نیستند که جان آن‏ها را به خطر انداخته‏ اند بلکه من هستم که با شوریدن بر این قاتلان جان آن‏ها را به خطر انداخته ‏ام!

 

اگر میشود دربارهی این فضا بیشتر صحبت کنید. به خصوص تأثیری که چنین فضای رعبآوری روی جلسات کانون یا روی اعضای کانون گذاشت؟

– خب فضا طوری بود که بسیاری از اعضای کانون احساس خطر می‏کردند و از خانه شان بیرون نمی آمدند. زنده یاد درویشیان، با طنز خاص خودش یک بار در این باره ‏گفت «وقتی داشتم می‏آمدم به جلسه ‏ی جمع مشورتی، توی پیاده رو یکی پشت سرم گفت سلام! گفتم وای تمام شد! الان مرا هم مثل جعفر و محمد سوار می‏کنند و می‏برند می‏کشند. گام هایم را کمی آهسته کردم که ببینم کیست. دیدم یک نفر از کنارم گذشت و دارد با تلفن موبایلش صحبت می کند! خیالم راحت شد که از خطر جسته ام!» این طور بود فضا. خانه‏ ی ما آن موقع در شهرک کوشک بود، کنار کوی نویسندگان. به همین دلیل رفت و آمدم به کوی نویسندگان – که در آن زمان برخی از جلسات جمع مشورتی در آن­جا برگزار می شد – راحت بود. یعنی مسیری طولانی را نمی بایست طی کنم و به همین دلیل از این نظر خطر ربودن احتمالی ام در خیابان بسیار کم بود. با این همه، همسرم و دخترم مرا اسکورت می­کردند و تا کوی نویسندگان می‏بردند و آخر جلسه هم می‏آمدند دنبالم و تا خانه با هم می‏رفتیم. در همین فضا بود که بیانیه‏ های «فداییان اسلام ناب محمدی» منتشر شد. این فضا تا پانزده دی ماه که وزارت اطلاعات این قتل‏ها را بر عهده گرفت و معلوم شد دست کم آن تیمی که این قتل ها را مرتکب می­شده ‏اند دستگیر شده‏ اند ادامه داشت.

 

اجازه بدهید برگردیم به صحبت خودمان. با توجه به این که اسامی کمیتهی دفاع در روزنامهها و رسانههای دیگرمنتشر شده بود، آیا از سوی وزارت اطلاعات یا گروههای فشار مشکلی برایتان پیش نیامد؟مثلا تهدید شما یا خانواده­ تان؟

– تا مدتی پس از انتشار اطلاعیه‏ ی وزارت اطلاعات نه. فضای پس از انتشار بیانیه ی وزارت اطلاعات تا مدتی موقتاً اجازه‏ ی سرکوب را نمی‏داد. سرکوبگران با آن که نمی‏خواستند سر به تن ما باشد، اما موقتاً کوتاه آمده بودند. اما لازم است بگویم که همین کسانی که به طور موقت سرکوب ما را متوقف کرده بودند، چه طور به فاصله زمانیِ اندکی دوباره شمشیرشان را از رو بستند. منظورم ماجرای مراسم مجید شریف و حوادث پس از آن است. گفتم که یکی از نویسندگانی که به قتل رسید اما اسمش جزءِ قتل‏های زنجیره ‏ای نیامد، مجید شریف بود. او مترجم بود و گرایش ملی- مذهبی داشت. در سال 79 در مسجد خیابان سهروردی (فرح سابق) مراسمی برایش گرفتند. خانواده‏ های مختاری و پوینده نیز در این مراسم شرکت داشتند. آنها چند روز پیش از آن به وزارت کشور رفته و برای برگزاری مراسم عزیزان خود تقاضای مجوز کرده بودند اما به آنها نداده بودند. «ستاد برگزاری دومین سالگرد قتل مختاری و پوینده» (متشکل از خانواده ها و یاران آنها) در اعتراض به این امر بیانیه ای منتشر کرده بود که در مراسم مجید شریف در میان شرکت کنندگان پخش شد. من هم به عنوان عضو این ستاد تعدادی از این بیانیه را در میان مردم پخش کردم. وقتی مراسم تمام شد و من در حال ترک محل بودم سرنشینان یک پیکان مرا صدا کردند وگفتند سوار شو! گفتم کجا و شما چه کاره اید؟ یک لباس شخصی که جلو نشسته بودگفت بعداً می فهمی! در این موقع برخی از اعضای کانون که داشتند محل را ترک می کردند جمع شدند دور پیکان و گفتند «کجا می برید ایشان را؟ دوستان دیگر ما را همین جوری سوار کردند و بردند و کشتند.» همان فردی که جلو نشسته بود و حالا پیاده شده بود تا مرا سوار کند گفت نه ما از آنها نیستیم و ایشان را به همین کلانتری نزدیک می بریم. خلاصه مرا بردند به کلانتری میدان نیلوفر در همان نزدیکی. همزمان در همان محلِ مسجد، سیما پوینده را نیز گرفته و به همان کلانتری آورده بودند. بعد که شب مرا به زندان نیروی انتظامی در میدان توپخانه (نزدیک کمیته ی مشترک سابق) بردند دیدم شمار دیگری از فعالان سیاسی را گرفته ‏اند و به آن‏جا آورده ‏اند، از جمله تقی رحمانی از فعالان ملی- مذهبی، ابراهیم مددی از فعالان شرکت واحد و خانم مرتاضی لنگرودی از ملی – مذهبی ها و همسر دکتر پیمان و چند نفر دیگر. البته آن شب خانم مرتاضی و سیما را در زندان نگه نداشتند و از آنها تعهدگرفتند که فردا به دادگاه انقلاب بیایند. بقیه‏ ی ما را شب در آن زندان نگه داشتند که روی درش نوشته بود «ساختمان بیست». ماجرای آن یک شب در آن سیاه چال بماند برای بعد. خواستم فقط این را بگویم که به فاصله‏ ای کمتر از دوسال پس از قتل‏ها چه گونه برای سیما که همسرش و برای من که رفیقم را به ناحق کشته بودند پرونده ساختند و ما را به محاکمه کشیدند.

 

بعد از این کش و قوس ها آیا کمیته دفاع در بارهی پرونده‌ی قتلها به مردم گزارش داد ؟

– بله.. در همین جزوه‏ ای که گفتم این گزارش‏ها هست. 9 تا بیانیه هست، 3 یا 4 نامه به رئیس جمهوری و رئیس قوه‏ ی قضاییه و به مجلس ششم، و چند تا پیام، که آخری‏ اش پیام در مورد دومین سالگرد قتل «مختاری» و «پوینده» است.

 

سرانجام این کمیته و این پرونده بعد از این کش و قوس ها چه شد؟

– احکام آن به اصطلاح دادگاه را که قبلاً گفتم. خانواده‏ ها حاضر به قصاص نبودند. آنها به درستی این کار را دون شأن خود نمی‏دانستند و به طور کلی با اعدام مخالف بودند. کمیته نیز در این مورد با آن‏ها همنظر بود. به این ترتیب، تمام کسانی که محاکمه شدند، اعم از این که به قصاص محکوم شده بودند یا به حبس ابد یا به زندان های مدت دار، چند سالی زندان کشیدند و آزاد شدند، همان مدت زندان هم بیشترش را در مرخصی بودند و الان هم آزاد هستند. برای مثال، همین چند وقت پیش، مصطفی کاظمی، که متهم ردیف اول پرونده بود و به حبس ابد محکوم شده بود، در مراسم ختم مادر یکی از مقامات سپاه پاسداران دیده شد. با توجه به این که طبق احکام دادگاه اکثر این مجرمان جنایتکار برای همیشه از وزارت اطلاعات اخراج نشدند و آنها فقط برای زمان محدودی پس از پایان حبس‏ شان از خدمت در این وزارت خانه محروم شدند، از کجا معلوم که بیشتر آن‏ها هم اکنون به سر کارشان برنگشته و مشغول خدمت در وزارت اطلاعات نباشند؟

 

آیا پیش آمد که این دو قاتل به طور خصوصی بیایند و معذرت خواهی کنند؟

– به هیچ وجه.

 

شما شخصاً در دادگاه حضور داشتید؟

– نه. گفتم که «دادگاه» به صورت غیرعلنی برگزار شد و جز اعضای خانواده ها و وکلای آنها کس دیگری نمی‏توانست در جلسات آن شرکت کند. خانواده ‏ها نیز وکلای خود را عزل کردند و به عنوان اعتراض به نقص پرونده در این «دادگاه» شرکت نکردند. بنابراین، «دادگاه» در غیاب شاکیان پرونده و پشت درهای بسته برگزار شد. معلوم است «دادگاه» ی که فقط با حضور کسانی برگزار شود که همه به نحوی به حکومت وابسته اند – حکومتی که پای کارمندانِ مهم ترین نهاد حکومتی اش به عنوان متهم در میان است – ریش و قیچی در دستِ این حکومتیان است و آن‏ها هر طور که خود بخواهند می بُرند و می دوزند.

 

این خشونتها و این رأی دادگاه و این بیخاصیت بودنِ دادرسی، فکر میکنید که تاثیر گذاشته روی نویسندگان جوانی که میخواستند بیایند به کانون نویسندگان؟

ح- خب وقتی اعضای تشکل نویسندگان این گونه به مسلخ برده می شوند، طبیعی است که این کشتار روی روحیه‏ ی کسانی که می‏خواهند به این تشکل بپیوندند تأثیر بگذارد. طبیعی است که نویسنده‏ ی جوانی که می‏خواهد عضو کانون شود، نخواهد این عضویت را به بهای کشته شدن به دست آورد. مثل این می‏ماند که الان حکومت نظامی باشد و شما برای قدم زدن در خیابان هزینه بدهید، آن هم هزینه‏ ی سنگین تیرخوردن و کشته شدن. مسلم است که همه حاضر نیستند چنین هزینه‏ ای را بپردازند. طبیعی است که وقتی کانون نویسندگان زیر ضرب و داغ و درفش باشد، بسیاری از نویسندگان جوان نخواهند حتا به آن نزدیک شوند، چه رسد به این که به عضویت‏ اش درآیند. این مسئله حتا در مورد اعضای کانون نیز، که سال ها برای آن کار کرده‏ اند، صادق است. شما فکر ­می­کنید براهنی یا کوشان یا سرکوهی و دیگر نویسندگان در سال‏های پیش از قتل‏های زنجیره‏ ای برا ی چه به خارج کشور رفتند؟ دقیقا برای این که می‏خواستند جان‏شان را از این مهلکه نجات دهند، و البته حق هم داشتند که چنین کنند. در عین حال این را هم باید بگویم که در همین فضا بودند و هستند عده ای دیگر از اعضای کانون – اعم از پیر و جوان – که عزم خود را جزم کرده اند و همچنان می­کنندکه هر طور شده کانون نویسندگان ایران را سر پا نگه دارند. آری، این را هم باید گفت و به تأکید هم باید گفت.

 

ضمن یک جمع‌بندی از آن حوادث بگویید کار کمیته به کجا رسید.

– الان که به پشت سر نگاه می‏کنم ضمن آن که نقش روشنگرانه‏ ی این کمیته و حمایت و دفاع آن از خانواده ها و قربانیان این قتل ها را ارزشمند می‏دانم و به هیچ وجه نمی‏توانم این ارزش­ها را انکار کنم یا نادیده بگیرم در عین حال بر این باورم که نکات دیگری نیز وجود داشت که می‏توانست در این کمیته مطرح شود ولی نشد. گفتم که این کمیته در طول دوره‏ ی فعالیت اش بر چهار نکته ی مهم تأکید می‏کرد و برای جاانداختن آن‏ها در جامعه می‏کوشید. یکی این بود که قتل‏های زنجیره‏ ای بیش از آن چهار قتلی است که در آذر 77 اتفاق افتاد. دوم این که این قتل‏ها را کسانی طرحی کرده ‏اند که بالاتر از رده‏ ی سعید امامی و مصطفی کاظمی هستند. نکته‏ ی سوم این بود که این قتل‏ها با حکم و فتوا صورت گرفته‏ اند، و بالاخره چهارمین نکته یا موضع کمیته تأکید بر عدم صلاحیت سازمان قضایی نیروهای مسلح به عنوان مرجع رسیدگی به پرونده‏ ی قتل های آذر 77 بود. این چهار نکته همیشه در مواضع و بیانیه‏ های کمیته تکرار می‏شد. اما در کنار این‏ها به نظرم کمیته می‏توانست به مسئله ی دیگری نیز بپردازد که نپرداخت. کمیته، یا دست کم خانواده‏ های پوینده و مختاری و معتمدان آن‏ها، باید اعلام می‏کرد که شأن نزول قتل‏های زنجیره‏ ای سرکوب آزادی‏خواهان و دگراندیشان و به طور کلی مخالفان جمهوری اسلامی بوده است. به عبارت دیگر، ما باید خواهان آن می‏شدیم که «دادگاه»، متهمان را نه به عنوان عده ای قاتل و آدمکش معمولی بلکه به عنوان سرکوبگران آزادی و دگراندیشی محاکمه کند. اتفاقاً فاکت‏های زیادی در همان پرونده‏ ی ناقص و الکن وجود داشت که این واقعیت را به روشنی نشان می‏داد. مثلاً در اعترافات مهرداد عالیخانی آمده که بعد از این که پوینده را می‏کشند، او آن شماره از مجله‏ ی «فرهنگ توسعه» را که حاوی گفت‏ و‏گویی با پوینده بود و در تابستان 77 منتشر شده بود به مصطفی کاظمی می‏دهد و به او می‏گوید بخوان ببین چه کسی را کشتیم. در آن مصاحبه مهم‏ترین نکته‏ ای که پوینده بر آن تأکید کرده بود و همچون خط سرخی در سراسر مصاحبه ‏اش خود را نشان می‏داد بحث آزادی بی هیچ حصر و استثنای بیان بود. همین اقرار قاتلان پوینده به خوبی نشان می‏داد که آن‏ها پوینده را به دلیل آزادی‏خواهی‏ اش کشته ‏اند. شواهد دیگری در پرونده وجود دارد که نشان می­دهد منظور قاتلان از این که مقتولان مستحق کشته شدن بوده اند دگراندیشی – و به گفته ‏ی یکی از مدافعان قاتلان، «مرتد» بودن و «ناصبی» بودنِ – پوینده و مختاری و فروهرها بوده است. ما باید به صراحت و آشکارا می‏گفتیم که به ویژه پوینده و مختاری دگراندیش بوده اند و حق داشته‏ اند که چنین باشند، و قاتلان آنها باید به اتهام کشتن انسان‏های دگراندیش محاکمه شوند.

 

ببخشید دستگیری ناصر زرافشان چه وقت اتفاق افتاد؟

– فکر می کنم اواخر 79 یا اوایل 80 بود، و بعد از آن بود که کمیته هم کم‏ کم از هم پاشید و جلساتش دیگر تشکیل نشد.

 

یعنی اعضا نمیآمدند؟

– نه، نمی‏آمدند. بعد از این که زرافشان محاکمه و در نهایت به 5 سال زندان محکوم شد اکثر اعضای کمیته تا مدتی یک خط در میان به جلسات می‏آمدند و سپس آن هم قطع شد و به این ترتیب کمیته عملاً منحل شد.

– با سپاس

 

*این گفت و گو در جلد اول از مجموعه­ ی چهارجلدی «50 سال کانون نویسندگان ایران» به تاریخ اردیبهشت 1397 منتشر شده است، مجموعه ای که در جریان ممانعت از برگزاری مراسم پنجاه سالگی کانون و نیز پس از آن مصادره شد و بدین سان از توزیع آن جلوگیری به عمل آمد.

 

دفاع از سرمایه ی دولتی در مقابل سرمایه ی خصوصی، مرده ریگ لنینیسم

29 نوامبر

یکی از شعارهایی که در جریان اعتصاب ها و راه پیمایی های اخیر کارگران هفت تپه و فولاد اهواز به عنوان «مطالبه ی اصلی» کارگران مطرح شد الغای خصوصی سازیِ شرکت و واگذاری آن به دولت بود. کارگران هفت تپه این شعار را حتی به صورت ریتمیکِ «نه رستمی نه بیگی، شرکت بشه دولتی» درآوردند. چنین پیداست که مطالبه ی مالکیت و اداره ی کارخانه ها توسط دولت در میان این کارگران طرفداران زیادی دارد، به طوری که حتی آن بخش از نمایندگان کارگران که خواهان «اداره ی شورایی» شرکت هستند مدیریت دولتی شرکت را به طور کلی رد نمی کنند و فقط آن را به نظارت شورای کارگری مشروط می کنند، شرطی که البته با توجه به سرنوشت شوراهای کارگری در اوایل انقلاب تجربه ای شکست خورده است و از هم اکنون با اطمینان می توان گفت که نتیجه ای جز سنگ روی یخ شدن شورای کارگری و تبدیل آن به سازمانی فرمال، بی خاصیت و زائد ندارد.
اما دفاع از سرمایه ی دولتی در مقابل سرمایه ی خصوصی به کارگران هفت تپه و فولاد اهواز منحصر نمی شود و به طور کلی در جنبش کارگری ایران ریشه ی عمیقی دارد. در اوضاع کنونیِ جنبش کارگری ایران، که از یک سو حاوی جرقه هایی است که امید بیرون آمدن این جنبش از زیر آوار توهم های سرمایه دارانه را در دل ها زنده می کند و، از سوی دیگر، توهم های دیرپا و کهن سال از این دست همچنان سخت جانی می کنند، مقابله با درک های سرمایه دارانه در جنبش کارگری حائز اهمیت بسیاری است. از جمله ی این درک ها یکی همین است که گویا سرمایه ی دولتی نسبت به سرمایه ی خصوصی برای کارگران مزیتی دارد و مثلا برای آنان امنیت شغلی ایجاد می کند. مقابله با این درکِ مبتنی بر توهم مستلزم ریشه یابی آن است که، به نظر من، باید در دو سطح عینی و ذهنی انجام گیرد. تا آنجا که به جنبه ی عینی و مادی مسئله مربوط می شود، آشکار است که آویزان شدن کارگران به دولت سرمایه برای مقابله با سرمایه ی خصوصی معلول ضعف و ناتوانی و پراکندگی آنان است که خود ناشی از فقدان سازمان یافتگی شورایی، مستقل و سرمایه ستیزانه ی کارگران برای به زیرکشیدن کل سرمایه – اعم از خصوصی و دولتی – است. اما نوشته ی حاضر نه به جنبه ی عینی و مادیِ این امر بلکه به جنبه ی ذهنی و نظری آن می پردازد. به نظر من، پیشینه ی این جنبه به دیدگاه های لنین و به طور کلی بلشویک ها بر می گردد، که آبشخور نظریِ تمام احزاب چپِ مارکسیستی و مارکسیستی – لنینیستی در ایران بوده و همچنان هست، احزابی که ادعای نمایندگی طبقه ی کارگر را داشته و دارند اما در عمل با فرقه گرایی ایدئولوژیک و سرمایه دارانه ی خود کاری جز تلاش برای تبدیل کارگران به پیاده نظام سرمایه داری نکرده اند. برای نقد نظرات این احزاب و تأثیر ویرانگر و مخرب آنها بر جنبش کارگری باید سراغ سرچشمه ی این تأثیر رفت، که همانا لنینیسم و مارکسیسم – لنینیسم به مثابه ی شکل دگردیسی یافته ی کمونیسم مارکس است. نقد لنین بر سرمایه نه نقد هرگونه خرید و فروش نیروی کار، نه نقد نظام کارِ مزدی، بلکه نقد سرمایه ی خصوصی و بازار از زاویه سرمایه ی دولتی است، و حزب لنینی و بلشویکی نیز چیزی جز سازمانی بورژوایی برای استقرار سرمایه داری دولتی نیست. برای اثبات این ادعا خوانندگان را به کتاب خود به نام دگردیسی کمونیسم مارکس، از جنبش سرمایه ستیز طبقه ی کارگر به حزب ایدئولوژیک سرمایه داری دولتی* ارجاع می دهم. در اینجا برای کسانی که به این کتاب دسترسی ندارند سه فصل از بخش مربوط به لنین در آن را بازنشر می کنم، فصل هایی که به طور مشخص به موضوع این نوشته مربوط می شوند.

1
نقد پوپولیسمِ نارودنیکی از موضع سرمایه¬ داری دولتی
یک پیامد تأثیرگذار پیدایش مارکسیسم و جهان ¬بینی مارکسیستی در جنبش کارگری این بود که از آن پس مبارزه¬ ی طبقاتی یعنی مبارزه ¬ی طبقه ¬ی کارگر با طبقه¬ ی سرمایه ¬دار تحت شعاع مبارزه ¬ی مارکسیست¬ها با آنارشیست¬ها، مارکسیست¬ها با نارودنیک¬ها، مارکسیست¬ها با لیبرال¬ها، مارکسیست¬ها با ناسیونالیست¬ها، مارکسیست¬ها با… قرارگرفت. به سخن دیگر، با شکل¬گیری و رواج مبارزه ¬ی ایدئولوژیکِ احزاب چپ مبارزه¬ ی طبقاتیِ طبقه ¬ی کارگر با طبقه ¬ی سرمایه¬دار به¬حاشیه رانده شد. به نسبتی که مبارزه ¬ی «چپ» با «راست» پررنگ شد، مبارزه¬ ی طبقه با طبقه کمرنگ شد. با این همه، به ‌حاشیه ¬رانده¬ شدنِ مبارزه ¬ی طبقاتیِ طبقه ¬ی کارگر بر اثر رواج مبارزه ¬ی حزبی ـ ایدئولوژیکِ یک جهان ¬بینی با جهان ¬بینی های دیگر پدیده -ای صرفاً سوبژکتیو نبود که فقط از بالا و از سوی شخصیت¬ها و احزاب سیاسی بر جنبش کارگری تحمیل شده باشد. شرایط مادی و عینیِ کار و زندگی طبقه¬ ی کارگر، یعنی ضعف و ناتوانیِ تاریخی، عقب¬ماندگیِ فرهنگی و حضور گرایش ¬های عقب افتاده و غیرطبقاتی خاصه وجود بستر فرقه¬گرایی با آبشخورهای ایدئولوژیک در میان کارگران نیز در حاشیه ¬ای¬شدنِ مبارزه ¬ی طبقاتیِ آنان تأثیر داشت.
تا آنجا که به جنبه¬ ی مادی و عینیِ ضعف و ناتوانی تاریخیِ طبقه ¬ی کارگر روسیه مربوط می‌شود، باید به جمعیت اندک و بدین ‌سان قدرت اقتصادی و اجتماعیِ ناچیز این طبقه در اواخر قرن نوزدهم اشاره کنیم. جمعیت طبقه ¬ی کارگر روسیه در این سال¬ها را ــ چه بسا به¬علت تعریف¬های متفاوت از مقوله¬ی کارگر ــ با آمار و ارقام متفاوتی نشان داده ¬اند. برای مثال، هلن کارِر دانکوس در کتاب لنین می¬نویسد در سال 1897 جمعیت روسیه 123 میلیون و جمعیت طبقه ی کارگر این کشور 3 میلیون نفر بوده است.1 بر اساس این ارقام، طبقه¬ ی کارگر روسیه در سال¬ مذکور فقط 4/2 % جمعیت کل کشور را تشکیل می¬داده است، حال آنکه، طبق آمارِ همین کتاب، دهقانانِ روسیه 80% جمعیت کل کشور را تشکیل می‌داده‌ اند. برتراند راسل، که پس از انقلاب اکتبر 1917 و در سال 1920 به روسیه سفر کرد و بر اساس مشاهدات خود کتاب تئوری و عمل بلشویسم را نوشت، جمعیت روسیه¬ ی شوروی را در این سال 120 میلیون نفر اعلام می‌کند که، به گفته¬ ی راسل، 85 % آن از دهقانان تشکیل می¬شده است.2 لنین در کتاب توسعه¬ی سرمایه¬ داری در روسیه برای جمعیت طبقه ¬ی کارگر روسیه در سال¬های میانی دهه¬ی 1890 رقم 10 میلیون نفر را ذکر می‌کند، رقمی که او خود همان¬جا در پانوشت آن را تخمینی و نادقیق می¬داند.3 افزون بر این، لنین این جمعیت را متشکل از پنج قشر می¬داند که از آن میان کارگرانِ صنایع و معادن و راه آهن فقط 5/1 میلیون نفر بوده ¬اند و بقیه ¬ی این جمعیت از کارگران روستایی، ساختمانی، چوب ¬بُری و خانگی تشکیل می‌شده -اند. به هرحال، حتی اگر رقم 10 میلیون نفر را مبنا قرار دهیم، طبقه ¬ی کارگر روسیه در میانه¬ ی دهه¬ ی 1890 حداکثر حدود 10 % جمعیت روسیه را تشکیل می¬داده است. حدود سی¬سال پس از این تاریخ، در سال 1921، با وجود رشد جمعیت طبقه¬ ی کارگر روسیه در این سال¬ها، لنین در نوشته ¬ای به نام بار دیگر درباره¬ ی اتحادیه‌ ها‌ی کارگری بازهم می¬نویسد طبقه ¬ی کارگر «اقلیت کوچکی» از جمعیت روسیه را تشکیل می‌دهد. اینها همه نشان می¬دهند که طبقه ¬ی کارگر روسیه ــ حتی در دهه ¬ی بیستِ قرن بیستم، چه رسد به دهه ‌ها‌ی آخر قرن نوزدهم ــ با آن‌که به¬ویژه در عرصه ¬ی مبارزه ¬ی اقتصادی طبقه ¬ای پرتحرک بوده، درصد بس اندکی از جمعیت روسیه را تشکیل می¬داده و طبعاً به ¬لحاظ مادی و اقتصادی ـ اجتماعی فاقد توان لازم برای دگرگون¬کردن جامعه به سود منافع خویش بوده است. افزون بر این، این طبقه در آن سال¬ها دوران نوزادی و حداکثر کودکی خود را می¬گذرانده و، از همین رو، در معرض انواع و اقسام عوارضِ به ¬دنیا¬آمدن در یک جامعه ¬ی استبدادی و سنتی و عقب¬مانده قرار داشته است. اُسکار آنوایلر در کتاب ساویت¬ها، شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان 1905-1921 کارگرِ کارخانه ‌ها‌ی روسیه را پس از اصلاحات ارضی سال 1861 «دوزیست اقتصادی» می¬نامد و می نویسد:
کارگران صنعتی روسیه ــ که در آستانه ¬ی انقلاب اول [سال 1905] به ‌زحمت به سه ‌میلیون نفر می-رسیدند ــ عمدتاً ریشه در روستا داشتند. حتی پس از رهاییِ سرف¬ها در سال 1861، کارگر کارخانه‌ ها‌ی روسیه یک «دوزیست اقتصادی» بود: نخست به ¬صورت فصلی در کارخانه کار می‌کرد، بعد به روستا بازمی¬گشت تا دوباره راه بیفتد که شاید در جایی دیگر در کارخانه ¬ای کار پیدا کند. او [درعین کارگری] عضو جامعه¬ ی روستا، میر(mir)، بود؛ قطعه زمینی داشت که آن را با خانواده اش کشت می‌کرد؛ و حتی از نظر قانونی دهقان شمرده می‌شد.4
پُل لُ بلانک در کتاب لنین و حزب انقلابی می‌نویسد:
با آنکه نیروی کارِ صنعتیِ روسیه از 1860 تا 1913 چهار برابر شد، خطای عظیمی خواهد بود اگر همه ¬ی افراد تشکیل دهنده¬ ی این نیرو را کارگرانی بدانیم که خود را اعضای یک طبقه ¬ی کارگرِ مشخص و متمایز می‌دانستند. بسیاری از آنها تازه از روستا به شهر آمده بودند و به فرهنگ دهقانیِ محل زندگی خود وابستگی¬ های عمیقی داشتند. صفت مشخصه ¬ی دهقانان و این کارگرانِ در حال گذار از زندگی دهقانی عبارت بود از «نوکرصفتی، فردگرایی و بی‌اعتنایی به زندگی اجتماعی» (به گفته ¬ی کیریانف، تاریخ¬دان شوروی)، وابستگی شدید به عقاید مذهبیِ تنگ¬نظرانه، پرستش «تزار پدر مهربان ملت»، تمکین رعیت¬ گونه در برابر مقامات دولتی، پذیرش عمومیِ بی ¬عدالتی به‌عنوان تنبیهی که خداوند برای انسان¬های گناهکار مقرر کرده است، گرایش به دعا یا ودکا به¬جای شوریدن بر ستمگر، و امیدواری به بهبود زندگیِ خویش از طریق به¬ دست¬آوردن یک قطعه زمین کوچک و کارکردنِ روی آن.5
کافی است که به این ویژگی¬ها عوامل دیگری چون رواداشتنِ تبعیض¬های جنسیتی و ملی و حرفه¬ایِ خودِ کارگران به یکدیگر را بیفزاییم تا پی¬ببریم که در این طبقه¬ ی کارگر چه زمینه¬ی نیرومندی برای پیوستن به این یا آن فرقه ¬ی ایدئولوژیک برای نجات از دست سرمایه¬داری وجود داشته است، زمینه¬ ای که چند سال بعد خود را از جمله در پیوستن توده¬ ی کارگران به کشیش گاپون در یک¬شنبه ¬ی خونینِ 9 ژانویه‌ی 1905 نشان داد. اما فقط به کشیش¬ها و رهبران فرقه‌ها‌ی مذهبی نبود که کارگران روس برای نجات از ستم طبقاتی روی می‌کردند. کارگران شهری و باسواد برای یافتن راه حل مشکلات زندگی خود عمدتاً به جریان¬های سیاسیِ اپوزیسیون متوسل می‌شدند. بلانک در ادامه¬ی مطلب فوق می¬نویسد: «از همان دهه¬ی 1870، شمار روزافزونی از کارگران شهری، «در جست ¬و جوی رنج ¬آور خود برای دست¬یابی به حقیقت» … به اندیشه ‌ها‌ی روشنفکران لیبرال، رادیکال و انقلابی روی می‌آوردند… .» گرایش و روی ¬آوری کارگران به این یا آن «روشنفکر خشمگین»6 در اکثر موارد برای نجات خود از دست سرمایه¬ داری بود، نجات به‌ یاری روشنفکرانی بورژوا که به ¬راحتی می¬توانستند گرایش منجی¬ طلبانه ¬ی کارگران را به سکویی برای دست¬یابی به قدرت سیاسی و پیاده¬کردن اهداف سرمایه¬دارانه¬ی خود تبدیل کنند. از سوی دیگر، این سال¬ها در سطح جهانی سال¬های پس از شکست کمون پاریس، انحلال انترناسیونال اول و شکل¬ گیری انترناسیونال دوم بود که، برخلاف انترناسیونال اول، صرفاً از احزاب مارکسیستی و اتحادیه ‌ها‌ی کارگریِ وابسته به این احزاب تشکیل می‌شد. انترناسیونال اول در همان عمر کوتاه خود توانسته بود گرایش¬های فرقه¬ایِ جنبش کارگری را به¬ ویژه در کشورهای انگلستان، فرانسه و آلمان به ¬حاشیه براند. اما بر بستر پایان عمر تاریخیِ این تشکل طبقاتی و بین¬المللیِ کارگران، و البته شکستِ بازهم تاریخیِ کمون پاریس، فرقه¬ گراییِ به ¬حاشیه ¬رانده ¬شده دوباره جان گرفت و به متن آمد و، به¬گفته ¬ی مارکس، آنچه کهنه شده بود خود را در شکلی نو نشان داد.7 از این پس، در کنار مذهب و ناسیونالیسم و لیبرالیسم و آنارشیسم، مارکسیسم نیز محمل نظریِ فرقه‌گرایی در جنبش کارگری شد، فرقه¬گرایی ¬یی که این بار خود را به جامه ¬ی «حزب سیاسی طبقه¬ ی کارگر» می¬آراست. گسترش مارکسیسم از غرب به شرق، به¬ویژه در کشورهای استبدادی و عقب مانده¬ای چون روسیه و چین، این فرقه¬گراییِ حزبی را بیش از پیش تقویت کرد. چنین شد که روشنفکران چپ و «فعالان» جنبش کارگری در این کشورها نه به عنوان کارگران کمونیستی که ــ آن گونه که مانیفست کمونیسم اعلام کرده است ــ خود را جدا از این جنبش نمی¬دانند و برای خود هیچ منفعتی جز منفعت این جنبش قائل نیستند و به ‌همین دلیل حزب جداگانه ¬ای تشکیل نمی¬دهند، بلکه همچون اعضای یک حزبِ متمایز و بیرون از جنبش کارگری که وظیفه ¬ی پیاده ¬کردن اصول مارکسیسم را در جامعه برعهده دارند به عرصه¬ ی سیاست درآمدند و بدین¬ سان مبارزه¬ ی طبقاتیِ طبقه ¬ی کارگر را به ¬حاشیه راندند.
لنین نیز از این قاعده¬ ی کلی مستثنی نبود. در ادامه¬ ی این بخش خواهیم دید که چه¬ گونه در مورد لنین این به¬ حاشیه ¬رانده¬ شدنِ مبارزه¬ ی طبقاتی نه تنها از طریق جایگزینی مبارزه¬ ی نظریِ طبقه¬ ی کارگر با مبارزه ¬ی ایدئولوژیک مارکسیست¬ها، و جایگزینی سازمان¬یابی توده ¬ایِ طبقه¬ ی کارگر با سازمان¬یابی حزبی، بلکه از طریق جایگزینی مقوله ¬ی طبقاتیِ «کارگر» با مقوله ¬ی فراطبقاتیِ «انقلابی» انجام گرفت. اما پیش از آن باید به نوع نگاه و نقد لنین به سرمایه و بدیل او برای نظام سرمایه¬ داری بپردازیم.
آغاز فعالیت سیاسیِ لنین و حضور او به عنوان یک فعال مارکسیست در عرصه ¬ی جامعه همزمان بود با مقطعی از رشد سرمایه¬ داری روسیه که پیش‌تر به ویژگی ¬های آن اشاره کردم. پُل لُ بلانک در کتاب نام¬برده می¬نویسد هنگامی که لنین در 23 سالگی در سن پترزبورگ اقامت گزید، محافل انقلابیِ آنجا او را «مارکسیستی بس فاضل» می‌دانستند.8 تا آنجا که به جنبه‌ ی فلسفیِ مارکسیسم مربوط می‌شود، پلخانف در مبارزه ¬ی نظری با نارودنیک¬ها راه مارکسیسم روسی را هموار کرده بود و لنین، جز در دو مقطع زمانی یعنی سال 1908 در مبارزه با باگدانف و لوناچارسکی و بازارف و… و سال‌های 1915-1916 در جریان مطالعه ¬ی آثار هگل، که تا حدودی از دیدگاه های فلسفیِ پلخانف فاصله گرفت، همیشه آثار فلسفیِ او را تأیید می‌کرد و می¬گفت هیچ کس بهتر از پلخانف مارکسیسم را شرح نداده است. افزون بر این، پلخانف بود ــ و نه لنین ــ که به تبعیت از سوسیال ¬دموکراسی آلمان «گروه رهایی طبقه¬ ی کارگر» را در خارج کشور بر پا داشت و بدین¬ سان سوسیال¬دموکراسی روسیه را بنیان گذاشت. به¬این معنا، پلخانف را باید بنیان¬گذار مارکسیسم روسی دانست. تا آنجا که به فلسفه¬ ی مارکسیسم مربوط می‌شد، لنین تا سال 1908 خود را در فلسفه نه صاحب¬نظر بلکه یک مارکسیست «معمولی» می‌دانست. بنابراین، او از همان آغازِ فعالیت خود به ¬عنوان مارکسیست وظیفه ¬ی خود را مبارزه در زمینه ‌ها‌ی اقتصادی و سیاسی و به ¬ویژه تشکیلاتی می‌دانست. چنین بود که لنین در همان 23 سالگی (بهار 1893) نخستین اثر خود را در زمینه ¬ی اقتصادی منتشر کرد، نوشته ¬ای با عنوان تحولات اقتصادیِ نوین در زندگی دهقانان، که در آن او نه به -عنوان یک کارگر فعال و عضو پیشرو طبقه ¬ی کارگر ــ که البته در مبارزه ¬اش با سرمایه ‌‌¬داری بیش از هر نظریه ¬ی دیگری بر نظریه ¬ی مارکس استناد می‌کند ــ بلکه از جایگاه یک مارکسیست و از موضع ایدئولوژی مارکسیسم دیدگاه ‌ها‌ی اقتصادیِ نظریه پردازی نارودنیکی به نام پُستنیکف را به نقد می¬کشد. همین جایگاه ایدئولوژیک، مارکسیستی و بدین ¬سان حزبی است که این نقد لنین و به ¬طور کلی آثار ضدنارودنیکیِ او را، چنان¬که نشان خواهم داد، به نقد پوپولیسم (خلق¬گرایی) از موضع سرمایه ¬داری دولتی تبدیل می‌کند.
پُستنیکف در اثر خود به نام کشت ¬و¬ کار دهقانان جنوب روسیه نوشته بود علت فقر در روسیه کوچک ¬بودن اندازه ¬ی زمین است، که خود باعث می‌شود دهقان نتواند از نیروی کار خانواده¬ اش به ¬طور کامل استفاده کند و، به ¬همین دلیل، مازاد جمعیت به وجود می¬آید. لنین در نقد دیدگاه پُستنیکف می¬نویسد کوچک ¬بودن اندازه ¬ی زمین و مازاد جمعیتِ ناشی از آن خود معلول فقر است و نه علت آن. به نظر لنین، فقر ناشی از ستیز منافع اقتصادی مختلف در میان دهقانان است، که علت آن نیز تولید برای فروش و رقابت در بازار است:
اگر، در یک سو، دهقانی توسعه ¬ی زمینِ زیرِ کشت خود را سودآور می¬یابد علتش این است که او می¬تواند محصولش را در بازار بفروشد. و اگر، در سوی دیگر، دهقانِ دیگر دست کشیدن از کشت را سودآور می¬یابد و به کارگر تبدیل می‌شود علتش آن است که ارضای بخش عمده ¬ی نیازهای او مستلزم خرج ¬کردن پول یعنی فروش محصول است. و از آنجا که او در فروش محصول کشاورزیِ خود با رقیبی در بازار رو¬به¬رو می‌شود که نمی¬تواند با او رقابت کند، تنها کاری که برایش باقی می-ماند فروش نیروی کار خویش است. در یک کلام، بستری که پدیده ‌ها‌ی بالا در آن رشد می‌کند تولید برای فروش است. علت اساسیِ ستیز منافع اقتصادی در میان دهقانان وجود نظامی است که در آن بازار، تولید اجتماعی را تنظیم می‌کند.9
در پاسخ به این نظرِ لنین باید گفت دهقان مرفه پیش از آنکه بتواند محصولش را در بازار بفروشد باید آن را تولید کند، و برای آنکه آن را تولید کند باید پیش از هر چیز کالایی به نام نیروی کار را در بازار پیدا کند، کالایی که ارزشی بیش از آنچه که صرف آن می‌شود تولید می‌کند. بنابراین، اگر دهقان مرفه می¬تواند زمینِ زیرِ کشت خود را توسعه دهد علتش نه فروش محصول در بازار بلکه تولید ارزش اضافی از سوی نیروی کارِ خریداری شده است. همین ارزش اضافی و تبدیل آن به سرمایه است که دهقان مرفه را قادر به انباشت سرمایه و توسعه¬ی زمینِ زیرِ کشت خود می‌کند. در سوی دیگر، اگر دهقان فقیر نیروی کار خود را در بازار می¬فروشد علتش نه سودآور بودنِ این معامله ــ آن¬گونه که لنین می¬گوید ــ بلکه سلب مالکیت و اجبار او در تبدیل¬ شدن به تولیدکننده ¬ی ارزش اضافی برای دهقان مرفه است. فروش کالا و پیدایش بازار ویژگی تولید کالاییِ ساده است. آنچه به تولید کالاییِ سرمایه¬ داری ویژگی می¬بخشد و اساس آن را تشکیل می‌دهد خریدوفروش نیروی کار و تولید ارزش اضافی است و نه صرفاً تولید برای فروش و بازار و رقابت. لنین البته به رابطه ¬ی خریدوفروش نیروی کار و استثمار کارِ مزدی در سرمایه داری باور دارد، اما از این رابطه ¬ی اجتماعی نه همچون یک شیوه ¬ی تولید متمایز بلکه صرفاً به‌ عنوان مرحله ¬ی تکامل ¬یافته ¬ترِ تولید کالاییِ ساده سخن می¬گوید، به طوری ¬که گویی تولید کالاییِ ساده به‌رغم کالاشدنِ نیروی کار دست -نخورده باقی می¬ماند و از میان نمی¬رود. انگار تأثیر کالاشدنِ نیروی کار فقط اضافه ¬شدنِ یک کالای جدید به انبوه کالاهای دیگر است. از نگاه لنین، اساس و محور سرمایه ¬داری همان تولید کالاییِ ساده است، با این تفاوت که در سرمایه¬ داری کالایی به نام نیروی کار نیز به کالاهای دیگر افزوده می‌شود:
طبق نظریه¬ ی مارکس، ویژگی ¬های اساسیِ سرمایه ¬داری عبارت ¬اند از 1- تولید کالایی به¬ عنوان شکل عمومی تولید. محصول، در متنوع¬ ترین ارگانیسم¬ های تولید اجتماعی، شکل کالا به خود می-گیرد، اما فقط در تولید سرمایه ¬داری است که این شکل از محصولِ کار حالت استثنایی، منفرد و تصادفیِ خود را ازدست می‌دهد و عمومی می‌شود. 2- ویژگی دوم سرمایه ¬داری این است که نه فقط محصول کار بلکه خودِ کار، یعنی نیروی کار انسان، شکل کالا به خود می¬گیرد.10
آنچه لنین در اینجا از آن به عنوان «نظریه ¬ی مارکس» نام می¬برد درواقع نظریه¬ ی مارکس نیست. مارکس شرط اساسیِ تولید سرمایه داری را «وجود طبقه¬ ی کارگرانِ مزدی» می¬داند، همان چیزی که لنین آن را فقط «ویژگی دوم سرمایه¬داری» می¬نامد. به نظر مارکس، با کالا¬شدنِ نیروی کار تولید کالاییِ پیش از سرمایه ¬داری به¬ تمامی نابود می‌شود و تولیدی که حاکم می‌شود فقط تولید سرمایه¬ داری است، که بر اساس خریدوفروش نیروی کار و تولید ارزش اضافی انجام می¬گیرد. او در جلد دوم سرمایه می¬نویسد: «تولید سرمایه ¬داری در هرجا که ریشه می¬دواند تمامی شکل ¬های تولید کالایی را نابود می‌کند، شکل¬هایی که یا بر کار خودِ تولیدکنندگان متکی هستند یا فقط بر فروش محصولات مازاد به‌عنوان کالا. تولید سرمایه ¬داری ابتدا تولید کالا را عمومیت می¬بخشد و سپس به¬ تدریج تمامی تولید کالایی را به تولید کالاییِ سرمایه ¬داری تبدیل می‌کند.»11 به ¬عبارت دیگر، به نظر مارکس، آنچه تولید سرمایه ¬داری را از تولید کالاییِ پیشاسرمایه‌داری متمایز می‌کند فقط و فقط کالاشدنِ نیروی کار یعنی خریدوفروش این نیرو برای تولید ارزش اضافی است. عمومیت ¬یافتنِ تولید کالا، که لنین از آن به ‌عنوان ویژگیِ نخست تولید سرمایه ¬داری نام می‌برد، نتیجه¬ ی تبعیِ کالاشدنِ نیروی کار و تولید ارزش اضافی به عنوان وجه مشخصه ¬ی شیوه ¬ی تولید سرمایه¬داری است. کالاشدنِ نیروی کار و تولید ارزش اضافی است که سرمایه ¬داری را به یک شیوه¬ ی تولید متمایز از فئودالیسم و برده¬ داری و… تبدیل می‌کند. شیوه¬ ی تولید سرمایه ¬داری به صِرف تولید کالایی و عمومیت -یافتن آن از شیوه‌ ها‌ی تولیدِ پیش از خود متمایز نمی‌شود. شیوه ‌ها‌ی تولیدی که در تاریخ به¬ وجود آمده¬اند بر اساس چه ¬گونگیِ استخراج کارِ اضافی از طبقات تحت ¬ستم از یکدیگر متمایز می‌شوند. در سرمایه¬ داری، کارِ اضافی عمدتاً از طریق تبدیل نیروی کار به کالا از جسم و جان انسان¬ها بیرون کشیده می‌شود. کارِ مزدی است ــ و نه عمومیت¬ یافتنِ تولید کالا ــ که سرمایه ¬داری را از فئودالیسم و برده داری و دیگر شیوه ‌ها‌ی تولیدِ ماقبل¬سرمایه ¬داری متمایز می‌کند. صِرف تولید کالایی و عمومیت ¬یافتن آن نیست که فئودالیسم را از میان برمی¬دارد. در طول حاکمیت برده ¬داری و فئودالیسم، تولید کالایی وجود داشته و تعارضی با این شیوه ‌ها‌ی تولید، یعنی استخراج کار اضافی از برده و سرف (رعیتِ وابسته به زمین) نداشته است. تنها پس از رواج و حاکمیت سرمایه یعنی خریدوفروش یک محصول خاص به نام نیروی کار برای تولید ارزش اضافی است که (در جوامع اروپایی) شیوه¬ ی تولید فئودالی از میان می¬رود و جای خود را به شیوه¬ی تولید سرمایه ¬داری می‌دهد.
روشن است که درک لنین از سرمایه مغایر با درک مارکس است. مارکس سرمایه را همان رابطه ¬ی اقتصادی ـ اجتماعیِ خرید¬و¬فروش نیروی کار و تولید ارزش اضافی می¬داند، حال ¬آنکه از نظر لنین سرمایه ¬داری عبارت است از تولید کالایی + خرید¬وفروش نیروی کار. نتیجه¬ای که از درک لنین از سرمایه ¬داری گرفته می‌شود این است که گویا خریدوفروش نیروی کار می¬تواند الغا شود بی ¬آنکه تولید کالا از میان برود. یا، قانون ارزش اضافی می¬تواند لغو گردد بی ¬آنکه قانون ارزش از میان برود. این همان فرمولی است که بعدها در دهه¬ ی 40 قرن بیستم، در زمان حکومت استالین، اقتصاددانان شوروی برای اثبات این که سرمایه ¬داری در شوروی از میان رفته است به آن استناد کردند. آنان برای اثبات این ادعای خود به مارکس استناد می‌کردند که در نقد برنامه‌ ی گوتا می¬گوید درمرحله¬ ی نخستِ جامعه¬ ی کمونیستی (که لنین آن را «سوسیالیسم» می¬نامد) هرکس به¬ میزان توانش برای جامعه کار می‌کند و به¬ میزان کارش (و نه نیازش) از جامعه دریافت می‌کند. اما منظور مارکس از «میزان کار» در اینجا نه ساعات کارِ اجتماعاً لازم بلکه ساعات کار طبیعی انسان است. مارکس در همین اثر می¬گوید با آنکه این مبادله بر اساس همان اصل مبادله¬ی کالا صورت می¬گیرد، اما مضمون و شکل آن تغییر یافته به طوری¬که هیچ¬کس جز کارش هیچ چیزی برای تحویل به جامعه ندارد و هیچ¬کس جز وسایل مصرفِ فردی مایملک دیگری نمی¬تواند داشته باشد.12 مارکس اصل مبادله¬ ی کالا را در مرحله ¬ی نخست جامعه ¬ی کمونیستی فقط در عرصه ¬ی توزیع حاکم می¬داند و نه در عرصه¬ ی تولید. به عبارت دیگر، آنچه مارکس آن را نابرابری و بی ¬عدالتی در این مرحله می¬داند صرفاً به توزیع (و نه تولید) محصول در جامعه بر اساس «حق برابر» افراد مربوط می‌شود که، به نظر مارکس، مانند هرحق دیگری حاوی نابرابری است. مارکس به¬ صراحت می¬نویسد در این مرحله هیچ ارزشی تولید نمی‌شود، یعنی هیچ کاری برای تولید کالا به‌قصد فروش انجام نمی¬گیرد.13 این نظر مارکس بیان دیگری است از همان دیدگاه او در کتاب سرمایه که در سطور پیشین نقل شد، دیدگاهی که حاکمیت تولید سرمایه¬ داری را به ‌معنای نابودی هرگونه تولید کالاییِ پیشاسرمایه ¬داری می¬داند. به این مبحث در فصل مربوط به حکومت بلشویک¬ها بر روسیه (فصل هشتم) مفصل¬تر خواهم پرداخت و با نقل قول نشان خواهم داد که اولاً آبشخور فکریِ اقتصاددانان دوره ¬ی استالین همان نظرات اقتصادیِ لنین است و، ثانیاً، توجیه سرمایه -داری دولتی و استثمار طبقه ¬ی کارگر در شوروی بر تحریف آشکار دیدگاه مارکس در سرمایه و نقد برنامه¬ ی گوتا مبتنی بوده است.
به نقد لنین بر دیدگاه اقتصادی نارودنیک¬ها بازمی¬گردم. لنین در آثار اقتصادیِ خود در سال¬های دهه ¬ی 90 قرن نوزدهم، که در نقد نظرات نارودنیک¬ها و نیز پیوتر استرووِه نوشته شده¬اند، در همه ¬جا نه خریدوفروش نیروی کار برای تولید ارزش اضافی بلکه تولید کالا برای فروش در بازار و عمومیت ¬یافتنِ آن را اساس و محور سرمایه داری می¬داند. برای مثال، در کتاب توسعه¬ ی سرمایه¬ داری در روسیه می-نویسد:
… آنچه برای بازار اهمیت دارد به¬ هیچ¬ وجه سطح رفاه زندگی تولیدکننده نیست، بلکه این است که او چه‌قدر پول دارد؛ کاهش سطح رفاه زندگی دهقانِ مردسالار، که پیش‌تر در یک اقتصاد طبیعی زندگی می‌کرد، با افزایش پولی که در اختیار دارد منافات ندارد، زیرا هراندازه این دهقان خانه ¬خراب ¬تر شود، به¬ همان میزان اجبار او برای توسل به فروش نیروی کارش بیشتر و سهم او از وسایل معاشِ (البته ناچیزی) که او باید [با پول] از بازار بخرد فزون ¬تر می‌شود.14
این گفته به‌ روشنی نشان می‌دهد که، به نظر لنین، خلع ید از دهقانان با این هدف صورت می¬گیرد که آنان مجبور شوند با فروش نیروی کار خود برای خریدن کالاهای سرمایه ¬داران در بازار پول به دست آورند. چنان¬که پیداست، برخلاف درک مارکس، که جوهر سرمایه¬داری را انباشت دم¬ افزون سرمایه از طریق تولید ارزش اضافی و افزایش سرمایه¬ ی ثابت (و طبعاً کاهش سرمایه ¬ی متغیر) می¬داند، جان کلام لنین درباره ¬ی سرمایه ¬داری این است که سرمایه ¬دار از یک‌سو با خرید نیروی کارِ کارگران و تولید کالا بازار را انباشته از کالا می‌کند، و از سوی دیگر انگیزه¬ ی کارگران برای مصرف این کالاها را تقویت می‌کند. و از آنجا که در واقعیت نه سرمایه ¬دار بلکه بازار است که میزان فروش و بدین ¬سان مقدار تولید کالا را تعیین می‌کند، پس ستون خیمه و محور سرمایه ¬داری، بازار است. ازهمین روست که، همان¬گونه که پیش‌تر آمد، لنین سرمایه ¬داری را نظامی تعریف می‌کند که در آن «بازار، تولید اجتماعی را تنظیم می‌کند». این تعریف از سرمایه¬ داری، ضمن آنکه همچون یک تعریف ایدئولوژیک رابطه¬ ی اجتماعیِ انسان با انسان را ــ رابطه¬ ای که در آن یکی از سر اجبار و ناچاری نیروی کار خود را می¬فروشد و دیگری به سبب برخورداری از مالکیت وسایل تولید آن را می¬خرد تا از آن ارزش اضافی بیرون بکشد ــ در پس شیئیتی به¬نام بازار پنهان می¬کند، به¬این معناست که اگر «دولت کارگری» اقتصادِ مبتنی بر بازار را به اقتصاد برنامه¬ ریزی ¬شده ¬ی دولتی تبدیل کند سرمایه ¬داری از میان می¬رود و جامعه سوسیالیستی می‌شود. لنین به ¬درستی آنارشی تولید را ناشی از مالکیت خصوصی می¬داند و «مالکیت خصوصی و تولید اجتماعی آنارشیک» را «بنیادهای مبارزه¬ ی طبقاتی و سلطه¬ ی طبقاتی» معرفی می‌کند: «تمام تاریخی که تا کنون گزارش شده تاریخ مبارزه¬ی طبقاتی و توالی حکمرانی و پیروزی برخی طبقات اجتماعی بر طبقات دیگر بوده است. و این امر ادامه خواهـد داشت تا زمـانی که بنیادهای مبـارزه¬ ی طبقاتی و سلطه¬ ی طبقاتی ــ مالکیت خصوصی و تولید اجتماعیِ آنارشیک ــ از میان برود.»15 اما مشکل او این است که مالکیت خصوصی را همان تقسیم اجتماعیِ کار نمی¬داند. از¬همین¬رو، برای الغای مالکیت خصوصی به¬جای آنکه اقتصادِ مبتنی بر الغای تقسیم کار از طریق الغای کارِ مزدی را پیش¬گذارد اقتصاد مبتنی بر مالکیت دولتی را مطرح می‌کند. به¬عبارت دیگر، برنامه¬ی لنین برای از میان برداشتن آنارشی تولید، نه الغای تقسیم کار از طریق الغای کارِ مزدی بلکه برنامه ¬ریزی همان تولیدِ مبتنی بر تقسیم کار از سوی «دولت کارگری» است. بنابراین، روشن می‌شود که منظور لنین از «تولید اجتماعی آنارشیک» تولیدِ بدون دولت است. او آنارشی تولید را به ¬معنای بی ¬دولتیِ مورد نظرِ آنارشیست¬ها می¬گیرد و به این نتیجه می¬رسد که محور سرمایه ¬داری عبارت است از تولید آنارشیستی و بی¬ برنامه¬ی کالا برای بازار، و اگر این تولید به مالکیت دولت درآید و دولت («دولت کارگری») آن را برنامه¬ ریزی ¬کند مالکیت خصوصی و آنارشی تولید از میان می¬روند.
اما، در فرماسیون سرمایه¬داری، آنارشی تولید در سطح کل جامعه یک قطب متضاد در درون هر واحد تولیدی دارد و آن استبداد سرمایه است، که از تقسیم کار در آن واحد تولیدی سرچشمه می¬گیرد. مارکس در جلد اول سرمایه آنارشی را برای توصیف تقسیم اجتماعیِ کار و استبداد را برای توصیف تقسیم کار در هر واحد تولید سرمایه داری به کار می بَرَد. لنین، برخلاف مارکس، تولید سرمایه ¬داری را در حاکمیت بازار و آنارشی تولید در سطح کل جامعه (به معنای تولید اجتماعیِ بدون برنامه) خلاصه می‌کند و استبداد سرمایه را در هر واحد تولیدیِ سرمایه ¬داری نمی¬بیند، استبدادی که کارگر را به عامل صرف کارِ مادی و مجری تولید تبدیل می‌کند و او را از هرگونه دخالت در فرایند تولید و توزیع و اینکه چه چیزی، با چه کیفیتی و چه کمیتی تولید و توزیع شود محروم می‌کند. مارکس این محرومیت مطلق از هرگونه دخالت کارگران در فرایند تولید و توزیع را به رابطه ی سرمایه یعنی خریدوفروش نیروی کار نسبت می‌دهد و می¬گوید کارگر با فروش نیروی کارش هرگونه تصمیم¬ گیری درباره¬ ی چه گونگیِ مصرف این نیروی کار را به سرمایه¬ دار وامی¬گذارد و بدین سان خود را از تصمیم¬ گیری در این مورد که چه چیزی و با چه کمیت و کیفیتی تولید و توزیع شود محروم می¬سازد. بدیهی است که، بر اساس درک مارکس، از¬ میان¬ برداشتن این محرومیت در گرو الغای کارِ مزدی یعنی خریدوفروش نیروی کار و تولید ارزش اضافی است. حال ¬آنکه لنین ــ چنان -که خواهیم دید ــ «سوسیالیسم» را ( او مرحله¬ ی نخست جامعه ¬ی کمونیستی را چنین می¬نامد) نظامی می داند که در آن اولاً دولت همچنان به موجودیت خود ادامه می‌دهد و، ثانیاً و مهم ¬تر از آن، همه ¬ی مردم به «کارگر» تبدیل می‌شوند و از دولت «مزد» می¬گیرند.16 روشن است که در چنین نظامی کارگران، افزون بر محرومیت از هرگونه دخالت در فرایند تولید به علت استبدادِ ناشی از تقسیم کار، باید صابون دیکتاتوری و اقتدار سیاسیِ دولتِ حزبی را نیز به تن خود بمالند و با فرمان¬هایی چون «انضباط کار» و «شنبه‌ ها‌ی کمونیستی» ــ که پس از انقلاب اکتبر 1917 مرسوم و اجرا شد ــ بارآوری کار را به سود این دولت بیش از پیش افزایش دهند.
به¬ طور کلی، توصیف شیوه¬ ی تولید سرمایه¬داری صرفاً به عنوان بی¬ برنامه از یک‌سو و «بازارمحور» از سوی دیگر، بی ¬آنکه بر خریدوفروش نیروی کار و تولید ارزش اضافی بر اساس تقسیم کار ــ اعم از تقسیم اجتماعیِ کار و تقسیم کار در هر واحد تولیدیِ سرمایه¬ داری ــ و بدین ¬سان محرومیت مطلق کارگران از هرگونه دخالت در فرایند تولید و توزیع تأکید شود، بیانگر آن است که لنین از همان دوران جوانی و آغاز فعالیت سیاسی ¬اش به¬ عنوان یک فعال مارکسیست بدیل تولید سرمایه ¬داری را تولید متمرکزِ مبتنی بر برنامه¬ریزیِ دولتی می‌دانسته است. او در کتاب مضمون اقتصادی نارودیسم و نقد آن در کتاب آقای استرووِه، که در اواخر 1894 و اوایل 1895 نوشته شده است، «سازمان¬دهی برنامه ¬ریزی¬ شده¬ ی اقتصاد ملی» را «نشانه¬ی گسست کامل از نظام سرمایه ¬داری» می داند.17 لنین، درجایی دیگر از همین کتاب، نظر منتقدانش را، که می گفتند مارکسیسم خواهان «مالکیت کارگران بر وسایل تولید» است، تأیید می‌کند.18 مالکیت کارگرانِ به ¬قدرت ¬رسیده بر وسایل تولید به معنای مالکیت دولت «کارگری» است ( که، چنان¬که جلوتر خواهیم دید، در روسیه ¬ی پس از انقلاب اکتبر همان دولت بلشویک¬ها بود). حدود یک ربع قرن پس از انتشار آثار اقتصادیِ اولیه¬ی لنین، او در اثر خود به نام دولت و انقلاب، چنان¬که گفتم، سوسیالیسم را نظامی معرفی می‌کند که در آن کارگران از دولت «مزد» می¬گیرند. نفس پرداخت مزد از سوی دولت به کارگران هیچ معنایی جز استثمار کارگران توسط دولت ندارد، و همین یک قلم کافی است برای آنکه سوسیالیسم لنین را سرمایه داری دولتی بدانیم. به‌ طور کلی، در آثار لنین می¬توان انبوهی از گفته‌ ها‌ی او را شاهد آورد که نشان می‌دهد منظور لنین از اقتصاد سوسیالیستی همان اقتصاد سرمایه ¬داری است که در آن، بخش خصوصی جای خود را به «دولت کارگری» می¬دهد. دولتی نیز که این¬گونه به¬جای بخش خصوصی می¬نشیند همانا دیکتاتوری اقلیت جامعه بر اکثریت آن است. در فصل مربوط به قدرت¬گیری حزب بلشویک نشان خواهم داد که دولتی که پس از انقلاب اکتبر 1917 در روسیه مستقر شد، برخلاف آنچه لنین پیش تر در دولت و انقلاب گفته بود، نه دیکتاتوری اکثریتِ استثمارشونده بر اقلیتِ استثمارگر بلکه دیکتاتوری اقلیت حزبی بر اکثریت مطلق مردم روسیه بود. پیش از انقلاب اکتبر قرار بود تمام قدرت به ساویت¬ها (soviets) منتقل شود و سازمان اداره ¬کننده ¬ی جامعه «دولت کارگران مسلح» باشد، بگذریم از این که ــ چنان که در فصل های بعدی نشان خواهم داد ــ خودِ ساویت¬ها نیز به¬جای تشکل¬های توده ¬ای، مستقل و ضدسرمایه ¬داریِ طبقه¬ ی کارگر روسیه به تشکل های نمایندگان احزاب چپ این کشور و درنهایت به زیرمجموعه¬ و درواقع زائده¬ ی حزب بلشویک تبدیل شدند. اما درجریان این انقلاب، شعار «تمام قدرت به ساویت¬ها» صرفاً پوششی بود برای انتقال تمام قدرت به حزب بلشویک، و در عمل این حزب بلشویک بود که قدرت دولتی را به¬ طور کامل و به ¬تنهایی به ¬دست گرفت. آن بخش از اقتصاد که به مالکیت دولتِ حزبی درآمد اقتصاد «سوسیالیستی» نام گرفت، و نزدیک ¬ترین بخش اقتصاد به بخش دولتی، که «فقط یک پله با سوسیالیسم فاصله داشت» و برای گذار به سوسیالیسم باید «تحت کنترل و حسابرسی» دولتِ حزبی قرار می¬گرفت، «سرمایه داری انحصاریِ دولتی» نامیده شد.19 اینها همه نشان می¬دهند که سوسیالیسمِ لنین چیزی جز سلطه¬ی مطلق دولت بر اقتصاد نبود، دولتی که اقلیت مطلق جامعه را تشکیل می¬داد، در مقام کارفرما عمل می‌کرد، به کارگران مزد می¬داد و از آنان ارزش اضافی بیرون می¬کشید تا از محل آن اقتصاد ملیِ روسیه را، که بر اثر جنگ جهانی اول و جنگ داخلیِ پس از آن ویران شده بود، صنعتی کند و به¬سود طبقه ¬ی سرمایه¬ دارِ دولتیِ جدید سر و سامان دهد. دولت در نظریه و عملِ لنین از چنان اهمیتی برخوردار است که او «ویژگی اساسیِ درک مارکسیستی از مبارزه¬ ی طبقاتی» را «سازمان¬دهی قدرت دولتی» می¬داند.20 افزون بر این، پس از انقلاب اکتبر و به ¬ویژه پس از پایان جنگ داخلی موضع لنین درباره ¬ی دولتِ حزبی، یعنی حکومت اقلیت بر اکثریت، حتی دیکتاتورمنشانه ¬تر از حکومت اقلیت شد و شکل عریان دیکتاتوری فردی را به خود گرفت، طوری که او از ضرورت اِعمال «مدیریت فردی»(one-man management) در ارگان¬های دولتی سخن گفت و اعلام کرد که «اِعمال قدرت دیکتاتوری و مدیریت فردی تضادی با دموکراسی سوسیالیستی ندارد».21 لنین در همین سخنرانی، که در 7 آوریل 1920 و خطاب به کنگره¬ی سوم اتحادیه ‌ها‌ی کارگری سراسر روسیه ایراد شد، «دیکتاتوری پرولتاریا» را متوجه خودِ پرولتاریا ساخت و اعلام کرد که «اساس دیکتاتوری پرولتاریا انضباط در کار است».22 و البته این انضباط چیزی نبود جز تسمه کشیدن از گُرده¬ ی کارگران برای برساختن نظامی که بعدها و در زمان استالین با الحاق کشورهای اروپای شرقی به خود به «اردوگاه» پهناوری از سرمایه ¬داری دولتی تبدیل شد که فقط نام سوسیالیسم را یدک می کشید. بی¬ تردید، گذار از سرمایه ¬داری به کمونیسم به¬ ویژه اگر با شرایطی چون جنگ داخلیِ روسیه توأم باشد دیکتاتوری طبقه ¬ی کارگر را می‌طلبد و اگر در روسیه به جای حزب، شوراهای کارگری حاکم بودند آنها ناگزیر از اِعمالِ این دیکتاتوری بودند. اما، چنان-که در فصل مربوط به حکومت بلشویک¬ها به¬تفصیل نشان خواهم داد، دیکتاتوری لنینی هیچ ربطی به دیکتاتوری طبقه ¬ی کارگر نداشت. لنین مدت¬ها پیش از جنگ داخلی از تمرکز قدرت دولتی و سپس اِعمال قدرت حزبی زیر لوای دیکتاتوری پرولتاریا به ¬عنوان یکی از هنجارهای جامعه ¬ی سوسیالیستی دفاع کرده بود، و آنچه در روسیه¬ی سال¬های پس از انقلاب اکتبر در عرصه ¬ی سیاست روی داد فقط تمرکز بیشترِ این دیکتاتوری حزبی تا حد تبدیل آن به دیکتاتوری فردی در نظر و عمل بود.
به سال¬های آغازین فعالیت سیاسی لنین بازمی¬گردم. چنان که اشاره کردم، از نظر لنین، بدیل نظام سرمایه¬ داری نظامی بود که در آن تولیدِ مبتنی بر بازار جای خود را به تولیدِ متمرکز و برنامه¬ریزی شده¬ی دولتی می¬داد. تحقق این تولید و نظام سیاسیِ متناسب با آن مستلزم مبارزه برای تغییر جامعه¬ ی روسیه بود، و طبعاً لنین می¬باید در پی تدارک مهم¬ترین ابزار این تغییر باشد: تشکیلات. مشغله ¬ی فکریِ اصلیِ لنین در سال-های آغازین فعالیت سیاسی¬ اش به¬ویژه پس از اقامت در سن¬ پترزبورگ در سال 1893 برقراری ارتباط با مارکسیست¬ها برای ایجاد «حزبی انقلابی» بود که بتواند به اتکای ایدئولوژی مارکسیسم و با «تکیه بر جنبش کارگری»23 سوسیالیسم خود را در روسیه پیاده کند. از همین سال¬های آغازین دهه ¬ی 90 قرن نوزدهم در مقابل لنین به عنوان یک فعال سیاسیِ مارکسیست دو راه وجود داشت: الف ـ مبارزه برای ارتقای جنبش خودانگیخته ی طبقه ی کارگر به یک جنبش ضدسرمایه داریِ خودآگاه و متکی به خود، و ب‌ ـ متکی -کردن جنبش خودانگیخته¬ی طبقه¬ ی کارگر به حزب سیاسیِ انقلابی یا «سازمان انقلابیون حرفه ¬ای»، که قرار بود کارگران را به «آگاهی سوسیالیستی» مجهز کند. لنین ــ برخلاف مارکس ــ راه دوم را برگزید، زیرا فقط این راه می¬توانست او را به هدفش برساند: به¬کارگیریِ انقلاب اجتماعیِ طبقه ¬ی کارگر برای به دست گرفتن قدرت سیاسی و سازمان ¬دادن سرمایه ¬داری متمرکزِ دولتی. مسافرت به خارج کشور برای تماس با «گروه رهایی طبقه ¬ی کارگر» به رهبری پلخانف در اوایل سال 1895، بازگشت به روسیه در همین سال و تشکیل گروه مخفیِ «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقه ¬ی کارگر» در داخل کشور ــ گروهی که لو رفتنش به دستگیری و زندان و تبعید لنین تا اوایل سال 1900 انجامید ــ مهاجرت به خارج کشور با هدف انتشار نشریه ¬ی ایسکرا برای انسجام ایدئولوژیکِ «حزب سوسیال¬ دموکراتِ کارگریِ روسیه»، که در سال 1898 کنگره ی اول خود را بدون حضور لنین برگزار کرده بود، انتشار نشریه¬ ی ایسکرا در خارج کشور در سال 1900، و سرانجام نگارش کتاب چه باید کرد؟ در سال 1902 همه فعالیت¬هایی بودند که لنین آنها را در راستای ایجاد همین «حزب انقلابی» انجام داد. اهمیت این حزب را برای کل زندگی و فعالیت لنین از روی گفته¬ ای می¬توان دریافت که او پس از شنیدن خبر خودکشیِ لورا مارکس(دختر مارکس) و همسرش پُل لافارگ به علت ناممکنیِ ادامه ¬ی فعالیت سیاسی به زبان آورد: «اگر آدم نتواند برای حزب کاری بکند همان بهتر که با حقیقت رو¬به¬رو شود و مانند پُل و لورا لافارگ بمیرد.»24 حزب و وابستگیِ حزبی به¬ طور کلی برای لنین تا بدان پایه مهم بود که او در کتاب چه باید کرد؟ در جدل با یکی از طرفداران «آزادی انتقاد» از مارکسیسم در روسیه، ضمن مقایسه جامعه¬ ی تحزب ¬نیافته¬ ی روسیه با جامعه ¬ی تحزب ¬یافته ¬ی آلمان، از هر 1000 نفر مردم روسیه 999 نفرشان را به علت «سرسپردگی سیاسی و عدم درک کاملِ شرافت حزبی و وابستگی¬های حزبی تا مغز استخوان فاسد» اعلام کرد: «تبعه ی کشوری [روسیه] که از نظر سیاسی در اسارت است، کشوری که از هر هزار نفر ساکنِ آن نُهصد و نود و نُه نفرشان به علت سرسپردگی سیاسی و عدم درک کاملِ شرافت حزبی و وابستگی¬های حزبی تا مغز استخوان فاسدند، شهروند یک کشور مشروطه [آلمان] را به¬ خاطر آنکه بیش از حد «به عقاید حزبش وابسته است» متکبرانه سرزنش می‌کند!.»25 این نوع نگاه درعین ¬¬حال نشان می‌دهد که الگوی لنین برای «حزب سیاسیِ طبقه ¬ی کارگر»، به¬ رغم تمام تأثیرهایی که از احزاب سیاسیِ پیشین روسیه در نیمه ¬ی دوم قرن نوزدهم و به ¬طور مشخص حزب نارودنیک¬ها می-گرفت، همانا حزب سوسیال دموکراتِ کارگریِ آلمان بود. با این مقدمه، به نظریه ¬ی لنین درباره ¬ی حزب در کتاب چه باید کرد؟ می¬پردازم.

2
حزب لنینی،
سازمانی بورژوایی برای استقرار سرمایه ¬داری دولتی
حزب سیاسیِ مارکسیستی همزاد مارکسیسم است. نفس مارکسیسم به معنای وجود حزب سیاسیِ مارکسیستی است. مارکسیسم دال بر وجود عده ¬ای انسانِ سیاست¬ورز به نام «مارکسیست» است که از گروه‌ ها‌ی سیاست¬ ورزِ دیگر مانند «آنارشیست¬ها»، «لیبرال¬ها»، «ناسیونالیست¬ها» و… متمایزند و مشی سیاسیِ متفاوتی را نمایندگی می‌کنند و پیش می¬برند. آنچه سیاست¬ ورزانِ مارکسیست را با هم متحد می‌کند و آنان را از سیاست ¬ورزانِ دیگر متمایز می‌کند همانا مارکسیسم است، که لنین آن را ایدئولوژی سوسیالیستی می-نامد: «چون هیچ ایدئولوژی مستقلی که خودِ توده ‌ها‌ی کارگر آن را در جریان جنبشِ خود فرموله کرده باشند نمی¬تواند وجود داشته باشد، پس فقط انتخاب یکی از این دو گزینه باقی می¬ماند: یا ایدئولوژی بورژوایی یا ایدئولوژی سوسیالیستی.»26 بدین¬سان، حزب مارکسیستی پیش از هرچیز حزبی است سیاسی که بر بنیاد ایدئولوژی مارکسیسم ساخته می‌شود. اما حزب به ¬طور کلی در عین ¬حال تشکیلات نیز هست و برای بسیاری کسان بیش از آنکه با وجه سیاسی ¬اش شناخته شود با جنبه¬ ی تشکیلاتی ¬اش تداعی می‌شود. ببینیم حزبِ مورد نظر لنین، یعنی حزبی که او در کتاب چه باید کرد؟ نظریه ¬اش را طرح می‌کند، چه¬ گونه تشکیلاتی است.
پایان دوران تبعید لنین در سیبری همزمان است با رواج برداشت های گوناگون از مارکسیسم در میان محافل روشنفکران چپ، که از آن میان افزون بر گرایش مارکسیسم اُرتودوکسِ پلخانف و لنین باید خاصه به مارکسیسم علنیِ پیوتر استرووه، مارکسیسم رفرمیستیِ ادوارد برنشتاین از سوسیال¬ دموکرات¬های آلمان و مارکسیسم اکونومیستی در سوسیال¬ دموکراسی روسیه اشاره کرد. پیشنهاد لنین عبارت بود از انتشار نشریه در خارج کشور برای «مبارزه ¬ی ایدئولوژیک» با این جریان¬ها، نشریه ¬ای که چند ماه پس از این پیشنهاد با نام ایسکرا در شهر مونیخِ آلمان منتشر شد. لنین بُعد تشکیلاتیِ مارکسیسم یعنی نظریه¬ ی حزب مارکسیستیِ خود را نخست در این نشریه و سپس در کتاب چه باید کرد؟ و در تقابل با رفرمیسم و اکونومیسم پی¬ می¬ریزد. نقطه¬ ی عزیمت لنین برای طرح دیدگاه خود درباره¬ ی حزب بحثی است که او آن را در فصل دوم چه باید کرد؟ زیر عنوان «جنبش خودانگیخته¬ی توده ‌ها‌ و آگاهی سوسیال¬ دموکرات¬ها» مطرح می‌کند. فشرده ¬ی آن بحث این است که کارگران به ¬خودیِ ¬خود حداکثر می¬توانند به آگاهی اتحادیه ¬ای (تریدیونیونی) دست پیدا کنند، یعنی حداکثر قادرند به ضرورتِ خواست¬هایی چون افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و اموری از این دست پی¬ببرند و از دولت بخواهند آنها را برآورده کند. آنان نمی¬توانند به آگاهی سوسیالیستی یعنی ضرورت الغای نظام سرمایه داری دست پیدا کنند و این آگاهی را روشنفکران بورژوا باید از بیرون طبقه¬ ی کارگر به درون آن ببرند:
گفتیم که آگاهی سوسیال ¬دموکراتیک نمی¬توانسته است در میان کارگران به ¬وجود آید. آن را باید از بیرون وارد می‌کرده اند. تاریخ تمام کشورها نشان ¬می‌دهد که طبقه ¬ی کارگر با تلاش خود فقط می-تواند به آگاهی اتحادیه ¬ای دست پیدا کند، یعنی فقط متقاعد می‌شود که باید در اتحادیه ¬ی کارگری متشکل شود، با کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور سازد که قوانینی را به سود کارگران تصویب کند و نظایر اینها. اما نظریه ¬ی سوسیالیسم از دل نظریه ‌ها‌ی فلسفی، تاریخی و اقتصادی بیرون آمده که نمایندگان دانش¬آموخته¬ ی طبقات دارا، یعنی روشنفکران، آنها را مطرح کرده ¬اند. مارکس و انگلس، بنیان¬گذاران سوسیالیسم علمیِ مدرن، خود از نظر جایگاه اجتماعی به روشنفکران بورژوازی تعلق داشتند. به همین¬ سان، در روسیه دکترین نظریِ سوسیال¬ دموکراسی یکسره مستقل از رشد خودانگیخته¬ ی جنبش کارگری به وجود آمد؛ این دکترین (مکتب فکری) به¬عنوان نتیجه ¬ی طبیعی و ناگزیر رشد اندیشه در میان روشنفکران انقلابیِ سوسیالیست به¬ وجود آمد. در دوره¬ ی مورد بحث ما، یعنی میانه ¬ی دهه ¬ی نود[قرن نوزدهم]، این مکتب فکری نه ‌تنها برنامه¬ ی کاملاً شکل گرفته¬ی » گروه رهایی طبقه¬ ی کارگر» را نمایندگی می‌کرد، بلکه اکثریت جوانان انقلابیِ روسیه را به¬ سوی خود جذب کرده بود.27
لنین در ادامه ¬ی بحث در همان فصل دوم چه باید کرد؟ و برای اثبات این نکته که جنبش خودانگیخته ¬ی طبقه ¬ی کارگر نمی¬تواند به «ایدئولوژی مستقلی»28 برای خویش دست یابد به کارل کائوتسکی استناد می‌کند که در آن زمان معتبرترین مرجع بین‌المللیِ مارکسیسم به شمار می¬آمد. کائوتسکی در آن زمان در نشریه ¬ی نویه تسایت، ارگان حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ آلمان، برنامه ¬ی حزب سوسیال¬ دموکرات اتریش را درباره ¬ی رابطه ¬ی مبارزه ¬ی طبقاتی کارگران و سوسیالیسم نقد کرده بود. لنین در چه باید کرد؟ قطعه ¬ی بلندی از این نقدِ کائوتسکی را نقل می‌کند که بخشی از آن چنین است:
سوسیالیسم و مبارزه¬ ی طبقاتی در کنار هم، و نه از دل یکدیگر، به¬ وجود می¬آیند؛ پیدایش آنها معلول شرایط متفاوتی است…حامل علم، پرولتاریا نیست بلکه روشنفکران بورژوا هستند (تأکید از کائوتسکی است): در ذهن افرادی از همین قشر بورژوا بود که سوسیالیسم مدرن پدید آمد، و همان-ها بودند که آن را به پرولترهای روشنفکر منتقل کردند، که به ‌نوبه ¬ی خود و آنجا که شرایط اجازه می‌دهد آن را به ¬درون طبقه ¬ی پرولتاریا می¬برند. بدین¬سان، آگاهی سوسیالیستی چیزی است که از بیرون به درون مبارزه¬ ی طبقاتی پرولتاریا برده می‌شود و نه چیزی که به¬ گونه ¬ای خودانگیخته از دل این مبارزه بیرون می¬آید.29
لنین سپس در برخورد با دو قطبیِ «آگاهی سوسیالیستی» و «جنبش خودانگیخته ¬ی توده ¬ی کارگران» با قاطعیتِ تمام جانب قطب «آگاهی سوسیالیستی» را می¬گیرد و می¬گوید سوسیال ¬دموکرات¬ها باید با «جنبش خودانگیخته» بجنگند و آن را از زیر پر و بال بورژوازی بیرون آورند و به زیر پر و بال سوسیال ¬دموکراسیِ انقلابی بیاورند: «…وظیفه¬ ی ما، وظیفه¬ ی سوسیال¬ دموکراسی، جنگیدن با جنبش خودانگیخته و تغییر مسیر این تلاش خودانگیخته و تریدیونیونیستیِ جنبش کارگری برای آوردنِ آن از زیر پر و بال بورژوازی به زیر پر و بال سوسیال ¬دموکراسی انقلابی است.»30 با توجه به این ¬گونه ضدیت لنین با جنبش خودانگیخته¬ی طبقه ¬ی کارگر، شاید ¬بتوان به نویسندگان مارکسیستی چون دانیل بن¬سعید حق داد که می¬گویند مخالفت لنین با مبارزه¬ ی اقتصادیِ خودانگیخته¬ ی کارگران درواقع از گرایش او به امر سیاسیِ مستقل از امر اجتماعی و اقتصادی سرچشمه می¬گیرد. بن‌سعید بر همین اساس معتقد است که بین دیدگاه لنین در چه باید کرد؟ و آنچه او در این کتاب از کائوتسکی نقل می‌کند تفاوت وجود دارد. به نظر او، کائوتسکی می¬گوید «علم سوسیالیسم» در بیرون از «مبارزه ‌ی طبقاتیِ» کارگران شکل می¬گیرد، حال ¬آنکه این گفته در دیدگاه لنین به این صورت در می¬آید: «آگاهی سیاسیِ طبقاتی» در بیرون از «مبارزه¬ی اقتصادیِ» کارگران شکل می گیرد. به این نکته در فصل پایانیِ این بخش (فصل 9) خواهم پرداخت. اما، صرف نظر از این که بین دیدگاه ‌ها‌ی لنین و کائوتسکی تفاوت هست یا نه، نظریه ¬ی مارکس با دیدگاه ‌ها‌ی هر دوی آنها متفاوت است.
بر اساس نظریه¬ی مارکس، جنبش خودانگیخته ¬ی طبقه ¬ی کارگر، یا همان چیزی که به¬شکل خلاصه ¬تر «جنبش کارگری» نامیده می‌شود، از دو جزء تشکیل می¬شود که در وحدتی بی¬ واسطه با یکدیگر به ¬سر می-برند: فعالیت مادیِ خودانگیخته و فعالیت فکریِ خودانگیخته. منظور از فعالیت مادیِ خودانگیخته ¬ی کارگر همان کار یا فرایند مادی است که کارگر در جریان آن با محیط پیرامون خود سوخت ¬و¬ ساز می‌کند، یعنی با مصرف نیروی کارِ خود برای این محیط ارزش تولید می‌کند و در ازای آن لوازم بخور و نمیر زندگی خویش را به¬ دست می¬آورد. کارِ فکریِ خودانگیخته¬ی کارگر نیز همانا آگاهیِ بی¬واسطه‌ی او به این کارِ مادی است. همین بی¬واسطگیِ آگاهی کارگران است که جنبش کارگری یعنی وحدت کارِ مادیِ خودانگیخته و کارِ فکریِ خودانگیخته را به جنبشی درخود تبدیل می‌کند. برای¬ خود شدنِ این جنبش مستلزم آن است که طبقه ¬ی کارگر با وساطت مبارزه ¬ی خودانگیخته با سرمایه به خودآگاهی دست یابد، یعنی به ماهیت کارِ مادی خویش و نقش خود در نفی جامعه ¬ی سرمایه ¬داری پی ¬ببرد. اما تبدیلِ جنبش درخودِ طبقه¬ ی کارگر به جنبش برای¬ خودِ این طبقه¬ با مانعی اساسی رو به ¬روست و آن ایدئولوژی حاکم بر جامعه ¬ی سرمایه -داری است. ایدئولوژی حاکم بر جامعه¬ ی سرمایه¬ داری ایدئولوژی طبقه¬ ی سرمایه¬دار است، و این طبقه با بمباران ایدئولوژیک خود مانع خودآگاهی طبقه ¬ی کارگر می‌شود. به نظر مارکس، کمونیست¬ها به عنوان افراد پیشرو طبقه ¬ی کارگر، که به هر دلیل (رزمندگی، هوشمندی، ترقی ¬خواهی و…) توانسته¬اند به ماهیت سرمایه ¬داری و به ¬طور کلی جامعه¬ ی طبقاتی پی ¬ببرند، همان کسانی هستند که آوار ایدئولوژی طبقه¬ی سرمایه¬دار را از روی کارگران کنار می¬زنند و با نشان ¬دادن این ¬که طبقه¬ ی کارگر برای چه چیزی مبارزه می‌کند راه را برای خودآگاهیِ این طبقه و درنهایت رهایی کارگران به نیروی خودِ آنان هموار می‌کنند. در یک کلام، کار کمونیست¬ها این است که در کنار مبارزه برای سازمان ¬یابیِ سرمایه¬ستیز کارگران آگاهی خودانگیخته ¬ی آنان را از زیر آوار ایدئولوژی بورژوازی بیرون بکشند و به این ترتیب آن را به خودآگاهی طبقه ¬ی کارگر تبدیل کنند. بدین¬سان، اگر بخواهم فشرده ¬ی دیدگاه مارکس درباره ¬ی رابطه ¬ی خودانگیختگی و خودآگاهی طبقه¬ ی کارگر را بیان کنم باید بگویم: جنبش خودانگیخته ¬ی طبقه¬ی کارگر شکلِ درخودِ جنبش خودآگاهانه¬ی این طبقه است. یا، جنبش خودآگاهانه ¬ی طبقه ¬ی کارگر شکل برای¬ خودِ جنبش خودانگیخته¬ ی این طبقه است. هم جنبش خودانگیخته ¬ی طبقه¬ ی کارگر (پراکسیس یا جنبش کارگری) و هم جنبش خودآگاهانه ¬ی طبقه ¬ی کارگر (کمونیسم یا جنبش کمونیستی) وحدت کارِ مادی و کارِ فکری ¬اند. فرق آنها فقط این است که خودآگاهی ¬یی که در اولی به ¬طور بی¬ واسطه وجود دارد در دومی باواسطه می‌شود (مفاهیم بی ¬واسطگی (immediacy) و وساطت (mediation) را مارکس از هگل گرفت). بنابراین، کمونیسم مارکس شکل باواسطه یا برای¬خودِ پراکسیس طبقه ¬ی کارگر است. یا، پراکسیس طبقه ¬ی کارگر شکل بی ¬واسطه یا درخودِ کمونیسم مارکس است. به نظر مارکس، هر کارگری یک کمونیستِ درخود یا بی¬واسطه است و هر کمونیستی یک کارگرِ برای¬خود یا باواسطه.
لنین، با آنکه در همان آغازِ چه باید کرد؟ «عنصر خودانگیخته» را «شکل جنینیِ آگاهی» می¬نامد و، بر این اساس، قاعدتاً می¬بایست به این نتیجه برسد که خودآگاهی شکل برومند و رشید و برای¬ خودِ همان خودانگیختگی است، اما در ادامه ¬ی بحث، چنان¬که پیش‌تر نقل کردم، از «جنگیدن با جنبش خودانگیخته برای بیرون ¬آوردن آن از زیر پر و بال بورژوازی» سخن می¬گوید. این، نشان می‌دهد که لنین آگاهی بی¬ واسطه یا خودانگیخته ¬ی طبقه ¬ی کارگر را همان ایدئولوژی بورژوازی می¬داند و، از همین رو، بر ضد آن اعلام جنگ می‌کند. تا آنجا که به جنبه نظریِ مسئله مربوط می‌شود، خطای مهلک لنین را در معادل¬گرفتن این دو مقوله¬ی یکسره متفاوت باید جست. آگاهی خودانگیخته ¬ی طبقه¬ ی کارگر بدون ¬هیچ واسطه ¬ای از درونِ فعالیت خودانگیخته ¬ی این طبقه می¬جوشد و بیرون می¬آید، حال آنکه ایدئولوژی بورژوازی از هزار طریق از بیرونِ جنبش کارگری به درون آن برده می‌شود و بر مغز کارگران آوار می‌شود. «جنگیدن با جنبش خودانگیخته ¬ی طبقه ¬ی کارگر» هیچ معنایی جز دشمنی آشکار با «شکل جنینیِ آگاهی» طبقه ¬ی کارگر ندارد. علت این دشمنیِ لنین ــ تا آنجا که به جنبه¬ ی نظریِ مسئله مربوط می‌شود ــ این است که او طبقه¬ ی کارگر را نه وحدت درخودِ کارِ مادی و کارِ فکری بلکه تجسم کارِ مادیِ صرف می¬داند و، از همین رو، آگاه¬ شدن او را در گرو توسل ‌اش به بیرون از طبقه ¬ی خود، یعنی به بورژوازی، می¬بیند. همین خطا یا پاشنه¬ ی آشیل تئوریک است که لنین ــ و پیش از او، کائوتسکی ــ را به این نتیجه می¬رساند که کمونیسم چیزی است که روشنفکران بورژوا آن را از بیرون به درون جنبش کارگری می¬برند. و همین خطاست که لنین را وامی¬دارد از کمونیسم نه همچون جنبش ضدسرمایه¬داری طبقه ¬ی کارگر بلکه به¬عنوان ایدئولوژی سخن گوید، زیرا آگاهی ¬یی که از بیرون به درون جنبش کارگری برده ¬شود چیزی جز ایدئولوژی نمی¬تواند باشد. در اینجا نخست به نقد مارکس بر ایدئولوژی اشاره می¬کنم و سپس با توضیح خاستگاه ایدئولوژی نشان می¬دهم که آگاهی ¬یی که از بیرونِ جنبش کارگری به درونِ آن برده شود چیزی جز ایدئولوژی نمی-تواند باشد، همان¬گونه که لنین خود نیز به ¬درستی آن را چنین می¬نامد.
یکی از مهم¬ترین مباحث سرمایه بحث «بت¬شدگی کالا و راز آن» است که مارکس آن را در فصل اول از جلد نخستِ این کتاب شرح می¬دهد. مارکس در آنجا می¬گوید در محصول کار انسان همچون چیزی که از «ارزش استفاده» برخوردار است هیچ معما و رمزوراز¬ی وجود ندارد. اما همین که این محصول به¬ عنوان کالا و شی¬ءِ برخوردار از «ارزش مبادله» پا به ¬عرصه¬ی جامعه می¬گذارد، به چیزی غیرعادی و پررمزوراز تبدیل می¬شود که «سرشار از ظرایف متافیزیکی و دقایق خداشناختی» است. به¬ نظر مارکس، همین ‌که محصولات کار انسان شکل کالا به خود می¬گیرند و با یکدیگر مبادله می‌شوند سه اتقاق می¬افتد: 1- انواع گوناگون کارهایی که صرف تولید این محصولات شده¬اند به یک کار یکسانِ انتزاعیِ فاقد هرگونه کیفیت که فقط از نظر کمیت قابل¬سنجش است تبدیل می¬شوند. 2- معیار و مقیاس سنجش کمّیِ این کارِ یکسانِ انتزاعی، مدت زمانی است که صرف انجام آن شده است. 3- رابطه ¬ی اجتماعیِ انسان¬های تولیدکننده ¬ی این محصولات شکل رابطه ¬ی اجتماعیِ محصولات را به خود می¬گیرد. به ¬این ¬ترتیب، چنان¬که مارکس می¬گوید، انسان¬ها با مبادله ¬ی محصولات کارها‌شان به¬عنوان ارزش، کارهای گوناگون و انضمامیِ نهفته در این محصولات را به یک کار انتزاعی یا بیگانه تبدیل می¬کنند. آنها بی ¬آنکه بدانند این کار را می¬کنند. حال ¬آنکه اقتصاددانان بورژوازی این رابطه را وارونه و معکوس نشان می¬دهند. آنها می گویند علت اینکه انسان¬ها می¬توانند محصولات کارهایشان را به¬ عنوان ارزش با یکدیگر مبادله کنند آن است که این محصولات محمل¬های مادیِ کارِ همگون انسان ¬اند. به سخن دیگر، اقتصاددانان بورژوازی جای علت و معلولِ این رابطه را عوض می¬کنند. همین وارونه ¬نمایی حقیقت است که مارکس آن را ایدئولوژی می¬نامد. معنای این وارونه¬ پردازی آن است که در جامعه ¬ی سرمایه¬داری همه چیز طبیعی و همان¬گونه است که باید باشد: انسان با کار خویش بیگانه نیست؛ کار انسان و درنتیجه هرچیز انسانی به مقیاس سنجش کالا تبدیل نشده؛ و رابطه¬ی اجتماعیِ اشیا نیز جایگزین رابطه¬ی اجتماعیِ انسان¬ها نشده است. به نظر مارکس، بستر مادی ¬یی که باعث گمراهی این اقتصاددانان می¬شود همان بت ¬شدگی یا فتیشیسم کالاست. اما، بر اساس آنچه پیش‌تر در مورد دیدگاه مارکس درباره ¬ی تقسیم کار به فکری و مادی گفتیم، علت گمراهی و ناتوانی این اقتصاددانان از تشخیص راه از چاه تبعیت آنان از این تقسیم کار یعنی اشتغال به کارِ فکریِ صرف از یک‌سو و ارتزاق از کارِ مادیِ طبقه¬ی کارگر از سوی دیگر است. جدایی و انفصال آنان از فعالیت عملی ـ انتقادی و انقلابی است که آنان را به نظریه ¬پردازیِ محض و بدین ¬سان وارونه ¬نمایی به قصد توجیه نظم سرمایه¬داری می-کشاند. آگاهیِ مورد نظر لنین در چه باید کرد؟ نیز مشمول این نظریه ¬پردازی و وارونه¬ نمایی است.
چنان¬که دیدیم، منظور لنین از سوسیالیسم دکترین یا ایدئولوژی سوسیالیستی است، که به نظر او مستقل از جنبش خودانگیخته¬ی طبقه ¬ی کارگر به وجود می¬آید. مارکس ــ اگر زنده بود ــ حق را به لنین می¬داد: این ایدئولوژی در روسیه یکسره مستقل از رشد خودانگیخته ی جنبش کارگری به وجود آمد. به نظر مارکس، اصولاً ایدئولوژی به¬عنوان محصول کارِ فکریِ صرف، مستقل از جنبش واقعیِ انسان هایی به وجود می¬آید که با کارِ مادیِ کارگران ارتزاق می‌کنند. نه تنها در روسیه و نه فقط در اواخر قرن نوزدهم بلکه در سراسر تاریخ، کارِ فکری همیشه جدا و مستقل از کارِ مادی انجام گرفته است. این تقسیم اجتماعیِ کار در عین ¬حال متضمن سلطه و فرمان ¬روایی کارِ فکری بر کارِ مادی بوده است. ارسطو در این مورد می¬نویسد:
نخستین اجتماع انسان¬ها که [وجودش] ضرورت می¬یابد میان کسانی است که نمی¬توانند بی¬ یکدیگر زیست کنند: [مثلاً] زن و مرد برای بقای نسل با هم درمی¬آمیزند ــ [و این] نه از روی عمد و اراده، بلکه به آن انگیزه ¬ی طبیعی صورت می¬بندد که در همه ¬ی جانوران و نیز گیاهان موجود است تا از خود چیزی همجنسِ خویش بازنهند. اجتماعی که [بعد لازم می¬آید] میان کسی است که به¬حکم طبیعت فرمان‌ رواست و کسی که به حکم طبیعت فرمان ¬بردارست و غرض از این اجتماع آن است که هر دو در امان باشند. زیرا کسی که به نیروی هوش، پیش اندیش است طبعاً فرمان ¬روا و طبعاً خدایگان است و آن که جز با کارِ بدنی سودی به مردم نتواند رساند فرمان¬ بردارست و طبعاً بنده. و این دو [چون مکمل یکدیگرند] سودی مشترک دارند.31
به نظر مارکس، تا پیش از شکل¬گیری جوامع طبقاتی، قانون اساسیِ جامعه ¬ی انسانی همان قانون طبیعت است، قانونی که حکم می‌کند زنده ماندن و زندگی ¬کردن در گرو ارتزاق از طبیعت و نیز مصونیت از گزند آن است و اینها نیز در گرو تولید یعنی کارند، اما کار نه فقط به کمک مغز بلکه با دست.32 این قانون طبیعت است که کارِ فکری نمی¬تواند از کارِ مادی جدا باشد: برای آنکه بتوانی بخوری و بیاشامی و بخوابی باید کار کنی، آن هم نه‌فقط به¬کمک مغز بلکه با دست. انسانی که این¬گونه کار می‌کند به ¬طور بی ‌واسطه یا درخود به کارِ خود نیز آگاهی دارد، و از طریق زبان ــ که پیدایش آن همزمان است با پیدایش آگاهی ــ این آگاهی را به انسان¬های دیگر منتقل می‌کند. آگاهی انسان در این مرحله صرفاً آگاهی بر عمل بی ‌واسطه¬ی خویش است و نه بیشتر. اما، نکته این است که این آگاهی یا کارِ فکری با کارِ مادیِ انسان در وحدت است. با شکل¬گیری مالکیت خصوصی و پیدایش طبقه ¬ای اجتماعی که مازاد محصول تولیدکنندگان را به تصاحب خود درمی¬آورد، بر اثر فراغتی که به بهای کارِ مادیِ اکثریت انسان¬ها به ¬وجود می¬آید، بخشی از اعضای این طبقه می¬توانند صرفاً به کارِ فکری بپردازند. بدین¬سان، یک کارِ تخصصی، یعنی کارِ فکری، به کارهای تخصصیِ دیگر اضافه می‌شود. از این زمان به بعد، قانون طبیعت جای خود را به قانون ستیز با طبیعت ــ قانون طبقات دارا ــ می‌دهد: می¬توانی فقط به‌‌کمک مغز بخوری و بیاشامی و بخوابی و، از اینها مهم¬ تر، اکثریت انسان¬ها را استثمار کنی و بر آنان فرمان برانی، بی ¬آنکه نیازی به کارکردن با دست داشته باشی. قانون جامعه¬ ی بی ¬طبقه همزیستی و درهم آمیختگی مغز و دست برای سوخت ¬و¬ ساز با طبیعت است، حال آنکه قانون جامعه¬ ی طبقاتی سلطه¬ ی مغز بر سایر اندام¬ها برای بهره¬کشی از انسان و طبیعت است. سلطه ¬ی مغز بر سایر اندام¬ها در جامعه ¬ی طبقاتی ناشی از سلطه¬ ی طبقه ¬ی اجتماعیِ حاکم بر این جامعه است: «اندیشه ‌ها‌ی حاکم در هر دوره ¬ای اندیشه ‌ها‌ی طبقه¬ ی حاکم در آن دوره است؛ یعنی طبقه ¬ای که نیروی مادیِ حاکم بر جامعه است در عین¬ حال نیروی فکریِ حاکم بر آن نیز هست.»33 اما مغزی که بدون نیاز به دست کار کند، نمی¬تواند کارکردی طبیعی داشته باشد. تخصص این مغزِ سلطه¬گر، کارِ فکری است. اما این کارِ فکری چون در انفصال و انتزاع از فعالیت عملی ـ انتقادی و انقلابی انجام می-گیرد، تحت تأثیر دنیای طبقاتیِ پیرامونش به گمراهی کشیده می¬شود و این دنیا را وارونه نشان می‌دهد. چنین است که این تولید فکریِ منفصل از فعالیت عملی ـ انتقادی و انقلابی شکل مستقلِ آگاهیِ وارونه ¬ای را به¬ خود می¬گیرد که بعدها ایدئولوژی نامیده می‌شود. همان¬گونه که محصول کارِ مادیِ انسان نعمات مادی است، محصول کارِ فکریِ او نیز نعمات معنوی است و تمام دستاوردهای معنوی بشر محصول همین کارِ فکری است، به¬ طوری که اگر کارِ فکری از کارِ مادی جدا نمی‌شد آگاهی انسان در حد همان آگاهیِ حیوانی یعنی آگاهی بر عمل بی¬ واسطه ¬ی خویش باقی می¬ماند. اما اگر، در دنیای طبقاتی، نعمات مادی بت¬‌ ها‌یی مادی هستند که بر سرنوشت تولیدکنندگان شان حکومت می‌کنند و تنها آن¬گاه در خدمت انسان قرارخواهندگرفت که از مقام بت¬ شدگی خلع شوند، نعمات معنوی نیز بت¬ ها‌یی فکری¬ اند که مانع شناخت راستین انسان می‌شوند و تنها آن¬گاه در خدمت این شناخت قرارخواهندگرفت که از قالب و هیئت ایدئولوژیک¬شان به¬ در آیند. ایدئولوژی، شناخت علیل، وارونه و تحریف¬آمیز انسان از دنیای پیرامون خویش است.کاذب نیست. واقعیت دنیای طبقاتی را منعکس می‌کند، اما نه آن¬ گونه که هست، بلکه به¬صورت وارونه، تکه ¬پاره، معوج، پوشیده و درحدی که ملزومات نظریِ حفظ و تداوم سلطه‌ی سیاسی و اقتصادی طبقه‌ی مادیِ حاکم بر جامعه از جمله سرکوب مخالفانِ این سلطه ایجاب می‌کند. بر بستر بت ¬شدنِ محصولات کارِ مادیِ انسان¬ها و فرمان روایی اشیا بر انسان¬ها، مغز انسان، به علت جداشدن از همزادش، یعنی دست، و برای بیان ملزومات نظریِ حفظ و تداوم سلطه¬ی طبقه ی اجتماعی حاکم و سرکوب مخالفان، هستی اجتماعی ـ تاریخیِ انسان را به هیئت مبدل یک هستیِ صرفاً طبیعیِ منفصل از کار و فعالیت عملی ـ انتقادی و انقلابی انسان درمی¬آورد. این هستیِ صرفاً طبیعی یا حیوان ناطق ــ و نه انسانِ تاریخی‌ـ اجتماعی که دنیای اطراف خود را آگاهانه دگرگون می‌کند ــ به¬ عنوان انسان بهنجار و متعارف نشان داده می‌شود. در پی این نمایش وارونه، اندیشه نسبت به عمل از جایگاهی والا و برتر برخوردار می‌شود، و فعالیت عملی و تولیدی برای تغییر طبیعت و جهان در لا¬به¬لای این تصویرمتعارف از انسان گم می‌گردد و چون امری دونِ شأن انسان نشان داده می‌شود. در این وارونه ¬نماییِ ایدئولوژیک، انسان در مقام موجودی که خمیرمایه ¬اش فعالیت برای تغییر جهان، و تفسیر آن بر مبنای این تغییر، است چون موجودی نشان داده می‌شود که شأن نزول و فلسفه ی وجودی ¬اش شناخت و تفسیر صرف جهان است. انسان متفکر و روشنفکر و اندیشه ¬ورز به ملاک و شاخص انسانیت بدل می‌شود و انسان کارکن و کارگر شأنی مادون انسان می¬یابد. کارِ فکری، به¬ویژه در اشکال دینی و فلسفی¬اش، به امری والا و الاهی و آسمانی و کارِ مادی به امری حقیر و ناسوتی و زمینی تبدیل می‌شود. دوقطبی ¬های ایدئولوژیک این¬گونه بنیان نهاده شدند، تا هرگونه اعتماد به ¬نفس از وجود انسان¬های کارگر زدوده شود و آنان، به¬جای تکیه بر نیروی خود برای رهایی از کارِ مادیِ برده ¬ساز انسان، نجات خود را در گرو پناه بردن به ایدئولوژی ¬پردازانِ عرصه ¬ی کارِ فکریِ صرف ببینند، نوعی پناهندگی که اگرچه آنان را به ¬طور واقعی از چنگ بردگی برای دیگران نجات نمی ¬بخشید اما تسکین¬ شان می¬داد. ستمدیدگان برای التیام درد خود به مُسکّن نیاز داشتند و پناه¬ بردن از زمینِ کارِ مادی به آسمانِ کارِ فکری آنان را تسلا می¬داد. چنین بود که دوقطبی¬های ایدئولوژیکِ «خیر» و «شر»، «خدا» و «شیطان»، «هابیل» و «قابیل»، «اهورا» و «اهریمن»، «حق» و «باطل»، «مرد» و «زن» و نظایر آنها آفریده شدند تا بر تضاد واقعیِ جامعه یعنی مبارزه¬ ی طبقه ¬ی ستمکش با طبقه¬ ی ستمگر پرده افکنند. ضرورت حفظ و تداوم سلطه¬ ی طبقه ¬ی ستمگر و سرکوب مخالفانِ آن به قطب اول و ستیز طبقه ¬ی ستمکش با سلطه¬ی طبقه ¬ی ستمگر به قطب دوم نسبت داده شد. این دوقطبی¬ ها به¬لحاظ تاریخی خود را نخست در شکل¬های جادوگری، اسطوره¬پردازی، دین، اخلاق، سیاست، فلسفه، حقوق و نظایر آنها نشان دادند. نکته ¬ای که در اینجا باید مورد تأکید دوباره و چندباره قرارگیرد این است که کارکرد اصلی این دوقطبی¬ ها پرده ¬انداختن بر تضاد واقعیِ طبقات در جامعه است. ممکن است اینجا و آنجا رگه ‌ها‌ و نشانه‌ ها‌یی از این تضاد را نشان دهند، اما در کلیت خود فقط و فقط برای پنهان ¬ساختن و گم¬ کردن این تضاد در دالان ¬ها و پیچ و خم¬های تو در توی ایدئولوژی آفریده شده¬ اند. راه حل این دوقطبی های ایدئولوژیک نیز با راه حل تضاد واقعیِ طبقات در جوامع انسانی تفاوتی اساسی دارد. تضاد واقعی (مثلاً تضاد بین کارِ مزدی و سرمایه) که خصلتی دیالکتیکی دارد با از میان ¬رفتن هر دو وجه آن حل می‌شود و کل وضعیت به مرحله ¬ای بالاتر و تکامل یافته ¬تر از پیش ارتقا می‌یابد. حال آنکه ستیز دوقطبی ¬های ایدئولوژیک قاعدتاً باید با غلبه ی یکی بر دیگری حل شود، اما هیچ¬گاه حل نمی‌شود و تا جامعه¬ ی طبقاتی وجود دارد حل نخواهد شد، به¬این دلیل ساده که این ستیز اساساً برای آن به ¬وجود آمده که حل نشود و همچنان دوام داشته باشد.
به¬این¬ترتیب، بر اساس نگاه مارکس به ایدئولوژی می¬توان گفت همان گونه که آگاهی ¬های ایدئولوژیک در طول تاریخ به‌ منزله ¬ی محصول کارِ فکریِ صرف به ¬وجود آمده ¬اند، آگاهی سوسیالیستیِ مورد نظر لنین (و کائوتسکی) نیز یکسره مستقل از جنبش خودانگیخته ¬ی طبقه ¬ی کارگر و به ‌عنوان محصول کارِ فکریِ روشنفکران بورژوا به ¬وجود آمده است. لنین در نوشته‌ ها‌ی مختلف خود این «آگاهی سوسیالیستی» را «ایدئولوژی»، «جهان¬بینی»، «سیستم» و «دکترین» می¬نامد (دکترین، طبق تعریف، مکتب، مشرب، مسلک، آیین و عقیده یا مجموعه¬ای از عقاید است که از سوی کلیسا و احزاب سیاسی آموزش داده می‌شود)، مفاهیمی که همه بر نظامی فکری از احکام قطعی و ابطال¬ناپذیر دلالت می‌کنند که اگرچه بر بستر واقعیت مادی شکل گرفته اما درواقع برای آن به¬ وجود آمده که این واقعیت را به¬ صورتی غیر از آنچه هست نشان دهد. برای مثال، لنین در مقاله ¬ی «سه منبع و سه جزءِ مارکسیسم» می¬نویسد: «علت قدرت مطلق دکترین مارکسیسم در این است که حقیقت دارد. این دکترین، جامع و هماهنگ است و جهان¬ بینی تام و تمامی را به انسان می‌دهد که با هیچ خرافاتی، هیچ ارتجاعی و هیچ حمایتی از ستم بورژوازی سرِ سازش ندارد.»34 صفات «قادر مطلق»، «جامع» و «تام و تمام» زیبنده¬ی دکترینی آسمانی و ایدئولوژیک است که از مجموعه ¬ی احکام قطعی و غایی و تغییرناپذیری به¬ وجود آمده که قرار است بر جامعه نازل شوند و آن را به قالب خود درآورند. آنچه را لنین و به ¬طور کلی مارکسیست¬ها «وحدت تئوری و پراتیک» می¬نامند چیزی جز حاکم -کردن این ایدئولوژی بر جنبش کارگری نیست. جلوتر (در فصل 6 همین بخش) خواهیم دید که چه‌ گونه لنین تئوری، یعنی «شناخت حقیقت عینی»، را محصول فرایند گذار از «ادراک زنده به اندیشه ¬ی انتزاعی» می¬داند، اندیشه ¬ای که سپس باید در «پراتیک» پیاده شود. تئوریِ مورد نظر لنین همان کارِ فکریِ صرف است که در بیرونِ جنبش کارگری و از سوی روشنفکران بورژوا تدوین می‌شود، و پراتیک او نیز نه پراکسیس توده¬ های طبقه¬ ی کارگر یا جنبش خودانگیخته ¬ی کارگران بلکه فعالیت عملی ـ تشکیلاتیِ مارکسیست ها برای پیاده ¬کردن تئوری کذایی در جنبش کارگری است. به این ترتیب، پراتیک مورد نظر لنین و مارکسیست¬ها هیچ ربطی به آنچه مارکس «فعالیت عملی ـ انتقادی و انقلابی» می¬نامد، ندارد. منظور مارکس از این فعالیت، چنان¬که گفتم،«برای ¬خود»¬کردن وحدت درخودِ کارِ مادی و کارِ فکری و بدین ¬سان دگرگونی خودآگاهانه ¬ی دنیای طبقاتی است، حال ¬آنکه فعالیت عملی‌ تشکیلاتیِ مارکسیست¬ها چیزی جز ادامه¬ ی تشکیلاتی همان کارِ فکریِ صرف، یعنی فعالیت سازمان ¬یافته برای مسلط¬کردن ایدئولوژی مارکسیسم بر جنبش کارگری، نیست.
در زمینه ¬ی چه ¬گونگی سازمان ¬دهی طبقه ¬ی کارگر نیز کارکرد ایدئولوژی مارکسیسم درآوردن سازمان کارگری به قالب مقتضیات این ایدئولوژی است. از جمله¬ ی این مقتضیات، دوقطبیِ ایدئولوژیکِ «سازمان انقلابیون» و «سازمان کارگران» است، دوقطبی¬ یی که خود بر دوقطبیِ «آگاهی سوسیالیستی» و «جنبش خودانگیخته ¬ی تود¬ه ¬ی کارگران» مبتنی است که در آن، چنان¬که پیش‌تر گفتم، نقش برتر و مسلط با قطب «آگاهی سوسیالیستی» است، برتری و تسلطی که خود بر واقعیت مادیِ جدایی کارِ فکری از کارِ مادی استوار است. حزب لنینی همان «سازمان انقلابیون» است که لنین برای آن‌که آن را به قادر مطلق و سازمان سیاسیِ نجات¬بخش طبقه¬ ی کارگر تبدیل کند قطب ایدئولوژیکِ مخالف آن («سازمان کارگران» یا اتحادیه¬ی کارگری) را به تشکیلاتی فرو می¬کاهد که در آن کمترین نشانی از آگاهی و مبارزه ی سوسیالیستی وجود ندارد و هرچه هست فقط و فقط آگاهی و مبارزه¬ ی خودانگیخته و تریدیونیونی است. به سخن دیگر، شأن نزول دوقطبیِ ایدئولوژیکِ «سازمان انقلابیون» و «سازمان کارگران» این است که «سازمان کارگران» را از هرگونه انقلابیگریِ ضدسرمایه¬داری تهی کند تا این انقلابیگری فقط مختص «سازمان انقلابیون» بماند. در واقع، اختلاف لنین با اکونومیست¬ها بر سر «سازمان انقلابیون» بود و نه «سازمان کارگران». اکونومیست¬ها «سازمان انقلابیون» را به¬رسمیت نمی¬شناختند و از کارگران می¬خواستند به مبارزه¬ ی اقتصادی بپردازند و مبارزه¬ ی سیاسی را به بورژوازی واگذارند. لنین، برعکس، از کارگران می¬خواست مبارزه¬ی سیاسیِ سوسیالیستی را به «سازمان انقلابیون» واگذارند. بنابراین، تا آنجا که به «سازمان کارگران» مربوط می‌شد، آنها هر دو این سازمان را مختص مبارزه ¬ی اقتصادی می‌دانستند و هیچ¬کدام برای آن پتانسیل مبارزه¬ی سیاسیِ ضدسرمایه‌داری قائل نبودند. حال آنکه این¬گونه تهی¬کردنِ «سازمان کارگران» از انقلابیگریِ ضدسرمایه¬داری درست نقطه¬ی مقابل نظر مارکس درباره ¬ی این سازمان بود. مارکس در باره ¬ی اتحادیه‌ ها‌ی کارگری می-نویسد:
اتحادیه ‌ها‌ی کارگری در اصل از دل تلاش خودانگیخته ¬ی کارگران برای از¬ میان ¬بردن یا دست‌کم مهار رقابت ناگزیر کارگران با یکدیگر، تلاش کارگران برای تسلط بر شرایط قرارداد کار آن¬گونه که آنها را حداقل در وضعیتی بالاتر از وضعیت برده¬ی صرف قرار دهد، بیرون آمدند. بنابراین، هدف فوری اتحادیه ‌ها‌ی کارگری فقط پاسخ به نیازهای روزمره¬ ی کارگران، لوازم جلوگیری از تعدی و تجاوز بی‌ وقفه ¬ی سرمایه و، در یک کلام، مسائل مربوط به دستمزد و زمان کار بود. این فعالیتِ اتحادیه ‌ها‌ی کارگری نه ‌تنها مشروع بلکه ضروری است. تا زمانی که نظام کنونیِ تولید وجود دارد، نمی¬توان از این فعالیت چشم پوشید… . بی¬گمان، اتحادیه ‌ها‌ی کارگری برای این جنگ چریکیِ کار با سرمایه لازم ¬اند، اما آنها به ¬عنوان نهادهای سازمان ¬یافته برای الغای نفس نظام کارِ مزدی و حاکمیت سرمایه اهمیت بیشتری دارند… . اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، صرف نظر از این که در اصل برای چه اهدافی به¬ وجود آمده¬اند، اکنون باید آگاهانه همچون مراکز سازمان ¬یابی طبقه¬ی کارگر و با هدف کلی رهایی کامل این طبقه عمل کنند… . آنها باید تمام دنیا را متقاعد سازند که تلاش¬هایشان نه برای اهداف تنگ ¬نظرانه و خودخواهانه بلکه به‌قصد رهایی میلیون¬ها انسان ستمدیده انجام می¬گیرد.35
چنان¬که می¬بینیم، مارکس برای اتحادیه‌ها‌ی کارگری ظرفیت مبارزه¬ی انقلابی برای «الغای نظام کارِ مزدی و حاکمیت سرمایه» و «رهایی کامل طبقه ¬ی کارگر» قائل بود ــ مبارزه ¬ای که معنایی جز مبارزه ¬ی خودآگاهانه ی سوسیالیستی با سرمایه ¬داری نداشت ــ و این با دیدگاه لنین که اتحادیه‌ ها‌ی کارگری را صرفاً ظرف چانه¬زنی برای افزایش دستمزد و کاهش زمان کار می‌داند یکسره متفاوت است. مارکس در ایدئولوژی آلمانی می¬نویسد: «وجود اندیشه ‌ها‌ی انقلابی در دوره ¬ای خاص مستلزم وجود طبقه ¬ای انقلابی است.»36 یعنی، به نظر مارکس، بدون طبقه و طبعاً بدون جنبش انقلابیِ آن طبقه نظریه¬ ی انقلابی نمی¬تواند وجود داشته باشد. حال آنکه لنین درست خلاف این را می¬گوید: «بدون نظریه¬ ی انقلابی، جنبش انقلابی نمی¬تواند وجود داشته باشد.»37 بدین¬ سان، برخلاف لنین، مارکس پیدایش نظریه ¬ی سوسیالیسم را در درون همان «سازمان کارگران»، و نه در بیرون آن، امکان پذیر می¬داند. علت این امکان نیز آن است که، به نظر مارکس، اساس و شالوده ¬ی سازمان ضدسرمایه¬داریِ کارگران وحدت کارِ فکری و کارِ مادی است، وحدتی که، از یک‌سو، خودِ شیوه ¬ی تولید سرمایه¬ داری زمینه ¬ی مادی و عینی آن را فراهم می‌کند و، از سوی دیگر، سازمان کارگران نیز باید آگاهانه و با آموزشِ کارِ مادی به کارگران فکری و کارِ فکری به کارگران مادی و، مهم¬تر از آن، با ارتقای شکل سازمان ¬یابیِ اتحادیه ¬ای به سازمان¬ یابیِ شوراییِ مبتنی بر دموکراسی مستقیم به ¬گونه ¬ای سوبژکتیو بکوشد آن را «برای خود» و متکی به خود کند، کوششی که مستلزم پذیرش ظرفیت سرمایه ¬ستیزیِ این سازمان دست¬کم از سوی پیشروان جنبش کارگری است. این اتکا به¬ خود و «برای ¬خود»¬سازی البته به دلایلی که من کوشیده ¬ام آنها را در پی¬گفتار کتاب اتحادیه‌ ها‌ی کارگری توضیح دهم، در مورد این سازمان کارگری جز برای چند سال نتوانست ادامه یابد.38
از میان کسانی که به دیدگاه لنین در چه باید کرد؟ درباره¬ ی تمایز بین جنبش خودانگیخته و آگاهی سوسیالیستی پرداخته ‌اند تِری ایگلتون، متفکر و پژوهشگر چپ¬ گرای انگلیسی، است. او در مقاله¬ ی لنین در عصر پسامدرن می¬نویسد: «تمایز بین آگاهیِ خودانگیخته و آگاهیِ سیاسیِ اکتسابی، صرف نظر از این که ممکن است آب به آسیاب چه فجایع تاریخی ریخته باشد، تمایزی معتبر و ضروری است.»39 ایگلتون می¬افزاید منظور از این تمایز این نیست که پیشاهنگِ تیزهوش را در یک سو و توده‌ ها‌ی خِنگ و احمق را در سوی دیگر بگذاریم، بلکه هدف این است که انواع دانش را از نظر شناخت شناختی از یکدیگر متمایز کنیم. اما، به‌ نظر ایگلتون، به‌ رسمیت ‌‌شناختن این تمایز در عین¬ حال به ¬معنی ستایش آن فرهنگ شبه پوپولیستی نیست که کسب دانش تخصصی را نخبه¬ گرایانه می¬داند. به ‌باور ایگلتون، با بیرون ¬کشیدن نظریه از عملِ صرف نمی¬توان نشان داد که تئوری امپریالیسمِ رُزا لوگزمبورگ بر تئوری هیلفردینگ رجحان دارد. او می¬نویسد: «تاریخی کردنِ ساده ¬اندیشانه ¬ی دانش پاسخ نظریه ¬ای ¬کردن شسته ¬رُفته ¬ی آن نیست.»40 سخن درستی است اگر آن را به این معنا بگیریم که کارِ مادیِ صرف بدیل کارِ فکریِ صرف نیست. بی-تردید، جنبش خودانگیخته¬ ی کارگران باید به جنبش خودآگاهانه ¬ی آنان ارتقا یابد یا، به تعبیر مارکس، طبقه ¬ی کارگرِ «درخود» باید به طبقه ¬ی کارگرِ «برای¬ خود» تبدیل شود. و این امر، علاوه بر بیرون کشیدنِ نظریه از عمل صرفِ بی¬واسطه، مستلزم بهره گیری از دانشِ فراتاریخیِ تاکنون¬موجودِ بشر در تمام زمینه ‌ها‌ی مربوط به موضوع خاص آن نظریه است. تا آنجا که به این حقیقت مربوط می‌شود، حق با ایگلتون است آن-گاه که «تاریخی¬کردنِ ساده اندیشانه ¬ی دانش» را نکوهش می‌کند. او به ‌درستی می¬گوید: «آنان که دسترسی شما را به شکل¬های دانش فنی که برای من مفیدند اما من خود به آنها دسترسی ندارم نخبه¬ گرایانه می¬دانند، بازهم دانش را پیش از هرچیز هدایای شخصی یا سلسله ¬مراتبی می¬دانند و نه محصول تقسیم اجتماعیِ کار، شرایط طبقاتی، تکنیک¬های تخصصی شده، موقعیت¬های اجتماعی و نظایر آنها، و بدین¬ سان به دام همان انسان¬گراییِ لیبرالی می¬افتند که خود معمولاً نکوهش ¬اش می‌کنند.»41 اما عیب نظر ایگلتون این است که بر اساس آن، از یک‌سو، «پیشروان جنبش مردم ایرلند» بر ضد دولت بریتانیا ممکن است «مردان و زنانِ کارگرِ دوبلینی» باشند و نیز «کارگر هم ممکن است نظریه¬ پرداز باشد»، که خود به ¬معنی نقد آشکار نظریه ¬ی لنین در چه باید کرد؟ است و، از سوی دیگر، بر تأیید نظریه ¬ی لنین در این کتاب استوار است. او مفاهیم «نخبگان»(elite) و «پیشاهنگان» (vanguards) را از یکدیگر تفکیک می‌کند، به¬ گونه ¬ای که نخبگان را به ¬طور کلی کسانی می¬داند که به ‌¬دلیل دانش و آگاهی ¬شان خود را از توده ¬ی مردمِ معمولی متمایز و برتر می‌دانند و آمرانه از مردم می¬خواهند این دانش و آگاهی را به¬ عنوان حقیقت بی ¬چون¬ و چرا بپذیرند، حال‌ آنکه پیشاهنگان افرادی ‌اند که به ‌هر دلیل ــ وضعیت مادی، استعداد، موقعیت فرهنگی، تجربه¬ی بیشتر و… ــ قادرند واقعیات مسلمی را که هنوز برای مردم معمولی آشکار نشده ¬اند بفهمند و به مردم منتقل کنند، بی¬آنکه این پیشاهنگی آنان را از مردم جدا کند. از همین روست که، به نظر ایگلتون، نخبگان خود را بازتولید می‌کنند و تداوم می‌بخشند، حال¬آنکه پیشاهنگان با انتقال دانش و اگاهیِ خود به مردم زمینه‌ی موجودیت خویش را از میان برمی¬دارند. او با توصیف «گذار لنینیسم به استالینینیسم» همچون گذار پیشاهنگی به نخبگی در واقع لنین را نمونه¬ ی پیشاهنگی و استالین را نمونه ¬ی نخبگی معرفی می‌کند. همچنین، ایگلتون با نسبت¬دادنِ توطئه ¬چینی و کودتاگری به لنینیسم مخالف است و می¬نویسد: «برداشت لنینیستی از [مفهوم] پیشاهنگ با توطئه ¬چینی یا بلانکیسم، که معمولاً آن را با نظر لنین اشتباه می¬گیرند و لنین خود همیشه آن را رد می‌کرد، فاصله ¬ی بسیار دارد.»42
جلوتر نشان خواهم داد که، به نظر صریح لنین، پیشاهنگ، یعنی حزب مورد نظر لنین، توطئه ¬چینی هم می‌کند، و همین استناد برای اثبات نادرستیِ نظر ایگلتون در این مورد کفایت می‌کند. اما نکته¬ ی مهم¬تر و قابل¬نقدتری که در دیدگاه ایگلتون وجود دارد این است که تفکیکی که او میان «نخبگان» و «پیشاهنگان» قائل می‌شود تفکیکی است صرفاً در محدوده ¬ی کارِ فکری، یعنی محدوده ¬ی دانش یا آگاهیِ صرف. به‌ عبارت دیگر، به نظر ایگلتون، نخبه و پیشاهنگ هر دو به کارِ فکریِ صرف اشتغال دارند و کاملاً از کارِ مادی منفصل ¬اند. فرق آنها فقط این است که اولی در رابطه ¬ای یک¬سویه با توده ‌ها‌ی مردم قرار دارد و از مردم می¬خواهد دانش او را بی ¬چون¬ و ¬چرا بپذیرند حال¬آنکه دومی با توده ‌ها‌ بده¬ بستان فکری دارد، از آنها می آموزد و به آنها یاد می‌دهد. از نظر ایگلتون اهمیتی ندارد که این پیشاهنگ درون طبقه¬ ی کارگر و جزئی از آن باشد یا بیرون از این طبقه و جزئی از طبقه ¬ی بورژوازی. و این درحالی است که پیشاهنگ لنینی، چنان‌که من پیش‌تر و بر اساس نظر خودِ لنین نشان دادم، بیرون از طبقه ¬ی کارگر قرار دارد و به این معنا جزئی از طبقه ‌ی بورژوازی است. تأیید نظریه ¬ی لنین در چه باید کرد؟ از سوی ایگلتون نشان می‌دهد که او نیز، همچون خودِ لنین، جدایی کارِ فکری از کارِ مادی را در امر سازمان ¬یابی طبقه ¬ی کارگر پیش ¬فرض می¬گیرد و درواقع معنای نظر او این است که روشنفکری که جزئی از طبقه¬ ی بورژوازی است می¬تواند پیشاهنگ طبقه¬ ی کارگر باشد.
بدین سان، برخلاف درک مارکس از سازمان¬ یابیِ ضدسرمایه¬داریِ طبقه ¬ی کارگر، که بر وحدت کارِ فکری و کارِ مادی مبتنی است، نظریه¬ ی لنین مبنی بر این ¬که دکترین سوسیالیستی(مارکسیسم) مستقل از جنبش خودانگیخته¬ ی طبقه¬ ی کارگر و در بیرون این جنبش به ¬وجود می¬آید بر جدایی کارِ فکری از کارِ مادی استوار است، جدایی¬یی که یک رکن اساسیِ جامعه ¬ی بورژوایی را تشکیل می‌دهد. این جدایی در نظریه ¬ی لنین درباره¬ ی سازمان ¬یابی طبقه ¬ی کارگر شکل جدایی «جنبش کمونیستی» از «جنبش کارگری» را به خود می¬گیرد. عنوان فصل دوم کتاب چه باید کرد؟ چنین است: جنبش خودانگیخته ¬ی توده ‌ها‌ و آگاهی سوسیال ¬دموکرات¬ها. لنین از همین¬جا به ¬بعد جنبش سوسیال ¬دموکراتیک (یا «کمونیستی») را از جنبش کارگری جدا می‌کند و در سراسر کتاب از دو جنبش مجزا و منفک از یکدیگر سخن می¬گوید. او نه تنها هیچ ایراد و اِشکالی در این جدایی نمی¬بیند بلکه تمام انتقاد و حمله¬اش را متوجه جنبش خودانگیخته ¬ی توده¬ی کارگران می‌کند، با این هدف که آن را به¬زعم خود «ارتقا» دهد و به «جنبش کمونیستی» تبدیل کند. یعنی می¬خواهد جنبشی را که ذاتاً طبقاتی است به جنبشی تبدیل کند که در آن کارگربودنِ افراد تحت شعاع انقلابی¬ بودن و مارکسیست ¬بودنِ آنها قرار می¬گیرد. آنچه تبدیل جنبش خودانگیخته ¬ی کارگران به «جنبش کمونیستی» را امکان پذیر می¬کند «آگاهی سوسیالیستی» است، که نه درون طبقه¬ ی کارگر بلکه بیرون از این طبقه به ¬وجود می¬آید و مارکسیست¬ها باید آن را به درون طبقه ¬ی کارگر ببرند. اما در جامعه ¬ی سرمایه -داری معنای بیرون ‌بودن از طبقه ¬ی کارگر چیزی جز طبقه ¬ی سرمایه ¬دار نیست و لنین نیز، چنان‌که دیدیم، به¬ درستی می¬گوید آن آگاهی که در بیرون طبقه ¬ی کارگر وجود دارد و باید به درون این طبقه برده شود آفریده ¬ی ذهن «نمایندگان دانشور طبقات دارا» و «روشنفکران بورژوازی» است. به ¬این ¬ترتیب، حزبی که این آگاهی را به ¬درون طبقه¬ ی کارگر می¬بَرَد، در واقع طبقه ¬ی کارگر را نه به آگاهی پرولتری بلکه به آگاهی بورژوایی مجهز می‌کند. این، نتیجه ¬ی محتوم نظریه¬ ای درباره¬ ی سازمان ¬یابی طبقه ¬ی کارگر است که این سازمان یابی را بر جدایی کارِ فکری از کارِ مادی مبتنی می‌کند. به همین سان، «سوسیالیسم» مورد نظر کائوتسکی نیز زاییده¬ ی کارِ صرفاً فکریِ روشنفکران بورژوا و «مبارزه¬ ی طبقاتی» مورد نظر او زاییده¬ی کارِ صرفاً مادیِ کارگران است. در این چهارچوب، کائوتسکی درست می¬گوید که «سوسیالیسم» زاییده ¬ی مبارزه¬ی طبقاتیِ طبقه¬ ی کارگر نیست و این دو موجودیتی جدا و مستقل از یکدیگر دارند. «سوسیالیسم» کائوتسکی سوسیالیسم بورژوازی و «مبارزه¬ ی طبقاتی» او نیز صرفاً مبارزه¬ی تریدیونیونیِ کارگران است. اما درستیِ سخن کائوتسکی فقط تا همین¬جاست، یعنی تا آنجا که تقسیم کار به کارِ فکری و کارِ مادی را مفروض بگیریم و به¬رسمیت بشناسیم. همین که از چهارچوب جامعه¬ ی طبقاتی فراتر رویم و جدایی کارِ فکری و کارِ مادی را در نظر و عمل نقد کنیم، این سخن به نقیض خود بدل می‌شود: سوسیالیسم به آفریده و جزءِ جدایی ¬ناپذیر مبارزه ¬ی طبقاتیِ طبقه ¬ی کارگر تبدیل می‌شود. بنابراین، لنین با مبتنی¬ کردنِ سازمان یابی طبقه ¬ی کارگر بر تقسیم کار به فکری و مادی درواقع از کارگران می¬خواهد بر اساس موازین جامعه¬ ی سرمایه¬ داری متشکل شوند، و همین است که حزب لنینی یا «سازمان انقلابیون حرفه ¬ای» را به تشکیلاتی بورژوایی تبدیل می‌کند که به‌لحاظ نظری از کار فکریِ منتزع از کارِ مادی تغذیه می‌کند. و ناگفته پیداست که این تشکیلات بورژوایی با هدف نهاییِ لنین از مبارزه¬ ی سیاسی، یعنی استقرار سرمایه ¬داری دولتی، در هماهنگی کامل قرار دارد. خصلت¬ های آشکارا بورژواییِ حزب لنینی پیامد همین سرفرودآوردن در مقابل جدایی کارِ فکری از کارِ مادی است. دست¬کم چهار خصلت آشکارا بورژوایی می¬توان برای حزب لنینی برشمرد:
الف ـ رهبرپرستی و نخبه¬گرایی. چنان که اشاره کردم، سلطه و حاکمیت مغز بر دست یکی از مظاهر جوامع طبقاتی به¬طور عام و جامعه¬ ی سرمایه ¬داری به¬طور خاص است. این پدیده در حزب لنینی شکل سلطه و حکومت «رهبر» یا «لیدر» بر «پیروان» (سلطه ¬ی «مراد» بر «مرید») را به خود می¬گیرد. بخش مهمی از کتاب چه باید کرد؟ به بحث و جدل برای اثبات لزوم تن ¬دادن توده ¬ی کارگران به رهبریِ نخبگان روشنفکر اختصاص دارد. از جمله‌ ی مواضع مخالفان لنین که در کتاب چه باید کرد؟ مورد نقد لنین قرار می¬گیرد موضع زیر است که از سوی یک فعال کارگری بیان شده که به نظر لنین «اکونومیست» است:
بد است که توده‌ها‌ی کارگر خاموش و ناآگاه باشند و جنبش از دلِ بدنه¬ ی طبقه ¬ی کارگر بیرون نیاید. برای مثال، دانشجویان یک شهرِ دانشگاهی در تابستان و تعطیلات دیگر به شهرهای خودشان می‌روند و فعالیت¬های جنبش کارگری بی¬درنگ تعطیل می‌شود. آیا جنبش کارگری¬ یی که از بیرون به جلو هُل داده شود می¬تواند یک نیروی واقعی باشد؟ نه، نمی تواند… . این جنبش هنوز نیاموخته روی پای خود بایستد، هنوز اختیارش دست خودش نیست. از همین دست است مسائل دیگر. دانشجویان به تعطیلی می¬روند و همه¬ی کارها می¬خوابد. توانمندترین افراد را [از جنبش کارگری] بگیرید [این جنبش ته می¬کشد]، همان گونه که سرشیر را از شیر بگیرید شیر ترش می‌شود. وقتی افراد » کمیته» دستگیر می‌شوند همه¬ی کارها می¬خوابد تا زمانی که » کمیته»¬ی جدیدی درست شود. و کسی هم هرگز نمی‌داند که کمیته ¬ی بعدی چه جور کمیته¬ای خواهد بود ــ ممکن است اصلاً مانند قبلی نباشد. اولی چیزی را می¬گفت که دومی ممکن است درست عکس آن را بگوید. استمرار بین دیروز و امروز از هم گسسته است، و تجربه¬ی گذشته برای راهنمایی آینده به کار بسته نمی‌شود. و علت همه¬ ی اینها آن است که جنبش در اعماق، در میان توده¬ها، ریشه ندوانده است؛ کارها را نه صد نفر نادان بلکه ده نفر دانا انجام می¬دهند. ده نفر دانا با یک یورش نیست و نابود می‌شوند، اما وقتی سازمان ¬یابی کارگران توده¬گیر شود، تمام کارها از خودِ توده ‌ها‌ سرچشمه خواهد گرفت، و هیچ کس، هراندازه هم تلاش کند، نخواهد توانست جنبش را نابود کند.43
این توصیف از اوضاع جنبش کارگری روسیه در اوایل قرن بیستم، منهای آن قسمت از آن که رهبران را «دانا» و توده‌ ها‌ی کارگر را «نادان» می¬داند، حتی هم ¬اکنون نیز پس از گذشت بیش از صد سال نه فقط درباره ¬ی جنبش کارگری روسیه بلکه درباره ¬ی کل جنبش کارگریِ جهان صدق می‌کند. هر آن کس که دغدغه ¬ی رهایی طبقه ¬ی کارگر به نیروی خودِ این طبقه را داشته باشد با خواندن این نقد قاعدتاً باید به این نتیجه برسد که مشکل اساسی طبقه ¬ی کارگر روسیه این بوده که نمی¬توانسته است در مبارزه با سرمایه روی پای خود بایستد، همان مشکلی که مارکس در مورد طبقه¬ی کارگر آلمان گوشزد می‌کرد و چاره¬ ی آن را در آموزشِ روی¬ پای ¬خود ¬ایستادن به این طبقه می¬دید: «در اینجا، جایی که بوروکراسی زندگی کارگر را از همان دوران کودکی کنترل می‌کند و کارگر نیز خود به مقامات دولتی و سازمان ¬های برساخته بر فراز سرش ایمان دارد، باید پیش از هرچیز به کارگر آموزش داد که روی پای خود بایستد.»44 اما لنین با این اندیشه¬ی مارکس بیگانه است. او به¬جای اینکه بکوشد به طبقه¬ ی کارگر روسیه آموزش دهد که در مبارزه با سرمایه¬داری روی پای خود بایستد، درست برعکس، می¬کوشد این طبقه را به¬جای «رهبر بد» به «رهبر خوب» آویزان کند، یک دوقطبی ایدئولوژیک دیگر. لنین منکر وضعیتی که در نقد فوق شرح داده شده نمی‌شود. او با نتیجه¬ ای که این منتقد از نقد خود می¬گیرد مخالف است. می¬نویسد: «نویسنده به¬جای اینکه از رهبران بد به رهبران خوب متوسل شود، به ¬طور کلی از هرگونه رهبر به «توده‌ها» متوسل می‌شود.»45 به¬ عبارت ‌دیگر، لنین با نفس این‌که کارگران را روشنفکرانِ متشکل در احزاب سیاسی رهبری کنند مخالف نیست. او با تن ¬دادن کارگران به رهبری احزاب غیرمارکسیست مخالف است. او در این مورد خاص به¬ طور مشخص از کارگران می¬خواهد به¬جای سینه ¬زدن زیر عَلَم اکونومیست¬ها، رفرمیست¬ها و مارکسیست-های علنی زیر عَلَم مارکسیست‌های اُرتودوکس سینه بزنند. لنین برای اثبات سخن خود حزب سوسیال -دموکراتِ کارگریِ آلمان را مثال می¬زند و می¬نویسد:
آلمانی¬ها را در نظر بگیرید. امیدوارم منکر آن نشوید که حزب آنها یک سازمان توده ¬ای است و در آلمان همه چیز از توده‌ ها‌ی کارگر سرچشمه می¬گیرد و جنبش کارگریِ آنجا روی پای خود ایستاده است. با این همه، نگاه کنید که چه¬ گونه همان توده ‌ها‌ی میلیونی قدر «ده نفر» رهبر سیاسیِ کارکشته ¬ی خود را می ¬دانند و چه ¬گونه چارچنگولی به آنها چسبیده اند.46
همین گفته برای نشان¬ دادن درک لنین از روی ¬پای ¬خود ¬ایستادنِ کارگران کافی است، همان کارگرانی که مارکس حدود سه ‌دهه پیش‌تر آویزان ¬شدن¬ شان را به سازمان¬های برساخته بر فراز سرشان به نقد کشیده و بر ضرورت روی پای ¬خود ¬ایستادن ¬شان تأکید کرده بود. نفس عضویت کارگران در یک حزب سیاسیِ ایدئولوژیک، حتی اگر این عضویت «میلیونی» باشد، بهترین دلیل آن است که این کارگران هنوز نتوانسته¬اند روی پای خود بایستند. اگر کارگران آلمانی در مبارزه با سرمایه روی پای خود ایستاده بودند چه نیازی به عضویت در حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ آلمان داشتند؟ لنین یک لحظه از خود نپرسیده است که اگر کارگران آلمانی در مبارزه با سرمایه روی پای خود ایستاده بودند چه نیازی به «چسبیدن چارچنگولی» به «ده نفر رهبر سیاسیِ کارکشته» ی دارای خاستگاه عمدتاً بورژوایی داشتند؟ نشان¬ دادنِ «چسبیدنِ چارچنگولیِ» میلیون¬ها کارگر به «ده نفر رهبر سیاسیِ کارکشته» ی دارای خاستگاه عمدتاً بورژوایی به ¬عنوان روی ¬پای -خود ¬ایستادنِ کارگران فقط از کسی ساخته است که نه‌تنها کمترین درکی از وحدتِ برای¬خودِ کارِ فکری و کارِ مادی به‌عنوان شرط لازم الغای سرمایه ندارد بلکه درّه¬ی ژرف بین این دو نوع کار را ــ کارِ فکری در اعلی¬علیین و کارِ مادی در اسفل¬السافلین ــ به ‌رسمیت می¬شناسد و به‌ سود خود می¬بیند. گریگوری زینوویف، که خود از رهبران حزب بلشویک بود و سال¬ها در تبعید با لنین معاشرت داشت و سرانجام پس از مرگ لنین به‌ فرمان استالین به‌قتل رسید، احساس لنین درمورد خود را حتی از احساس یک رهبر سیاسی نیز فراتر می¬داند و می‌گوید لنین احساس می‌کرد که «حامل «پیام»ی [برای توده¬ ی مردم] است».47
ب ـ برداشتن مرز میان کارگر و روشنفکر بهسود انقلابیگریِ بورژوایی. چنان‌که دیدیم، لنین حاملان «آگاهی سوسیالیستی» به درون طبقه ¬ی کارگر را «روشنفکران بورژوا» می¬داند. از سوی دیگر، او این روشنفکران بورژوا را «رهبران» طبقه ¬ی کارگر می¬داند. می¬ماند حل این تناقض که طبقه¬ ی کارگر چه ¬گونه می¬تواند کسی یا کسانی را رهبر خود بداند که او را استثمار می‌کنند یا دست¬کم در استثمار او شریک¬اند؟ لنین این تناقض را با «فعالیت انقلابی» این روشنفکران بورژوا حل می‌کند: روشنفکر بورژوایی که به فعالیت انقلابی بر ضد بورژوازی بپردازد درواقع به طبقه¬ ی خود پشت می‌کند و جزئی از طبقه ¬ی کارگر می‌شود. اما این روشنفکر بورژوایی که به طبقه ¬ی خود پشت می‌کند و به طبقه ¬ی کارگر می¬پیوندد در کجای جنبش کارگری قرار می¬گیرد؟ در رأس آن! چرا؟ به این دلیل که او حامل «آگاهی سوسیالیستی» است! «آگاهی سوسیالیستی» چیست؟ همان چیزی که او دقیقاً به‌سبب بورژوابودن توانسته به آن دست پیدا کند! به¬عبارت دیگر، هر قدر هم این روشنفکر را «انقلابی» بنامیم بازهم نمی¬توانیم این حقیقت را نادیده بگیریم که آنچه این روشنفکر را به «رهبر» طبقه ¬ی کارگر تبدیل می‌کند بورژوا بودنِ اوست. لنین در کتاب چه باید کرد؟ بارها بر این نکته تأکید می‌کند که مِلاک عضویت در «سازمان انقلابیون» نه کارگربودن یا روشنفکربودن بلکه «انقلابی»بودن است و هیچ فرقی نمی‌کند که اعضای حزب° کارگر باشند یا روشنفکر. مهم این است که آنها «سوسیال ¬دموکراتِ انقلابی» باشند. برای نمونه:
…سازمان انقلابیون باید پیش و بیش از هرچیز اشخاصی را دربرگیرد که حرفه ¬شان فعالیت انقلابی است (همان‌چیزی که من این سازمان را به آن دلیل سازمان انقلابیون، به‌معنای سوسیال‌ دموکرات‌‌های انقلابی، می¬نامم). با توجه به همین وجه اشتراک، یعنی انقلابی¬ بودنِ اعضای این سازمان، بین کارگران و روشنفکران هیچ تفاوتی ــ چه رسد به تفاوت های حرفه ¬ای، در میان هر دو دسته ــ نباید قائل شد.48
بدین ¬سان، الزام ¬های مبارزه¬ ی حزبی‌ ـ ایدئولوژیک باعث می‌شود که مقوله ¬ی «کارگر» جای خود را به مقوله¬ی «انقلابی» بدهد. این جایگزینی بیان دیگری از جایگزینی مبارزه ¬ی طبقاتی با مبارزه ‌ی سیاسیِ رژیم ¬ستیزانه اما فراطبقاتی است، که خود ناشی از الزامات حزبی برای کسب قدرت سیاسی است. اما، چنان¬که گفتم، از آنجا که روشنفکر انقلابی رهبری خود را در حزب مارکسیستی مدیون خصوصیتی است که او به‌علت بورژوا بودن¬ از آن برخوردارشده است، برداشتن مرز میان کارگر و روشنفکر در این حزب هیچ معنایی ندارد جز واداشتن کارگران به تبعیت از بورژوازی. درواقع، اصرار لنین به تبعیت تشکل¬های کارگری از حزب هیچ معنایی جز قربانی کردنِ منافع کارگران در پیش پای بورژوازی (بورژوازی دولتی) ندارد. او در کتاب چه باید کرد؟ نگرانی خود را از مبارزه¬ ی ضدسرمایه داریِ طبقه¬ ی کارگر برضد بورژوازی به‌صورت نگرانی از «پیشی گرفتنِ» «جنبش کارگری» بر «جنبش انقلابی» بیان می‌کند. او «سازمان کارگران» را هرچه «وسیع تر» می¬خواهد، اما نه برای نیرومندشدنِ آن بلکه برای گسترش نفوذ «سازمان انقلابیون» در آن: «هر قدر این سازمان¬ها [اتحادیه ‌ها‌ی کارگری] وسیع¬تر باشند همان قدر نفوذ ما در آنها بیشتر می‌شود… .»49
لنین در جایی دیگر از کتاب چه باید کرد؟ باز هم نمونه¬ی حزب سوسیال¬ دموکراتِ کارگریِ آلمان را به رخ اکونومیست¬های روس می¬کشد، این بار با تمجید و تقدیر از یکی از مظاهر بارز و برجسته ¬ی فرقه-گراییِ عریان در جنبش کارگریِ آلمان: فردیناند لاسال. او می¬نویسد:
بگذارید نمونه ¬ی آلمان را یادآوری کنم. خدمت تاریخیِ لاسال به جنبش کارگریِ آلمان چه بود؟ خدمت تاریخی او آن بود که جنبش کارگری را از مسیر اتحادیه¬ گرایی و تعاونی¬ گراییِ «حزب ترقی‌خواه» [آلمان] منحرف کرد ــ مسیری که این جنبش (به یاری مشارکت خیرخواهانه¬ی شولتسه – دلیچ و امثال او) به¬گونه ¬ای خودانگیخته در راستای آن پیش می¬رفت. انجام چنین خدمتی مستلزم کاری کاملاً متفاوت با سخن گفتن از کم ¬بها ¬دادن به عنصر خودانگیختگی، از تاکتیک‌ ـ همچون ـ پروسه، از کنش متقابلِ عناصر و محیط مادی و نظایر اینها بود. مبارزه¬ ی بی ¬امانی با جنبش خودانگیخته لازم بود، و تنها پس از چنین مبارزه ¬ای ــ که سال¬ها ادامه یافته بود ــ ممکن بود که، برای مثال، کارگران برلین از تکیه¬گاه «حزب ترقی‌خواه» [آلمان] به یکی از محکم¬ترین دژهای سوسیال دموکراسی تبدیل شوند.50
روشن¬تر از این نمی¬توان بر تبدیل کارگران به سیاهیِ لشکر سوسیال‌ دموکراسی یعنی جناح چپ یا دولتیِ بورژوازی آلمان صحه گذاشت. لنین می¬گوید دست لاسال درد نکند که جنبش کارگرانِ برلین را از تکیه¬گاه «حزب ترقی¬خواه» به دژ مستحکم حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ آلمان تبدیل کرد. در اینجا این یادآوری را لازم می¬دانم که لنین، با آنکه مدعی است از دیدگاه مارکس و انگلس درباره ¬ی حزب (آن¬گونه که در مانیفست کمونیسم آمده است) پیروی می‌کند، اما آغاز کتاب چه باید کرد؟را به گفته ¬ای از لاسال مزین می¬سازد که او در آن عدم ¬تمایز و خط¬ کشیِ شفاف حزب با احزاب دیگر را نقطه¬ ی ضعف آن و تصفیه ¬ی حزب را نقطه ی قوت آن می داند: «… مبارزه ی حزبی به حزب نیرو و حیات می¬بخشد؛ قوی -ترین دلیل برای نشان ¬دادنِ ضعف یک حزب پراکندگی و ابهام آن در مرزبندی شفاف [با احزاب دیگر] است؛ حزب با تصفیه ¬ی خویش استحکام می¬یابد… .» لنین چند ماه پیش از انتشار چه باید کرد؟ در پاسخ به نامه ¬ای انتقادی به نشریه¬ ی ایسکرا به این گفته¬ ی لاسال، که در سال 1852 در نامه ¬ای به مارکس نوشته بود، استناد می‌کند. در بخشی از این نامه ¬ی انتقادی، که با امضای «جمعی از رفقا» در تاریخ سپتامبر 1901 نوشته شده است (و من در فصل بعدی مفصل¬تر به آن خواهم پرداخت)، ایسکرای لنینی این ¬گونه به نقد کشیده شده بود:
علاقه ¬ی شدید و افراطیِ ایسکرا به جر¬و¬بحث پیش از هرچیز ناشی از مبالغه در نقش «ایدئولوژی» (برنامه، نظریه و…) در جنبش کارگری و تا حدودی پژواک بگومگو و نزاعِ بنیان براندازی است که در میان تبعیدیان سیاسیِ روسی در اروپای غربی درگرفته است، دعوایی که این تبعیدیان با نوشتن شماری جزوه و مقاله دنیا را باشتاب از آن خبردار کرده¬اند. به نظر ما، این اختلاف¬ها تقریباً هیچ تأثیری بر سیر واقعیِ جنبش سوسیال ¬دموکراسیِ روسیه ندارد، جز آنکه چنددستگیِ ناخواسته¬ای را به رفقایی که در داخل کشور فعالیت می‌کنند تحمیل کند. از همین رو، ما نمی¬توانیم مخالفت خود را با بحث¬ و¬ جدل¬های پر شر و شورِ ایسکرا، به¬ویژه آن¬گاه که مرزهای ادب و احترام را زیر پا می¬گذارد، اعلام نکنیم.51
چنان¬که می¬بینیم، نویسندگان نامه، ضمن نقد مبالغه ¬ی ایسکرا در مورد نقش «ایدئولوژی» در جنبش کارگری، درواقع از این نشریه خواسته بودند که با جنگ و دعوای ایدئولوژیک و فرقه¬ای خود تفرقه و جدایی را به فعالان داخل روسیه تحمیل نکند، و در برخورد با دیگران نیز ادب و احترام را رعایت کند. در پاسخ به نویسندگان این نامه است که لنین به لاسال استناد می‌کند و گفته¬ ی فوق را از او شاهد می¬آورد. با توجه به نگرش یکسره فرقه¬گرایانه ¬ی لاسال، منظور او از «تصفیه»ی حزب از مخالفان هیچ معنایی نداشت جز برنتافتن هرگونه مخالفت با نظرات حاکم بر حزب و «پاک ¬سازی» بیش از پیشِ حزب بر اساس ایدئولوژی ¬اش تا حد تبدیل آن به یک فرقه¬ی حاشیه¬ ای و فاقد هرگونه تأثیر اجتماعی و طبقاتی در جامعه. مغایرت این دیدگاه با دیدگاه مارکس درباره¬ ی حزب در مانیفست کمونیسم، و به¬ طور کلی گرایش فرقه ¬ای و توطئه¬گرانه ¬ی لاسال برای جنبش کارگری روشن¬تر از آن است که به توضیح نیاز داشته باشد. مارکس البته در جایی از نقش لاسال در بیدارکردن جنبش کارگری آلمان سخن می¬گوید، اما نکاتی که او درباره¬ی فرقه¬گرایی، توطئه‌گری و روابط پشت پرده¬ ی لاسال با دولت بیسمارک و نیز برخورد ناصادقانه ¬اش با خودِ مارکس گفته است جای هیچ تردیدی باقی نمی¬گذارد که، به نظر مارکس، لاسال درمجموع نقش مخربی در جنبش کارگری آلمان داشته است. در واقع، تکانی که لاسال به جنبش کارگریِ آلمان داد نه با هدفِ کمک به این جنبش برای روی¬ پای ¬خود ¬ایستادنِ آن بلکه، درست برعکس، برای انداختن این جنبش در مسیر فرقه¬گرایی بود. مارکس درباره¬ ی او می‌نویسد:
لاسال همچون کسی که می¬پندارد نسخه¬ی درمان رنج توده ‌ها‌ را در جیب دارد، از همان ابتدا خصلتی مذهبی و فرقه¬ای به تبلیغات خود داد. درواقع، هرفرقه ¬ای مذهبی است. افزون بر این، درست به این دلیل که او بنیان¬گذار یک فرقه بود، هرگونه ارتباط طبیعی خود را با جنبش پیشین طبقه¬ ی کارگر، هم در داخل و هم در خارج آلمان، حاشا می‌کرد. او دچار همان خطای پرودون شد: به¬جای آنکه تبلیغات خود را بر بنیاد واقعیِ عناصر راستین جنبش طبقاتیِ کارگران متکی سازد، پیروی از یک آیین خاص را برای این جنبش تجویز کرد.52
همچنین یادآوری می‌کنم انتقاد مارکس را از سوسیال¬دموکرات های آلمان به ¬خاطر وحدت ¬شان با فرقه¬ ی پیروان لاسال، که شرح آن در اثر درخشان او به ¬نام نقد برنامه¬ ی گوتا آمده است. تمجید و تقدیر لنین از چهره ¬ی فرقه ¬گرایی چون لاسال و تابلو¬کردنِ جمله¬ای از او در باره¬ ی حزب بر سر درِ چه باید کرد؟ به¬روشنی نشان ¬می‌دهد که برداشتن مرز میان کارگر و روشنفکر در حزب و به ¬طور کلی مبارزه ¬ی او با اکونومیسم نه برای متکی¬کردن کارگران به نیروی خود در مبارزه با سرمایه ¬داری بلکه با هدف تبدیل آنها به سیاهیِ لشکر و سکوی پرش فرقه¬ ی روشنفکران بورژوا به قدرت سیاسی انجام گرفت، پرشی که مضمون اقتصادی- اجتماعیِ آن برپایی سرمایه¬داری دولتی در روسیه بود.
پ ـ توطئه¬ چینی، ترور و کودتاگری. مخالفان لنین معتقد بودند که او مشی سیاسیِ نارودنیک¬ها (نارودنایا وُلیا) را دنبال می‌کند و اینکه نشریه ¬ی ایسکرا، که در آن زمان لنین منتشرش می‌کرد، ارگان این جریان پوپولیستی است. لنین در پاسخ به این انتقاد چنین نوشت:
… شناخت ما از تاریخ جنبش انقلابی [در روسیه] چنان اندک است که هر اندیشه ¬ای را درباره ¬ی سازمان رزمنده و متمرکزی که قاطعانه علیه تزاریسم اعلام جنگ می‌کند به «نارودنایا وُلیا» نسبت می¬دهیم. حال ¬آنکه سازمان سرافرازی که انقلابیون دهه ی هفتاد [قرن نوزدهم] داشتند، و ما باید آن را الگوی خود قرار دهیم، نه به¬دست «نارودنایا وُلیا» بلکه به¬دست زملیا وُلیا بنیان گذاشته شد، که خود سپس به دو جریان «چورنی پِرِدِل» و «نارودنایا وُلیا» منشعب شد. بنابراین، این سخن که سازمان انقلابیِ رزمنده مختص «نارودنایا وُلیا» است، هم از نظر تاریخی و هم به ¬لحاظ منطقی، بی -معنی است؛ زیرا هیچ انقلابی¬ یی، اگر به¬ طور جدی به مبارزه بیندیشد، نمی¬تواند چنین سازمانی را نادیده بگیرد. خطای «نارودنایا وُلیا» این نبود که کوشید تمام ناراضیان را در سازمان خود گردآورد و این سازمان را در راستای مبارزه ¬ی قاطعانه با خودکامگی [تزاری] هدایت کند؛ برعکس، این حُسن بزرگ و تاریخی او بود. خطای او این بود که به نظریه ¬ای اتکا کرد که دراساس انقلابی نبود، و اعضای آن نمی‌دانستند، یا نمی‌توانستند، جنبش خود را به مبارزه‌ ی طبقاتی در جامعه¬ ی سرمایه‌داریِ نوپای [روسیه] پیوند زنند.53
چنان¬که می¬بینیم، لنین سازمان مارکسیست¬های انقلابی را سازمان رزمنده و متمرکزی می¬داند که قاطعانه به تزاریسم اعلام جنگ می‌دهد. او بدین¬ سان می¬گوید تا آنجا که به ایجاد سازمانی برای جنگ با تزاریسم مربوط می‌شود، نه‌‌تنها با نارودنیک¬ها هیچ اختلافی ندارد بلکه سازمان ¬یابی «سرافراز» آنها را «الگوی» حزب موردنظر خود یعنی «سازمان انقلابیون حرفه ¬ای» می¬داند. این جنبه از دیدگاه لنین در واقع پیامد همان نگرشی بود که او را نه ‌تنها با نارودنیک¬ها بلکه با هرجریان بورژواییِ دیگر همراه می‌کرد: نقش کارِ فکری یا اندیشه¬ ی انقلابی به¬ عنوان عامل تعیین¬ کننده¬ ی مسیر تاریخ. او بر این باور بود که بدون اندیشه ¬ی انقلابی هیچ جنبش انقلابی نمی¬تواند وجود داشته باشد. به ¬این¬ ترتیب، تا آنجا که به مقابله با تزاریسم مربوط می‌شد، فرق اساسیِ لنین با نارودنیک¬ها در این بود که نارودنیک¬ها در جنگ با حکومت تزار به دهقانان تکیه می‌کردند، حال¬ آنکه لنین می¬گفت این جنگ را باید با تکیه بر کارگران به ¬پیش¬ برد. با این وصف، به نظر لنین، این تکیه¬گاه متفاوت توسل به شیوه‌ ها‌ی نارودنیکیِ مبارزه با تزاریسم از جمله کودتاگری، ترور و توطئه¬ چینی را منتفی نمی‌کرد. لنین در پاسخ به منتقدانی که به سازمان مورد نظر او نسبت «توطئه¬ چینی» می¬دادند، می¬نویسد: «ما همیشه به محدود کردن مبارزه¬ ی سیاسی به توطئه ¬چینی اعتراض کرده¬ایم و البته به این اعتراض ادامه خواهیم داد»54 (تأکید از لنین است). به¬عبارت دیگر، حزب مورد نظر لنین «توطئه¬چینی» می¬کند، اما فقط «توطئه ¬چینی» نمی‌کند بلکه به شیوه‌ ها‌ی دیگر نیز مبارزه سیاسی می‌کند. لنین در ادامه ¬ی این مطلب می¬گوید از نظر شکل، سازمان انقلابیونِ موردنظر او را می¬توان سازمان«توطئه ¬چینی» نیز نامید:
چنین سازمان انقلابیِ قدرتمندی را در یک کشور استبدادی از نظر شکل می¬توان سازمان «توطئه¬ چینی» نیز نامید، زیرا واژه ی فرانسویِ conspiration معادل واژه¬ی روسیِ zagovor (به معنی conspiracy) است، و چنین سازمانی باید حداکثرِ پنهان¬ کاری را داشته باشد… . بنابراین، هراس از این اتهام که ما سوسیال¬ دموکرات¬ها می¬خواهیم سازمان توطئه ¬چینی درست کنیم بسی بچگانه است. برای هر مخالف اکونومیسم چنین اتهامی باید به ‌اندازه¬ ی همان اتهام پیروی از خط مشی «نارودنایا وُلیا» مایه ¬ی افتخار باشد.55
برخی از مدافعان لنین منظور او را از «توطئه¬ چینی» صرفاً پنهان کاری در شرایط فعالیت در استبداد روسیه¬ ی تزاری دانسته¬اند. بی تردید، چنان که نقل قول بالا نشان می‌دهد، پنهان ¬کاری یکی از معانیِ مورد نظر لنین است. اما منظور او از توطئه ¬چینی در پنهان ¬کاری خلاصه نمی‌شود. او در جاهای دیگر آشکارا از شکل¬های دیگرِ توطئه¬ چینی همچون ترور و خشونت دفاع می‌کند، منتها ترور و خشونتی که نتیجه ¬اش شرکت مستقیم توده ‌ها‌ در مبارزه بر ضد حکومت تزاری باشد و این مشارکت را تضمین کند. برای مثال، او در مقاله¬ ی «ماجراجویی انقلابی» در نقد ترورِ مورد نظر «انقلابیون سوسیالیست»(اس- ارها) می¬نویسد:
ما، بی¬آنکه خشونت و ترور را حتی به اندازه¬ ی سرِ سوزنی رد کرده باشیم، خواهان فعالیت برای تدارک چنان شکل¬هایی از خشونت شدیم که به قصد کشاندن توده‌ ها‌ به مشارکت مستقیم در مبارزه طراحی شده بودند و این مشارکت را تضمین می‌کردند.56
لنین بعدها نیز در 1920، در کتاب بیماری بچگانه¬ ی کمونیسم «چپ»، درست به ‌همین شیوه از ترور فردی دفاع کرد و نوشت سوسیال‌ دموکرات‌های روس و به¬ طور مشخص پلخانف، «در زمانی که هنوز مارکسیست و انقلابی بود»، فقط بنا بر «مصلحت» و به اقتضای اوضاع، ترور فردی را رد می‌کردند. بین این¬گونه برخورد با ترور و خشونت، که عامدانه و آگاهانه برای کشتار توطئه و دسیسه می¬چیند، و برخورد کموناردهای پاریس که خشونت را امری تحمیلی می‌دانستند و فقط در دفاع از خود در جریان جنگ طبقاتی مرتکب کشتار می‌شدند، دنیایی فاصله وجود دارد. آن جمله ¬ی معروف در همین کتاب چه باید کرد؟ که «سازمانی از انقلابیون به ما بدهید، روسیه را سرنگون می‌کنیم» ادامه¬ی منطقیِ همین انقلابیگری کودتاگرانه است که ریشه در تأثیرپذیریِ لنین نه تنها از نارودنیک¬ها بلکه از توطئه¬ گران مشهوری چون تکاچف و حتی نچایف دارد. تکاچف مردم را دنباله¬ روان و در واقع زوائد یک «اقلیت انقلابی» می‌دانست و می¬گفت: «خلق برای انقلاب لازم است، به شرط آنکه یک اقلیت انقلابی رهبری‌ او را به ¬دست ¬گیرد.»57 نچایف نیز هرچیزِ انسانی را در خدمت «انقلاب» می¬دید و می¬گفت: «فرد انقلابی انسانی با سرشت ویژه است؛ او فاقد هرگونه علایق، روابط و احساسات شخصی است؛ هیچ¬گونه پیوند شخصی و هیچ¬گونه چیزی که به او تعلق داشته باشد، حتی نام، ندارد. هر آنچه در وجود اوست در خدمت یک هدف واحد و انحصاری، یک اندیشه¬ ی واحد، یک شور¬و¬شوق واحد، قرار دارد: انقلاب.»58 با این همه، به رغم تأثیرپذیریِ مسلم لنین از ناردونیک¬ها و توطئه¬ گرانی چون تکاچـف و نچـایف، که خود معلول اوضاع اجتماعی – اقتصادی و به ¬ویژه سیاسیِ روسیه¬ی تزاری بود، با قطعیت می¬توان گفت که الگوی اصلیِ مورد نظر او برای فعالیت تشکیلاتی و کسب قدرت سیاسی از طریق انقلاب نه احزاب نارودنیکی بلکه حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ آلمان بود.
ت ـ سلسله¬مراتبِ تشکیلاتی: اختیار مطلقِ سر در مقابل مسئولیت مطلقِ دست. بر اساس یک اصل دموکراتیکِ تشکیلاتی، هر عضو تشکیلات، اعم از اینکه عضو مرکزیت است یا بدنه ¬ی تشکیلات، به¬نسبت اختیاری که به او تفویض می‌شود مسئول و پاسخگوی اعمال خویش است. اما لنین این اصل را این¬گونه¬ نمی¬بیند. به نظر او، اختیار فقط از آنِ مرکزیت حزب است بی¬آنکه پاسخگوی اعمال خود باشد، و مسئولیت فقط مختص بدنه¬ ی حزب است بی آنکه اختیار داشته باشد. او در نامه به یک رفیق درباره¬ ی وظایف تشکیلاتیِ ما چنین می¬نویسد:
…یک اصل بس مهمِ هرگونه تشکیلاتِ حزبی و هرگونه فعالیتِ حزبی [چنین است]: لزومِ بیشترین مرکزیتِ ممکن برای رهبریِ ایدئولوژیک و عملیِ جنبش و مبارزه¬ ی انقلابیِ پرولتاریا، در مقابلِ لزومِ بیشترین مرکزیت ¬زداییِ ممکن برای رساندنِ اطلاعات به مرکزیت حزب (و به ¬این ¬ترتیب کلِ حزب) و برای ایفای مسئولیت اعضا در قبال حزب…. ما باید به رهبریِ جنبش مرکزیت بدهیم. همچنین (درست به‌دلیل نیاز به این مرکزیت، چرا که بدون اطلاع ¬رسانی به رهبری مرکزیت¬ دادن به آن ناممکن است) باید تا آنجا که ممکن است از ایفای مسئولیت اعضای حزب، تمام شرکت¬ کنندگان در فعالیت حزب و تمام محافل متعلق یا مرتبط به حزب، در قبال حزب مرکزیت ¬زدایی کنیم. این مرکزیت¬ زدایی [در پایین] پیش شرط اساسیِ مرکزیت انقلابی [در بالا] و چاره ¬ی اساسیِ آن است.59
در ساختار سلسله¬ مراتبیِ حزب لنینی، در مقابل سهم پایینی¬ ها که فقط مسئول انجام کارها هستند، اختیار فقط از آنِ بالایی ¬هاست. یکی از مضامین ثابت و پیوسته¬ ی مقاله ¬ی تشکیلاتیِ نا¬م¬برده این است که ارگان پایینی اختیارات خود را فقط از بالا می¬گیرد. برای مثال، «حوزه ی حزبیِ محله شاخه ¬ای از کمیته[ی شهر] است و اختیارات خود را فقط از این کمیته می‌گیرد».60 لنین در جاهایی از این مقاله این ساختار سلسله ¬مراتبیِ اکید و غیردموکراتیک را ناشی از لزوم پنهان¬ کاری برای فعالیت سیاسی در اوضاع استبدادیِ روسیه ‌ی تزاری می¬داند. بسیاری از طرفداران او نیز از این دیدگاه دفاع می‌کنند. اما، چنان¬که همین مقاله ¬ی مورد بحث نشان می‌دهد، حقیقت غیر از این است، و در اینجا مسئله¬ ی پنهان ¬کاری همچون پرده¬ ی ساتری برای پوشاندن حقیقت مورد سوءِ استفاده قرار می¬گیرد. لنین بحث مرکزیت ¬زدایی از بدنه¬ ی حزب را این ¬گونه ادامه می‌دهد:
این مرکزیت ¬زدایی چیزی نیست جز روی دیگرِ سکه ¬ی تقسیم کار، که عموماً آن را یکی از مبرم¬ ترین نیازهای عملیِ جنبش ما می¬دانند. اگر رابطه ¬ی مرکزیت حزب با کار عملیِ مشترک کمیته‌ ها‌ی محلیِ نوع قدیم همچنان قطع باشد، هیچ گونه به ¬رسمیت ¬شناسیِ یک سازمان معین به‌ عنوان ارگان رهبری و هیچ¬ گونه «کمیته¬ ی مرکزیِ» رسمی هم نمی¬تواند جنبش ما را واقعاً متحد کند یا یک حزب رزمنده¬ ی پایدار را برپا سازد. این کمیته ‌ها‌ از یک‌سو از آشِ درهم¬ جوشی از اشخاص تشکیل شده ¬اند که هرکدام¬شان هرکاری انجام می دهند، بی ¬آنکه نوع معینی از فعالیت انقلابی را به خود اختصاص دهند، بی ¬آنکه مسئولیت یک وظیفه¬ ی خاص را بر عهده گیرند، بی ¬آنکه کاری را که به -عهده گرفته شده و خوب سنجیده و تدارک دیده شده تا آخر دنبال کنند، و بدین ¬سان زمان و انرژی زیادی را هدر می¬دهند و در همان حال هیاهوی رادیکال بر پا ¬می‌کنند. از سوی دیگر، محافل دانشجویی و کارگریِ زیادی وجود دارند که کمیته ‌ها‌ در مجموع نیمی از آنها را نمی¬شناسند و نیم دیگرشان هم به¬اندازه¬ ی خودِ کمیته‌ ها‌ دست¬ و¬پا¬ گیر، فاقد فعالیت تخصصی، کم ¬کار در زمینه ¬ی کسب تجربه¬ ی انقلابیون حرفه¬ ای یا بهره¬ گیری از تجارب دیگران، درگیرِ برگزاری کنفرانس ¬های بی¬پایان «درباره ¬ی همه چیز» و انتخابات و تدوین آیین ¬نامه ¬اند. برای آنکه مرکزیت حزب بتواند کارش را درست انجام دهد، کمیته ‌ها‌ی محلی باید خودشان را تجدید سازمان دهند؛ آنها باید به سازمان های تخصصی و «حرفه ¬ای»تر تبدیل شوند، و در این یا آن رشته ¬ی عملی به «کمال» واقعی دست پیدا کنند. برای آنکه مرکزیت بتواند نه ‌فقط به اعضا رهنمود دهد، آنها را به فعالیت ترغیب کند و با آنها بحث کند (همان¬گونه که تا کنون کرده است) بلکه این ارکستر را واقعاً رهبری کند، باید دقیقاً بداند که کدام یک از آنها با کدام ویولن در کجا و چه¬ گونه می نوازند؛ دستورالعمل¬ها برای نواختن هر سازی را کجا و چه گونه دریافت کرده¬اند یا می‌کنند؛ کدام نوازنده در کجا و چرا خارج از نت می¬نوازد( وقتی که موسیقی گوش¬خراش می‌شود)؛ و کدام نوازنده، چه ¬گونه و کجا، باید جای خود را به دیگری بدهد تا ناهماهنگیِ ارکستر برطرف شود، و غیره.61
چنان¬که می¬بینیم، اساس رویکرد لنین به سازمان¬دهیِ «حزب سیاسیِ طبقه ¬ی کارگر» نه بر فعالیت مخفی یا علنی بلکه بر تقسیم کار مبتنی است. در سطح کلان، دیدیم که چه¬ گونه الزام تقسیم کار به کار فکری و کار مادی سازمان ¬یابی طبقه¬ی کارگر را به دو قلمرو تشکیلاتیِ جداگانه، «سازمان انقلابیون» و «سازمان کارگران»، تبدیل کرد. اکنون خودِ «سازمان انقلابیون» نیز مشمول تقسیم کار می‌شود: آنان که «نفوذ، انرژی، تجربه ¬ی بیشتر، مهارت بیشتر و استعداد بیشتر» دارند،62 در رهبری قرار می¬گیرند بی ¬آنکه در مقابل افراد تحت مسئولیت خود پاسخگو باشند، و آنان که فاقد این خصوصیات‌ هستند در حزب نیز کارگری می‌کنند؛ آنجا در بیرون از حزب برای سرمایه داران و دولت آنها، و اینجا در «حزب سیاسی طبقه ¬ی کارگر» برای نخبگان حزبی. همان¬ گونه که در محل کار استبداد سرمایه آنان را فاقد هرگونه اختیار می‌کند و فقط مسئول ¬اند کار را در زمان مقرر و با کیفیت مطلوب تحویل سرمایه¬ دار دهند، در «حزب سیاسیِ طبقه ¬ی کارگر» نیز هیچ¬گونه اختیاری ندارند و فقط مسئول ¬اند فعالیتی را که به آنها سپرده شده (مثلاً پخش اعلامیه و نشریه ¬ی حزب) به¬نحو احسن انجام دهند و حزب را نیز خوب جارو و آب ¬پاشی کنند و تحویل بالانشین ¬های حزبی دهند. بی ‌گمان، حتی در یک سازمان جنبشی و شورایی نیز اگر قرار بر انتخاب نمایندگان باشد توده¬ ی کارگران پیش از هرکس کارگران صاحب ¬نفوذ، پرانرژی، باتجربه و… را انتخاب می‌کنند. اما فرق است بین برگزیدگانی که می¬کوشند توده ی کارگران را متکی ¬به ¬خود و روی پای خویش بار آورند و منصوبان حزبیِ «بانفوذ، پرانرژی، باتجربه و بااستعداد» که «بی ¬نفوذی»، «بی تجربگی» و «بی ¬استعدادیِ» توده¬ ی کارگران را به نردبانی برای صعود خود به مدارج بالای حزبی تبدیل می‌کنند. همچنین، روشن است که منظور من دفاع از وضعیت پیش از تقسیم کار و آش درهم ¬جوشِ تشکیلاتی که لنین به آن اشاره می‌کند نیست. منظور فقط این است که ــ براساس دیدگاه مارکس ــ نمی¬توان نام کمونیست برخود گذاشت و در همان ¬حال سازمان ¬یابی طبقه¬ی کارگر را بر تقسیم بورژواییِ کار مبتنی¬کرد. در بحثِ مربوط به جایگزینی مقوله ¬ی «کارگر» با مقوله¬ی «انقلابی» اشاره کردم که، در رویکرد لنین به سازمان ¬یابی طبقه ¬ی کارگر، آنچه «روشنفکر انقلابی» را به «رهبر» طبقه ¬ی کارگر تبدیل می‌کند همانا بورژوابودنِ اوست. در سلسله مراتب حزب لنینی نیز آنچه افراد را در مراتب بالای حزب قرار می‌دهد و آنان را در مقابل اعضای پایینِ حزب صاحب ¬اختیار کامل می‌کند همان تقسیم کارِ مبتنی بر تخصص است که ستون خیمه ¬ی جامعه ¬ی بورژوایی را تشکیل می‌دهد.
به¬این¬ترتیب، علت اصلیِ گرایش لنین به تمرکزِ هر چه بیشتر در رهبری حزب نه ضرورت پنهان ¬کاری بلکه باور به تقسیم کارِ مبتنی بر تخصص بود، که خود را به صورت سلطه¬ ی ایدئولوژی یا کارِ فکریِ صرف بر کارِ مادی نشان می¬داد. پیش از کنگره¬ ی دومِ حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ روسیه در سال 1903، رهبریِ واقعی حزب با هیئت تحریریه ¬ی ایسکرا بود که از شش نفر تشکیل می‌شد: سه نفر بنیان-گذارِ «گروه رهایی طبقه¬ ی کارگر» یعنی پلخانف، اکسلرود و زاسولیچ، و سه نفر از رهبران گروه «اتحاد مبارزه برای آزادی طبقه ¬ی کارگر» یعنی لنین، مارتف و پوترسف، که در سال 1900 برای انتشار ایسکرا به خارج کشور رفته بودند. اما، به نظر لنین، حزب به یک مرکزیت در داخل کشور نیز نیاز داشت، که باید نقش حلقه¬ی واسط ایسکرا با بدنه ¬ی حزب را ایفا می‌کرد. لنین در نامه به یک رفیق درباره¬ ی وظایف تشکیلاتیِ ما از این مرکزیتِ داخلی به¬عنوان «رهبری عملی» یا «کمیته¬ی مرکزیِ» حزب نام می¬برد، و هیئت تحریریه ¬ی ایسکرا یعنی ارگان خارج کشور را «رهبری ایدئولوژیک» یا «ارگان مرکزی» حزب می¬نامد. بدین¬ سان، او معتقد به وجود دو ارگان رهبری برای حزب بود و علت آن را ضرورت «پنهان ¬کاری اکید تشکیلات و حفظ ادامه ¬کاری جنبش» ذکر می‌کرد.63 با این ‌همه، او بین این دو ارگان نقش برتر و مسلط را برای «رهبری ایدئولوژیک» قائل بود و مرکزیت داخلی را درواقع ارگان اجرایِ تصمیم ¬های سیاسیِ «رهبری ایدئولوژیک» می‌دانست. تروتسکی در کتاب خود به¬نام زندگی من گفت ¬و گوی خود را با لنین در ماه ‌ها‌ی پیش از کنگره ¬ی دوم نقل می‌کند که مضمون آن پاسخ به این پرسش اوست که رهبری واقعیِ حزب با کدام¬یک از این دو ارگان است:
لنین گفت «مرکزیتِ پایدار حزب ما هستیم؛ ما از نظر فکری قوی‌تریم، و باید حزب را از همین¬جا [یعنی خارج کشور] رهبری کنیم». پرسیدم «اما آیا این به¬ معنی دیکتاتوری کامل هیئت تحریریه نیست؟» لنین به¬تندی جواب داد «خوب، چه عیبی دارد؟ در اوضاع کنونی جز این نمی¬تواند باشد».64
چنان¬که می¬بینیم، لنین در اینجا دوام و ادامه¬ کاریِ حزب را در گرو «فکر قوی ¬ترِ» اعضای هیئت تحریریه ¬ی ایسکرا ــ و نه دوربودنِ این ارگان از دسترس پلیس ــ می¬داند. یک واقعیتِ دیگر نیز در کنگره ¬ی دوم حزب نشان می‌دهد که گرایش لنین به متمرکزکردنِ هرچه بیشترِ رهبریِ حزب ربطی به پنهان ¬کاری نداشته است. چنان¬که گفتم، پیش از کنگره ¬ی دومِ حزب اعضای هیئت تحریریه¬ی ایسکرا شش نفر بودند. در کنگره¬ ی دوم لنین پیشنهاد می‌کند اعضای این ارگان به سه نفر کاهش یابد. (می¬دانیم که پیشنهاد لنین با اکثریت قاطع تصویب می‌شود و لنین و پلخانف و مارتف به ¬عنوان اعضای این ارگان برگزیده می‌شوند، اما پس از کنگره پلخانف جانب منشویک¬ها را می¬گیرد و خواهان ابقای همان تحریریه ¬ی شش نفریِ پیشین می‌شود. لنین در اعتراض به این پیشنهاد، هیئت تحریریه را ترک می‌کند و ایسکرا به ¬طور کامل به ¬دست منشویک¬ها می¬افتد). پیشنهاد لنین برای کاهش اعضای تحریریه ¬ی ایسکرا هر دلیلی می توانسته داشته باشد جز پنهان ¬کاری، چرا که این ارگان در خارج کشور مستقر بود و طبعاً خطر یورش پلیس تزاری آن را تهدید نمی‌کرد. تمایل سانترالیستیِ لنین در زمینه¬ ی سازمان حزب، که سپس زیر عنوان «سانترالیسم دموکراتیک» به ¬تصویب حزب رسید، ریشه ای¬تر از آن بود که بر اثر نیازهای تاکتیکی همچون پنهان ¬کاری شکل گرفته باشد. در اوضاع انقلابیِ سال¬های 1905 تا 1907، که توان تزاریسم برای سرکوب نسبتاً تضعیف شده بود، و حتی پس از سرنگونی تزار در فوریه‌ی 1917، ساختار متمرکز و سلسله ¬مراتبیِ حزب به ‌قوت خود باقی ماند و تنها تغییری که به وجود آمد شکل گیری تشکل¬های جانبیِ «غیرحزبی» بود، بی ¬آنکه فضای نسبتاً دموکراتیک جامعه تأثیری در ساختار خودِ حزب بگذارد؛ بگذریم از این ¬که حتی اگر این اوضاع انقلابی بر ساختار حزب تأثیر می¬گذاشت نهایت تغییری که می¬توانست روی دهد تبدیل ساختار حزب بلشویک به ساختار حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ آلمان بود، ساختاری که خود از بنیاد غیردموکراتیک، سلسله¬ مراتبی و بوروکراتیک بود. حزب آلمان پس از پایان دوره¬ ی قانون «ضدسوسیالیستی» بیسمارک نه ‌تنها مجبور به پنهان¬ کاری نبود بلکه حزبی یکسره علنی بود که در مجلس آلمان نیز نماینده داشت. با این همه، عالی¬ترین رکن تشکیلاتیِ این حزب نه مجمع عمومیِ مبتنی بر آرای مستقیم تمام اعضای حزب بلکه «کنگره» بود که به¬ طور غیرمستقیم و به ¬نیابت از سوی تمام اعضا ارگان-های حزب را انتخاب می‌کرد. و این درحالی بود که در آن زمان رویدادی به اهمیتِ کمون پاریس به ¬عنوان مظهر دموکراسی مستقیمِ کارگری اتفاق افتاده و مارکس به ‌صراحت اعلام کرده بود که «… از نظر کمون هیچ چیز نمی¬توانست نامطلوب ¬تر از جایگزینیِ آرای عمومی با نظام انتصاب سلسله¬ مراتبی باشد».65 کمون پاریس و دموکراسیِ مستقیم آن به‌کنار؛ وقتی توده‌ ها‌ی کارگر در اروپا و آمریکا در همان نیمه¬ی دوم قرن نوزدهم ساختار تشکل ¬های خود را، اگر نگوییم بر دموکراسی مستقیمِ شورایی، دست¬کم بر مجامع عمومیِ نوع اتحادیه ¬ای مبتنی می‌کردند، دیگر به ¬کارگیری دموکراسی غیرمستقیم، نصفه¬ نیمه ¬ای و نیم¬ بندِ «کنگره¬ای» از سوی احزاب سیاسیِ مدعی نمایندگی کارگران اروپا و آمریکا را نمی¬توان به چیز دیگری نسبت داد مگر خصلت بورژواییِ این احزاب. آری، به ‌رسمیت ‌شناسی «کنگره» به ¬عنوان عالی ¬ترین رکن تشکیلاتی احزاب مارکسیستی را فقط می‌توان به هراس این احزاب از به ¬خطر ¬افتادنِ سلطه ¬ی ایدئولوژیک آنها نسبت داد. واقعیت ¬های تاریخ حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ روسیه و سپس حزب بلشویک نیز ــ که در فصل -های آینده به آنها اشاره خواهم کرد ــ نشان داد که در پسِ گرایش پیگیر لنین به متمرکزکردنِ هرچه بیشترِ رهبری حزب خواست تثبیت و تحکیم سلطه¬ی کارِ فکریِ صرف بر کارِ مادی نهفته بود، سلطه ¬ای که درنهایت خود را به ¬صورت حاکمیت بلامنازع ایدئولوژی مارکسیستیِ حزب بلشویک بر جامعه ¬ی روسیه و سپس بخش وسیعی از جهان نشان داد.

 

3
بازیابیِ لنین، هیاهوی بسیار برای هیچ
در سال 2005، انتشارات «بریل» کتاب قطوری به زبان انگلیسی منتشرکرد به¬نام بازیابیِ لنین و عنوان فرعیِ فحوای کلامِ «چه باید کرد؟» به¬قلم لارس تی. لیح. این کتاب را انتشارات «هی¬مارکت بوکز» در سال 2008 با حجمی در حدود 900 صفحه و قطع وزیری تجدید چاپ کرد.66 کتاب لارس لیح، افزون بر تفسیر مفصل چه باید کرد؟ در 9 فصل و 2 حاشیه ــ یکی درباره¬ ی تجزیه و تحلیلِ بخش¬های این کتاب و دیگری درباره ¬ی دو قطعه ¬ی معروف از کتاب، که نویسنده آنها را «قطعات فضاحت¬بار» می¬نامد ــ شامل ترجمه¬ ای انگلیسی از چه باید کرد؟ به¬قلم خودِ نویسنده است. نویسنده هدف از ترجمه¬ ی انگلیسیِ جدید کتاب لنین را ــ باوجود چهار ترجمه ¬ی انگلیسی از آن ــ «یکدست¬کردن و وضوح ¬بخشیدن به ترجمه¬ ی اصطلاحات کلیدیِ» کتاب ذکر می‌کند.67 تعیین این که این هدف تا چه اندازه حقانیت دارد و این که آیا نویسنده به آن دست یافته یا نه مبحث جداگانه¬ای است و به موضوع کتاب حاضر مربوط نمی‌شود. آنچه به کتاب حاضر مربوط می‌شود این است که آیا ترجمه ¬ی جدیدِ نویسنده قطعاتی از چه باید کرد؟ را که در کتاب حاضر از متن انگلیسیِ انتشارات پروگرس نقل شده¬اند زیر سؤال می¬برد یا نه. من این قطعات را یک به یک با ترجمه¬ی لارس لیح مقابله کرده و به هیچ تفاوت معنادارِ مهم و تعیین¬کننده ¬ای برنخورده¬ام. بنابراین، از مبحث ترجمه می¬گذرم و به تفسیر بازیابیِ لنین از کتاب چه باید کرد؟ می¬پردازم.
اساس بحث لارس لیح در کتاب بازیابیِ لنین این است که لنین سوسیال ¬دموکراتی «اِرفورتی» است، پیرو برنامه¬ ی «اِرفورتِ» حزب سوسیال ‌¬دموکراتِ کارگریِ آلمان به‌رهبریِ کائوتسکی، و اینکه این برنامه حاوی باورها و استراتژی ¬هایِ ¬سیاسیِ «سوسیال ¬دموکراسیِ اُرتودوکسِ مارکس ـ محور» است. تا آنجا که به ادعای اخیرِ لارس لیح مربوط می‌شود، من در فصل 4 از بخش مارکس در کتاب حاضر تفاوت دیدگاه ‌ها‌ی کائوتسکی و مارکس و به ‌طور مشخص مغایرت نظر کائوتسکی درباره¬ ی «ادغام» سوسیالیسم با جنبش کارگری را با دیدگاه مارکس نشان داده ¬ام. بنابراین، ادعای «مارکس‌ـ محور» بودنِ برنامه¬ی «اِرفورت» از نظر من بی¬اساس است. اما با قسمت نخستِ ادعای لارس لیح موافقم و من نیز لنین را پیرو برنامه ¬ی «اِرفورت» و شخص کائوتسکی می¬دانم. جلوتر به رویاروییِ لنین با کائوتسکی پس از جنگ جهانی اول، به نقد لنین بر دیدگاه‌ ها‌ی کائوتسکی، نخست درباره¬ ی امپریالیسم و سپس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا و «مرتد» نامیدن او، خواهم پرداخت. اما روشن است که لنین تا پیش از این جنگ هوادار سرسخت کائوتسکی بود و حتی برای نقد نظرات بنیان¬گذار سوسیال ¬دموکراسیِ روسیه یعنی پلخانف به کائوتسکی استناد می‌کرد. لنین در رویارویی کائوتسکی با برنشتاین نیز طرفدار پیگیر کائوتسکی بود و، چنان¬که در بخش پیشین اشاره کردم، او در چه باید کرد؟ رفرمیست ¬های برنشتاینی و اکونومیست ¬های روسی را از موضع کائوتسکی به نقد کشید. به¬ طور مشخص، خمیرمایه ¬ی دیدگاه لنین در باره¬ ی «حزب سیاسی طبقه¬ ی کارگر» همان دیدگاه کائوتسکی است و او نیز همچون کائوتسکی حزب را محصول «ادغام» سوسیالیسم با جنبش کارگری می¬داند. عنوان فصل اول کتاب لارس لیح همین «ادغام سوسیالیسم و جنبش کارگری» است و، چنان¬که در مورد کائوتسکی و لنین گفته ¬ام، این دیدگاه حقانیت دارد، مشروط به آنکه سوسیالیسم را محصول کارِ فکریِ صرفِ روشنفکران بورژوا و جنبش کارگری را تبلور و تجسم کارِ مادیِ صرفِ کارگران بدانیم. همین که به نظریه¬ی مارکس در این مورد رجوع می‌کنیم و درمی¬یابیم که، به نظر مارکس، جنبش کارگری وحدت «درخودِ» کارِ مادی و کارِ فکری است ــ وحدتی که سپس «برای¬ خود» یعنی کمونیستی می‌شود ــ نظریه¬ ی «ادغام سوسیالیسم و جنبش کارگری» به خشت کجی تبدیل می¬گردد که دیوار نظریه ¬پردازیِ لارس لیح را تا ثریا کج بالا می¬بَرَد. در اینجا به ذکر نمونه‌ها‌یی از دیوار کجی که لارس لیح در کتاب بس-حجیم خود بالا برده اشاره می‌کنم، نمونه‌ها‌یی که او خود آنها را به عوامل دیگری نسبت می‌دهد اما به-سادگی می توان نشان داد که برخاسته از همین خشتِ کجِ آغازین است.
پیش‌تر به نامه¬ای انتقادی به ایسکرا با امضای «جمعی از رفقا» به¬تاریخ سپتامبر 1901 اشاره کردم که در آن، نویسندگانِ نامه نوشته بودند انعکاس بگومگو و مشاجره ‌ها‌ی ایدئولوژیکِ تبعیدیان سیاسیِ روسی مقیم اروپای غربی در ایسکرا جز اینکه تفرقه¬ای ناخواسته را بر فعالانِ داخل کشور تحمیل کند تأثیری بر جنبش سوسیال دموکراسی روسیه ندارد، و همان¬جا افزودم که در پاسخ به همین انتقاد بود که لنین در ایسکرا به گفته¬ ی لاسال در باره¬ ی ضرورت تصفیه در حزب برای استحکام آن استناد کرد، گفته ¬ای که لنین سپس با نصبش بر سر درِ چه باید کرد؟ درواقع آن را به فصل¬الخطاب این کتاب تبدیل کرد. اما نامه ¬ی «جمعی از رفقا» حاوی دو انتقاد اساسی ¬تر و مهم ¬تر به ایسکرا بود که در اینجا ابتدا آنها را توضیح می¬دهم، سپس به برخورد لارس لیح به آنها می¬پردازم و سرانجام نشان می¬دهم که، برخلاف آنچه لارس لیح می¬پندارد، «اِرفورتیسمِ» کائوتسکی آسیب¬پذیرتر و شکننده ¬تر از آن است که به کار دفاع از لنین و چه باید کرد؟ بیاید.
«جمعی از رفقا» عیب اصلیِ ایسکرا را این¬گونه بیان کرده بودند:
مشکل اصلیِ این نشریه، که همچون خط سرخی خود را در تمام ستون ¬هایش نشان می‌دهد و تمام عیب¬ های دیگرِ آن را اعم از بزرگ و کوچک باعث می‌شود، اهمیت مبالغه ¬آمیزی است که به تأثیر ایدئولوژیست¬های جنبش برجریان¬های گوناگون نسبت¬ می‌دهد. در عین ¬حال، ایسکرا توجه بس اندکی به عناصر مادی و محیط مادیِ جنبش می‌کند، عناصر و محیطی که کنش متقابل¬شان نوع معینی از جنبش کارگری را می¬آفریند و مسیر آن را تعیین می‌کند، مسیری که ایدئولوژیست¬ها ــ با تمام تلاش¬هایشان ــ نمی¬توانند آن را عوض کنند، حتی اگر از درست¬ترین نظریه‌ ها‌ و برنامه ‌ها‌ الهام بگیرند.68
چنان‌که می¬بینیم، منتقدان ایسکرا مشکل اصلیِ این نشریه را در این می‌دانند که، از یک‌سو، به کارِ فکریِ ایدئولوژیست¬ها بیش از حد بها می‌دهد و، از سوی دیگر، به کارِ مادیِ کارگران بی¬توجهی می‌کند، کاری که به نظر منتقدان مسیر جنبش کارگری را تعیین می‌کند و ایدئولوژیست¬ها، هراندازه هم تلاش کنند و هرقدر هم نظریه ‌ها‌ و برنامه‌ها‌ی درستی داشته باشند، نمی¬توانند آن را تغییر دهند. به¬این ترتیب، معنای نظر منتقدان ایسکرا این است که نظریه، حتی اگر انقلابی باشد، نمی¬تواند جنبش انقلابی به¬ وجود آورد. و این، بیان دیگری است از گفته¬ ی مارکس در ایدئولوژی آلمانی که بدون طبقه¬ و جنبش انقلابیِ آن نظریه¬ ی انقلابی نمی¬تواند وجود داشته باشد. پاسخ لنین به این نقد، که در مقاله ¬ای با عنوان «سخنی با مدافعان اکونومیسم» در شماره‌ ی 12 ایسکرا به ¬تاریخ دسامبر 1901 منتشر شد و لنین سپس آن را «خلاصه¬ ی چه باید کرد؟» نامید، چنین است:
آشفتگی فکریِ نویسندگانِ نامه به رابطه¬ ی بین عناصر «مادی» (به گفته¬ی رابوچیه دِلو، خودانگیخته) جنبش و ایدئولوژی (آگاهی، «نقشه¬مندی») مربوط می‌شود. آنها نمی¬توانند بفهمند که کسی شایسته¬ ی نام «ایدئولوژیست» است که بتواند از جنبشِ خودانگیخته پیشی بگیرد، راه را نشان دهد، و بتواند پیشاپیشِ همه مسائل نظری، سیاسی، تاکتیکی و تشکیلاتی را، که «عناصر مادیِ» جنبش به¬گونه¬ی خودانگیخته با آنها رو¬به¬رو می‌شوند، حل کند. برای آنکه به‌راستی «به عناصر مادیِ جنبش توجه کنیم» باید به¬گونه ¬ای انتقادی به آن نگاه کنیم، باید بتوانیم خطرها و عیب ¬های جنبشِ خودانگیخته را نشان دهیم و آن را به سطح آگاهی ارتقا دهیم.69
چنان¬که در جمله ¬ی اخیر لنین آمده است، به نظر او، جنبش خودانگیخته حاوی «خطرها و عیب ¬ها»یی است که سوسیالیست¬ها باید آنها را نشان دهند و به ¬این ¬ترتیب این جنبش را به سطح جنبش آگاهانه ارتقا دهند. لنین در اینجا برای برخورد با این «خطرها و عیب¬ ها»ی جنبش خودانگیخته واژه¬ ی «نشان¬دادن» را به کار می¬برد، اما چنان¬که در بخش پیشین از او نقل کردم او در فصل دومِ چه باید کرد؟ برطرف¬کردن این «خطرها و عیب¬ها» را در گرو «جنگیدن» با آگاهیِ خودانگیخته می¬داند. اینها نشان می¬دهند که، به نظر لنین، آگاهی خودانگیخته ¬ی کارگران همان ایدئولوژی بورژوایی است که سوسیالیست¬ها باید با آن مبارزه کنند و ایدئولوژی سوسیالیستی یعنی مارکسیسم را جایگزین آن کنند، و این درحالی است که ــ چنان¬که پیش‌تر نیز اشاره کردم ــ او در همان فصل دومِ چه باید کرد؟ آگاهی خودانگیخته را «شکل جنینیِ» آگاهی سوسیالیستی می¬داند. به نظر می¬رسد لنین در چه باید کرد؟ از یک‌سو تحت تأثیرِ بسیارکمرنگ دیدگاه مارکس است که آگاهی خودانگیخته را آگاهی «درخود» (یعنی شکل جنینیِ آگاهیِ «برای¬ خود» یا کمونیستی) می¬داند، و از سوی دیگر سخت از کائوتسکی الهام می¬گیرد که آشکارا می¬گوید سوسیالیسم نه درون جنبش کارگری بلکه بیرونِ این جنبش و از سوی روشنفکران بورژوا پدید می¬آید. زیر تأثیر قوی همین دیدگاه کائوتسکی است که لنین از «جنگیدن» با آگاهیِ خودانگیخته سخن می¬گوید. این تناقض البته حضوری بس ضعیف و کمرنگ و گذرا در چه باید کرد؟ دارد و، چنان¬که در قسمت¬های مختلفِ این کتاب می¬توان دید، در مجموع به‌سود غلبه¬ی کامل دیدگاه مبتنی بر معادل گرفتنِ آگاهی خودانگیخته با ایدئولوژی بورژوایی، حل می‌شود. به این ¬ترتیب، پاسخ لنین به نقد مارکسیِ نویسندگان نامه¬ ی نام¬برده همان جمله ¬ای است که او سپس در چه باید کرد؟ می¬نویسد: بدون نظریه ¬ی انقلابی جنبش انقلابی نمی-تواند وجود داشته باشد.
انتقاد دومِ «جمعی از رفقا» به ایسکرا این است که این نشریه مبارزه ¬ی طبقاتی از موضع طبقه¬ ی کارگر را تحت شعاع مبارزه¬ی سیاسیِ غیرطبقاتی قرار می‌دهد و درواقع ائتلاف با جریان ¬های بورژوایی به قصد مبارزه با رژیم تزاری را جایگزین مبارزه¬ی سیاسیِ ضدسرمایه¬داریِ طبقه ¬ی کارگر می‌کند:
… ایسکرا، به¬جای آنکه شکیبایی داشته باشد و برای شرایطی تلاش کند که کارگران خود نیروی کافی برای مبارزه با استبداد را به¬ دست آورده باشند، در جست¬ و¬ جوی یافتنِ متحدانی در صفوف لیبرال¬ها و روشنفکران است. ایسکرا در این جست ¬و¬ جو اغلب از موضع طبقاتی فاصله می¬گیرد، تعارض ¬های طبقاتی را مخدوش می‌کند و در عوض نارضایتیِ عمومی از حکومت را برجسته می-سازد، اگرچه علت ¬ها و میزان این نارضایتی در میان این «متحدان» بسیار متفاوت است… . موضع ایسکرا مغایر وظیفه¬ی اساسیِ سوسیال ¬دموکرات¬هاست که عبارت است از پرهیز از مخدوش¬ کردن تعارض طبقاتی و نقد نظام بورژوایی و توضیح منافع طبقاتی ¬یی که این نظام را [به دو طبقه¬ ی اساسی] تقسیم می‌کند.70
در اینجا نیز موضع نویسندگانِ نامه در واقع استناد به دیدگاه مارکس برای نقد موضع غیرطبقاتیِ ایسکراست. یادآوری می‌کنم که مارکس در اساسنامه ¬ی انترناسیونال اول دو نکته¬ ی مهم و اساسی را مطرح می‌کند: 1) رهایی کارگران به نیروی خودِ آنان به دست می¬آید و 2) رهایی اقتصادی طبقه ¬ی کارگر هدف بزرگی است که هر جنبش سیاسی باید در خدمت آن قرار گیرد. نویسندگانِ نامه در نقد خود بر ایسکرا هم به این نکته اشاره می‌کنند که کارگران برای مبارزه با استبداد تزاری باید به نیروی خود تکیه کنند، و هم تأکید می‌کنند که نارضایتیِ سیاسی از حکومت باید درخدمت مبارزه ¬ی طبقاتیِ کارگران با نظام بورژوایی قرار گیرد. به ¬این ترتیب، نویسندگانِ نامه موضع ایسکرا را نوعی رژیم ¬ستیزیِ فراطبقاتی و مغایر با موضع طبقاتی مارکس می¬دانند. لنین این نقد را نیز همچون انتقاد نخست زیان¬بار می¬داند و می¬نویسد:
…برعکس، ما به خود می¬بالیم که ایسکرا به نارضایتیِ سیاسی در میان تمام اقشار جمعیت دامن می-زند؛ تنها چیزی که ما را متأسف می‌کند این است که نمی¬توانیم این کار را در مقیاسی بس گسترده¬تر انجام دهیم. این گفته درست نیست که ما با این اقدام موضع طبقاتی را مخدوش می‌کنیم…. سوسیال دموکراسی به¬عنوان پیشاهنگ مبارزه برای دموکراسی فعالیت ¬های اقشار مختلف اپوزیسیون را رهبری می‌کند، اهمیت سیاسیِ عمومیِ مبارزات جانبدارانه و حرفه ¬ایِ آنها را با حکومت برایشان توضیح می‌دهد، آنان را به حمایت از حزب انقلابی می¬کشاند، و از صفوف خود رهبرانی را تربیت می‌کند که می¬توانند بر تمام اقشار اپوزیسیون تأثیر سیاسی بگذارند. هرگونه چشم پوشی از این وظیفه … در حکم دفاع از عقب¬ماندنِ سوسیال دموکرات¬ها از جنبش دموکراتیکِ سراسری است؛ در حکم تسلیم رهبریِ این جنبش به دموکراسی بورژوایی است.71
چنان¬که می¬¬بینیم، در گفته‌ ها‌ی لنین کمترین نشانی از محوریت مبارزه¬ی طبقاتیِ ضدسرمایه¬داریِ طبقه¬ی کارگر و درآوردن «جنبش دموکراتیک» به ‌خدمت این مبارزه به چشم نمی¬خورد. برعکس، آنچه می¬بینیم تبدیل طبقه ¬ی کارگر به سیاهیِ لشکر این جنبش به‌ وساطت «حزب انقلابی» برای رقابت با «دموکراسی بورژوایی» است، رقابتی که، چنان¬که پیش‌تر گفته¬ام، هدفش برپایی نوع دیگری از مناسبات سرمایه¬داری است. منظور لنین از «عقب¬ماندنِ» سوسیال ¬دموکرات¬ها از «جنبش دموکراتیک»، که سپس با عناوینی چون «دنباله¬روی از توده‌ها‌» یا «سرفرودآوردن در مقابل جنبش خودانگیخته¬ی توده‌ها‌« به یکی از مضمون¬های اصلیِ چه باید کرد؟ تبدیل می‌شود، تأکید بر این نکته است که سوسیال ¬دموکرات¬ها در رقابت برای به¬ دست¬ گرفتن رهبری مبارزه¬ ی مردم با استبداد تزاری نباید از لیبرال ها و اس- ارها و دیگر جریان¬های سیاسیِ اپوزیسیون جا بمانند. به ¬عبارت دیگر، دعوای لنین با این جریان ¬ها به قول معروف دعوا بر سر «لحاف ملا» بود و طبقه ¬ی کارگر فقط تا آنجا به درد لنین می¬خورد که به سلطه ¬ی او و حزبش بر اپوزیسیون سیاسی کمک می‌کرد. و این درست عکس موضع مارکس یعنی درآوردنِ هرگونه جنبش سیاسی به خدمت مبارزه¬ی طبقه¬ی کارگر بر ضد سرمایه¬داری بود.
حال بپردازیم به آنچه لارس لیح در کتاب بازیابیِ لنین درباره ¬ی بحث¬ و جدل لنین با «جمعی از رفقا» می¬گوید. لارس لیح می¬نویسد: «متأسفانه بحث ¬و ¬جدل لنین با نویسندگان نامه ¬ی جمعی مسائل را مغشوش کرده است ــ در واقع، این تأثیر را به جا گذاشته که [گویا] لنین به «عناصر مادی» به ¬طور عام و جنبش کارگری به¬ طور خاص مشکوک و بدبین است.»72 من در بررسی کتاب چه باید کرد؟ در فصل پیشین نگاه لنین به کارِ مادی و جنبش کارگری را توضیح دادم و گفتم این نگاه حاوی سلطه و برتری کارِ صرفاً فکری (ایدئولوژی) بر کارِ مادی است، و همین توضیح نشان می‌دهد که مشکل لنین با جنبش کارگری چیزی بس فراتر از «شک» و «بدبینی» به این جنبش است. برخورد سلطه ¬گرانه ¬ی لنین با جنبش کارگری چنان آشکار و عیان است که حتی لارس لیح، که مدافع دیدگاه لنین است، نتوانسته آن را نادیده بگیرد. اما لارس لیح نمی¬خواهد به ریشه ¬ی آن دست ببرد و، از همین رو، آن را به «اغتشاش»ی نسبت می‌دهد که، به نظر وی، در بحث لنین با «جمعی از رفقا» پیش آمده است. لارس لیح دو دلیل را باعث این «اغتشاش» می¬داند. نخست اینکه، به نظر لارس لیح، لنین نویسندگان نامه‌ ی جمعی و اکونومیست¬ های رابوچیه دِلو را با یک چوب می¬راند. او می‌نویسد:
برخورد صرفاً جدلیِ لنین در معادل¬گرفتن «عناصر مادیِ» مورد نظر نویسندگان نامه¬ ی جمعی با «جنبش خودانگیخته»ی کریچفسکی این واقعیت را مخدوش می‌کند که کریچفسکی و نویسندگان نامه برداشت ¬های تجربیِ یکسره متفاوتی از جنبش کارگریِ روسیه در آن زمان داشتند. مثلاً «رویدادهای بهار» 1901 را درنظربگیرید. از نظر ایسکرا، نویسندگان نامه ¬ی جمعی اهمیت انقلابیِ این رویدادها را دست‌کم می¬گرفتند، حال¬آنکه کریچفسکی به آنها بیش از حد بها می¬داد.73
بدین ¬سان، به نظر لارس لیح، یک دلیل «اغتشاش» در بحث لنین با «جمعی از رفقا» وجود تناقض در برخورد لنین با این جمع است، تناقضی که در آن از یک‌سو لنین این جمع را با اکونومیست¬ها یک کاسه می‌کند، و از سوی دیگر دیدگاه این دو را درباره ¬ی جنبش کارگری روسیه در سال 1901 متفاوت می¬بیند. حال¬آنکه، همان¬گونه که در نقل ¬قول ¬های فوق از لنین آمده است، آنچه لنین درباره ¬ی یکسانی و یک ¬کاسه ¬بودنِ دیدگاه‌ ها‌ی «جمعی از رفقا» و اکونومیست¬ ها می¬گوید به دیدگاه‌ ها‌ی آنها در مورد جنبش کارگری روسیه در سال 1901 ــ که به نظر لارس لیح حاوی «دست ¬کم ¬گرفتن» جنبش کارگری روسیه در سال 1901 از سوی «جمعی از رفقا»ست ــ ربطی ندارد، بلکه به نظرات آنها درباره ¬ی رابطه¬ی «جنبش خودانگیخته» و «آگاهی سوسیالیستی» مربوط می‌شود. نتیجه ¬ی این خلط مبحث این است که لارس لیح به -طور ضمنی نظر لنین را در باره¬ی یکسانیِ دیدگاه‌ ها‌ی «جمعی از رفقا» و اکونومیست ¬ها در مورد رابطه¬ی «جنبش خودانگیخته» و «آگاهی سوسیالیستی» تأیید می‌کند. حال¬آنکه یکسانیِ این دیدگاه ‌ها‌ حقیقت ندارد.
واقعیت این است که، همان¬گونه که پیش‌تر اشاره کردم، اختلاف لنین با اکونومیست ¬ها به مبحث «سازمان انقلابیون» یعنی ابزار مبارزه ی سیاسی با تزاریسم مربوط می‌شد. تا آنجا که به «سازمان کارگران» مربوط می‌شد آنها اختلافی با یکدیگر نداشتند. آنان هر دو «سازمان کارگران» را ابزار مبارزه¬ی اقتصادی کارگران و حداکثر مبارزه¬ی سیاسیِ اتحادیه¬ایِ کارگران می‌دانستند و هرگونه احتمالی را برای ارتقای این سازمان تا سطح تشکیلاتی برای مبارزه¬ی ضدسرمایه¬داریِ طبقه¬ی کارگر منتفی می‌دانستند. به ¬این ¬ترتیب، لنین و اکونومیست ¬ها هر دو مبارزه¬ی اقتصادی و سیاسیِ طبقه¬ی کارگر و سازمان ¬های مختص این دو شکل از مبارزه را دو عرصه یا دو سطح متفاوت و جدا از یکدیگر می‌دانستند. لنین در وظایف سوسیال¬ دموکرات ¬های روسیه مبارزه¬ی اقتصادی را مبارزه¬ی «سوسیالیستی» و مبارزه¬ی سیاسی را مبارزه¬ی «دموکراتیک» طبقه ¬ی کارگر می¬نامد. این موضع، مغایر با دیدگاه مارکس است. مارکس در مانیفست کمونیسم می¬گوید هر مبارزه¬ی طبقاتیِ کارگران یک مبارزه¬ی سیاسی است، یعنی مبارزه ی سرمایه ¬ستیز و کمونیستیِ کارگران به صورت طبقه لزوماً مبارزه ¬ای است بر ضد دولتِ سرمایه ¬داری، یعنی مبارزه¬ای است دموکراتیک. مارکس در همان مانیفست کمونیسم نخستین گام انقلاب کارگری را پیروزی در نبرد برای «دموکراسی»، یعنی کنار¬زدن دولت سرمایه¬داری و کسب قدرت سیاسی، می¬نامد. پس، از نظر مارکس، مبارزه ¬ی سوسیالیستیِ طبقه ¬ی کارگر در ¬عین ¬حال مبارزه ¬ای دموکراتیک است. به ¬عبارت دیگر، از منظر مارکس، مبارزه¬ ی طبقاتیِ کارگران در آنِ واحد هم سوسیالیستی است و هم دموکراتیک. حال¬ آنکه بر اساس آنچه لنین در وظایف سوسیال¬ دموکرات ¬های روسیه می¬گوید، طبقه¬ ی کارگر در یک سطح با کارفرمایان مبارزه ¬ی سوسیالیستی می‌کند و در سطح دیگر با دولت به مبارزه¬ ی دموکراتیک می¬پردازد. در عرصه¬ ی اول تنهاست، اما در عرصه ¬ی دوم متحدانی دارد که همانا طبقات و اقشاری از جامعه ¬اند که تحت ستم سیاسی قرار دارند. از نظر مارکس، نیروی مقابل طبقه ¬ی کارگر در هر دو این سطح¬ها سرمایه¬ داری است، یعنی طبقه¬ ی کارگر هم در سطح اول و هم در سطح دوم تنهاست و مضمون مبارزه ¬ی طبقاتیِ او بر ضد سرمایه¬داری هم سوسیالیستی است و هم دموکراتیک. رابطه¬ ی این مبارزه ¬ی طبقاتیِ ضدسرمایه-داری با جنبش ¬های سیاسیِ دیگر اقشار و طبقات تحت ستم سیاسی را نیز همان چیزی تعیین می‌کند که مارکس در اساسنامه¬ ی انترناسیونال اول بیان کرده است: رهایی اقتصادیِ طبقه¬ی کارگر هدف بزرگی است که هرجنبش سیاسی باید تابع آن باشد. به ¬عبارت دیگر، برخلاف آنچه لنین می¬گوید، به نظر مارکس، طبقه -ی کارگر فقط آن¬گاه با دیگر اقشار و طبقات زیر ستم سیاسی متحد می‌شود که آنها برنامه ¬ی سوسیالیستی او را بپذیرند. آنچه لنین می¬گوید درست برعکس سخن مارکس است. به نظر لنین، طبقه ¬ی کارگر با دیگر اقشار و طبقات تحت ستم سیاسی متحد می‌شود تا به‌اتفاق یکدیگر دولتی چون دولت تزار را سرنگون کنند و جمهوری دموکراتیکِ متشکل از نمایندگان همه ¬ی این طبقات را بر پا دارند. بر اساس آنچه مارکس در اساسنامه¬ ی انترناسیونال اول می¬گوید، اقشار و طبقات دیگرند که زیر پرچم طبقه¬ ی کارگر گرد می¬آیند، حال آنکه در نظریه¬ ی لنین طبقه¬ی کارگر است که زیر پرچم اقشار و طبقات دیگر می¬رود. در نظریه ¬ی لنین، حتی اگر رهبری «انقلاب دموکراتیک» با طبقه ¬ی کارگر باشد، این طبقه ناگزیر است برنامه ¬ی بورژوازی را پیاده کند، یعنی نیروهای مولده ¬ی سرمایه¬ داری را رشد دهد. این نظریه را لنین درباره¬ی انقلاب 1905 روسیه بیان می‌کند. او در دو تاکتیک سوسیال ¬دموکراسی در انقلاب دموکراتیک می¬نویسد، این انقلاب، انقلابی است بورژوایی اما بدون بورژوازی. یعنی طبقه¬ ی کارگر در این انقلاب همان کاری را می‌کند که بورژوازی قرار بوده بکند: رشد نیروهای مولده¬ی سرمایه ¬داری. بر اساس همین دیدگاه است که لنین ــ چنان¬که خواهیم دید ــ پس از انقلاب اکتبر 1917 رشد نیروهای مولده تحت «رهبری طبقه ¬ی کارگر» را (که منظور از آن رهبری حزب بلشویک است) «سرمایه داری دولتی» می¬نامد که، به نظر او، با سوسیالیسم فقط یک گام فاصله دارد.
بنابراین، لنین و اکونومیست¬ ها یک وجه مشترک اساسی داشتند و آن آویزان¬ساختن مبارزه¬ ی سیاسیِ طبقه¬ی کارگر به احزاب سیاسیِ غیرکارگری بود. اکونومیست ¬ها مبارزه¬ ی سیاسیِ طبقه¬ ی کارگر را به حزب بورژوازی لیبرال آویزان می‌کردند، حال¬آنکه لنین این مبارزه را به «سازمان انقلابیون حرفه¬ای» یا «حزب سیاسیِ طبقه¬ ی کارگر» وابسته می‌کرد. هیچ کدام نمی¬خواستند طبقه¬ ی کارگر در مبارزه‌ی سیاسی با بورژوازی روی پای خود بایستد. درحالی ¬که، چنان¬که دیدیم، نویسندگان نامه¬ ی «جمعی از رفقا» از مبارزه ¬ی طبقه ¬ی کارگر با استبداد تزاری به نیروی خودِ این طبقه سخن می¬گویند. آنها آشکارا به این گرایش انتقاد می‌کنند که درحالی ¬که طبقه ¬ی کارگر نیروی کافی برای مبارزه با تزاریسم ندارد، ایسکرا دنبال متحد سیاسی در میان «لیبرال¬ها و روشنفکران» می¬گردد. به نظر آنها، این گرایشِ ایسکرا مبارزه¬ ی طبقاتیِ کارگران با بورژوازی را مخدوش می‌کند. مضمون نقد «جمعی از رفقا» به¬ طور خلاصه این است که محور مبارزه ¬ی طبقه¬ی کارگر باید پیش از هرچیز تلاش سازمان¬یافته برای رهایی اقتصادی از مناسبات سرمایه¬ داری باشد، و اتحاد این طبقه با هر نیرو و جنبش سیاسیِ دیگر باید تابع این مبارز¬ه ¬¬ی سازمان¬یافته باشد. همین نقد، موضع «جمعی از رفقا» را نه تنها از لنین بلکه از اکونومیست ¬ها نیز متمایز می‌کند. «جمعی از رفقا»، برخلاف اکونومیست¬ ها، مبارزه¬ ی سیاسیِ طبقه ¬ی کارگر با رژیم تزاری را رد نمی‌کنند، بلکه معتقدند این مبارزه باید از موضع ضدسرمایه¬داری انجام گیرد. بنابراین، دلیل نخست لارس لیح در باره¬ ی وجود «اغتشاش» در بحث لنین با «جمعی از رفقا» و مضمون تلویحیِ این استدلال یعنی یکسانیِ دیدگاه «جمعی از رفقا» با اکونومیست¬ها بی اساس است. این دلیل بر تحریف و قلب واقعیتِ دیدگاه «جمعی از رفقا» مبتنی است، تحریفی که دیدگاه واقع ¬بینانه ¬ی این جمع را در مورد ناتوانی جنبش کارگری روسیه در روی ¬پای¬خود¬ ایستادن برای مبارزه‌ ی سیاسی از موضع سرمایه ¬ستیزانه را «بدبینی» نشان می‌دهد، «بدبینی»یی که هیچ نشانی از آن در نامه¬ی «جمعی از رفقا» دیده نمی‌شود و صرفاً برساخته¬ی ذهنیِ لارس لیح است برای طفره ¬رفتن از پذیرش عواقب خشت کجی که کتاب حجیم خود را بر پایه ¬ی آن آفریده است.
عزیمتگاه استدلال دوم لارس لیح برای وجود «اغتشاش» در بحث لنین با «جمعی از رفقا» نیز همین «بدبینیِ» ادعایی است. لارس لیح تحریف و قلب واقعیتِ نامه¬ی «جمعی از رفقا» را تا آنجا پیش می¬برد که پیام آن را این ‌گونه نشان می‌دهد: «اکنون کارگران روس در سطح بالایی از انرژی انقلابی قرار ندارند، و تمام پاکدامنی و هوش و ذکاوتِ سوسیال ¬دموکراتیک شما [یعنی ایسکرایی¬ها] نیز نمی¬تواند این واقعیت تأسف¬بار را از میان بردارد.»74 چنان¬که از نامه¬ی «جمعی از رفقا» نقل کردم، آنچه در این نامه مورد نقد قرارگرفته نه جنبش کارگریِ روسیه بلکه ایسکرا و برخورد نخبه‌ گرایانه¬ی آن با این جنبش است. نویسندگان این نامه به¬ گونه ¬ای شفاف و آشکار درباره‌ ی این نشریه چنین نوشته¬اند: «… ایسکرا توجه بس اندکی به عناصر مادی و محیط مادیِ جنبش می‌کند، عناصر و محیطی که کنش متقابل شان نوع معینی از جنبش کارگری را می¬آفریند و مسیر آن را تعیین می‌کند، مسیری که ایدئولوژیست¬ها [یعنی ایسکرایی¬ها] ــ با تمام تلاش‌هایشان ــ نمی¬توانند آن را عوض کنند، حتی اگر از درست¬ترین نظریه‌ ها‌ و برنامه ‌ها‌ الهام بگیرند.» در این نامه، کوچک ¬ترین نشانه ¬ای از فقدان چیزی به نام «انرژی انقلابی در کارگران روسی» و بدبینی و نومیدی نویسندگان نامه نسبت به جنبش کارگری روسیه در سال 1901 به ‌چشم نمی‌خورد. نویسندگان نامه از برخورد ایسکرا با جنبش کارگری روسیه ناراضی ¬اند و می‌نویسند ایسکرا به ‌جای توجه به جنبش مادی طبقه ¬ی کارگر روسیه به¬ عبث می¬کوشد با ایدئولوژیِ خود مسیر این جنبش را عوض کند. لارس لیح سناریویی یکسره دیگرگون و مقلوب را به نویسندگان نامه نسبت می‌دهد. او مدعی است که نویسندگان نامه از جنبش کارگری روسیه ناراضی و نومیدند تا بدان پایه که معتقدند حتی «تمام پاکدامنی و هوش و ذکاوت» ایسکرایی¬ها و «درست ¬ترین نظریه ‌ها‌ و برنامه‌ ها‌» ی آنها نیز نمی تواند «واقعیت تأسف-بار این جنبش را از میان بردارد» و «مسیر این جنبش را عوض کند». به نظر لارس لیح، لنین در پاسخ خود به نویسندگان نامه¬ی انتقادی درواقع می‌خواهد توجه آنان را به جوش و ¬خروش انقلابی در میان کارگران روسیه جلب کند و به ¬این ¬ترتیب بدبینی و نومیدی آنها را به نقد بکشد: «لنین، در پاسخ خود، بر این نکته تأکید می‌کند که رهبری الهام‌ بخشِ سوسیال¬ دموکراتیک، به¬ویژه در شرایط کنونی و دقیقاٌ به این علت که غلیانی انقلابی در میان کارگران وجود دارد، می¬تواند تغییر بزرگی در اوضاع پدید آورد.»75 چنان¬که پیداست، این سناریو، که هم حاوی تحریف دیدگاه نویسندگان نامه ¬ی انتقادی به ایسکراست و هم دیدگاهی غیرواقعی را به لنین نسبت می‌دهد بی ¬اساس ¬تر از آن است که به توضیح بیشتر نیاز داشته باشد. اما چرا لارس لیح به این تحریف آشکار و این سناریوی بی ¬پایه ¬و ¬اساس متوسل می‌شود؟ پیش‌تر به این پرسش پاسخ دادم. اما روشن¬تر¬شدن این پاسخ مستلزم بررسیِ نگاه لارس لیح به متن کتاب چه باید کرد؟است.
چنان¬که گفتم، ادعای اصلیِ لارس لیح در کتاب بازیابیِ لنین این است که لنین سوسیال ¬دموکراتی «اِرفورتی» یعنی پیرو برنامه ¬ی «اِرفورتِ» حزب سوسیال ¬دموکراتِ کارگریِ آلمان به رهبریِ کائوتسکی است. هدف تمام تلاش ¬های او در این کتاب این است که این ادعا را ثابت کند. از جمله ¬ی این تلاش ¬ها یکی کوشش برای نشان ¬دادن این نکته است که دو قطعه¬ ی معروفِ چه باید کرد؟ ــ که منتقدانِ این کتاب دیدگاه‌ ها‌ی لنین را عمدتاً با استناد به آنها نقد می‌کنند و لارس لیح خود آنها را «قطعات فضاحت¬بار» می-نامد ــ نه از «اِرفورتی»¬بودنِ لنین بلکه از عوامل دیگری سرچشمه می¬گیرند. لارس لیح این تلاش خود را «کنارزدن پرده» می¬نامد و می¬نویسد:
پرده¬ ی حایلی بیشترِ خوانندگانِ چه باید کرد؟ را از نمایش «اِرفورتی»یی که در صفحات این کتاب اجرا می‌شود، جدا می‌کند. این پرده عبارت است از دو قطعه از مشهورترین قطعات چه باید کرد؟، قطعاتی که در شرح ¬های جنبیِ این کتاب مدام از آنها همچون جوهر نگرش لنین یاد می‌شود. … در یکی از این قطعات، لنین می‌گوید: «آگاهی سوسیال دموکراتیک را فقط از بیرون می¬توان به درون کارگران برد. تاریخ تمام کشورها نشان می‌دهد که طبقه¬ی کارگر با تلاش خود فقط می¬تواند به آگاهی اتحادیه ¬ای دست پیدا کند». و در قطعه¬ی دیگر، لنین اعلام می‌کند: «وظیفه¬ی سوسیال دموکراسی، جنگیدن با جنبش خودانگیخته و تغییر مسیر این تلاش خودانگیخته و تریدیونیونیستیِ جنبش کارگری برای آوردنِ آن از زیر پر و بال بورژوازی به زیر پر و بال سوسیال دموکراسی انقلابی است.» … از زمان انتشار چه باید کرد؟ به¬بعد، با این قطعات دو گونه برخورد شده است. در یکی از این برخوردها، این دو قطعه کلید درک نگرش لنین شمرده شده است. از منظر این برخورد، تمام آثار دیگرِ لنین را باید از خلال منشوری دید که به‌ نظر می¬رسد این قطعات به آن معنا می‌دهند. در برخورد دیگر، حساب این قطعات به ¬عنوان فرمول ¬بندی ¬هایی جدلی که پرتو چندانی بر نگرش لنین نمی اندازند از حساب [نگرش لنین] جدا می‌شود. … تفسیرهای مدرّسانه [از چه باید کرد؟] بر برخورد نخست مبتنی ¬اند. من، به ¬عنوان کسی که می¬خواهد پرده را از روی نمایش «اِرفورتیِ» لنین کنار بزند، [در این کتاب] روایتی تعرضی از برخورد دوم را به اجمال شرح می¬دهم.76
لارس لیح سپس با طرح این پرسش که «چرا لنین این قطعات را نوشت؟» به ذکر دلایل آن می¬پردازد. او می¬نویسد قصد اولیه¬ی لنین نوشتن اثری اثباتی و غیرجدلی برای مقاصد عملیِ مربوط به تبلیغ سیاسی، سازمان¬دهی حرفه ¬ای و استفاده از ارگان حزب برای وحدت ¬بخشیدن به حزب بود. اما هنگامی که رابوچیه دِلو (ارگان «اتحاد سوسیال ¬دموکرات¬های روسیه در خارج کشور» به سردبیریِ بوریس کریچفسکی) در پاییز 1901 بحث ¬و ¬جدل را با ایسکرا آغاز کرد، لنین طرح اولیه ¬ی خود را برای نوشتن چه باید کرد؟ تغییر داد و دو فصل جدیدِ جدلی را به آغاز کتاب افزود. قطعاتِ مورد بحث هر دو در فصل دوم کتاب با عنوان «جنبش خودانگیخته¬ی توده‌ ها‌ و آگاهی سوسیال ¬دموکراتیک» آمده¬اند. پس، به نظر لارس لیح، نخستین دلیلی که لنین را به نوشتن قطعات مورد بحث واداشت «جدل خشمگینانه»ی او با کریچفسکی بود. دلیل دیگری که لارس لیح برای نوشتن این قطعات می¬آورد دریافت نامه ¬ی «جمعی از رفقا» بود که، چنان-که دیدیم، ایسکرا را مورد نقد قرار می¬داد. به نظر لیح، اقتضاهای جدل با نویسندگان این نامه باعث شد که لنین تأکیدِ نامه را بر ناتوانی سوسیال ¬دموکرات¬ها از«تغییر مسیر» جنبش کارگری از جنس تکیه¬ی کریچفسکی بر «خودانگیختگی» بداند و بدین¬ سان هر دوی آنها را با یک چوب براند، حال ¬آنکه ــ به نظر لارس لیح ــ آنها از دو موضع متفاوت ایسکرا را نقد می‌کردند. دلیل سومی که لیح برای نوشتنِ قطعات مورد بحث ذکر می‌کند انتشار نقد کائوتسکی بر برخی پیشنهادهای اصلاحی درباره¬ ی برنامه ¬ی حزب سوسیال ¬دموکرات اتریش بود، نقدی که در پاییز 1901 در نویه تسایت، ارگان حزب سوسیال -دموکراتِ کارگریِ آلمان، چاپ شده بود. به نظر لارس لیح، لنین یکی از قطعات این نقد را برای تقویت برخوردش با رابوچیه دِلو و نامه¬ ی «جمعی از رفقا» مناسب یافت: این قطعه که آنها هر دو رسالت اساسیِ سوسیال ¬دموکراسی را برای رساندن پیام سوسیالیسم به گوش کارگران نادیده گرفته¬اند. کائوتسکی در این قطعه «با گفتنِ این که پیام سوسیالیسم «از بیرون» به درون جنبش کارگری برده می‌شود، داستان معروف ادغام [سوسیالیسم با جنبش کارگری] را بازمی¬گفت».77 بدین¬ سان، به نظر لارس لیح، لنین با استفاده از واژگان ناهمگونی که نویسندگان دیگر آنها را بر اساس اقتضاهای جدلی فرمول ¬بندی کرده بودند به نوشتن فصل دومِ چه باید کرد؟ به ویژه قطعات مذکور پرداخت. این واژگان عبارت بودند از «خودانگیختگیِ» کریچفسکی، «تغییر مسیرِ» نامه¬ ی «جمعی از رفقا» و «از بیرونِ» کائوتسکی. افزون بر این، لارس لیح معتقد است که ترجمه ¬ی واژه‌ها‌ی روسیِ stikhiinost و sovlech به ترتیب به واژه ‌ها‌ی انگلیسیِ spontaneity و divert این اغتشاشِ جدل‌ ـ محور را تشدید کرده است. به نظر لیح، آن واژه ‌ها‌ی روسیِ معانی دیگری نیز دارند که این معادل ¬های انگلیسی آنها را نمی¬رسانند.
لارس لیح لنین را در جدل با مخالفان ایسکرا برحق می¬داند، زیرا به نظر او لنین می¬خواهد چیزی را اثبات کند که کل جنبش سوسیال دموکراسی آن را پذیرفته بوده است، و آن هم این است که جنبش سوسیال ¬دموکراسی محصول ادغام سوسیالیسم و جنبش کارگری است. منتها، به نظر لارس لیح، متأسفانه لنین به دلایل بالا نمی¬تواند این کار را به¬خوبی انجام دهد و نتیجه این ناتوانی رواج برداشت نادرست از نگرش لنین است. او به کسانی که قطعات فوق از فصل دومِ چه باید کرد؟ را دال بر آن می¬دانند که لنین دلِ خوشی از جنبش خودانگیخته¬ی کارگران ندارد پیشنهاد می‌کند یا این «بدبینی» را در دیگر نوشته‌ها‌ی لنین نشان دهند یا توضیح دهند که چه شد که لنین نگرش واقعی خود را در قالب این قطعات بیان کرد:
… از دو حال خارج نیست: یا «بدبینیِ» ادعاییِ لنین درباره¬ی [جنبش خودانگیخته ¬ی] کارگران در جاهای دیگرِ نوشته ‌ها‌ی لنین نیز بیان شده است، که در این صورت چرا ادعای خود را با استناد به این جاها و بدون استناد به قطعات فضاحت¬باری که در مظان شک و تردید قرار دارند، اثبات نمی‌کنید؟… یا، برعکس، این «بدبینی» فقط در این قطعات دیده می‌شود، که در این حالت می¬توانید توضیح دهید که چرا لنین نگرش واقعی خود را فقط به¬صورت یک بداهه ¬پردازیِ مغشوش و دقیقه-ی نودی بیان کرد.78
در پاسخ به این پیشنهاد لارس لیح باید بگویم که من ــ با تکیه¬ بر نظریه ¬ی مارکس ــ در کتاب حاضر نگرش نخبه¬ گرایانه و سلطه گرانه ¬ی لنین به جنبش کارگری را نه تنها با استناد به قطعات فضاحت ¬بار فوق، نه تنها با نقد کل کتاب چه باید کرد؟ بلکه با توجه به اکثر آثار لنین نشان داده¬ام. در مورد قطعات فوق نیز من نکاتی را در این قطعات مورد نقد قرار داده¬ام که لارس لیح نتوانسته است هیچ استدلال قانع-کننده¬ای درباره¬ی آنها بیان کند. من نشان داده ام که این دیدگاه که سوسیالیسم «در بیرونِ» جنبش کارگری شکل می¬گیرد و سوسیالیست¬ ها سپس آن را به درون جنبش کارگری می برند دیدگاهی بورژوایی است که مارکس نظریه ¬ی خود را از جمله بر نقد آن بنیاد گذاشته است. از سوی دیگر، با تفکیک آگاهی خودانگیخته¬ ی کارگران از ایدئولوژی¬ یی که جامعه¬ ی بورژوایی در مغز کارگران فرو می‌کند، شرح داده¬ ام که مارکس ارتقای آگاهی خودانگیخته و بدین ¬سان تبدیل طبقه ¬ی کارگر «درخود» به «برای خود» را ممکن می¬داند، که خود به‌ معنای رد نظر لنین درباره ¬ی «جنگیدن» با جنبش خودانگیخته¬ی طبقه ¬ی کارگر است. هم نظریه ‌ی بردنِ سوسیالیسم «از بیرون» به درون جنبش کارگری و هم تز «جنگیدن» با آگاهی خودانگیخته¬ی کارگران از نگرش بورژوایی و نخبه‌گرایانه¬ای حکایت می‌کند که در تار¬و¬پود نظریه ¬ی کائوتسکیستی- لنینیستیِ «ادغام» سوسیالیسم و جنبش کارگری تنیده شده است. نفس سخن ¬گفتن از «ادغام» سوسیالیسم و جنبش کارگری به¬معنی پذیرش این نکات است که اولاً سوسیالیسم در بیرونِ جنبش کارگری به ¬وجود می¬آید و «از بیرون» به درون جنبش کارگری برده می‌شود و، ثانیاً، سوسیالیسم با این هدف به درون جنبش کارگری برده می‌شود که با آگاهی خودانگیخته ¬ی کارگران، که به نظر لنین همان ایدئولوژی بورژوایی است، «بجنگد» یعنی آن را از زیر پر و بال بورژوازی بیرون آورد و به زیر پر و بال سوسیال دموکراسی بیاورد . به¬سخن دیگر، هر دو این تزها از نظریه ¬ای سرچشمه می گیرند که متأسفانه لارس لیح بنیان تمام کتاب قطور خود را بر آن قرار داده است: کائوتسکیسم یا، به‌گفته¬ی لارس لیح، اِرفورتیسم. لارس لیح علت «فضاحت ¬بار»-بودنِ قطعات نقل¬ شده از چه باید کرد؟ را باید ابتدا در خودِ برنامه¬ ی اِرفورتِ کائوتسکی و سپس پیروی لنین از آن جست¬ و¬ جو کند. در این جست ¬و¬ جوست که او می¬تواند دریابد که فضاحت بورژوایی در نفس نظریه ¬ی «ادغام سوسیالیسم و جنبش کارگری» نهفته است. درغیراین صورت، کتاب پُرحجم او مصداق بارز «هیاهوی بسیار برای هیچ» است، چرا که بنیانش ضعیف ¬تر و شکننده ¬تر از آن است که به کارِ دفاع از نظرات لنین و کتاب چه باید کرد؟ بیاید.

محسن حکیمی

آذر 1397

 

 

پی نوشت ها

1- دانکوس، هلن کارِر، لنین، ترجمه¬ ی دکتر مهدی سمسار، انتشارات فرزان روز، چاپ اول، 1381، صص 25 و 26.
2- راسل، برتراند، تئوری و عمل بلشویسم، ترجمه ¬ی احمد صبا، انتشارات کتابِ تهران، 1362، صص 24و40.
3- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.3, Progress Publishers, 1977, p.582.
4- Anweiler, Oskar, The Soviets, The Russian Workers, Peasants, and Soldiers Councils 1905-1921, translated from the German by Ruth Hein, Pantheon Books, 1974, p.21.
5- Blanc, Paul Le, Lenin and the Revolutionary Party, Humanities Press, 1993, p. 30.
6- بلانک در کتاب فوق، ص 15، به نقل از جان ام. تامپسن در کتاب روسیه¬ ی انقلابی، لنین را در دهه¬ ی 1890 «روشنفکر خشمگین»¬ی می نامد که در حال تبدیل به یک «انقلابیِ حرفه¬ ای» بود.
7- مارکس، کارل و انگلس، فریدریش، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، ترجمه¬ ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص166.
8-Blanc, Paul Le, Lenin and the Revolutionary Party, Humanities Press, 1993, p. 17.
9- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.1, Progress Publishers, 1977, pp.72-3.
تأکید از من است.
10- Ibid., p.437.
11- Marx, Karl, Capital, Vol. 2, Progress Publishers, 1978, p.36.
12- Marx, Karl, Later Political Writings, edited and translated by Terrell Carver, Cambridge University Press, 1996, p.213.
13- Ibid.
14- Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 3, Progress Publishers, 1977, p.42.
15- Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 2, Progress Publishers, 1977, p.19.
16- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.25, Progress Publishers, 1977, p.478.
17- Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 1, Progress Publishers, 1977, p.446.
18- Ibid., p.379.
19- Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 32, Progress Publishers, 1977, p.336.
20- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.19, Progress Publishers, 1977, p.121.
21- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.30, Progress Publishers, 1977, p.503.
22- Ibid. P.504.
23- Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 2, Progress Publishers, 1977, p.340.
24- کروپسکایا، نادژدا، یادها، ترجمه ¬ی ز. اسعد، انتشارات پژواک، چاپ دوم، 1361، ص226.
25- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.367.
26- Ibid. p.384.
27- Ibid. P.375-6.
28- Ibid. p.383.
29- Ibid. p.383-4.
30- Ibid. p.384-5.
31- ارسطو، سیاست، ترجمه¬ ی حمید عنایت، شرکت سهامی کتاب¬ های جیبی، چاپ چهارم، 1364، ص 2.
32- رهنمودهایی برای نمایندگان شورای عمومی موقت انترناسیونال اول، اوت 1866، صورت جلسات شورای عمومی انترناسیونال اول، در: مارکس، کارل و انگلس، فریدریش، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، ترجمه¬ ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص145.
33- Marx, Karl and Engels, Frederick, Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1976, p.59.
34- Lenin, V.I., Collected Works, Vol. 19, Progress Publishers, 1977, p.23-4.
35- مارکس، کارل و انگلس، فریدریش، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، ترجمه¬ ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص102-104. تأکیدها همه از مارکس است.
36- Marx, Karl and Engels, Frederick, Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1976, p.60.
37- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.369.
38- نک به «پی¬گفتار مترجم درباره¬ ی اتحادیه ‌ها‌ی کارگری» در کتاب زیر: مارکس، کارل و انگلس، فریدریش، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، ترجمه¬ ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، صص235- 309.
39- Eagleton, Terry, «Lenin in the Postmodern Age», in Lenin Reloaded, Toward a Politics of Truth, edited by Sebastian Budgen, Stathis Kouvelakis, and Slavoj Zizek, Duke University Press, 2007, p.43.
40- Ibid. p.44.
41- Ibid. p.46.
42- Ibid. p.49.
43- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.460.
44- مارکس، کارل و انگلس، فریدریش، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، ترجمه¬ ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص164.
45- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.461.
46- Ibid.
47- “Vospominaniya”, ITsKKPSS, no.7, 1989, p.171, in Service, Robert, Lenin, A Biography, Pan Books, 2002, p.202.
48- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.452.
49- Ibid. p.454.
50- Ibid. p.385.
این قطعه از فصل دوم چه باید کرد؟ در متن انگلیسیِ پروگرس تا حدودی نامفهوم است. برای برگرداندن آن به فارسی، از متن زیر نیز استفاده کردم:
N. Lenin, What is to be done? , translated by Lars T. Lih, in Lenin Rediscovered, Haymarket books, 2008, p.711.
51- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.314.
52- مارکس، کارل و انگلس، فریدریش، اتحادیه‌ ها‌ی کارگری، ترجمه¬ی محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ دوم، 1394، ص 163.
53- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.474.
54- Ibid. p.475.
55- Ibid. p.475-6.
56- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.6, Progress Publishers, 1977, p.193.
57- دانکوس، هلن کارِر، لنین، ترجمه ¬ی دکتر مهدی سمسار، انتشارات فرزان روز، چاپ اول، 1381، ص 78.
58- Liebman, Marcel, Leninism under Lenin, Merlin Press, 1980, p.35.
59- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.6, Progress Publishers, 1977, p.246-7.
60- Ibid. p.239.
61- Ibid. p.247-8.
62- Ibid. p.240.
63- Ibid. p.234.
64- Liebman, Marcel, Leninism under Lenin, Merlin Press, 1980, p.39-40.
65- Marx, Karl and Engels, Frederick, Selected Works, Progress Publishers, 1970, p.289.
66- Lih, Lars T., Lenin Rediscovered, What Is to Be Done? In Context, Haymarket Books, 2008, first published in 2005 by Brill Academic Publishers.
67- Ibid. p.35.
68- Lenin, V.I., Collected Works, Vol.5, Progress Publishers, 1977, p.313.
69- Ibid. p.315-6.
70- Ibid. p.314-5.
71- Ibid. p.318-19.
72- Lih, Lars T., Lenin Rediscovered, What Is to Be Done? In Context, Haymarket Books, 2008, p.351.
73- Ibid. p.352.
74- Ibid. p.353.
75- Ibid.
76- Ibid. p.390-91.
77- Ibid. p.393.
78- Ibid. p.396.

*مشخصات این کتاب به شرح زیر است:
حکیمی، محسن، دگردیسی کمونیسم مارکس، از جنبش سرمایه ستیز طبقه ی کارگر به حزب ایدئولوژیک سرمایه داری دولتی، نشر اختران، چاپ دوم، 1396.

آنتونیو گرامشی، شعله ای که در توفان سهمگین سرمایه خاموش شد (متن سخنرانی محسن حکیمی در دانشکده ی حقوق و علوم سیاسیِ دانشگاه تهران، 21 آبان 1397)

22 نوامبر

حکومت فاشیستی موسولینی در سال 1926 آنتونیو گرامشی را دستگیر و زندانی کرد، و این در حالی بود که گرامشی در این زمان نماینده ی مجلس ایتالیا بود و به اصطلاح مصونیت پارلمانی داشت. گرامشی پس از حدود یک سال و نیم بازداشت موقت، در 28 مه 1928 محاکمه شد و در جریان همین محاکمه بود که «دادستان» پرونده اعلام کرد: باید برای بیست سال از فعالیت این مغز جلوگیری کنیم. حکم زندان گرامشی همان شد که «دادستان» اعلام کرده بود: او به بیست سال و چهار ماه و پنج روز زندان محکوم شد. با این همه، سرمایه داری فاشیستی ایتالیا زودتر از این مدت به هدفش رسید و گرامشی در سال 1937، پنج روز پس از «آزادی مشروط» از زندان، بر اثر خون ریزی مغزی درگذشت. در واقع، موسولینی رکورد زد؛ جنایتی را که قرار بود در بیست سال مرتکب شود در یازده سال مرتکب شد.
چنان که گرامشی در نامه هایش از زندان می نویسد، او آمادگی بازداشت و زندان را داشت و خود را برای سخت ترین شکنجه ها و حتی اعدام آماده کرده بود. اما زندان گرامشی از نوعی دیگر بود و آن گونه نبود که او می پنداشت. در واقع، برنامه ی فاشیسم ایتالیا این بود که نه با شکنجه های بدنی سخت و اعدام بلکه با نابودی تدریجی جسم و جان گرامشی در شرایطی جانکاه از فعالیت فکری او جلوگیری کند. این هدف از جمله باید با زندانی کردن گرامشی در جزایر دورافتاده ای که، به گفته ی گرامشی، «انبوه مسائل حقیر و پیش پاافتاده زندانی را به خود مشغول می کنند و روح و روان او را مدام می خراشند»1 متحقق می شد. موسولینی گرامشی را به زندانی محکوم کرده بود که در آن، چنان که گرامشی در یکی از نامه هایش از زندان می نویسد، امکان انتخاب بین یک روز مثل شیر زندگی کردن و صد سال مثل گوسفند زندگی کردن وجود نداشت.2 سرمایه داری ایتالیا به روحیه ی گرامشی پی برده بود و می دانست که او کسی است که ترجیح می دهد یک روز چون شیر زندگی کند و نه صد سال چون گوسفند. به زعم گرامشی، حکومت ایتالیا او را به زندانی انداخته بود که در آن امکان این ترجیح وجود نداشت. در یکی از نامه هایش برای توصیف وضعیت خود گالیور را با پرومته مقایسه می کند و می نویسد، تکنیک موسولینی برای سرکوب مخالفان خود از تکنیک ژوپیتر (خدای خدایان) پیشرفته تر است: «پرومته ای که با تمام خدایان المپ مبارزه می کرد برای ما شخصیتی تراژیک است؛ حال آنکه گالیورِ اسیر لی لی پوت ها اسباب خنده ی ماست. پرومته نیز اسباب خنده می شد اگر به جای آنکه عقاب جگرش را هر روز لت و پار کند مورچه ها گازش می گرفتند. ژوپیتر در روزگار خویش چندان باهوش نبود؛ در آن زمان، تکنیک خلاصی از دست مخالفان هنوز پیشرفت چندانی نکرده بود.»3 افزون بر این احساس جانفرسای گرامشی که حکومت او را اسباب خنده کرده است، زندان به هرحال به معنی قطع رابطه ی او با جامعه و به ویژه جنبش کارگری بود. واکنش گرامشی به قطع رابطه با اوضاع بیرون از زندان، که به نظر او توأم بود با زندگی ملال آور زندان و کلنجار رفتن با مورچه هایی که گازش می گرفتند، مقاومت در برابر این محکومیت بود، به این صورت که تا آنجا که می توانست جسم و جان خود را از دسترس این شرایط تحمیلی دور نگه داشت و برای خود نوعی زندگی «خصوصی» در زندان فراهم کرد که از یک سو به مطالعه و نوشتن با تکیه بر حافظه و تجربه های ذهنیِ صرف و، از سوی دیگر، به نامه نگاری با اعضای خانواده و برخی دوستان اختصاص داشت، که البته همین کارها نیز باید از فیلتر خفقان و سانسور حاکم بر زندان می گذشت. به بیان دیگر، حتی این زندگی نیز به هیچ وجه خصوصی به معنای فارغ از فضای زندان نبود و نامه های گرامشی و به ویژه نوشته های او ترس زندان خورده اند، نوشته هایی که بعدها با عنوان دفترهای زندان منتشر شد و علاوه بر نبوغ گرامشی تنوع و گستردگی عظیم تفکر او را نشان می دهد، که به گفته ی خودش دیوار زندان را با مته ی آن سوراخ می کرد. به این زیست – جهان گرامشی در زندان باید وضعیت نامناسب جسمانی او خاصه بی خوابی های مزمن اش را بیفزاییم تا بتوانیم تصویری نسبتاً واقعی از محدودیت های زندگی گرامشی در زندان را به دست آوریم.
یک پیامد این محدودیت ها محرومیت گرامشی از نقد و بررسی دیدگاه هایش به ویژه ناممکن کردن اگاهی او از تناقض های نظری اش در دفترهای زندان بود. البته منظور این نیست که اگر گرامشی زندان نمی رفت و در شرایط بیرون از زندان زندگی و فعالیت می کرد، حتماً به کاستی ها و تناقض های نظرات خود پی می بُرد. اما می توان گفت شرایط و محدودیت های زندان امکان رفع این کاستی ها و تناقض ها را دشوارتر کرد. در اینجا به چند مورد از این تناقض ها، که گرامشی را به لحاظ سیاسی در جایی میان مارکس و لنین قرار می دهد، اشاره می کنم.
بحث گرامشی درباره ی مقوله ی «روشنفکر» و انواع گوناگون آن مفصل است و شرح کامل آن از حوصله ی بحث کنونی ما بیرون است. در اینجا فقط به یکی از انواع روشنفکر مورد نظر گرامشی یعنی «روشنفکر ارگانیک» و تناقض نهفته در آن می پردازم. منظور گرامشی از «روشنفکر ارگانیک» انسان آگاه و پیشروی است که با طبقه ی اجتماعی خود رابطه ی ارگانیک دارد، یعنی همچون عضو یا اندام این طبقه عمل می کند و در واقع جزءِ جدایی ناپذیر این طبقه است. بدین سان، روشنفکر ارگانیکِ طبقه ی کارگر کارگری است که چون کارگران دیگر نیروی کار خود را برای امرار معاش می فروشد، گیرم این نیرو عمدتاً فکری است تا جسمی. نیروی کارِ روشنفکری که این گونه در اختیار سرمایه دار (خریدار نیروی کار) قرار می گیرد ممکن است برای این خریدار ارزش اضافی تولید نکند، یعنی کار او غیرمولد باشد. مثلاً معلم یا استاد دانشگاهی که از مدرسه یا دانشگاه حقوق می گیرند خود ارزش اضافی تولید نمی کنند اما به کسانی آموزش می دهند که بعدها عمدتاً به تولیدکنندگان ارزش اضافی تبدیل می شوند. وضع این معلم یا استاد دانشگاه شبیه فروشندگان مغازه ها یا رانندگان وسایل نقلیه ی دولتی و پرستارانِ مستخدم دولت هستند. اینان نیز خود ارزش اضافی تولید نمی کنند، اما بدون کار آنان تحقق ارزش اضافی و بدین سان انباشت سرمایه ممکن نمی شود. پس، به نظر مارکس، طبقه ی کارگر نه فقط تولیدکنندگان ارزش اضافی یعنی کارگران مولدِ بخش های صنعت و کشاورزی و… بلکه کارگران غیرمولد را نیز شامل می شود. حال آن که گرامشی طبقه ی کارگر را صرفاً شامل کارگران مولد می داند: «طبقه ی کارگر در کارخانه و تولید متجلی می گردد»4. به این ترتیب، او، به پیروی از لنین – که خود در این مورد از کائوتسکی پیروی می کرد – طبقه ی کارگر را به طبقه ی فاقد عناصر فکری روشن و پیشرو بدل می کند که برای مبارزه ی سازمان یافته ی حزبی به روشنفکران و دانشوران بورژوا نیاز دارد و بدون آنها نمی تواند انقلابی و سرمایه ستیز باشد.
مقوله ی دیگری که با بحث «روشنفکر ارگانیک» ربط مستقیم دارد و تناقض دیدگاه گرامشی را به صورتی دیگر نشان می دهد «حزب کمونیست» یا تشکل سیاسی طبقه ی کارگر است. منظور مارکس از «حزب کارگری» حزب توده ی کارگران است که او در مانیفست کمونیسم یکی از مصادیق آن را «حزب چارتیستِ» کارگران انگلستان می داند. اما پس از مارکس این دیدگاه او با وساطت کائوتسکی دگردیسی یافت و سپس لنین در کتاب چه باید کرد؟ آن را به «سازمان انقلابیون حرفه ای» تقلیل داد. در اینجا نیز گرامشی از نظر سیاسی بین مارکس و لنین قرار دارد. از یک سو، همچون مارکس می گوید طبقه ی کارگر در مبارزه با سرمایه داری باید روی پای خودش بایستد و با نیروی خود از چنگ سرمایه رها شود و، از سوی دیگر، همچون لنین طبقه ی کارگر را متکی و وابسته به روشنفکران و نخبگان برخاسته از طبقه ی سرمایه دار می کند و حتی از «حزب کمونیست» به عنوان «شهریار مدرن» (به تأسی از شهریار ماکیاولّی) و «مرجع» و در یک کلام منجی یاد می کند.5
عامل دیگری که دیدگاه گرامشی را متناقض می کرد و در واقع او را از مارکسیست های زمانه ی خود متمایز می ساخت رویکرد او به سازمان یابی طبقه ی کارگر بود. از نظر تاریخی، اتحادیه ی کارگری (تریدیونیون) به عنوان تشکلی به وجود آمد که کارگران را حول مطالبات اقتصادی شان و در چهارچوب رابطه ی خرید و فروش نیروی کار علیه سرمایه متحد می کرد. تداوم و تضمین ضدیت کارگران با سرمایه در گرو ارتقای اتحادیه ی کارگری به تشکل مبارزه با خودِ رابطه ی خرید و فروش نیروی کار بود. این امر جز برای هشت سالِ موجودیت انترناسیونال اول (از 1864 تا 1872) میسر نشد. آنچه پس از افول انترناسیونال اول روی داد این بود که عرصه ی مبارزه ی سیاسی کارگران با سرمایه به بیرون از زمین مبارزه ی طبقاتی کارگران منتقل شد و با یک دگردیسی مهم (دگردیسی مبارزه ی ضدسرمایه داری به مبارزه برای استقرار سرمایه داری دولتی) به حرفه ی خاص احزاب کمونیست بدل گردید. یعنی به جای آن که سطح مبارزه ی اقتصادیِ اتحادیه های کارگری به سطح مبارزه ی سیاسی طبقه ی کارگر با سرمایه داری ارتقاء یابد، سطح اخیر دگردیسی یافت و به حیطه ی خاص فعالیت احزاب کمونیستِ نماینده ی سرمایه داری دولتی در بیرون زمین مبارزه ی طبقاتی کارگران تبدیل شد. هیچ کدام از این دو تشکل – اتحادیه ی کارگری و حزب کمونیست – متکی به اصل رهایی طبقه ی کارگر به نیروی خودِ این طبقه نبودند و نیستند. در اتحادیه ی کارگری مصالح و مواد این رهایی یعنی توده های کارگر وجود دارد اما افق و هدف مبارزه با نظام سرمایه داری غایب است. برعکس، در حزب کمونیست ظاهراً هدف مبارزه برای رهایی طبقه ی کارگر وجود دارد (اگرچه این هدف چیزی جز مبارزه با سرمایه ی خصوصی به سود سرمایه ی دولتی نیست) اما مواد و مصالح این رهایی یعنی توده های کارگر غایب اند. راه برون رفت از این دوراهه را، که هر دو به بن بست می رسند، کارگران خود در سال 1871 در کمون پاریس یافتند و آن شورای کارگری بود که، ضمن مبارزه برای دست یابی به مطالبات اقتصادی کارگران، این سطح از مبارزه را به سطح مبارزه با سرمایه ارتقاء می دهد و در اوضاع انقلابی حکومت سرمایه داری را به زیر می کشد. البته کمون پاریس دو ماه بیشتر دوام نیاورد و شکست خورد. اما این شکست معلول ضعف و ناتوانی تاریخی طبقه ی کارگر بود و چیزی از ارزش این دستاورد کارگری به عنوان تشکلِ مبتنی بر اصل رهایی طبقه ی کارگر به نیروی خودِ این طبقه کم نمی کند. گرامشی در عین آن که به حزب کمونیست همچون منجی طبقه ی کارگر باور داشت اما با اتحادیه ی کارگری مخالف بود و از شورای کارگری دفاع می کرد. با آن که برداشت گرامشی از شورای کارگری تفاوت چندانی با درک مرسوم از اتحادیه ی کارگری نداشت، اما به چالش کشیدن دو قطبی متداول و مسلط اتحادیه – حزب به هر حال در آن زمان نوعی بدعت به شمار می آمد، بدعتی که البته دیدگاه گرامشی را دچار تناقض می کرد. این تناقض نیز، چون تناقض های دیگرِ دیدگاه گرامشی، معلول گرایش ناهمساز در او بود که وی را به چالش با دیدگاه های حاکم بر مارکسیسم روسی و به طور کلی کمینترن می کشاند.
سرانجام، مقوله ی دیگری که تناقض دیدگاه گرامشی را آشکارتر از مقولات بالا نشان می دهد «فلسفه ی پراکسیس» است. «فلسفه ی پراکسیس» نقض غرض است. اگر فلسفه است دیگر پراکسیس نمی تواند باشد، و اگر پراکسیس است دیگر فلسفه نیست. فلسفه محصول کار فکریِ صرف است، حال آنکه پراکسیس وحدت کار فکری و کار مادی است، البته وحدت «درخود» و نه «برای خود». مارکس در تزهایش درباره ی فویرباخ، پراکسیس را به عنوان مقوله ای طرح می کند که متضمن نقد فلسفه است و از فلسفه فراتر می رود. کار فلسفه تفسیر صرف جهان است؛ تغییر جهان، کار پراکسیس یا انسان های فعال است. به نظر مارکس، فیلسوفان جهان را فقط تفسیر کرده اند؛ حال آنکه مسئله ی انسان تغییر جهان است. البته تغییر جهان مستلزم تفسیر آن است. اما می توانیم جهان را تفسیر کنیم بی آنکه به تغییر آن کاری داشته باشیم. این همان کاری است که فیلسوفان کرده اند و می کنند. مارکس تفسیر جهان بدون فعالیت برای تغییر آن را به نقد می کشد. او ماتریالیسم فویرباخ را به این دلیل نقد می کند که فلسفی است و نه تاریخی. به عبارت دیگر، مارکس در برابر هرگونه ماتریالیسم فلسفی، از جمله ماتریالیسم فویرباخ، از ماتریالیسم تاریخی دفاع می کند. گرامشی تزهای مارکس درباره ی فویرباخ را خوانده و آنها را به ایتالیایی ترجمه کرده بود، و به این ترتیب رویکرد مارکس به فلسفه را می دانست. او به درستی تشخیص داده بود که موضع مارکس در این تزها دفاع از ماتریالیسم تاریخی است. از این نظر، دیدگاه پیتر تامس در کتاب آنتونیو گرامشی، پژوهشی انتقادی در باب اندیشه ی سیاسی معاصر درست است آنجا که می نویسد: «از نظر گرامشی برداشت مارکس از پراکسیس نشانگر رویکردی اصالتاً نوین به «مسائل جاودان فلسفه» است که تاریخی شدن و «رمزگشایی» از این مسائل در قالب سازمان اجتماعی – سیاسی بسیار وساطت یافته را ممکن می کند»6. تامس، در ادامه ی این گفته، نقد گرامشی را از یک سو بر ماتریالیسم بوخارین و، از سوی دیگر، بر ایدئالیسم کروچه مطرح می کند. به وضوح می توان دید که گرامشی در این نقد سخت تحت تأثیر تز نخست مارکس درباره ی فویرباخ است. مارکس در این تز می گوید عیب اصلی ماتریالیسمِ تا کنون موجود (از جمله ماتریالیسم فویرباخ) این است که جهان را نه پراکسیس، نه انسان فعال(یعنی نه کار و تولید و تغییر طبیعت به عنوان امری تاریخی) بلکه ابژه ی شناخت و تفکر فلسفی می داند که امری فراتاریخی است. بر اساس این نگرش است که گرامشی ماتریالیسم بوخارین را نقد می کند. بوخارین مانند هر ماتریالیست فلسفیِ دیگری نخست طبیعت را از کار و فعالیت انسان، یعنی از تاریخ، منتزع و جدا می کند و از دل این انتزاع از یک سو طبیعتِ بدون اندیشه یعنی مفهوم انتزاعیِ «ماده» را می سازد و، از سوی دیگر، اندیشه ی بدون طبیعت یعنی مفهوم انتزاعی «ایده» را. و او همچون هر ماتریالیست فلسفیِ دیگری اولی را بر دومی مقدم می داند. این دو مفهوم انتزاعیِ فلسفی چیزی نیستند جز پراکسیس دوپاره شده ی انسانِ واقعی و تاریخی. اما گرامشی در نقد کروچه به بخش دیگر تز نخست استناد می کند که در آن مارکس می گوید فعال بودنِ انسان را نه ماتریالیسم بلکه ایدئالیسم نشان داده، اما به گونه ای انتزاعی، زیرا ایدئالیسم فعالیت واقعی و مادی انسان را به رسمیت نمی شناسد. با تکیه بر این بخش از تز نخست مارکس است که گرامشی، ضمن تأیید دیدگاه تاریخی کروچه و این که او به درستی فلسفه را قلمرو ناب مفاهیمی می داند که دستخوش رخدادهای تاریخی نمی شوند، دیدگاه ایدئالیستی او را نقد می کند. در هر دو این موارد، یعنی هم در نقد گرامشی بر بوخارین و هم در نقد او بر کروچه، حق با پیتر تامس در کتاب نام برده است. اما در این صورت یعنی اگر دیدگاهی که گرامشی بر آن تکیه می کند حاوی نقد فلسفه – اعم از ماتریالیستی و ایدئالیستی – و قراردادن پراکسیس در مقابل فلسفه است، مقوله ی «فلسفه ی پراکسیسِ» او تناقضی آشکار است که دیدگاهی مقبول را بر پیش فرضی مردود مبتنی می کند.
حاصل آنکه اگر گرامشی گرفتار زندان سرمایه داری فاشیستی نمی شد و در چهل و شش سالگی خاموش نمی شد، به بیان دیگر، اگر در اوضاع متعارف – که او خود آن را اوضاع «نسبتاً آزاد» می نامید – زندگی و فعالیت می کرد، ای بسا می توانست به این تناقض ها پی ببرد و ادامه دهنده و گسترش دهنده ی دیدگاه های مارکس و بدین سان آفریننده ی راه های نو برای رهایی طبقه ی کارگر از چنگ سرمایه باشد.

پی نوشت ها
1-نامه ی گرامشی به تاتیانا شوکت، ژانویه ی 1932.
2-نامه ی گرامشی به برادرش کارلو، دسامبر 1929.
3-نامه ی گرامشی به تاتیانا شوکت، ژانویه ی 1932.
4-مقاله ی «کارگر کارخانه» در گزیده ای از آثار گرامشی، انتشارات کتاب های جیبی، 1358، ص 86..
5- گرامشی، آنتونیو، شهریار جدید، ترجمه ی عطا نوریان، نشر اختران، 1386.
6- مک نالی، مارک (ویراستار)، آنتونیو گرامشی، پژوهشی انتقادی در باب اندیشه ی سیاسی معاصر، ترجمه ی علی تدین، انتشارات دنیای اقتصاد، 1397، صص 153-154.